ادم وقتی تلویزیون نگاه میکنه گاهی این قدر میره توش که فراموش میکنه یک انسان حقیقی داره باهاش صحبت میکنه..اونم چه انسان عزیزی!...میدونی گوزن..مثه زندگی میمونه.....قراره ازش لذت ببریم...ولی گاهی اینقدر توش غرق میشیم که فراموش میکنیم خدا داره با ما صحبت میکنه..اونم خدای قادر و متعال!!!..چه کسی عزیز تر از خدا داریم ما؟...اونم با همه بزرگیش مارو به دفعات میبخشه..شایدم اصلا نمیبخشه..چون اصلا این قدر فداکاره که از دست ما ناراحتم نشده که بخواد ببخشه..مثه مامان...اون یه جورایی عجیب غریب فداکاره..مگه آدم چه قدر میتونه فداکار باشه؟.اصلا ناراحت نمیشه..نکنه ناراحت میشه و به روی خودش نمیاره؟...چه قدر بد..مگه این تی وی لعنتی چی داشت که تو حواست نبود؟..مگه این زندگی لعنتی چی داره که تو حواست نیست گوش کنی ببینی خدا چی میگه؟..هی میگی پس چرا خدا با من حرف نمیزنه...خوب داره حرف میزنه عزیز من..کو گوش شنوا؟..با تو داره حرف میزنه ولی بی اعتنا از کنارش رد میشی..چه جوری حرف میزنه؟..اکه خوب گوش کنی ..خوب ببینی..حتما متوجه میشی که چی داره میگه...به وضوح..مثه روز روشنه که داره حرف میزنه..میدونی گوزن..صداشو میشنوم..میخوام همیشه این جوری بشنوم..

خدایا دوستت دارم

2
March
+ لينك

...چه قدر این سکوت رو دوست دارم..چه قدر به این سکوت نیاز دارم ..که صداتو بشنوم..بهتر بشنوم..چه قدر تاریکی این جوری رو دوست دارم..میدونی انگار اصلا تاریک نیست..من که از تاریکی وحشت دارم..وقتی اینجا هستم نه تنها نمیترسم بلکه خوشحالم و دوست دارم همیشه پیش تو باشم.میدونی نمیدونم من پیش توام یا تو پیش منی..ولی یه چیزی هست.....میخوام بهت یه چیزی بگم..میخوام بگم که درسته تاریکی ترسناکه ولی تو که باشی از اون دور یه چراغی روشنه..تو که باشی انگار ته ته تارکی مرگبار..یه کور سوی نوری هست..میشه هنوز امیدوار بود..تا موقعی که اون نور هست سعی میکنی خودتو بهش برسونی...میدوی و میدوی تا مبادا خاموش بشه...و از دور و برت میترسی...داشتم فکر میکردم چرا اون نور نتونه پر نور تره باشه..چرا من نتونم نزدیک تر باشم بهت...چطوره که تو خورشید تابانی باشی تا همه جا روز روشن باشه..بتابی به همه چیز..شایدم داری میتابی و چشمای من کم سو شده..چشمای امید من نکنه یه روزی کم سو بشه خدای من...میخوام چشمای امیدم رو به روت باز کنم..میخوام تمام چهره ببینمت....میخوام تورو کامل ببینم....

27
February
+ لينك
LIGHT INTO THE DARKNESS
JEsus.jpg

شب یلدایتان مبارک....شب یلدا امشب است چون طولانی ترین شب سال است..امشب است چون در انتهایی تاریکی که قرار بگیری قدر نور را میدانی...در عمق تاریکی باشی و شب بر همه جا سیطره بیندازد تازه درک خواهی کرد که در انتهای شب نوری از افق ها جوانه خواهد زد و خواهد شکفت...شب یلدایی اگر هست امشب است که ستاره شناشان ایرانی ستاره ای روشن در آن یافتند..ستاره بختی برای جهان تاریک..برای شب نادانی..برای اینکه فردا را بتوانیم به هم تبریک بگوییم.برای اینکه استاد در راه است....

در فانتزیا همه اگر چه شادی است و کامیابی..ولی امشب حال و هوای دیگری است.. امواج عشق همه جا را فرا گرفته است..و انواری آبی رنگ...چه لطیف به سوی من میایند..و دوباره به مانند هر سال قدم گذاری استاد را بر زمین جشن میگیرند..اگر چه دیر زمانی است از میلیونها سال قبل که استاد در فانتزیاست..ولی چند سالی را به ملاقات کره آبی رفت و برگشت...در فانتزیا فردا کلمه خدا به دنیا فرود میاید..تصور نکنید که دوهزار سال پیش این اتفاق افتاده است..نه..این اتفاق دقیقا به وقت فردا روی میدهد..اگر..تو متولد بشوی گرگ پرنده....اگر فردا با برآمدن نور تو هم از نو متولد بشوی تولد استاد را هم خواهی دید.چرا که در فانتزیا بعدی به نام زمان وجود ندارد.و هر روز همان است که تو می اندیشی..پس هر روز از نو متولد شو..و هر روز تولد کلمه خداوند را جشن بگیر...آری..آری..فردا و شاید هم همین امشب...او در راه است....

پ.ن:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


عشق است

24
December
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید


گرگ پرنده..آیا تا به حال به دستهایش نگاه کرده ای؟
مجسمه ها را رها کن
او نه با دستانی لطیف همچون مجسمه ها
نه با چشمانی گیرا
نه با قامتی همچون مدلها
بلکه او دستانش چروکیده و زمخت است
و شاید قامتی خمیده
و شاید غمی هم بر دل
ولی او زیباتر از نقاشی هاست
زیبا تر از مجسمه هایی که تا کنون از مادر مقدس ساخته شده
او با لبخندی بر لب
دنیایی از عشق به تو هدیه میدهد
گرگ پرنده
به دستانش نگاه کن
..دوباره نگاه کن
دستانش را در دست بگیر
و لمس کن
قسمتی از دستانش از خشکیدگی جراحت برداشته
مادر مقدس را نه در مجسمه ها
نه در نقاشی ها
مادر مقدس را در فداکاری هایش ببین
مادر مقدس آری آری
دستانی چروکیده
و زمخت دارد
مادر قدی خمیده دارد
مادر قلبی غمگین
ولی لبی خندان
مادر مقدس همچنان بر تو میخندد
ولی مجسمه زیبا رو نمیخندد
مادر مقدس اینجاست گرگ پرنده
مجسمه را فراموش کن
روح زیبا را در آغوش بگیر
مادر اگر امد
اگر در باران امد
با سبدی در دست امد
مادر با نان گرم محبت امد
مادر با روحی به وسعت کهکشان
مادر با دلی صاف
مادر با لبخندی بر لب امد
گرگ پرنده
بر خیز
به دستانش نگاه کن
مادر مقدس در کنار توست
روح مقدس خداوند در کنار توست
به دستانش نگاه کن
او حتما حرفی برای گفتن
لبخندی برای تقسیم کردن دارد
مادر آری آمد
ولی با پاهایی پر درد آمد
مادر آمد
ولی لب به شکایت نگشود
...

پ.ن: دیگر منتظر ادامه حرفهای گوزن نقره ای نشدم...

8
December
+ لينك
ما

نسبت به کلمه "ما" احساس جدیدی پیدا کرده ام.هر کسی میگوید "ما".اما وقتی که تو میگویی" ما" و به من و خودت نگاه میکنی احساس عجیبی دارم.یک حسی مثل حس این بازیهای استراتژیک که به تو یک زمین خالی میدهند و تو باید در قسمتی از آن حصاری بکشی و برای خودت ...

باری..این کلمه "ما" را وقتی تو میگویی..وقتی فقط و فقط تو میگویی احساس میکنم که ما درون حصاری قرار میگیریم..قلمروی برای خود این "ما".این قلمرو چه غرور انگیزاست....

30
November
+ لينك
Happy Birthday to me :)
man.jpg

تو فانتزیا امشب جشنی بر پا بود.همراه با شور و شوق و یه عالمه آرزوهای قشنگ..من واقعا از پرنسس و گوزن نقره ای و همه فانتزیا متشکرم که این شب قشنگ رو برام آفریدن.میدونید فکر میکنم هیچ چیز بهتر از این نباشه که شب تولدت بارون بباره:)

پ.ن:این آقا گرگه رو پرنسس برام خریده..خیلی ازش ممنونم بابت همه چیز:)

پ.ن: اینم گرگ پرنده با کیک تولدش:)

17
February
+ لينك
دوست من

کودک کوچکی هستم که با تخم مرغ های رنگی خود بازی میکند..گوزن نکند کسی بفهمد؟..در کنار پنجره ای که پرده های توری سفیدی دارد...که باد میوزد وآنرا تکان میدهد..و هیچ چیز برای گرگ پرنده زیباتر از این نبوده ..و اگر بر خیزم تنها قله پر برف کوهی را میتوانم ببینم..بگذار اینجا با هم تنهایی بازی کنیم ..تنهایی دوست ماست...گوزن پیش من میمانی همیشه؟..یادت میآید گوزن؟..یادت میآید آن روز روی صندلی نشسته بودم و میگریستم؟..ناگهان احساس کردم از آسمان پشت سر من پر میبارد..اشتباه نمیکردم..به یاد میآوری؟..به یاد میآوری ؟..دیدم روح سرخ پوستی پیر که پرهای رنگی زیبایی بر سر دارد پشت من ایستاده است..!..گوزن ..گوزن!..تو را دوست دارم...تنها دوست حقیقی من تو بوده ای..بدون تو تا امروز گرگی باقی نمیماند...چند بار مرا منصرف کردی..یادت میآید؟...بیا با هم بازی کنیم..من همه اسباب بازی هایم را به تو میدهم گوزن....بگذار آدم ها بروند..من نمیخواستم با آنها بازی کنم..تو گفتی..یادت است؟..آنها همه اسباب بازی هایم را خراب کردند..حتی آن قلب قرمز رنگ کوچکم را هم بهشان دادم تا بازی کنند...ولی قلبم را شکستند....و بعد خسته شدند و رفتند..و من تورا در آغوش گرفتم و گریستم..به یاد میآوری؟....گوزن ..پیش من میمانی؟...
..

