شمال یعنی خوشامیان سالی دویار ..سالی دوبار..یه بار روز اول عید..یه بارم شهریور...سهم سفر هر سال ما بود به شمال..همیشه شب قبلش خوابم نمیبرد و بوی دریا و شمشاد ها و ...تو خوابم میپیچید..اون موقع ها که خودمون ماشین داشتیم خیلی بهتر بود..یه پیکان مدل چهل و هشت بود و یه جاده کندوان..سالی دوبار سهمیه ما از سفر ..رفتن این جاده و رسیدن به خونه پدر بزرگ بود و برگشتن ..دوران جنگ..که ماشین نداشتیم..صبح ساعت پنج صبح از خواب بیدار میشدیم.و سه چهار نفر آدم..با هفت هشت تا چمدون زمخت و زشت و بد ترکیب..راه میافتادیم به سمت ترمینال غرب..اتوبوس کابوس بدیه..میدونی....بد تر از اون مینیبوس بود..با اتوبوس شیش ساعت راه بود و با مینی بوس چهار ساعت..همیشه خدا هم حالم تو هر دوشون به هم میخورد.......تو ترمینال غرب که هنوز مثه الان این قدر خارجکی نشده بود..کولی ها و دوره گردا نون شیر مال میفروختن و مردمی که پارتی بازی میکردن تا بتونن اتوبوس یا مینی بوس گیر بیارن..اما همین که پلیس راه چالوس رو رد میکردی..دیگه گرگ پرنده چشماشو میبست و بو میکشید..می شناختش..بوی گلهای جعفری خونه پدر بزرگ..لذت دیدن گلهای کاغذی..گلهای شاپسند و اون درخت بید وسط حیاط....راه شمال اگه شب بود..بهتر بود..شب که میرسیدی...میتونستی از دور صدای هزاران جیر جیرک رو بشنوی که یه ارکستر سمفونیک بزرگ راه انداخته بودن..صدای شغال ها..بوی شالی های برنج..بوی نارنج و طعم تمشک...
این روزا دلم تنگ شده برای شمال..شمال برای من یعنی خوشامیان.یعنی مادر برزگی که ننه صداش میکردیم...یعنی پرتقال خونی...یعنی قل قل سماوری که بخارش تو نور زرد و آبی و سبز شیشه های رنگی در ورودی خونه..رنگ میگرفت و به فانتزیا میپیوست..شمال یعنی زندگی.یعنی اون درخت نارون بزرگی که جلوی خونه پدر بزرگ بود..وقتی باد توش میپیچید دیوونه ات میکرد.شمال یعنی بوی بربری تازه و داغی که پدر بزرگ تو دستش بود و از در میومد تو..شمال یعنی کندوهای زنبورا..یعنی درخت گوجه سبزی پیر پر از شکوفه...یعنی گزنه..یعنی تو زمینای برنج چرخیدن و چرخیدن..یعنی سر ظهر تابستون برای پدر و عمه ها و پدر بزرگ و بقیه فامیل که داشتن برنج رو درو میکردن با داس... تو فرقون با برادر چای و ناهار ببری..شمال یعنی فرقون سواری..شمال یعنی ابرای سفید..آسمون آبی..یعنی مه ساعت شیش صبح..شمال یعنی نفس کشیدن بدون دغدغه..
