کمی شاید بالاتر از آب ایستاده بودم...من حتی شنا کردم گوزن!..من که هیچ وقت شنا بلد نبوده ام در آن شنا کردم... و بعد از آب بیرون آمدم و بر بالای آب ایستادم...ولی اصلا خیس نبودم...خوبی روح این است که رد پایت روی شن ها نمیماند... با یک روح دیگر داشتیم کلی سرگرم میشدیم با شن ها..میدویدیم و می دویدیم و با پاهایمان شن ها را به هوا پرت میکردیم..شب بود..شاید تابستان بود نمیدانم..ولی سرد نبود...ولی هر چه شن ها را به هم می زدیم وبه عقب بر میگشتیم درست مثل اولش بود...دوباره پاهایمان را در آب میکردیم ...حس خیس شدن میکردیم..بوی دریا را حس میکردیم...رنگ آب را میدیدیم..ولی پاهایم اصلا خیس نمیشدند..... آن روح ناپدید شد...شخصی انگار فانوسی در دست داشت و بر فراز دریا پرواز میکرد...نگاهش به سمت ماه بود...لکه ای ابر سفید رنگ که با نور ماه روشن شده بود در حال عبور از نزدیکی ماه بود...جنگل پشت تاریک بود..ولی ترسناک نبود...میدانی بعدش چه شد؟...من در حال نقاشی کردن بودم....وای چه خوب بود...دریا را میکشیدم..نمیدانم چرا..ولی دریا را آبی پر رنگ میکردم...میدانی گوزن..میشود دریا را سبز رنگ کرد..میشود آبی کم رنگ کرد...ولی آبی پر رنگ هیچ کسی تا به حال رنگ نکرده...ولی آبی پر رنگ یک عظمت و شکوه ابدی به دریا میدهد...
شب است...سکوت ...اینجا در فانتزیا کنار رودخانه های آبراهامز..پشت درختی پنهان شده بودم دیشب.....دیدم چندین مرد و زن ...پیر و جوان....سرخ و سیاه....سفید و زرد...میرقصیدند و میخواندند....آنچنان شاد بودند ...آنچنان شاد بودند...آنچنان که....در تمام عمرم بر روی زمین ندیده ام....گوزن ..چه اتفاقی برای انسان میافتد که این همه شاد میشود؟...ولی چه فایده گوزن.....هر شادی ای به دنبال کسالتی به بار دارد...گوزن لبخند زنان حرفم را قطع کرد....گرگ پرنده...در فانتزیا مردمانی وجود دارند که این قدر شادند و این قدر میرقصند که نابود میشوند....تو از کدام کسالت صحبت میکنی؟..نابودی؟...مگر ارواح هم نابود میشوند گوزن؟...آری...در نور خداوند..
وقتی گوزن نقره ای گفت آن ورد را همیشه بگو گفتم آه که این پیر مرد سرخپوست که رییس نمیدانم کدام قبیله بوده و اکنون روحی راهنما ..چه قدر عجیب است..واقعا گوزن این همه این ورد ارزشمند است؟گوزن نقره ای گفت یک بار بگو تا نتیجه حقیقی اش رو اینجا در فانتزیا در عالم روح دریابی...آن ورد را گفتم و ناگهان فرشته ای زیبا رو روبروی من ظاهر شد که لبخند میزد و با سخاوت تمام هدیه ای به من داد....گوزن که از تعجب من لبخند به لب داشت گفت دوباره بگو..و من دوباره گفتم و اینبار کسی نیامد به گوزن نگاه کردم..گفت هی گرگ پرنده پشت سرت را ببین..کمی بالاتر از زمین فرشته ای دیگر آنجا ایستاده بود و در دست هدیه ای داشت برای من...گفتم گوزن اینها چه زیبا هستند و چطور صدای مرا میشنوند و میآیند؟..گوزن گفت این ورد برای تو یکسان است..ولی هر بار که می خوانی نام یکی از فرشتگان خداوند را صدا میکنی بدون اینکه بخواهی و او از طرف خداوند هر بار یک هدیه برای تو می اورد.پس اگر تو بینهایت آن ورد را تکرار کنی بی نهایت فرشته زیبا رو به تو لبخند زده و هدیه ای از حضرت عشق برایت خواهند آورد.
...خواستم سلام کنم و بگویم...سلام حضرت آب..که گوزن نقره ای گفت هیس!.با چشمانش به من نگاه کرد و مثل همیشه که بدون باز کردن دهانش با من حرف میزد..گفت هیس! گرگ پرنده!....در حضور حضرت آب باید سکوت کرد....پس سکوت کردم...حضرت آب زیبا بود...به رنگ آب آبی بود...به رنگ آب سبز..به رنگ آب بیرنگ...زلال...شفاف...بی غش.....موهایش امواجی دوست داشتنی از مهر ابدی خداوند بود....نورانی و زیبا...بودن در نزدیکی او به مانند بودن در کنار معبدی قدیمی بود..بهتر بگویم...به مانند بودن در کنار آن معبد سری من و گوزن بود که شبها وقتی تعطیل میشود سکوتی راز آلود آنجا را فرا میگیرد و فی ری ها با چراغهای کوچکی در دست از ابدیت فرا میرسند و به داخل معبد میروند....حس بودن کنار او به مانند همان حس غریب و دوست داشتنی بود...حضرت آب حتی دستهای مرا هم لمس کرد بدون اینکه من حرکتی بکنم..ولی اصلا خیس نشدم...او چشمانی به رنگ آب داشت...زلال و بیرنگ و بارنگ...دلم فریادی فرو خورده داشت...از فانتزیا که آمدم فریاد کشیدم حضرت آب سلام!