پ.ن:....گوزن نقره ای من..این آهنگ را به تو تقدیم میکنم...

26
October
+ لينك
my dear hand
IMG_1079.jpg

سیاهی رو دوست دارم..سفیدی رو دوست دارم..اما خاکستری رو نه.......همیشه یا وان هاندرد پیور هستم..و یا صفر مطلق..چیزی بینابین وجود نداره..همون طور که منفی و زیر صفر برام وجود نداره..بین صفر و صد هم فاصله فقط اندازه یه تار موست.....یعنی بهترین رو میشناسم..بدترین ولی وجود نداره..یا چیزی هست..که اگر هست بهترینه..و یا نیست..وجود نداره....مثل زندگی...یا زنده ام..یا مرده...چیزی بین این دو تا وجود نداره...وقتی زنده ام..به شدت زنده ام..وقتی مرده ام..اصلا نیستم...یا عاشقم.....یا نیستم..اگه عاشقم...وحشتناک عاشقم.اگر عاشق نیستم..فارغ هم نیستم..چون فارغ شدن زیر صفر مطلقه..و برام وجود نداره..اون موقع ..یه مرده مرده هستم....مثل غذا خوردن..یا هیچی نمیخورم..یا اگه میخورم....انگار دو سال هیچی نخورده باشم...وقتی کسی هست برام...دیگه هیچکس نیست..دیگه کسی رو نمیبینم..وقتی کسی نیست..اصلا هیچ کسی نیست..همه مردن......تعادل برام معنی نداره...تعادل برای جای نا متعادله...وقتی روی یه طناب تو سیرک داری راه میری..باید حتما سعی کنی تعادلت رو حفظ کنی.....وقتی تو روی جایی ایستادی که متعادله..نیازی به حفظ تعادلت نداری...تو فانتزیا همه چی در نهایته..و در نهایت هیچ چیز اهمیت نداره..و هیچی لازم نیست متعادل باشه....چون هر جور قرار بگیری فانتزیا متعادله...تو فانتزیا یه خورده چپ یه خورده راست نداریم....ریا نیست..هر چه هست...در نهایت خودش هست...همیشه از آدمای متعادل خندم میگیره..چون زمان زیادی رو صرف حفظ تعادلشون میکنن...و انرزی زیادی هم حتما میبره......


پ.ن: میدونی گوزن...وقتی میرم تو جنگل ..و یا کنار دریا..حتما بایست دستامو باز کنم.....نه به اندازه خودم..به اندازه تمام کائنات....باز باز..و اگه نفس میکشم..حتما بایست عمیق بکشم..عمیق عمیق...تو این شهر گوزن..نفس نمیکشم..زندگی نمیکنم...دستام رو نمیتونم باز کنم...آدما بهم میخندن...وقتی نفس میکشم..گلوم میسوزه..

پ.ن:کف دست چپتون رو نگاه کنید..نوشته هشتاد و یک نه؟..کف دست چپ من نوشته هشتاد!..باورش سخته نه؟..ولی این حقیقت داره:))...تو این عکس معلوم نیست..ولی دستام جزو محبوبترین اعضای بدنم هستن....نمیدونم چرا..ولی دستام رو خیلی دوستشون دارم


زنگوله کوچک..به صدا دراومد..همم........

21
October
+ لينك

اگر روزی برای رفتن باشه..اون روز حتما جمعه است..جمعه هیچ وقت موقع موندن نبوده..همیشه وقت رفتنه..برا همین آن به که به خواب یا به مستی گذرد..اگه دلیلی برای رفتن باشه..اون تنهاییه..همیشه تنهام..ممکنه خیلیا باشن..ولی دوست قدیمی تنهاییه....چیزی که باعث میشه تو احساس دردی در ناحیه قفسه سینه کنی..اگه رفتم..مطمئنم که دلم برای آدما تنگ نمیشه..ولی دلم برای دلایل اشکهایی که ریختم ننگ میشه..برای ناکامی..ناکامی از پاشیدن رنگ روی دیوار...

10
October
+ لينك
آقا و خانوم بشقاب

..دلم برایت تنگ شده بود"آقای بشقاب"..دلم میخواهد کمی با هم قدم بزنیم..یادت میآید؟..یادت میآید که آب گرم چه لذتی دارد هنوز؟..به خاطر داری؟..به خاطر داری که گلابی چه طعمی دارد؟..امیدوارم فراموش نکرده باشی که طعم شکر میدهد..میدانی آقای بشقاب..وقتی دستت خون میآید نباید توی جمع آدم ها به دستت نگاه کنی..مردم تو را دیوانه میخوانند..آه..دوست من....شنیده ام در قبیله آدم ها موجودی یافته ای؟..همه آدم ها میگویند که تو هم یکی از آنها شده ای...هاها..گوزن دیشب آن قدر خندید که از چشمانش اشک جاری شد...جانی میگفت که رفته بودی در قبیله آدم ها جانشان را بگیری....اگر من آدم بودم به تو یک درنده میگفتم..میدانی اگر یک زندانی را از دست آدم ها نجات دهی یک فرشته ای....اگر چه آدم ها از تو میترسند..هه..آقای بشقاب..دوست من..به فانتزیای خودت خوش آمدی..من و گوزن چشم انتظارت بودیم..پروانه بر دست یک عالمه پروانه های آبی برایت هدیه داد..اینجایند..روی گلها..ببین!..

8
October
+ لينك


..زیرا تو مرده ای..تو شاید روح سرخپوستی پیر..تو شاید روح گرگی نا آشنا در میان تاریکی جنگل های بکر نا آشنایی ها..تو شاید هنوز احساس زندگی را پرواز میدهی....و چه تلخ است که بدانی هیچ قلب تپنده ای تو را در نمی یابد.و هیچ آغوش گرمی تو را در بر نخواهد گرفت..که نا گاه آغوش میگشایی..ولی در برت نمیاید هیچ.

7
October
+ لينك
scan0003.jpg
7
October
+ لينك

...میخواهم تنها باشم..آدمها..رهایم نمیکنند..گوزن!..شبها که میخوابم اگر ماه بر آسمان فانتزیا نتابد..خوابهای پریشان میبینم..اگر تاریک تاریک باشد..ارواح آدمها برای من در خواب فلسفه میبافند..برایم چاقو میکشند..به هم ناسزا میگویند.....


من چه دورم..و گاهی به نظر میرسد هرگز نمیرسم..و سرابی گاه سلامی میکند و کلاهی به احترام بر میدارد..و من هنوز دورم..

27
September
+ لينك
قلمرو من

شب بود..همه جا تاریک بود..نه که دلگیر باشه..تاریک بود..یه دیوار روشن روبروم بود..یه پنجره باز ..که باد پرده توریش رو تکون میداد..هیچ صدایی نمی اومد ..هیچ صدایی...من دستام آبی بود..یه سطل رنگ کنارم..اونم آبی بود..آبی عمیق...دوباره پنجه دست راستم و باز کردم و بردم تو آبی عمیق..وقتی آوردم بیرون..قطره قطره رنگها میریخت..دستم و گذاشتم رو دیوار..نه یه بار..جندین بار..حالا همه جای دیوار جای دستای آبی بود..آبی عمیق..عمیق بود..آبی بود..مثه آسمون.همه جا تاریک بود...یه پنجره بود و یه سکوت عمیق..دستهای آبی همه پروانه شدن..پروانه های زیبا..بلند شدن از رو دیوار..بدون صدا پرواز میکردن تو اتاق..سه تا..چهار تا ..سطل رنگ هنوز کنارم بود..یه عالمه آبی عمیق توش بود..بلندش کردم و ریختم رو خودم....پروانه بر دست باورت کردم..راست میگفتی..تمام شب گلهای وحشی رو میچشیدم..هیچکی نمیفهمه بهت قول میدم..عکست رو دیواره..اون بالا..تو قاب...داری لبخند میزنی..یه پروانه رو دستته..هوا بیرون چه قدر خنک بود..

پ.ن: گوزن امشب قاصدکا هم میان..تو هم بیا..باشه؟....خونه خالی سراغ نداری گوزن؟..یه چند تا سطل رنگ بگیریم بپاشیم رو دیواراش؟..دلمون یه حالی بیاد؟..صورتی ..قرمز و بنفش و آبی..آبی عمیق...