سالی دوبار..جاده کندوان..سهم ما بود از سفر..سالی دوبار رفتن و برگشتن..رفتن به سرزمینهای زیبای خیال..به سرزمین تمشک ها..یعنی دریا..یعنی ماسه های خنک..اما..کابوس بزرگ.. برگشتن بود..دوباره..ترمینال و اتوبوس و مینیبوس...و بازم دعوا و پارتی بازی برای زود تر برگشتن..و باز هم حال من به هم میخورد..دیگه خیلی وقته بعد از رفتن پدر..شمال هم رفت..دیگه سالهاست که نرفتم..نمیدونم هنوزم پشت خونه پدر بزرگ شغال ها زوزه میکشن؟..هنوزم میان مرغ و خروساشو ببرن؟..ولی خوب میدونم دیگه زمین برنج پدر بزرگ از بین رفته و جاش یه ویلای چند صد میلیونی سبز شده..دیگه لازم نیست..شب کسی تو زمین بخوابه و یه چوب دستش باشه بزنه به یه حلب و داد و بیداد کنه..تا مبادا خوک وگراز به زمین بزنه..دیگه نمیشه یواشکی رفت شب با رادیو جیبی تو زمینای برنج در حالی که سیاهی شب همه جا رو گرفته..رادیو امریکا گوش داد..بیچاره پسر عموی پدرم رو بگو..نصفه شب..فکر کرده بود جنی شده.از وحشت الکی دادو بیداد میکرد..صدای ستاره درخشش رو تو جایی میشنید که خود ستاره درخشش هم خوابش رو ندیده..
+عکس
ممد آمریکایی این دوست با گذاشتن این آهنگ های خاطره انگیز تو وبلاگش ما رو باز داره هوایی میکنه بشیم ممد امریکایی ها!..یادش به خیر دهه هشتاد ترانه ها چه پر معنی تر بودن..آهنگ ها چه قدر قشنگ تر بودن..صدا ها چه قدر بهتر بود...ویدئو ممنوع بود..سی دی که اصلا نبود..نوار بود..ما هم یه ضبط صوت داشتیم که گاهی نوار جمع میکردو با خودکار بیک دوباره نوار رو میچرخوندیم تا درست بشه..فکر میکنین چی گوش میدادیم؟بهترین موسیقی های دهه هشتاد رو!..ولی خیلی کارمون رو راه مینداخت..اصلا ما همین بهترین آهنگ ها رو.. خاطره انگیز ترین هاش رو با همون ضبط صوت داشتیم ..شهرام برادر بزرگ بود و نوارهای خارجی میذاشت...بعضیاش برای من که کوچیک بودم خیلی جذاب بودن..این آهنگ هم که بالا می بینید یکی از اون ها بود..به نظرم امریکا هم اون موقع ها یه امریکای دیگه بود..ممد امریکایی ها هم ممد امریکایی های دیگه ای بودن..یادم میاد بودن کسانی که عاشق این بودن که پاشون رو بذارن تو خاک امریکا و بتونن اونجا ادامه تحصیل بدن و زندگی کنن..بر خلاف خیلی ها که میگن امریکا دهه هفتاد در اوج بود..من میگم دهه هشتاد..شاید به خاطر این بود که دوره کودکی من دهه هشتاد بود...کلاس زبان زیاد نبود.یه سیمین بود و یه ایران- امریکا.اولین رکن ممد امریکایی بودن این بود که زبانت رو قوی کنی..سفارت اون موقع ها گاهی برای دانشجو های ایرانی ویزا صادر میکرد..بسته به اینکه حال کارمندش اون روز خوب بود و یا نبود.راه وروشش رو همه فوت آب بودن..اینکه چه جوری وارد شی..اول لبخند بزنی یارو خوشش بیاد..یا آخر چه مدارکی نشون بدی..چیو اول نشون بدی..و...اکثر ممد امریکایی ها رو تو کلاس های زبان میدیدی..کسانی بودن که غذاشون به سبک امریکایی بود..لباس پوشیدن..موهاشون..خلاصه اینکه امریکا رویای خیلی ها بود.اسم ایالت ها و ولایت هاش که هیچ..اینکه دمای کدوم شهر امروز چند درجه است هم از طریق رادیو چک میکردیم..اینکه لهجه تگزاسی رو یاد بگیریم بهتره..یا لهجه نیویورکی.نه اینترنت بود..نه ماهواره..همون رادیو های پارازیتی بود..و ضبطهایی که نوار جمع میکرد.ولی آهنگهایی که از توش میومد بیرون یه زندگی بود..یه دنیای دیگه ای داشت...وقتی میگم رویا بود..برای ما پایین شهریا بود..وگرنه بالا شهریاش به قول بهروز وثوقی براشون راه امامزاده داوود بود.پدرا و مادرا چه قدر بچه هاشون رو نصیحت میکردن که اونجا هیچ خبری نیست.هرجا بری آسمون همین رنگه..ولی این طور نبود.و این طور نیست..من و خیلیای دیگه پیه همه چیز رو به تنمون مالیده بودیم.ظرف شویی و کار کردن تو رستوران برای یه دانشجو ایرانی تو امریکا اصلا کسر شان نبود.منظورم قشری بودن که رویای ادامه تحصیل بعد از دبیرستان تو امریکا رو داشتن..نه اونایی که به خاطر "مون واک" مایکل جکسون میخواستن برن...که تعدادشون کم نبود..بچه های نسل من و از جنس فکریه سرزمین آرزوها.سوختند و یه عده کمی تونستن برن..یه عده ی هم موندن و موندگار شدن..نسلی که چیزی نمیخواستن به جز آرامش..به جز رفاه..به جز تحصیل تو بهترین دانشگاههایی که حقشون بود.