در یک چشم به هم زدن اونجا بودم...پرواز نکردم...دقیقا اونجا بودم...خیلی دور بود..شاید شش میلیارد سال نوری بیشتر....ولی فقط در یک چشم به هم زدن اونجا رسیده بودم..و شایدم هم کمتر..به فانتزیا..سرزمین من...کنار دریایی شب هنگام به روی ماسه ها دراز کشیده بودم...دستهام رو زیر سرم گذاشته بودم و به کهکشانهای دور نگاه میکردم...به کهکشانهای بزرگ و کوچیک..دور و نزدیک...گوزن نقره ای باز هم من رو تنها نگذاشته بود....حالا اون هم کنار من روی ماسه ها دراز کشیده بود و به آسمان نگاه میکرد...گفت گرگ پرنده اون گوشه آسمون رو نگاه کن..اونجایی که یه خط کمرنگ سفید کشیده شده...جایی در انتهای اون خط منظومه شمسی قرار داره..جایی که کره زمین قرار گرفته....جایی که هفت میلیارد نفر آدم در حال زندگی هستند.....شاید کمی باورش سخت بود...ولی حقیقت داشت...همه ما انسانها اونجا زندگی میکردیم...درحالی که ذره ای و غباری هم نبودیم...در میون اون همه کهکشان و ستاره های ریز و درشت..همون جا بود که همه انسانها در حال جنگ با هم بودن...غصه میخوردن....استرس داشتن و ....ای کاش انسانها میتونستند اون تصویر رو ببینن تا متوجه شن که خداوندشون چه قدر بزرگه...
شب میخوابم...صبح پا میشم یه نامه جدید میاد..اصلا شبا خوابم نمی بره گوزن من....وای که چه خوشحالی بزرگیه...چرا نباید به مردم بگم؟..نمیشه بگم؟...اصلا چه جوری بگم؟..اصلا چی بگم؟...اصلا مگه کسی باور میکنه؟...چه جوری میشه توضیحش داد؟..یه راز بزرگ رو...؟..نمیشه...ولی خیلی خوشحالم گوزن.. ..میدونی دیشب بعد از اینکه با هم رفتیم فانتزیا و تو رفتی من تو سامر لند داشتم پرواز میکردم و ستاره ها رو تماشا میکردم..یه باره از ته جنگل توی تاریکی شب زیر نور مهتاب..یه صدایی شنیدم..وای بازم از اون صداها..این بار کدوم فرشته کنار یه برکه نشسته بود و داشت آواز میخوند؟...از لای شاخ و برگ درختا رفتم پایین ...میدونی گوزن...یه فی ری کوچولو بود..که روی یه شاخه گل زیبا نشسته بود و داشت واسه خودش آواز میخوند...گوزن مردم نمیدونن فی ری ها وقتی میان به دنیای زمینی تبدیل به پروانه میشن.....چطوری دل مردم میاد دنبال پروانه ها میکنن؟....این مردم عجیب غریبن...میدونی گوزن.....همه فی ری های فانتزیا با من دوست هستن..بعضی وقتا تو جنگلای تاریک چراغ به دست می ایستن تا راه رو روشن کنن..چراغ هایی به رنگ ابی و صورتی و زرد و سبز..مثل همون چراغ هایی که با پرنسس وقتی تو بلوار کشاورز راه میرفتیم میدیدم....
پ.ن: نمیدونم چرا این مردم فکر میکنن حرفهای من به تو تخیلیه..در حالی که حقیقته نابه....
راستی امشبم میای دنبالم؟
همچنان بیدار..همچنان پر امید....نگاه میکردم به اون دورها....شاید بالای صخره ای....آه...درسته...در دور دست بود که اتفاق افتاد..میدونی مثل چی بود گوزن..مثل این بود که یه فرشته از آسمون اومده باشه بهم بگه این یک شروع هست...باید حرف بزنی..من بگم حرف زدن بلد نیستم.....بگه بلدی حرف بزن..من بگم نه..بگه پس چرا اون صداتو میشنوه؟..من بگم من فقط نگاه کردم..حرف نزدم..اونم بگه تو داشتی به چی نگاه میکردی؟..منم بگم داشتم به اون گوشه آسمون نگاه میکردم..به نظرم می رسید اون گوشه داره روشن میشه..به نظر میرسه صبح داره میشه.......و این طور هم بود...صبح شده بود....اتفاق جالبی که افتاده بود این بود که تمام شب رو حرف زده بودم...گوزن میدونستی چند جور حرف زدن داریم...با چشم هم میشه حرف زد.....اصلا میدونی چیه...چشم ها نیستن که حرف میزنن..این روح آدماست که حرف میزنه .....چشم ها مثل پنجره میمونن...اونجا رو ببین گوزن!..با اینکه روز شده..یه ستاره هنوز نورانی اون بالاست..میبینی؟...
آه گوزن نقره ای...تو امروز بوی شمشاد میدی...میدونی اگه آدما بفهمن که ارواح هم بو دارن... ..حتما فکر میکنن من دیوانه شدم:)