+

8
September
+ لينك
حس من

وقتی با عقل فکر میکنی باید در مورد آدما همیشه مثبت فکر کنی.وقتی با قلبت فکر میکنی در مورد آدما احساس میکنی...فارغ از مثبت و منفی..گاهی حس های تو عجیب و غریبن.از اون جنس حسها که به خودت نهیب میزنی ..نه بابا..مگه میشه؟.. من به خودم همیشه نهیب زدم که هی گرگ پرنده..در مورد آدما این جوری فکر نکن..مثبت فکر کن.. بعد مثبت فکر کردم..و سالیانی بعد و یا گاهی چند وقت و چند ماه بعد حس اول اثبات شده.این تصادف نبوده..احساس من هیچ وقت بهم دروغ نگفته..

+

20
August
+ لينك
گم


من عاشق جنگلای بی رد پام..من عاشق راههای نرفته..من عاشق جاده های بی انتهام که دستامو باز کنم و چشمامو ببندم و تو کولاک زمستونی برم و گم شم. من عاشق گم شدنم.فقط یه قسمت درد ناک داره.و اونم اینه که همه به گم بودن یه نفرعادت میکنن. اما گم شده به گم بودن خودش نه.

+

19
August
+ لينك
Passion(Leila)-1892

Image and video hosting by TinyPic

یک شاهکار هنری از Sir Frank Di-cksee رو شاهد هستید که درآستانه قرن بیستم درست در اوج زمانی که اورینتالیسم سبک روز بود و خلق آثاری از اعراب و فرهنگ اون ها یک رویه بود برای اساتید اون روز ها که اغلب برای پیوستن به رویال آکادمی گوی سبقت رو از هم می ربودند.این اثر با نام passion و همچنین با نام Leilaشناخته میشه که یک نسخه آبرنگ از اون هم وجود داره. Diksee رو عده ای یکی از پیروان Pre-raphaelite brotherhood هم میدونن.اون در هر صورت یکی از اساتید رویال آکادمی بوده.. و این شاهکار رو در سال 1892 خلق کرده

پ.ن:سلام بانوی سرخ پوش..امشب زیباتر به نظر میرسی..در اتاق بسته است..شب است و تاریک بانوی زیبا...و کسی نیست..من به صفحه مانیتور خیره ..و در حیرتم...و هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه را...تو امشب از من چه میخواهی ؟..هی بانوی من..هیچ کسی نمیداند که چه شبها..در تاریکی اتاق و از دریچه این مانیتور.من و توچه رازها به هم گفته ایم..چشمانت با من حرف میزنند..و هیچ کسی نمیداند..که تو چگونه با من رقصیدی..هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه تو را..و حالا تو را به همه معرفی کرده ام..تو از آن منی...مرا ببخش که به همه نشانت دادم..دوستت دارم.
.

+Lady in red

13
August
+ لينك

بودن ... مسئله این ست
بودن برای چه کسی هم مسئله است
نبودن مسئله ای نیست
درد آور تر همین است

30
July
+ لينك

گاهی اگر منفجر نشوی نابود میشوی..و اگر هم منفجر شوی نابود میشوی..در این مواقع..نابودی مهم نیست..

19
July
+ لينك
سقوط

پرهای سفیدی داشت..و بسیار زیبا بود..اتاق بسیار کوچکی بود..و من و او درست کنار هم...دائما بال میزد و پرهای سفید سفیدش را به هم میزد..انگار بیست تا کبوتر سفید در یک اتاق ..پرهایش به صورتم میخورد...فرار نمیکرد....سمت چپ پنجره بزرگی بود..که نورانی بود..و نور شدیدی از آن میتابید... به سمت پنجره رفتم..بدون اینکه بترسم پریدم.. و پریدم..همه جا سفید بود و من اصلا وحشت نمیکردم..هیچ دیواری نبود..زمینی نبود..که به آن محکم برخورد کنم و متلاشی شوم..گوزن من..زمانی که زمینی نیست که به آن بر خورد کنی..سقوط عین صعود است..و صعود و سقوط بی معناست..زمین را فراموش کرده ام..نه به پیش میروم..نه به پس..شناورم..با سرعت؟..نمیدانم..میدانم زمانی دور..در فاصله چندین میلیازد سال نوری سقوط کردم..ولی از آن پنجره..و زمینی نبود..و من در فضای لایتناهی..همچنان میایم و میآیم..پس سقوطی در کار نیست..چون زمینی در کار نیست..وقتی چیزی برای افتادن نیست تو سقوط نمیکنی و شکست نمیخوری.هیچ چیز نه خوب است و نه بد..وقتی شکست معنا نداشته باشد و نه پیروزی..تو فقط میدانی که زمانی سقوط کرده ای و آن را به خوبی به یاد میآوری..و هرچه منتظر ماندی به زمین نخوردی که نخوردی..پس شاید صعود کردی..و شاید هم ثابت ایستاده ای..من نه صعود کرده ام..نه سقوط..تنها در این فضای نورانی بی معنی زیسته ام..گاه از ترس اینکه زمینی مرا نابود سازد..و گاه از اینکه آسمانی را سقف گذاشته باشند..و هر بار اشتباه بود.

+photo of the day

12
July
+ لينك
چسبندگی و فروروندگی

از هر چه بچسبد رویگردانم...چسبیدنی ها هر چه محکم تر هم بچسبند..باز با تو یکی نمیشوند..کاش کسی بود .. در من ..که در من نه تنها میزیست..بلکه جوانه میزد...هر چه میچسبد به سختی تو را رها میکند..به آرامی می آید و لبخند می آورد...ولی .به سختی و زحمت تو را مجروح میکند و میرود..و حتی تکه ای از تو را نیز با خود میبرد..در حالی که تن روح.. جراحت برداشته است.هر چه فرو رونده است در جان..با درد فرو میرود...و هرگز جدا نمیشود..هرچه فرو رفتنی نیست و فرو میرود..به زودی بیرون آمدنی است...چون دچار نفس تنگی میشود..فرو رفتن یک خود کشی است..چگونه میشود کسی غرق شود در حالی که نفس میکشد؟..هر چه فرو رفتنی است با درد میرود در جان میزبان..هر چه فرو رفتنی است چیزی به تو میافزاید..هر چه یکی شونده است فرو رفتنی است...ولی هرچه فرو رفتنی است یکی شونده نیست...نیاز به عمق بیشتریست شاید...عمیق شاید..هر چه عمیق تر ..و تو در ژرف نای اقیانوس های روح و جان با او شنا میکنی و غوطه ور میشوی..ودیگر دردی نیست..و باقی بقای شماست..هر چند خاک عاشق جسم است و دریا نیز هم..ولی درد ناک..هرچند عشق چون نیشتری است بر جان..اما جان ..عاشق است..هرچند زالو ها بسیارچسبنده و سکر آور..ولی خونخوار و مرگ آور..ولی کماکان فرو رفتنی ها همچون سرنگی ترسناک و احتیاط آور در ابتدا...و رهایشی و آرامشی در انتها..در عمق... اگر بر تو چسبید چیزی.. قبل از خشک شدن جایش و قلمش و رد بوسه اش جدا شو..اگر در تو فرو رفت و ماند...بدان که عاشق است....که غرق توست..غرق دریا ی تو..که رسم خود کشی نه برای جسم..بلکه برای روح بود ابتدا..و باقی زان پس بقایشان..عاشق و معشوق.

+photo of the day

5
July
+ لينك
چرا شما مادر خود را دوست میدارید؟


مادر خود را دوست میداریم که چون او بود که ما را در بدن تحمل کرد و او بود که شبها را نمیخوابید نکند که آسیبی به ما برسد.او بود که دلسوزی میکرد و او بود که وقتی مریض میشدیم ما را به درمانگاه میبرد تا نکند یک بیماری خطرناک باشد .او بود که ما را بزرگ نگهداشت و رسم و آداب زندگی را بر ما آموخت.وظیفه ما نسبت به او این است که:در موقع بیماری او را به درمانگاه ببریم.با او در اوقات فراقت حرف بزنیم و نه اینکه وقتی وارد خانه شدیم بی توجه باشیم.در کلاس نمرات سطح بالا بگیریم تا او را خشنود کنیم.برایش دلسوزی کنیم و نگذاریم تا آسیبی به او برسد.شبها در کنارش باشیم تا او تنها نماند و ما باید که همیشه با او باشیم.در مقابل زورگویان از او دفاع کنیم و نگذاریم که او ناراحت شود.و نگذاریم که یک مو از سرش کم شود.از او مراقبت کنیم.او را دوست داشته باشیم تا خداوند از ما راضی باشد.کارهای نیک کنیم و اگر دردی داشت با او دلداری کنیم.و او را به گردش ببریم.تا او از ما خشنود گردد. و او را در موقع پیری در خانه نگه داریم نه اینکه او را به سالمندان ببریم و بگوییم ما دیگر خسته شده ایم.آن موقع است که خداوند از ما ناراحت میشود.مادرمان هم ناراحت میشود.والسلام

69/8/28

پ.ن:این انشایی بود که من سال 69 نوشته بودم در باره مادر با عنوان بالا..اون موقع فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم:)

پ.ن2:ویدئوی بالا هم یکی از ویدئوی های Era هست در مورد مادر که خیلی زیباست. آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

+photo of the day

25
June
+ لينك
Lady Wind
k04.jpg

..هیچ وقت هم خنده های خوب..هم گریه های خوبی نبوده اند..اما همیشه..هم گریه های خوب..هم خنده های خوبی هستند.