امروز دیگه ممد امریکایی ها رفتن..تموم شدن..الان ممد کانادایی و ممد استرالیایی ها راه افتادن..ولی نه کانادا امریکا میشه..نه استرالیا .حتی دیگه امروزم امریکا..امریکای دهه هشتاد نیست.امریکای دهه هشتاد تموم شدو ما بهش نرسیدیم.بعضی حس ها هست که تو فضاش باید باشی تا متوجه بشی.وقتی من میگم امریکای دهه هشتاد..اونایی که بودن و میدونن من چی میگم..خودشون میفهمن .هرچند من بچه مدرسه ای بودم اون موقع..ولی یه ممد امریکای متعصب بودم.من به تعصب اون موقع خودم افتخار میکنم.به اینکه تو ذهنم شهامت ساختن بهترین آرزوها رو داشتم..وقتی که خیلیا اینجا بزرگترین آرزوشون این بود که دختر مدرسه دخترونه روبرویی از نامه ای که براشون نوشتن خوششون میاد یا نه ..اینکه شهامت تلاش برای رسیدن به دور دست ترین سرزمین ها رو داشتم...هرچه بود تموم شد..ولی یاد و خاطره اون روزا و کارای عجیب غریبی که میکردیم یادم نمیره و همیشه باهامه.
پ.ن:آهنگه بالا رو سارا تو وبلاگش برای دانلود گذاشته..در ضمن دو تا از داستان های زیبایی رو که خودش نوشته و همچنین شعرهای بی نظیری که میگه رو میتونید بخونید..این قدر شعرهای این دوست زیباست که خیلی ها با شعرهای شعرای قدیم اشتباه میگیرن..خودتون ببینید.
+عکس
مارچ یعنی پرواز ماه مارچ تو راهه..ماه مارچ ماه منه.ماهیه که من فقط دوست داشتم تو ایوون اون خونه قدیمی بشینم و به آبی آسمون و ابرای کومولوس نگاه کنم.دیگه نمی فهمیدم کی زمان میگذره..چون تا ته آسمون خط سفید هواپیمایی رو که قرار بود منو ببره به سرزمینای دور دنبال میکردم..اون قدر خوش باور نبودم که خیال کنم یه روزی اون هواپیما که داره از جای دور میاد و به سرزمینای دور میره قراره بشینه رو سقف خونه ما و منو ببره..اما اون قدر به قول آدما اعتماد داشتم که بتونم آینده ام رو تو ذهنم بسازم و اسم شهرها و خیابوناش رو هم از حفظ بشم..ماه مارچ حالا دیگه اون معنا رو نداره..ماه مارچ حالا معنای یه آینده تباه شده است..چیزی که سوخت شد و رفت..حالا هر وقت خط سفید هواپیما ها رو تو آسمون میبینم به همه میگم این نور خورشید اشک چشم آدم رو در میاره..
پ.ن:تصویر امروز را ببینید.
پ.ن:خسته ام.شاید بمیرم.
پ.ن: جمعه ها غروب به بعد تا شنبه ها آخر شبش..کابوسه منه...