Cry with the wind.
.the wind is a lady..
cry with the wind..
she will kiss your eyes...
the train has gone..
just the wind whispers
she will cry with you
with the rain and the sorrow..
she will kiss your pain..
she will pouring for you..


the lady wind I love you..
The lady wind I love you..


all the roads and the seas
all the trees and the bees
all the ants all the wolves
..will cry with the wind..
the wind is calling me..
you just cry with me
all the wolves in the roads..
will cry with me


a Silver Deer..in my hand..
a butterfly on my hand..

I wil cry with the wind


+Full size of the photo

14
June
+ لينك
تو آدمی؟

شماها آدمید؟..اگر نه پس چی هستید؟

+photo of the day

26
May
+ لينك

اول دوری..یواش یواش میری جلو..یواش یواش..میری جلو..داری نزدیک میشی..نزدیک تر..آدما رو میبینی..اونا تو رو نمیبینن..بازم نزدیک تر..تو میخوای بهشون نزدیک بشی....ولی تا اولین نگاه بهت میفته...فرار میکنی..میری ته ته جنگل..گرگا هیچ وقت نمیتونن به آدما نزدیک بشن..چون آدما میخوان اونا رو اهلی کنن..گردنشون قلاده بندازن و بکشوننشون این ور و اون ور..گرگ پرنده همیشه میخواست به آدما نزدیک بشه..ولی نشد..به نظر نمیرسه از این به بعدم بشه...تلاش بیهوده ای بوده..سالها ته جنگل بود..هه..حالا گاهی وقتا آدما باهاش چت میکنن..براش ایمیل میدن..براش آف میذارن..براش اس ام اس میدن..بهش زنگ میزنن..ولی جوابی نمیشنون..و خیلی زود میرن....آخه کدوم آدمی باور میکنه یه گرگ خجالتی باشه؟..چرا نباید برن؟..موندنشون مسخره تره..برای چی بمونن؟..هیچ آدمی از گرگ خوشش نمیاد.هیچ آدمی..اونایی هم که خوششون میاد فکر میکنن گرگ آدم میشه..چه قدر من دورم؟..دیدی گوزن؟..دیدی دارم دور میشم و دور میشم؟..حالا تو بگو نمیذارم..تو چه جوری گرگ پرنده رو با آدما آشتی میدی؟....یه فرقی بین گرگ پرنده هست با آدما و اون اینه که گرگ به این زودی ها از دیدن آدما که دست انداختن گردن هم و میرن سیر نمیشه..ولی آدما چرا..از هم دیگه زود سیر میشن..چرا آدما قدر دوستی هاشون رو نمیدونن؟..این که آقا گرگه آدم نیست بماند..ولی آدما چرا از هم دیگه زود سیر میشن؟..امروز تو مترو دو تا آدم رو دیدم که اولش با هم خوب بودن..بعدش با هم قهر کردن..دو تا ایستگاه هم نشد..چرا؟

پ.ن:تمام زندگی یعنی دیدن یه بچه گربه که کاغذ آلومنیومی سیگار که مچاله شده با دستاش پرت میکنه..اون طرف..و دوباره میدوه با دستش میزنه این طرف....بچه گربهه تنها بوده احتمالا..

+photo of the day

19
May
+ لينك

گرگ پرنده بال داره..
تنهایی پرواز میکنه..

من باشم و تنها باشه و تنهایی..
یه سیگار و دوتنها

اگه یه روز بیاد
تنها بیاد
.گرگ پرنده با تنها پرواز میکنه.

یه سیگار و دو بوسه..
من باشم و تنها باشه و تنهایی

+photo of the day

16
May
+ لينك

یه چیزی رو بدون گرگ پرنده..اونم اینه که وقتی شدیدا نیاز به این داری که کسی تو رو بفهمه..دقیقا هیچکسی تو رو نمیفهمه...خیلیا سعی میکنن ..ولی سعی کردنشون مسخره است..انگار داری تو یه مرداب دست و پا میزنی و پایین و پایین تر میری..دیگران میگن بیا بالا...چرا میری پایین؟..اون وقت این که دیگران به خاطر اینکه سعی کردن به تو کمک کنن انتظار دارن تو حتی ازشون تشکر بکنی..باعث میشه که تو بفهمی چه قدر تنهایی..بعدش حتی به تو میخوان انرژی مثبت بدن..تو بازم پایین تر میری..و اونا نامید میشن و دست آخر یکی یکی میرن..مثه کوچه ای میمونه که تو توش وایستادی و همه دارن از پنجره دست تکون میدن میگن بیا بالا..ولی کسی در رو باز نمیکنه..و تو میخوای که بری بالا..تا بفهمی چطوریه که اونا شادن ولی تو نمیتونی باشی..بعدش میبینی که یکی یکی به خاطر اینکه تو نرفتی احساس حق به جانب بودن بهشون دست میده و تو رو تو دلشون بدهکار میکنن و خودشون رو بستانکار..اون وقت میرن تو و برقا رو خاموش میکنن..و آخرین پنجره هم بسته میشه و دیگه چراغی روشن نیست.و تو هنوز وسط کوچه وایستادی و سرمای زمستون تو راهه..و تو راهت رو پس میکشی و برمیگردی و تو این شهر حتی یه نفر نمیفهمه برای بالا رفتن بایست در رو باز کنن..نکنه مردم این شهر برای رفتن تو خونه از دیوار میرن بالا؟..

پ.ن:هی گرگ پرنده..آدما همون آدمان که سینوهه شناخت..ظاهر خوب بایست حفظ بشه..حتی هم دردی کردن آدما..عاشق شدنشون..به خاطر خودشونه..نه به خاطر تو....هیچ کسی مجانی ماچت نمیکنه یادت باشه..اگر دیدی کسی لبخند میزنه بدون..مثه یه سکه ده تومنی بی ارزش بوده که میشده ازش گذشت و پرت کرد تو کلاه یه گرگ که کنار خیابون نشسته....هانس خوب میفهمه من چی میگم.مثه اینکه فقط شخصیت های تخیلی بایست بفهمن من چی میگم..دیگران چه تقصیری دارن؟..میخواستی از دیوار بری بالا..مهم تعارف بود که اونا کردن..

مثه یه مورچه ای شدم که با انگشت برش میدارن و میبرنش یه جای دیگه ولش میکنن..چه کسی اهمیت میده..ولش کن..

گوزن... کجایی

12
May
+ لينك
اردیبهشت آمد...اردیبهشت رفت

گوزن میگفت که در جاده ای مهی در مسیر سامرلند..جایی او را دیده است..که تنها با پیراهنی سپید..ره به سوی آبشار آرامش داشت .برای همین بود که وقتی همه میگریستند..من میدانستم که او آنجا نیست..و ما راه را برای یافتنش اشتباه آمده ایم..پدر از دروازه های پر شکوه و زیبای فانتزیا گذشته بود و در کنار برکه ای نزدیک آبشار آرامش خستگی در میکرد.

پدر..در فانتزیاست..در فانتزیا کسی گم نمیشود..در میان آبشار آرامش گوزن او را دیده بود....شاید به جنگلهای دور دست تر در سامرلند رفته باشد..ولی فانتزیا بزرگ است و من هنوز چند گامی بر نداشته ام..او را باز هم خواهم دید....گوزن او را دیده است.

پ.ن:اردیبهشت آمد..اردیبهشت رفت..چهار سال گذشت

11
May
+ لينك
گوزن و ماه

زنده ام
اینجایم
..دلم گرفته است
حالم بد نیست
خوب هم نیست..
گوزن اینجاست.
.نشسته روی صندلی..
روی ایوان..
به ماه مینگرد
..و من در تاریکی
کره کره ها بازند
..و نور ماه میتابد..
از میان روزنه ها..
و من اکنون اینجا
در اتاقی تاریک..
چشم گرگی بیدار..
چشم گرگی خونین..
چشم گنجشکها خواب..


..گوزن
..گاهی سکوت را میشکند.
.گاهی زمزمه میکند
..گاهی.
.نفسی میکشد...
و خوشا به حال او.
.من نفس نمیکشم.....

و دل من میگیرد.
.و گاه صدایش میزنم
گوزن!
.!..گوزن


مادرم صبح میگفت..
..صدای تو را نشنیدست گوزن؟..
..همه کوچه ما میدانند.
.که گوزنم اینجاست.
.در دل تاریکی ها.
.و چه من تنهایم..

+

6
May
+ لينك
Remember me


+ویدئوی اوریجینال

+مرتبط

Did I disappoint you or let you down?...Should I be feeling guilty or let the judges frown?...Cause I saw the end...before we'd begun,..Yes I saw you were blind and I knew I had won...So I took what's mine by eternal right...Took your soul out into the night...t may be over but it won't stop there,..I am here for you if you'd only care...You touched my heart you touched my soul...You changed my life and all my goals...And love is blind but then I knew it,..My heart was blinded by you...I've kissed your lips and held your hand...Shared your dreams and shared your bed...I know you well, I know your smell...I've been addicted to you...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..I am a dreamer and when I wake,..You can't break my spirit - it's my dreams you take...And as you move on, remember me,..Remember us and all we used to be..I've seen you cry, I've seen you smile...I've watched you sleeping for a while...I'd be the father of your child...I'd spend a lifetime with you...I know your fears and you know mine...We've had our doubts but now we're fine,..And I love you, I swear that's true...I cannot live without you...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..And I still hold your hand in mine...in mine when I'm asleep...And I will bear my soul in time,..When I'm kneeling at your feet...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..I'm so hollow, baby, I'm so hollow...I'm so, I'm so, I'm so hollow.(2x)

4
May
+ لينك
Mirror

باید از رقابت دوری کرد..استرس زیادی که از رقابت به من وارد میشه خرد کننده است..خواستن و خواستن ..همیشه خواستن ها هستن...عقب تز از کسی..جلو تر از کسی..بعد به فکر این میفتی که چرا من از فلانی بایست عقب تر باشم در حالی که میتونستم الان در جایگاهی بهتر از فلانی باشم..نمیدونم بهتره فکر کنیم که هیچ راهی وجود نداشته و هر چه بوده همین بوده که بایست اتفاق میفتاده..و نمیدونم سر نوشت بوده و یا اینکه نه..کوتاهی از خودمون بوده..ولی شرایط زیاد و مختلفی در زندگی هر کدوم از ما هست که باعث میشه الان اینجا ایستاده باشیم..خیلی از اونها دست ماست و خیلی هاش هم از عهده ما خارجه..تاسف گذشته رو خوردن به نظر من بی مورده..اگر چیزی هست که باعث میشه تو بتونی به عنوان یه سوخت اولیه و محرک قدرتمند ازش استفاده کنی و به جلو بری..اون خوبه..منتها نباید اجازه بدی اون باعث حس غبطه خوردن به دیگران و شرایطشون بشه..هر وقت خودم رو با کسی مقایسه میکنم..دچار افسردگی میشم ..بهتر میدونم که این بحث ها رو بس کنیم و در جاده ای از جنس رویاهای زیبا..دست هامون رو تو جیبمون کنیم و بدونیم این زندگی حقیقت نیست و حقیقتی وجود نداره جز قدرت اندیشه های ما و انرژی کائنات..و بقیه تصورات و موهوماتی بیش نیستند..اون وقت که از این مساله فارغ شدی و آروم تر شدی..میتونی به رو برو نگاه کنی.در ادامه جاده چه چیزی میتونه برای تو در شرایط فعلی وجود داشته باشه؟..دانشگاه؟..ادامه تحصیل؟..با آرامش.. به دنبال هدفت بری و بدون نگرانی از اینکه به فلان شخص میرسی یا نه..به زندگی خودت برسی و از لحظه لحظه هاش لذت ببری..و بدونی تو نمیتونی جای هیچ فرد موفق تری باشی..و هیچ فرق موفق تری وجود نداره..چون موفقیتی نیست..موفقیت یعنی شادی..یعنی تو خوشبخت باشی..زندگی خیلی کوتاه تر از اینه که بخوای غصه بخوری گرگ پرنده..

گرگ پرنده دیروز در حالی که یکی از شاگرد های زرنگ مدرسه اش بود و به راحتی در دانشگاه قبول شد و نرفت..بعد از ده سال دوری از مدرسه داره ترم سوم دانشگاه رو میگذرونه و آروم آروم درس هاش رو میخونه..همیشه به خودم گفتم که خب مگه چه اشکالی میتونه داشته باشه..وین دایر هم به قول خودش وقتی همه هم کلاسیاش از دانشگاه فارغ التحصیل شدن تازه به دانشگاه رفت..البته بعضی وقتا غبطه خوردن به گذشته بدون شک پیش میاد. و این که الان می بایست دانشجوی دکتری باشم و تازه ترم سوم کارشناسی هستم..ولی بعدش با خودم میگم که چی؟..کلا خواستن رو متوقف میکنم..و دست هام رو تو جیبم میکنم و با خودم میگم هی گرگ پرنده !..از کجا معلوم؟.. تو تا کی زنده هستی؟..تو زندگیت رو بکن..کاری که میتونی بکن..تو چه کار میتونی بکنی؟..درست رو ادامه بدی..تمام تلاشت رو به کار ببندی و به جلو بری..و در عین حال بدونی که زندگی یه رویاست که چه با دکتری چه با کارشناسی..چه با پول چه بی پول باید ازش جدا شی و بری..فقط چیزی که این وسط مهمه اینه که تو خودت رو گول نزنی..واقع بین باشی..و هرچند راه طولانی..اما قدم های اول رو برداری..تا اینکه تو مسیر اون خورشیدی که بهش نگاه میکنی قرار بگیری..زندگی رسیدن به هدف نیست..زندگی در مسیر رسیدن به هدف ها هست که معنی پیدا میکنه..زندگی همین الانه..و هیچ هدفی وجود نداره..اما اگر خواستی هدفی انتخاب کنی..مثه یه بازی بهش نگاه کن و بدون که هر بازی ای برد و باخت داره..تو هیچ وقت از اینکه یه بازی شطرنج رو ببازی افسرده نمیشی..

+photo of the day

30
April
+ لينك
مشتاق نیستم

...ولی بسیار مشتاقم
ولی بسیار مشتاقم

سوتک؟
تو چه کاره حسنی ؟
اصلا فرض کن تو یه کاره حسنی..با سوتک به نظرت این مردم از خواب بیدار میشن؟..با سوتک؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
همین بسه..نمیخواهم بدانم.

+عکس


19
April
+ لينك
دریا شناسی

در کنار ساحل کسی نشسته که مدت هاست دستهاش رو بالای ابروهاش گذاشته و به دور دست ها نگاه میکنه.همیشه هر چیزی که انتهایی نداشته باشه دیدنی تره و نگاه بی انتهایی رو میطلبه.دریا دریاست.با شکوه و قدرتمند و آرام و با یک سمفونی بی انتهای آرام نتهای مکرری رو مینوازه که دل هر پری دریایی ای رو جذب میکنه.یه پری دریایی یه پری دریاییه.هیچ وقت ندیدم یه پری دریایی بدون دریا زنده بمونه.باید دوباره به آغوش دریا برگرده و گرنه میمیره..برای اینکه اون عاشق دریاست.دریا پری داره چون دریاست.دلی پاک..عمقی بسیار..درونی با شکوه..پر از پریا .هیچ وقت به بانوی جوانی نگاه کردی که در کنار ساحل قدم میزنه؟..به نظر میرسه بهترین تابلویی که یه نقاش میتونه بکشه تابلوی بانوی بر-هنه و دریاست.هی..گرگ پرنده من هرگز ندیدم دریا آلوده بشه..آلودگی ها هم تو دریا پاک میشن.دریا پاکه و میشه در آغوشش شنا کرد و گم شد.میشه توی دریا شنا کرد و بهش اعتماد کرد.از غرق شدن نترس.دریا تو را در آغوش خواهد گرفت.و تو را غرق خواهد کرد.برای غرق شدن تودریا باید دیگه نفس رو هم فراموش کنی.باید جزئی از دریا باشی..حتی جسمت روهم فراموش کنی.دریا جسمت رو پس میفرسته..به دریا اعتماد کن و دوستش داشته باش.حتی اگر هرگز تو دریا شنا نکردی در کنار ساحلش بنشین و نگاه کن..دستت رو بر بالای ابروهات بذار و به دنبال انتها بگرد.هیچ انتهایی نیست و تو باز غرق شدی..غرق شدن این قدر ترسناک نیست که شن پاشیدن به دریا.حتی وقتی سنگی به سمت دریا پرت میکنی دریا اون رو جذب میکنه و صیقلیش میکنه..سنگ ها هم پودر میشن و ماسه های نرم کنار دریا میشن.دریا آرام..باشکوه و محل امنی برای اینکه پریای دریایی بهش اعتماد کنن و در آغوشش غرق بشن..اون هم بدون هیچ پیراهنی.میدونی گرگ پرنده..کمتر دیده شده زنی به جنگ دریا بره..ولی همیشه این مرد ها بودن که با دریا سر ستیز داشتن.به تاریخ نگاه کن.هر مردی به جنگ دریا رفت غرق شد.و هر مردی دریا رو رقیب ندونست به ساحل بازگشت.هیچ مردی حریف دریا نبوده و نیست.یه راز بزرگ اینه که مردها همیشه به دریا حسادت میکنن.و هرگز نمیتونن بر-هنه شدن معشوقه هاشون رو در کنار دریا ببینن.اونها به دریا حسودی میکنن گرگ من...

پ.ن:هی گوزن..چه طوری میشه دریا شد؟

+یک اثر هنری

William Adolphe Bouguereau-1825-1905
The Wave -1896

18
April
+ لينك

این تصویر را توصیف کنید

پ.ن:من هنوز خیلی چیزها رو نمیفهمم .
..وقتی نیست

8
April
+ لينك
کلا تعطیلم

یکی درس نت میداد..من به فکر جای پیانو در اتاق..جایی نارون ها رو دیدم گوزن..که نت نمیدونستن وبسیاز زیبا مینواختن...باد در موهای نارون ها بسیار زیبا میپیچه گوزن...باد که میاد..نه نتی میدونی..نه دولا چنگی هست ..اگه سکوت باشه.. ..یه عمق عظیم هست..فقط درخت هست.. اصلا مه نیست.