پ.ن:
گفتیم رموز زندگی را با تو
فریاد مکش
سکوت کن
تند مرو
خر باش
مبین مفهم
چیزی مشنو
اینجا پنج است...حاصل دو با دو
کوچولوهای عزیز
داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که دفتر نقاشیم رو که مربوط به کلاس پنجم دبستانم بود پیدا کردم.چند تا نقاشی جالب توش پیدا کردم که یکیش این بود.میدونین این آقاهه چی داره میگه؟..داره میگه کوچولوهای عزیز میتونن بعد از راهیان نور برنامه های خودشون رو ببینن!!.
از این نقاشی چند نکته مستفید میشود:یکی اینکه کوچولوهای عزیز اون موقع مجبور بودن قیافه کریه این مجری درب و داغون رو تحمل کنند..اگر فکر میکنید هنر این جانب بد بوده بایست به استحضار تان برسانم من همیشه نمره نقاشیم بیست بود!.بنابراین و از آنجایی که همیشه خدا ترکیب ریش و عینک فقط یه ترکیب مستعد نقاشی بوده.. بنده این کار را کاملا رئال کار کرده ام..فقط کاملا شبیه به اصل بوده..طی تماسی که با باستان شناسان گرفتم آنها نیز بدین نکته صحه گذارده اند.نکته دوم اینکه کوچولوهای عزیز مجبور بودند اون موقع اول از همه این آقا رو با این قیافه نخراشیده تحمل کنند بعد تازه راهیان نور(!!!) را..و سپس برنامه های خودشون را.اگر من میگم ما نسل سوخته ایم.به خاطر این دردهاست.حالا میفهمم چرا ما اون موقع ها از دیدن انریکو و گالنی و فرانچی و حنا و دکتر ارنست لذت میبردیم..چون لااقل چهر ه هایشان بویی از انسانیت برده بود..نکته دیگری که از این نقاشی مستفید میشود این است که اینجانب آن موقع تحت تاثیر کلام آقا قرار گرفته و در ذهن کودکانه خود چندین بار تکرار نموده ام تا نقاشی تمام شود تا بتوان داخل نقاشی آن را جای دهم..تا چنین روزی سندی بر سوختگی نسل خودم داشته باشم.
حالا تازه کجاشو دیدید.این قدر نقاشی های مسئله دار از خودم پیدا کرده ام که اصلا اینجا جای گفتن و نمایش این آثار نیست.:)
پ.ن:خب عقاید یک دلقک هم تمام شد و رفتم سراغ این کتابی که می بینید تو ساید بار هست.توصیه میکنم بخونیدش.
پ.ن1:کوچولوهای عزیز بعد از راهیان نور میتونن تصویر امروز رو ببینن.
پ.ن3:موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
It was pouring in Fantasia last night تا حالا شده تو بیداری خواب ببینین؟..من در طول روز بیشتر از اینکه تو موقعیت باشم تو فانتزیام....امروز میدونین چه خوابی دیدم؟..خواب دیدم رو سرم به جای مو شکوفه های سفید دراومده..منم جورابای قرمز پام بود..تعبیرش چیه؟
دیگه اینکه یه آلبوم تمبر پدرم داشت که توش پر از تمبرهای فوق العاده ارزشمند رو آرشیو کرده بود..صفحه اول رو که باز میکردیم اون قدیما تا ببینیم یه تمبر بود مربوط به بزرگداشت نوروز..که یه درخت گل بود که گلهای زرد مثه شکوفه های درخت سیب و یا گیلاس داشت..شکوفه های ریز و بسیار زیبا.....من با دیدن اون تمبر همیشه میرفتم فانتزیا..الان که گفتم شکوفه یاد اون افتادم..چند روزه دارم میگردم دنبال آلبوم تمبره.هنوز پیداش نکردم..حتما پیداش میکنم و اون تمبر رو نشونتون میدم.
پ.ن:برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید
برای اینکه بتونید همه عکسها رو ببینید به قسمتPortfolio سایتی که لینک دادم برید ..