.میدونی امروز به چی فکر میکردم گوزن عزیز؟.امروز داشتم فکر میکردم تنهایی مثه یه اقیانوسه....تنهایی این قدر بزرگه که باید شناگر ماهری باشی که بتونی توش شنا کنی و غرق نشی....تنهایی ابهتش میگیره کسی رو که ظرفیتش رو نداشته باشه و توش غرق میشه..اون وقت برای اینکه نجات پیدا کنه..باید نفسش رو تا اونجا که میتونه نگه داره..یعنی صبر کنه و طاقت بیاره...ولی نمیتونه و نفس کم میاره..وسط فکرام این رانندهه داشت یه چیزی میگفت..بذار ببینم چی میگه

راننده ون امروز میگفت ما یه خونه جدیدا خریدیدم خالیه...این بچه ها میان از صب کلید میگیرن...بعد سر یه چهار راه نگه داشت تا یکی از بچه ها شون بیاد کلید خونه رو بگیه..خودش حدوده پنجاه رو داشت..اون بچه ای هم که اومد کلید بگیره هم حدودا شصت سالش بود..اصلا نفهمیدم چی گفت..زود گوشی رو با یه لبخند الکی گذاشتم تو گوشم و انیگما رو زیاد ترش کردم ..داشت هنوز یه چیزایی میگفت..من نمیفهمیدم...
بعد که پیاده شدم اومدم این ور خیابون داشتم گوشی رو که از گوشم در آورده بودم میزون میکردم تو جیبم بذارمش.. تازه فهمیدم بچه هاشون خونه خالی رو از صبح برا چی میخواستن!..منم تعطیل تعطیلم ظاهرا..دوباره گوشی رو گذاشتم تو گوشم..دیگه چرا صداش زیاد تر نمیشد؟..اصلا برا چی میخواستم صداش اینقدر زیاد باشه؟....

آره میگفتم گوزن جون..تنهایی یه اقیانوسه..که یه شیرجه میزنم توش و شنا میکنم......الان میدونی چی دیدم؟..یه عالمه درخت نارون همش یه جا!..باد در موهای نارون ها اینقدر میچرخید و میچرخید تا این که من و اون گربهه غرق شدیم..این بار تو اقیانوس تنهایی نبودیما!!..با انیگما و گربهه غرق شکوه و زیبایی و غرور نارون ها بودیم..به نظرم گربه ها هم کلا تعطیلن..

+عکس


6
April
+ لينك
The Eyes Of Truth


دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است،
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دورافکندنی است
تفاله ای بیش نباشد:
تجربه ای ست
غم انگیز

از اینجا

+ببینید

+بشنوید

3
April
+ لينك
اینجا فانتریاست
870112.gif


هی گوزن!
..امشب خیلی خوش گذشت
..میدونی
وقتی فی ریا دور هم میچرخیدن
..میرقصیدن
..باد میومد دستاشونو به هم دادن میخندیدن
..یا که اون موقع که اون شاپرکا دور نور میچرخیدن میپریدن
...من تو فکر اون بودم
..میدونم گوزن من
..میدونم که اون دیگه این ورا نیست
..دیگه دلش با هر کی هست با ماها نیست
..هی گوزن!
....تقصیر اون نبود
تو که خوب میدونی
.من ترسیدم از آدما
..پشت پا زدم به بخت تیره ام
..پشت پا زدم به نور دیده ام
..پشت پا زدم که تا عمر میکنم
..بشینم حسرت نبودنش رو بخورم.


.ولش کن گوزن بیا
..بیا تا تنها نباشیم
..بیا تو با من بمون و هیچ جا نرو
..توی تنهاییام از ما دور نشی؟
..گاهی وقتا باز به ما یه سر بزن
..هی گوزن میدونی چی سخت بود برا من؟
..اینکه شب باشه
..یه درخت پر شکوفه و یه عالمه فی ری و شاپری باشه
..گلا باشن
..شکوفه ها !
..ولی تو با سایه خودت هم تنها نباشی
..درد من تنهایی نبود گوزن من
..درد من با کسی تنها موندنه
..اون کسی که با من میتونست تنها باشه
دیگه نیست

پ.ن: تقدیم به گوزن نقره ای..

پ.ن2:دوست عزیز و ارزشمند و بسیار هنرمند من یکی از داستانهای کوتاه خودش رو در وبلاگش گذاشته توصیه میکنم از دست ندید.داستان رو به کتابخونه اضافه کردم.

عکس+

1
April
+ لينك
yellow time

گاهی سبزه ها این قدر زیبا هستن که به اسب ها حسودیم میشه...به نظر میرسه هیچ چیز برای یک اسب خوشمزه تر از سبزه های نورسیده نباشه...
فردا هم که آدمها سبزه ها رو به هم گره میزنن که به هم برسن..سبزه ها که همشون به هم رسیدن و کنار هم هستن..پس چه اصراری دارن که به هم گره شون بزنن؟اصلا چرا سبزه ها خودشون به هم گره نمیخورن؟..بایست حتما زورکی بهم گره شون زد؟..سبزه های خونه ما که دارن زرد میشن..هه..حتما یکیشون هم منم.

+عکس

31
March
+ لينك

و من اندوه را میراندم...و تو رو به سوی مه و نور...تو مرا میدیدی؟..من از اندیشه بیرون خالی..و از اندیشه فردا بیزار...و تو بی اندیشه این دنیایی ..و نمیدانی..که چه اندوه بزرگی ست و... همه خوابیدند.و تو از اندیشه خالی بودی...و مرا دردیست در پر..دردی که تورا فریاد زده است
و تو رو به سوی مه و نور..و به خوابی دیدم...حجم تنهایی من روح مرا میفشرد..و تو اندیشه ندانی که چیست...روح تو آواز و پرواز است..و چه تنهاست.ومن از اندیشه پرم..و تنهایی مرا میخواند و چه ترسان بودم..

پ.ن:تصویر

27
March
+ لينك
Abraham Rivers

میگه آزاد باش..میگه.."آزادی از"...فایده نداره..آزادی از هر چیز..منوط به اینه که به یه چیزه دیگه وابسته شی...بعدش میگه "آزدای برای " هم خوب نیست..البته از اولی بهتره..چون خودت رو فدای اون چیزی میکنی که دوستش داری....پس کدوم آزادی خوبه؟..میگه آزادی ای خوبه که نه از چیزی باشه..نه برای چیزی باشه..چون اگر آزادی از چیزی باشه..تو سیاستمدار میشی و یه آدم کثیف.اگر آزادی برای چیزی باشه..تو هنرمند میشی....اما نوع اصیل آزادی اینه که اصلا نباشی...مثه یه قطره روی برگ گل بخار شی..یا مثه همون قطره که از دست میچکه تو اقیانوس شی..اون وقت دیگه نیستی..

کتاب رو میبندم و به دیوار رو به رو نگاه میکنم...چه قدر دلم میخواست الان یه سطل رنگ قرمز جیغ اینجا بود و..میپاشیدم رو دیوار..آخه میدونی گوزن دیوار تر و تمیز جون میده واسه رنگ رنگی کردن و نقاشی کشیدن

پ.ن:چه قدر شنا کردن رو دوست دارم..میدونی شنا کردن رو چه جوری دوست دارم؟..دوست دارم تو استخری شنا کنم که کسی توش شنا نکنه..تنها و در سکوت شنا کردن رو فقط تو میفهمی گوزن من...یادته میگفتی به آب احترام بذار؟..آب رو بایست فهمید..هیچ وقت ندیدم گوزن توی آب رود خونه های آبراهام شیرجه بزنه..یه جوری تو آب شنا میکنه .انگار داره با آب عشق- بازی میکنه..انگارآب رو در آغوش میگیره..

پ.ن:عکاسی رو هم دوست دارم....وقتی فکر میکنم که تو این چند روز تعطیلی چه قدرعکسای خوب میتونم ببینم ازخوشحالی بال در میارم..

پ.ن:دیشب یه عالمه موسیقی خوب برای مدیتیشن دانلود کردم که اینجا به مرور میذارم...واقعا بایست گفت دم این Lime Wire گرم

پ.ن:تصویر امروز رو ببینید

پ.ن:موسیقی برای مدیتیشن:
موسیقی ها رو لینک مستقیم میدم از این به بعد که راحت تر بشنوید.

گوزن من .
.مه بود.
..گوزن من..
.شنا میکردی..
..کسی نبود
...تنها.
.آواز میخواندی.
..آبراهام ریورز.
....در آغوش تو بود.
.گوزن من.
..شنا میکردی و میخواندی.
.و مه سامر لند را فرا گرفته بود..

بشنوید

20
March
+ لينك
هزار و سیصد آفرین

خب اگه یادتون باشه تو دی ماه من به شدت سرم شلوغ بود به خاطر امتحان های پشت سر هم و مصادف شدنشون با امتحانای بانک..امتحانای بانک اگر چه فقط به درد خود بانک میخورن کمترین خاصیتشون اینه که اگر قرار باشه یه پست بالاتر از اونی که هستی رو بگیری خیلی تو چشم میان و بایست اون ها رو قبول شده باشی..و گرنه در حالت عادی خاصیتی ندارن و فقط اینکه به قول معروف تو پرونده ات وجود دارن..در هر صورت یکی از اون امتحان های بانک درست تو امتحان های دانشگاه افتاده بود و من هیچ امیدی به قبولیش نداشتم..یکی دو روز پیش جوابش اومد و با کمال خوش شانسی من قبول شدم..باضافه اینکه یه امتحان دیگه هم قبلش داده بودم که اون رو هم قبول شدم....اینها بماند سایت نسبتا محترم پیام نور چند وقتی بود و قاطی کرده بود نمره ها رو نشون نمیداد..تا اینکه بالاخره درست شد..ولی مشکل اینجا بود که همون درس فلسفه ای که گفتم به جای چهل تا سوال اشتباها سی و یکی شو جواب داده بودم در عین اینکه فوق العاده خوب خونده بودم..نمره اش شده بود 3.5.! من به هیچ عنوان قبولش نداشتم..اگر چه من نه تا سوال رو جواب نداده بودم..ولی مطمئن بودم که قبول میشم..امشب یعنی چند دقیقه پیش رفتم تو سایت دیدم که فلسفه رو هم پاس کردم...یعنی تمام درسها رو در ترم دوم پاس کردم!

عین این بچه کوچولوها ذوق کردم...البته هیچ وقت برای درس خوندن دیر نیست..ولی بعد از ده سال دوباره بخوای درس رو شروع کنی و ادامه بدی..قبول کنید که خیلی سخته..من بیشتر خوشحالیم اینه که لذت زحمت هام رو برای ادامه تحصیل دارم می برم و اون همه درس خوندن ..حالا نتیجه اش پاس کردن سرافرازانه همه دروس این ترم شد..دیگه رو غلتک افتادم و ..به قول دوستان وای به روزی که شاهین بیفته رو غلتک !:)..دیگه به شاگرد اول شدن و اینها فکر نمیکنم..ولی برآوردی که کردم درسم نسبت به کسانی که بلافاصله وارد میشن خیلی خوبه..

فکر نکنین حالا یه ترم تموم درسها رو پاس کردم انگار شاخ غول شکستم..شما جای من نیستید..من سالها از درس دور بودم و دوباره با موفقیت بهش وارد شدم..یعنی قبول شدنم در این ترم موجب شد که اعتماد به نفسم رو دوباره به دست بیارم و با جدیت بیشتر دنبالش کنم.....

پ.ن:یه چیز بی ربط اینکه دارم یکی دیگه از اخوی هام رو هم وبلاگ نویس میکنم.....شعار منو که یادتونه؟..هر ایرانی یک وبلاگ!
به امید اون روز.
.اهمیتش؟.
.اهمیتی نداره..:)

پ.ن:تصویر امروز رو ببینید

ببخشید امروز خیلی خسته شدم و بانکها خیلی شلوغن..برای آهنگ آپلود کردن خیلی خوابالوام:)

11
March
+ لينك
Dances with Wolves ...

سر سیاه زمستون, وقتی همه جا تعطیل بود و فقط بانک ها باز بودن و مورچه هم رو زمین بکس و بات میکرد یه ماشین دیدم که پشت من وایستاده بود. حتی قبل از اینکه من برسم سر چهار راه! اون واقعا منتظر من وایستاده بود, میگفت با خودم فکر کردم امروز محاله ماشین گیرت بیاد, وایستادم تا بیایی... یه راننده خطی با معرفت بود که از بس این مسیر رو رفته بودم منو میشناخت.

.یاد داستان اون سربازی افتادم که نمیدونم تو جنگ جهانی چندم از پشت میله های زندان نازی یه نامه برای پسرش تو کشور خودش که خیلی هم دور بوده مینویسه و میگه پسرم...از پشت میله های این زندان آسمان چه زیباست..!هنوز آبی آبیست!

پ.ن:به نظر آقای گرگ تا زمانی که میشه با گوزن نقره ای دور آتیش رقصید و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرد آسمان مال اوست..زندگی مال اوست...

پ.ن:تصویر امروز رو ببینید

موسیقی برای مدیتیشن:
..باشد..تا دل تنهایی من تازه شود
بشنوید

9
March
+ لينك
Remember

جلوی خونه پدر بزرگ یه نارون بسیار بلند وقدیمی بود که وقتی باد در لابه لا ی شاخه ها و برگهاش می پیچید صدای خاصی ایجاد میکرد که روح رو از بدنم جدا میکرد.امروز فهمیدم که من فقط اون ثانیه ها رو زندگی کرده ام.اگر ثانیه های مشابهی چون اون رو روی هم جمع کنم..مثل لذت ایستادن در ایوان خونه پدر بزرگ و بستن چشمها و بوییدن هوایی که عطر بهار نارنح میداد...و شنیدن صدای جیر جیرکها.یا بوییدن شمشاد ها و یا دریا..میشه چیزی حدود ده دقیقه برای بیست و هشت سال...بنا براین من ده دقیقه رو حقیقتا زیسته ام و از زیستنم لذت برده ام. یادم باشه بیشتر لذت ببرم..یادم باشه این لحظه رو با هیچ فلسفه ای عوض نکنم..یادم باشه اگر زندگی مثل سیگار کشیدن عادته...عادت رو نمیتوانم ترک کنم..مگراینکه اون رو درک کنم.وقتی میتونم سیگار رو-زندگی روزمره رو- ترک کنم که بتونم ازش لذت ببرم .

پ.ن:شما هنوز این کتاب راز رو نخریدید؟

پ.ن:تصویر امروز:ببینید

پ.ن:موسیقی یرای مدیتیشن:بشنوید

8
March
+ لينك
تسلیم شو...

یک ساعت و یک موبایل هردو به فاصله ده دقیقه هر روز صبح سعی در بیدار کردن من با تمام توان دارن..و هر روز معمولا در اون لحظه منفور ترین موجودات و اشیاء, همون دو تا هستن.امروز صبح هم طبق معمول هر روز این اتفاق افتاد.بازم میخواستم فحش بکشم به تمام کائنات و اینکه خواب نازنینم از کف رفت و اینا, که در یک لحظه با خودم گفتم بسه دیگه, بسه, تا کی هر روز میخوام این قدر بد از خواب بیدار شم؟.یاد خونده های آخر شب دیشبم افتادم از این کتاب راز که بایست بگم یه شاهکاره, لا اقل برای من , همین طور که خودم رو توی آینه نگاه میکردم با خودم گفتم دیگه بسه, بذار یه روز تسلیم شدن رو به شیوه اشو امتحان کنم..بذار امروز رو تسلیم باشم..تسلیم شرایط؟, نه, تسلیم محظ در برابر همه چیز.یعنی توقف تلاش بی موردی که میدونی هیچ فایده ای نداره..مثه خوابیدن اول صبح که با خودت میگی بذار یک دقیقه دیگه بخوابم بعد بلند میشم.یک دقیقه دیگه بلند نمیشی که هیچ یک ربع بعد خودت از خواب میپری و با وضعی اسف بار تر از قبل بیدارمی شی و میپری که دیرت نشه.ولی اگه بدونی که در هر صورت باید بیدار شی و بری سر کار.اون وقت دیگه اگه تسلیم باشی و آرزو کردن هات رو متوقف کنی دیگه غصه نمی خوری..دیگه ناراحت نمیشی که چرا راننده تاکسی بوی بد میده دهنش, یا چرا این مردک که کنارت نشسته خودش رو ول کرده روت و هیچ آداب و ترتیبی نداره کاراش, وقتی تسلیم بشی دیگه آرزو هم نمیکنی.بس نیست؟..ذهنم رو پر کردم از آرزوهای بی شمارو از اون گذشته افکار زیادی که به محظ بیدار شدن بی ربط و با ربط تو ذهنم وول میخورن و نمیذارن از زندگیم لذت ببرم.با خودم گفتم بسه..من تسلیمم.همون طور که تو کتاب راز خوندم عمل کردم..یعنی مثل بودا..که اون شب پس از سالها تلاش که خسته شده بود و هر شب کابوس میدید.اون شب از شکست خوردن های پی در پیاش خنده اش گرفت و با خودش گفت دیگه بسه.برای همیشه بسه.از اون شب به بعد بودا دیگه خوابهای آشفته ندید و از همون روز بود که بودا شد.تو کتاب راز از قول بودا اومده که:

با تلاش شکست خوردم و بی تلاش رسیدم.

با خودم قرار گذاشتم امتحانی امروز همه افکار رو پاک کنم و تسلیم باشم...اشو میگه کسی که تسلیم میشه دیگه شاده .دیگه غصه ای نداره بخوره..چون آرزویی نداره..چه کوتاه مدت ..چه بلند مدت..فقط حضور داره..اونم تو لحظه..هیچ چیز نمیتونه ناراحتش کنه.چرا؟..چون تسلیمه محظه.. و جالب اینجاست که برنده اونه..

پ.ن:باورتون نمیشه..توی راه نه نگران این شدم که دیر میرسم..نه نگران این شدم که چرا فلانی این جوری گفت این جوری کرد..چرا فلان کار درست نشد..حتی از کارای عجیب غریب پیام نورم که نمره های فلسفه رو اشتباه وارد کرده وهمه چیش شلم شورباست.ناراحت نشدم..به نظرم به خودم خدمت بزرگی کردم.این قدر آرامش دارم که میتونم همین الان دوباره برم سر کار و کار کنم..چون ابدا احساس خستگی نمیکنم.این برای من که یک افسرده هستم یه تجویز عالی بود.