برای موسیقی امروز پیشنهاد میشود بشنوید:
the last time I cried
The Plan یادش به خیر یه روزی یکی از همکارام منو داشت با ماشینش میرسوند خونه و بین راه یه خانومی رو هم سوار کرد که اونم همکارم بود و داشتن در مورد امتیاز و اینا صحبت میکردن با هم که من چیزی سر نمیاوردم..بعد که دیدن برام جالبه گفتن که اگه بخوام میتونن برای من هم توضیح بدن.من گفتم چی رو؟.گفتن بیا به این آدرس تا بهت بگیم..ما یک گروه هستیم با هم کارهای خوب خوب میکنیم.منم فکر کردم که حتما یه جور ان جی او تشکیل دادن یا مثلا میخوان برای فقرا اعانه جمع کنن و اینا.گفتم باشه..میام..راس ساعت به اون آدرس که خونه اون خانوم بود رفتم..و یکی جلوم نشست و توضیح میداد.قبلا در موردش شنیده بودم..اون روزا خیلی داغ بود.اگه اشتباه نکنم حدود سه .یا چهار سال پیش بود..بلافاصله بدون اینکه به فالو آپ نیاز داشته باشم یک میلیون و نیم پول دادم و عضو شدم به سرعت باور نکردنی شدم یکی از لیدر های دست شون..البته..دست بالای دست بسیار بود و من به دلیل ماجرای عاطفی و عشقولانه ای که تو سیستم پیش اومد مجبور شدم که ترکش کنم..اگر چه این سیستم برای من جواب نداد .ولی چیزایی در اون یاد گرفتم که هرگز فراموش نمیکنم.من در این سیستم با آدمای بزرگی برخورد کردم که جز فداکاری چیزی ازشون ندیدم..لیدر های بالا دست من همه انسانهای با فرهنگ و تحصیل کرده ای بودند .که از همین جا به همشون پیغام عشق و درود میفرستم...از با هم بودن متداوم با این انسان های بزرگ که تعدادشون خیلی زیاد بود..در این سیستم چیزی رو تجربه کردم که در هیچ جای دیگه ایران نمیتونم اون رو ببینم و پیدا کنم واون چیزی نبود جز کار گروهی!.همدلی بین اعضای گروه برای رسیدن به یک هدف مشخص.یکرنگی و صداقت و خیلی چیز های دیگه..همون طور که گفتم من خیلی زود از سیستم جدا شدم علی رغم اینکه خیلی براش زحمت کشیده بودم.درسته که از این سیستم از لحاظ مالی با توجه به زحمتی که براش کشیدم نتونستم نتیجه مالی بگیرم به دلیلی که گفتم.ولی خیلی خاطرات خوبی از اونجاهایی که رفتم و دیدم و با هم بودناش دارم که هرگز فراموش نمیکنم.
پ.ن:اگر به عنوان یک لیدر بازنشسته کوئست از من بپرسین که امروز بریم عضو بشیم یا نه.. باید بگم نه!..چه خوشتون بیاد و چه بدتون بیاد این سیستم و سیستم های مشابه نت ورک مارکتینگ که نیازهای اصلی مردم رو نمیشه به وسیله اونها برای مردم تامین کرد تو ایران ما دیگه جواب نمیده..علاوه بر آبجکشن های بسیاری زیادی که هم اون موقع و هم الان بهش وارد هست.دیگه نت ورک مارکتینگ تو ایران باید شکل های جدیدی رو معرفی کنه که کارایی خودش رو بتونه به مردم نشون بده..مثل این که تویوتا به شما که فروشنده خرده پای اتوموبیل هستید بگه به ازای فلان قدر فروش تویوتا به شما یه تویوتا داده میشه و این شامل همه فروشندگان میشه..نت ورک مارکتینگ بر خلاف اون چه که دولت اون روز ها تبلیغ میکرد یک هیولا نبود..بلکه فرصتی بود برای اینکه ما ببینیم چه قدر آمادگی داریم تا به دنیای مدرن متصل بشیم.همین.
پ.ن:امروز داشتم کمدمو مرتب میکردم یه چیزایی در مورد نت ورک مارکتینگ پیدا کردم که عکسشونو گرفتم گذاشتم تو پیکاسا...