پ.ن:نظرتون در مورد تصویرها و موسیقی هایی که میذارم چیه؟

تصویر امروز را ببینید.

موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید

4
March
+ لينك
مارچ یعنی پرواز

ماه مارچ تو راهه..ماه مارچ ماه منه.ماهیه که من فقط دوست داشتم تو ایوون اون خونه قدیمی بشینم و به آبی آسمون و ابرای کومولوس نگاه کنم.دیگه نمی فهمیدم کی زمان میگذره..چون تا ته آسمون خط سفید هواپیمایی رو که قرار بود منو ببره به سرزمینای دور دنبال میکردم..اون قدر خوش باور نبودم که خیال کنم یه روزی اون هواپیما که داره از جای دور میاد و به سرزمینای دور میره قراره بشینه رو سقف خونه ما و منو ببره..اما اون قدر به قول آدما اعتماد داشتم که بتونم آینده ام رو تو ذهنم بسازم و اسم شهرها و خیابوناش رو هم از حفظ بشم..ماه مارچ حالا دیگه اون معنا رو نداره..ماه مارچ حالا معنای یه آینده تباه شده است..چیزی که سوخت شد و رفت..حالا هر وقت خط سفید هواپیما ها رو تو آسمون میبینم به همه میگم این نور خورشید اشک چشم آدم رو در میاره..

پ.ن:تصویر امروز را ببینید.

پ.ن:خسته ام.شاید بمیرم.

پ.ن: جمعه ها غروب به بعد تا شنبه ها آخر شبش..کابوسه منه...

پ.ن:
گفتیم رموز زندگی را با تو
فریاد مکش
سکوت کن
تند مرو
خر باش
مبین مفهم
چیزی مشنو
اینجا پنج است...حاصل دو با دو

س.گ

1
March
+ لينك
کوچولوهای عزیز
4.gif

داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که دفتر نقاشیم رو که مربوط به کلاس پنجم دبستانم بود پیدا کردم.چند تا نقاشی جالب توش پیدا کردم که یکیش این بود.میدونین این آقاهه چی داره میگه؟..داره میگه کوچولوهای عزیز میتونن بعد از راهیان نور برنامه های خودشون رو ببینن!!.

از این نقاشی چند نکته مستفید میشود:یکی اینکه کوچولوهای عزیز اون موقع مجبور بودن قیافه کریه این مجری درب و داغون رو تحمل کنند..اگر فکر میکنید هنر این جانب بد بوده بایست به استحضار تان برسانم من همیشه نمره نقاشیم بیست بود!.بنابراین و از آنجایی که همیشه خدا ترکیب ریش و عینک فقط یه ترکیب مستعد نقاشی بوده.. بنده این کار را کاملا رئال کار کرده ام..فقط کاملا شبیه به اصل بوده..طی تماسی که با باستان شناسان گرفتم آنها نیز بدین نکته صحه گذارده اند.نکته دوم اینکه کوچولوهای عزیز مجبور بودند اون موقع اول از همه این آقا رو با این قیافه نخراشیده تحمل کنند بعد تازه راهیان نور(!!!) را..و سپس برنامه های خودشون را.اگر من میگم ما نسل سوخته ایم.به خاطر این دردهاست.حالا میفهمم چرا ما اون موقع ها از دیدن انریکو و گالنی و فرانچی و حنا و دکتر ارنست لذت میبردیم..چون لااقل چهر ه هایشان بویی از انسانیت برده بود..نکته دیگری که از این نقاشی مستفید میشود این است که اینجانب آن موقع تحت تاثیر کلام آقا قرار گرفته و در ذهن کودکانه خود چندین بار تکرار نموده ام تا نقاشی تمام شود تا بتوان داخل نقاشی آن را جای دهم..تا چنین روزی سندی بر سوختگی نسل خودم داشته باشم.

حالا تازه کجاشو دیدید.این قدر نقاشی های مسئله دار از خودم پیدا کرده ام که اصلا اینجا جای گفتن و نمایش این آثار نیست.:)
پ.ن:خب عقاید یک دلقک هم تمام شد و رفتم سراغ این کتابی که می بینید تو ساید بار هست.توصیه میکنم بخونیدش.

پ.ن1:کوچولوهای عزیز بعد از راهیان نور میتونن تصویر امروز رو ببینن.

پ.ن3:موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید

29
February
+ لينك
Tears on my pillow

گفت:شما همین چند لحظه پیش در باره طبیعت صحبت کردید, شما میبایستی به پیروی از طبیعتتان به دنبال ماری میرفتید و برای به دست آوردنش مبارزه میکردید.
گفتم:مبارزه؟ بگویید به من که این کلمه در کجای قوانین زناشویی لعنتی شما نوشته شده است؟
گفت:زندگی شما وخانوم درکوم یک زندگی زناشویی نبود.
گفتم:خیال میکنیم این طور باشد که شما میگویی زندگی زناشویی نبود, اما من تقریبا هر روز برایش نامه مینوشتم و سعی کردم با او تماس تلفنی برقرار کنم.
گفت: میدانم, میدانم ,اما الان دیگر خیلی دیر شده است....

عقاید یک دلقک-ص 180

پ.ن 1:او میخواهد هوای کاتولیکی استنشاق کند.

پ.ن2:امروز سرور سایت مشکل پیدا کرده بود و کامنتهاتون رو که صبح پابلیش کرده بودم بلعید..ولی کامنت هاتون رو خوندم و ممنونم به خاطر این همه لطفی که بهم دارید.حالم اصلا خوب نیست..اصلا.

Bobby Vinton - Tears On My Pillow

15
February
+ لينك
Blue on Blue

کاش امروز ولنتاین نبود تا این همه جمعیت جمع نمیشدن دم مغازه آلن,اون وقت من میتونستم برم یه لیوان ازش بخرم, اون وقت یه لیوان قهوه داغ برای خودم درست میکردم , یه لیوان قهوه داغ که بشه تو دستت گرماش رو حس کنی.


بشنوید:
Bobby Vinton - Blue On Blue

14
February
+ لينك
I'm Mr. Lonely

آن قدر منتظر ماندیم که عادت باز کردن درب را از دست دادیم

پ.ن:و تو ای انتظار نفرت بار
همدم تنهایی و شبهای تار
و تو ای روح سیاه و سرد نخوتناک
و تو ای انتظار پوچ و دهشتناک و خیس
راست بگو...
مرا به چند خریدی ازاتاق؟
...که چنین میترسم..
که چنین میگریم...
که چنین تنهایم...

از اینجا بشنوید.

12
February
+ لينك

به ما بپیوندید

1.jpg


موج مهربانی چیست؟
پروژه های موج مهربانی برای اعضا:

1-پروژه 29

2-پروژه رهایش
:بیانیه شماره 1-2-3-4-5-6-7-8-9-10

3-پروژه شاخه های مهربانی


4-پروژه باران نور

5-پروژه حمایت از پرندگان

6-پروژه 29 روز راستگویی


برای "موج مهربانی" لوگویی با موضوع یک "گوزن" بسازید.
برای پیوستن به این جمعیت بزرگ و یا فرستادن لوگوهایی که برای موج مهربانی ساخته اید و یا ارسال مطالب ارزشمند برای تقسیم کردن بین سایر اعضاو یا تجربیات خودتان از انجام پروژه های پیشنهاد شده به آدرس زیر ای میل بزنید.
quester15000@yahoo.com

Facebook


رادیو فانتزیا:

images.jpg

برنامه این هفته:
از اینجا بشنوید

پروژه 29 روز -29 هدیه

200451504-001.jpg هر روز یک هدیه به دیگران بدهید.شما میتوانید یک لبخند هدیه بدهید.و بازگشت آن را مشاهده کنید.هر عملی یک کارما داردبه ما گزارش دهید که امروز چه هدیه ای به چه کسی دادید؟.به موج مهربانی بپیوندید.ما خواهان صلح جهانی و گسترش مهربانی و خصایص انسانی هستیم.

از اینجا بخوانید


پیشنهاد کتاب:

87.jpg

نویسنده: دن میلمن
مترجم:نیکی کهنمویی

داستان تمثیلی آیین جان به اکتشاف راز هستی و قوانین روحانی شکل دهنده و حاکم بر آن میپردازد و روش هایی کاربردی برای ایجاد معنا و تعیین راه در زندگی ارائه میدهد.راوی در کوه با پیرزن خردمندی ملاقات میکند که او را به سفری ادیسه وار درجهان روح می برد.این زن با داستان ها, آزمون ها و تجربه های این سفر وحشی قوانین بنیادین تعادل, انتخاب, پیشرفت, حضور, شفقت, ایمان, توقع, شرافت, عمل, چرخه ها, تسلیم و وحدت را بیان میکند.آیین جان روشن گر راهی است به سوی آرامش درونی و توانایی نهان انسان برای رسیدن به معنایی ژرف تر از معنا ,ارتباط و هماهنگی با سراسر جهان خلقت.این کتاب میتواند در سفر زندگی از بهترین همسفران هر خواننده ای باشد

RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan