اردیبهشت آمد...اردیبهشت رفت گوزن میگفت که در جاده ای مهی در مسیر سامرلند..جایی او را دیده است..که تنها با پیراهنی سپید..ره به سوی آبشار آرامش داشت .برای همین بود که وقتی همه میگریستند..من میدانستم که او آنجا نیست..و ما راه را برای یافتنش اشتباه آمده ایم..پدر از دروازه های پر شکوه و زیبای فانتزیا گذشته بود و در کنار برکه ای نزدیک آبشار آرامش خستگی در میکرد.
پدر..در فانتزیاست..در فانتزیا کسی گم نمیشود..در میان آبشار آرامش گوزن او را دیده بود....شاید به جنگلهای دور دست تر در سامرلند رفته باشد..ولی فانتزیا بزرگ است و من هنوز چند گامی بر نداشته ام..او را باز هم خواهم دید....گوزن او را دیده است.
پ.ن:اردیبهشت آمد..اردیبهشت رفت..چهار سال گذشت
گوزن و ماه زنده ام
اینجایم
..دلم گرفته است
حالم بد نیست
خوب هم نیست..
گوزن اینجاست.
.نشسته روی صندلی..
روی ایوان..
به ماه مینگرد
..و من در تاریکی
کره کره ها بازند
..و نور ماه میتابد..
از میان روزنه ها..
و من اکنون اینجا
در اتاقی تاریک..
چشم گرگی بیدار..
چشم گرگی خونین..
چشم گنجشکها خواب..
..گوزن
..گاهی سکوت را میشکند.
.گاهی زمزمه میکند
..گاهی.
.نفسی میکشد...
و خوشا به حال او.
.من نفس نمیکشم.....
و دل من میگیرد.
.و گاه صدایش میزنم
گوزن!
.!..گوزن
مادرم صبح میگفت..
..صدای تو را نشنیدست گوزن؟..
..همه کوچه ما میدانند.
.که گوزنم اینجاست.
.در دل تاریکی ها.
.و چه من تنهایم..
امید دلنواز من نگاه کن!
نگاه کن گوزن من!.
.چگونه با دو بال..
به روی ابرها ستاره ساز میشوم؟..
نگاه کن!..
نگاه کن گوزن من!
چگونه از دویدن ات.
.ستاره ها به هر طرف شهاب میشوند..
به من بگو که چند نفر.
.شب گذشته را به احترام باد
کنار پنجره نفس کشیده اند..
به من نگاه کن گوزن من
..دمی بیا پرش کنیم از این مکان.
.به سرزمین ابرها وموج ها .
مرا ببر امید دلنواز من..
مرا ببر امید دلنواز من.
...کسی در این شب قشنگ..
از میان کوه های دور
فلوت میزند..
مرا دگر رها مکن..
مرا از این ستاره ها جدا نکن
پ.ن:مرا ببر به سرزمینی که در آن همه به احترام بارانی که بر شیروانی میبارد تا صبح بیدار میمانند..و میرویند...برو بگو که در فانتزیا وقتی مه میشود..کسی آتش روشن نمیکند..مه را باید فهمید....به من بگو که چند نفر.
باران و شیروانی را شنیده اند.
پ.ن:آفتاب میشود
+بشنوید
Temple of love سلام گوزن عزیز..آن چه من مینوازم بر کیبورد همچون نت هایی ست که نواخته میشوند بر سازی ابدی..تا از تو بگویند نت ها..از ابدیت..هنگامی که بر روی نیمکتی نشسته بودم و به ابدیت انتهای راه جنگل های سامر لند نگاه میکردم...و تو میدانستی من چه میگویم..آه ..گوزن من..نت ها میآیند و من نمیدانم با کدامین دانش مینوازم...فانتزیا آرام..فانتزیا پر بار..در معبد نور امشب عود ها را روشن کرده ام..به انتظار ستاره ها و فی ری ها....تا از آسمان نور در دست و شادان بیایند....و تو خواهی خواند آواز ابدیت را...و من بر روی صندلی در میان معبد نشسته..از آسمان نور های ابی و رنگی و زیبا خواهد باریدن گرفت..آن چه می نواخته شود اکنون...همچون نت هاییست که در کاخ مرمرین درنزدیکی آبشار آرامش شنیده بودیم..آنجا هستیم..اکنون.چه بسیار بلورین ستون ها..و آبشاری از جنس صلح...بیرون باران میبارد و تو میدانی من چه میگویم...وقتهایی باران میبارد بیرون..قطره هایش را بر صورت من میچکاند فرشته ای..و تو خیس شدن را میفهمی...گوزن من..پیکر آزادت را در آسمان دیدم به پرواز در آمده...رقص کنان...بر بالای آبشار آرامش....و نغمه ای از دور شنیده میشود ...بسیار دلنواز و شادان....و بسیار هیچ نمیخواهم..و من آزاد..و رها.کسی چه میداند..کسی نمیخواهد بداند گوزن من..فانتزیا را با صدای زنگوله ای آغازیدیم و من میدانم..روزی در فانتزیا خواهم گشت بسیار و داخل معبد دور افتاده ای که آخرین بار فرشته ای در آن هزاران سال پیش آرامیده نت های آرام خواهم نواخت...و آرام در کنار گلهای همیشه بهار پنهان خواهم شد....و دیگر باز نخواهم گشت به تصور دروغین دنیای مترو ها و آدم ها و دروغ ها و راست ها.....و روزی بسیار نزدیک است و تو میدانی من چه بسیار خوب میدانم..و دیگر با تو پرواز خواهیم کرد آرام آرام بر بالای رود های آبراهام..و شنا خواهیم کرد آرام آرام..و تو باز تنها کسی هستی که هم میتوانی آواز بخوانی و هم شنا کنی....و من باز تو را صدا خواهم کرد..گوزن ببین!..رود دورادور ما نورانی میشود..میبینی؟..و تو میگویی آه گرگ پرنده..بسیار زیباست..بودنت خوب است گوزن..بودنت خوب است.و من باز نخواهم گشت روزی.. از فانتزیا.
+موسیقی برای مدیتیشن
+photo of the day
خدا در فنجان چای
...کسانی که مشتاق هیچ بهشتی به جز این جا و اکنون نباشند ; کسانی که ابدا جاه طلب نباشند , کسانی که آرزوی دنیای دیگر در سر نداشته باشند.کسانی که خدایشان در تمام هستی و سراسر گیتی منتشر باشد.در آوای پرندگان , در سبزی برگ درختان , در شبنم های صبحگاهی , در انوار آفتاب و در تو و در من ; در همه جا.کسانی که خدایشان چیزی جدا از زندگی و از هستی نباشد , کسانی که خدایشان بتواند در یک فنجان چای باشد و بتواند رودخانه ای جاری باشد .کسانی که خدایشان بتواند درخت سروی باشد در حیاط .{...}این ها کفر نیست.چنین نیست که خداوند خفیف شده باشد.این هاعبارات کفر آمیز نیستند.بلکه همه چیز هستی را تا مرحله الوهیت ارتقا میدهند.این ها مهم ترین عبارات مذهبی هستند که تا کنون ادا شده است.این یکی از اساسی ترین حقایقی است که باید درک شود.
راز 2-ص 224-
پ.ن:پی نوشت پایین ربطی به پست امروز ندارد و ممکن است اوقات لطیف تان را مکدر کند..بچه ها را از جلو مانیتور دور کنید
پ.ن2:یه درخواست دوستانه دارم..اگر شما هم از اون دسته افرادی هستید که سمنو میخورند..خواهش میکنم این کار رو در ملا عام نکنید.امروز روزمون خراب شد با دیدن این منظره کریه.که عده ای سر خوردن مایعی قهو ه ای و کریه و بد شکل و بد فرم دعوا میکردند .فلسفه سمنو گذاشتن سر سفره هفت سین رو هم من هیچ وقت نفهمیدم..حالا عده ای بدعت گذار! در این بانک ما پیدا شده اند که این مایع کثیف و بد رنگ و بد ..(اسمایلی سبز شدن)را میخورند!..میخوام بدونم شما هم سمنو میخورید؟..این شالاه که این طور نیست.اگر هست بنا بر احتیاط واجب ترک کنید..امروز همش دلم به هم میخورد. و اووق میزدم.
photo of the day
اگر دوست داشته باشید میتونید عکس های "ابر قرمز"و "باران بر صورت"دو تا از دوستان گوزن نقره ای رو ببینید
امضا : گرگ پرنده
شهر مهر آباد شهریست در فانتزیا که مهر آبادش خوانند.مهر آباد شهر سکوت.مردم شهر همه خموش.صدا فقط صدای فلوتی است که از کوههای دور دست به گوش میرسد.در میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه چای یخ میکند.حرف های بسیاری برای گفتن .حرف های بسیاری همیشه روانده.جاری و ساری. میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه سکوت وهمیشه چای یخ .چون همه غرق شنیدن. و نوشیدن.باید نوشید و نیوشید.در مهرآباد زیر سایه درخت بلوط پیر میهمانی چای دیر هنگام .هم گرگ غرق است و هم گوزن .در میهمانی چای گوزن نقره ای هیچ کلمه ای بر زبان نیست.گوزن با بلوط..بلوط با گرگ پرنده..گرگ پرنده با گوزن در سکوت پرواز میکنند.
هی گرگ پرنده.. بلوط پیر را ببین.سکوت او پر حرف..چه قدر بلوط حرف دارد.چه قدر بلوط خوب میشنود..خوب میگوید.گوزن لبخندی بر لب..گرگ پرنده غرق سکوت...
سکوت حجم بزرگی است که میمیراند هر چه مردنی است.و زنده میسازد هرچه زندگی است.سکوت به تنهایی صحبت با سکوت است و سکوت در میهمانی چای گوزن نقره ای صحبت با گوزن.و سکوت گوزن با بلوط جاودانیست.بدون شک در میهمانی چای گوزن و درخت بلوط پیر چای هردو یخ
هی گرگ پرنده ببین..صبح میشود.گرگ از پنجره مهر آباد شهر... نگاهی به بیرون میکند..چه قدر ما حرف زدیم..باز هم چایمان یخ کرد گوزن..میبینی؟..در میهمانی چای گوزن نقره ای جمله ها بدون فعل .نه (است) ی است..نه (میشود )ی میشود.هیچ فعلی در کار نبود..همیشه از فعل بدم میآمد گوزن.فعل پایان بود و من از پایانی ها بیزار.چای یخ کرده در دستان گرگ..لبخندی بر لب..و سکوتی بر لب..و نگاهی در چشم...
+بشنوید
+ببینید
کلا تعطیلم یکی درس نت میداد..من به فکر جای پیانو در اتاق..جایی نارون ها رو دیدم گوزن..که نت نمیدونستن وبسیاز زیبا مینواختن...باد در موهای نارون ها بسیار زیبا میپیچه گوزن...باد که میاد..نه نتی میدونی..نه دولا چنگی هست ..اگه سکوت باشه.. ..یه عمق عظیم هست..فقط درخت هست.. اصلا مه نیست.
.میدونی امروز به چی فکر میکردم گوزن عزیز؟.امروز داشتم فکر میکردم تنهایی مثه یه اقیانوسه....تنهایی این قدر بزرگه که باید شناگر ماهری باشی که بتونی توش شنا کنی و غرق نشی....تنهایی ابهتش میگیره کسی رو که ظرفیتش رو نداشته باشه و توش غرق میشه..اون وقت برای اینکه نجات پیدا کنه..باید نفسش رو تا اونجا که میتونه نگه داره..یعنی صبر کنه و طاقت بیاره...ولی نمیتونه و نفس کم میاره..وسط فکرام این رانندهه داشت یه چیزی میگفت..بذار ببینم چی میگه
راننده ون امروز میگفت ما یه خونه جدیدا خریدیدم خالیه...این بچه ها میان از صب کلید میگیرن...بعد سر یه چهار راه نگه داشت تا یکی از بچه ها شون بیاد کلید خونه رو بگیه..خودش حدوده پنجاه رو داشت..اون بچه ای هم که اومد کلید بگیره هم حدودا شصت سالش بود..اصلا نفهمیدم چی گفت..زود گوشی رو با یه لبخند الکی گذاشتم تو گوشم و انیگما رو زیاد ترش کردم ..داشت هنوز یه چیزایی میگفت..من نمیفهمیدم...
بعد که پیاده شدم اومدم این ور خیابون داشتم گوشی رو که از گوشم در آورده بودم میزون میکردم تو جیبم بذارمش.. تازه فهمیدم بچه هاشون خونه خالی رو از صبح برا چی میخواستن!..منم تعطیل تعطیلم ظاهرا..دوباره گوشی رو گذاشتم تو گوشم..دیگه چرا صداش زیاد تر نمیشد؟..اصلا برا چی میخواستم صداش اینقدر زیاد باشه؟....
آره میگفتم گوزن جون..تنهایی یه اقیانوسه..که یه شیرجه میزنم توش و شنا میکنم......الان میدونی چی دیدم؟..یه عالمه درخت نارون همش یه جا!..باد در موهای نارون ها اینقدر میچرخید و میچرخید تا این که من و اون گربهه غرق شدیم..این بار تو اقیانوس تنهایی نبودیما!!..با انیگما و گربهه غرق شکوه و زیبایی و غرور نارون ها بودیم..به نظرم گربه ها هم کلا تعطیلن..
+عکس
اینجا فانتریاست
هی گوزن!
..امشب خیلی خوش گذشت
..میدونی
وقتی فی ریا دور هم میچرخیدن
..میرقصیدن
..باد میومد دستاشونو به هم دادن میخندیدن
..یا که اون موقع که اون شاپرکا دور نور میچرخیدن میپریدن
...من تو فکر اون بودم
..میدونم گوزن من
..میدونم که اون دیگه این ورا نیست
..دیگه دلش با هر کی هست با ماها نیست
..هی گوزن!
....تقصیر اون نبود
تو که خوب میدونی
.من ترسیدم از آدما
..پشت پا زدم به بخت تیره ام
..پشت پا زدم به نور دیده ام
..پشت پا زدم که تا عمر میکنم
..بشینم حسرت نبودنش رو بخورم.
.ولش کن گوزن بیا
..بیا تا تنها نباشیم
..بیا تو با من بمون و هیچ جا نرو
..توی تنهاییام از ما دور نشی؟
..گاهی وقتا باز به ما یه سر بزن
..هی گوزن میدونی چی سخت بود برا من؟
..اینکه شب باشه
..یه درخت پر شکوفه و یه عالمه فی ری و شاپری باشه
..گلا باشن
..شکوفه ها !
..ولی تو با سایه خودت هم تنها نباشی
..درد من تنهایی نبود گوزن من
..درد من با کسی تنها موندنه
..اون کسی که با من میتونست تنها باشه
دیگه نیست
پ.ن: تقدیم به گوزن نقره ای..
پ.ن2:دوست عزیز و ارزشمند و بسیار هنرمند من یکی از داستانهای کوتاه خودش رو در وبلاگش گذاشته توصیه میکنم از دست ندید.داستان رو به کتابخونه اضافه کردم.
عکس+
و من اندوه را میراندم...و تو رو به سوی مه و نور...تو مرا میدیدی؟..من از اندیشه بیرون خالی..و از اندیشه فردا بیزار...و تو بی اندیشه این دنیایی ..و نمیدانی..که چه اندوه بزرگی ست و... همه خوابیدند.و تو از اندیشه خالی بودی...و مرا دردیست در پر..دردی که تورا فریاد زده است
و تو رو به سوی مه و نور..و به خوابی دیدم...حجم تنهایی من روح مرا میفشرد..و تو اندیشه ندانی که چیست...روح تو آواز و پرواز است..و چه تنهاست.ومن از اندیشه پرم..و تنهایی مرا میخواند و چه ترسان بودم..
پ.ن:تصویر
shh,..they will understand باران که میبارد..گوزن میرقصد..باران که بیاید...فی ری ها مست میشوند..وگوزن میگفت...کودکان شادند چون باران را نمیفهمند ...به پدران و مادرانشان نگاه کن..آنان میفهمند گرگ عزیز..و خیس نخواهند شد....فی ری ها هم شادند..کودکان همه مستند...از چتر گریزان...گرگ پرنده چشمهایش را بسته بود و دهانش باز بود...باران مست میکند ...گوزن این راز چندم بود؟...راز یکیست گرگ پرنده...راز را به خاطر نسپار.راز فهمیدنی نبود..که اگر فهمیدی..رازی نیست....راز را زندگی کن...چترها را اگر باید بست...و اگر زیر باران باید رفت..با چشم بسته و دهان باز باید رفت...اگر زیر باران باید رفت...بایست دستهای هم را گرفت و دست افشان رفت..آه..سلام آقای خرگوش...روز بارانی زیباییست این طور نیست؟..
آه ..زیر باران اگر باید رقصید..دست در دست و پایکوبان باید رقصید...گوزن هم چشمهایش را میبندد و میرقصد...زیر باران ..گرگ پرنده موهایش را شانه نمیکند..زیر باران پیراهنش اتو نمیخواهد...آه..گرگ پرنده نمیفهمد...آه گرگ پرنده....زیر باران باید رفت...باران که بند آمد...دست در دست باید رفت..تا کنار چشمه های بالای سامرلند و رخت ها را برکند....آب راز چندم بود گوزن من؟...آب را نمیدانم...راز هر چه بود یکی بود...ولی اگر هم یکی نبود...آب همه راز ها را با خود برد....و پاک پاک..و بی آلایش....آب اگر راز بود یا نبود. پیراهن های ما را نیز ..با خود برد...ما آن قدر کودک بودیم که محرم آب بازی هایمان باشیم...که پیراهن برکنیم و به آب زنیم..گوزن چه کنیم؟..آه گرگ پرنده....آقا و خانوم خرگوش...پیراهنی ندارند که برکنند..میبینی؟..گوزن من آنها نمیفهند....درست است آقای گرگ.....پس من که پرسیدم میفهمم؟..آه گرگ پرنده..تو هرگز نخواهی فهمید..و گرگ پرنده گوزن را چه بسیار دوست میداشت..باران باز هم در فانتزیا خواهد بارید. و ما کودکان اکنونیم.
پ.ن:تصویر امروز برای کودکان است و برای کسانی که نمیفهمند.اگرمیفهمید نبینید
ببینید.
پ.ن:موسیقی امروز را بشنوید
پ.ن:تمامی کلمات و جمله های بریده بریده بالا در حین مراقبه نوشته شده اند و در حین شنیدن موسیقی پیوست..برای درک بهتر موضوع پست های مربوط به فانتزیا پیشنهاد میشود موسیقی را به همراه خواندن پست بشنوید.این در مورد تمام پستهای مربوط به فانتزیا نامه صدق میکند.
Abraham Rivers میگه آزاد باش..میگه.."آزادی از"...فایده نداره..آزادی از هر چیز..منوط به اینه که به یه چیزه دیگه وابسته شی...بعدش میگه "آزدای برای " هم خوب نیست..البته از اولی بهتره..چون خودت رو فدای اون چیزی میکنی که دوستش داری....پس کدوم آزادی خوبه؟..میگه آزادی ای خوبه که نه از چیزی باشه..نه برای چیزی باشه..چون اگر آزادی از چیزی باشه..تو سیاستمدار میشی و یه آدم کثیف.اگر آزادی برای چیزی باشه..تو هنرمند میشی....اما نوع اصیل آزادی اینه که اصلا نباشی...مثه یه قطره روی برگ گل بخار شی..یا مثه همون قطره که از دست میچکه تو اقیانوس شی..اون وقت دیگه نیستی..
کتاب رو میبندم و به دیوار رو به رو نگاه میکنم...چه قدر دلم میخواست الان یه سطل رنگ قرمز جیغ اینجا بود و..میپاشیدم رو دیوار..آخه میدونی گوزن دیوار تر و تمیز جون میده واسه رنگ رنگی کردن و نقاشی کشیدن
پ.ن:چه قدر شنا کردن رو دوست دارم..میدونی شنا کردن رو چه جوری دوست دارم؟..دوست دارم تو استخری شنا کنم که کسی توش شنا نکنه..تنها و در سکوت شنا کردن رو فقط تو میفهمی گوزن من...یادته میگفتی به آب احترام بذار؟..آب رو بایست فهمید..هیچ وقت ندیدم گوزن توی آب رود خونه های آبراهام شیرجه بزنه..یه جوری تو آب شنا میکنه .انگار داره با آب عشق- بازی میکنه..انگارآب رو در آغوش میگیره..
پ.ن:عکاسی رو هم دوست دارم....وقتی فکر میکنم که تو این چند روز تعطیلی چه قدرعکسای خوب میتونم ببینم ازخوشحالی بال در میارم..
پ.ن:دیشب یه عالمه موسیقی خوب برای مدیتیشن دانلود کردم که اینجا به مرور میذارم...واقعا بایست گفت دم این Lime Wire گرم
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
پ.ن:موسیقی برای مدیتیشن:
موسیقی ها رو لینک مستقیم میدم از این به بعد که راحت تر بشنوید.
گوزن من .
.مه بود.
..گوزن من..
.شنا میکردی..
..کسی نبود
...تنها.
.آواز میخواندی.
..آبراهام ریورز.
....در آغوش تو بود.
.گوزن من.
..شنا میکردی و میخواندی.
.و مه سامر لند را فرا گرفته بود..
اینجا فانتزیاست... ...در فانتزیا دیشب جشن ستارگان آسمان پایین بود...گوزن بود....ستارگان بودند...آسمان...گرگ پرنده بود...ماه بود...گرگ چشمانی باز..گوزن چشمانی بسته....دستهایم به آسمان گشودم..دست راستم بو به گمان......دستانم سبز سبز...ستارگان مینگریستند...گوزن در کنار آتش...با چشم بسته آواز میخواند.....مانترا بگو گوزن من...گوزن من به یاد می آوری یا نه؟...چشمهایت را نگشودی ...ولی بینا تر از گرگ ...پر میگشودی...و ستارگان چه نزدیک....سقف آسمان در آغوشمان.....دستان سبز.....به آسمان سلام میکردند....تو چای مینوشیدی.....و چه بسیار آواز میخواندی....آوازی غریب...آوازی...که ستارگان را به گریه میانداخت..و ناتالیا تعجب کرد...و تو میدیدی....گرگ نبود...گوزن نبود....آب نبود....باران آمد..گوزن من.....چه زیبا بود.....
پ.ن:نوشته هایی که در چارچوب فانتزیا نامه جای میگیرند..به صورت کاملا فی البداهه و در حین مراقبه تجربه میکنم..و گاهی آنها را یاد داشت میکنم......اگر می بینید که چند کلمه با فاصله های طولانی و نامفهوم پشت سر هم ردیف میشوند...به خاطر این هست که اون چه که من در حین مراقبه و آرامش تجربه میکنم قابل توصیف نیستند ..و درقالب کلمات نمیگنجند...گاهی لازم میشه در اتاق رو ببندم....چون از شدت شعف و خوشی و سرور زیاد در اون لحظه ها اشک از چشمام جاری میشه و ممکنه این حال با دیدن دیگران از بین بره و اونها را متعجب و یا نگران کنه...من چه توضیحی مبتونم در مورد فانتزیا و گوزن نقره ای به طور مثال به مادرم بدم؟...هیچی..بنا براین..این وبلاگ با نام فانتزیا..و برای فانتزیا ساخته شد...اگر چه.. ممکن است این کتگوری..یعنی فانتزیا نامه برای عده ای از شما نا مفهوم باشه..برای من تمام دلیل ایجاد این وبلاگ هست.
پ.ن:چند روزی بود در به در دنبال این آهنگ فوق العاده میگشتم تا نسخه اصلیش رو پیدا کنم..و از اونجایی که چیزی نیست که من نتونم تو نت پیدا کنم:) بالاخره پیداش کردم..البته به کمک گوزن نقره ای...این یعنی چی بماند..مهم اینه که من این آهنگ رو پیدا کردم..و شما هم میتونید نسخه کاملش رو بشنوید..اسمش رو نمیگم تا سور پریز باشه:)تو قسمت موسیقی امروز میتونید بشنوید.
پ.ن3:تصویر امروز رو ببینید.
موسیقی امروز رو بشنوید:(برای مدیتیشن توصیه میشه)
حمام نامه شرلوک هولمز آن کارآگاه نابغه روی صندلی محبوبش نشسته بود و پیپ میکشید و کتاب میخواند که شنید در میزنند.دستیار و دوست وفادارش دکتر جانسون بود "آه صبح بخیر جانسون! آیا فکر نمیکنی برای پوشیدن لباس زیر پشمی قرمز هوا قدری گرم است؟
دکتر جانسون از این نبوغ هولمز در حدس زدن امور حیرت کرد و گفت: "آه هولمز تو چگونه توانستی حدس بزنی که من لباس زیر پشمی قرمز به تن دارم؟
هولمز پاسخ داد: "بسیار ساده است.فراموش کرده ای شلوارت را بپوشی!"
راز-ص 146
پ.ن:گوزن میدونی.. حموم خیلی خوبه.. منتها یه مشکلی داره.. اونم اینه که نمیشه توش کتاب خوند.
تصویر امروز رو ببینید.
موسیقی امروز:
Classical-Mozart-yoga Massage Music-Meditation
Dances with Wolves ... سر سیاه زمستون, وقتی همه جا تعطیل بود و فقط بانک ها باز بودن و مورچه هم رو زمین بکس و بات میکرد یه ماشین دیدم که پشت من وایستاده بود. حتی قبل از اینکه من برسم سر چهار راه! اون واقعا منتظر من وایستاده بود, میگفت با خودم فکر کردم امروز محاله ماشین گیرت بیاد, وایستادم تا بیایی... یه راننده خطی با معرفت بود که از بس این مسیر رو رفته بودم منو میشناخت.
.یاد داستان اون سربازی افتادم که نمیدونم تو جنگ جهانی چندم از پشت میله های زندان نازی یه نامه برای پسرش تو کشور خودش که خیلی هم دور بوده مینویسه و میگه پسرم...از پشت میله های این زندان آسمان چه زیباست..!هنوز آبی آبیست!
پ.ن:به نظر آقای گرگ تا زمانی که میشه با گوزن نقره ای دور آتیش رقصید و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرد آسمان مال اوست..زندگی مال اوست...
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
موسیقی برای مدیتیشن:
..باشد..تا دل تنهایی من تازه شود
بشنوید
Turn off the light...
....گوزن آرام مانترا میخواند
و شمع روشن بود
.فانتزیا آرام.
.من همه چشم.
.مه بیرون روشن.
.همه جا نورانی.
اما خورشیدی نیست
..گوزن مانترا میخواند
...گرگ پرواز خواهد کرد
یک موسیقی برای مدیتیشن.بشنوید
اینجا فانتزیاست... سفر های کودکيم
يادم است
به جنگل رفتم و
هرگز باز نيامدم
لوکاس مودی سون
برگردان: رباب محب
پ.ن:تصویر امروز را ببینید.
موسیقی امروز با صدای گوزن نقره ای:بشنوید
پ.ن2:گوزن نقره ای آقای گرگ را به معبد برد و به روح او بخوری دمید..زنگوله ها به صدا در آمدند..و سپس با هم بر فراز فانتزیا پرواز کردند.بسیار خوش گذشت.حال گرگ پرنده خوب است.
پ.ن3:موضوع انشاء:از گوزن نقره ای هر چه میدانید بنویسید..
نامه ای به هزاره پنجاه و دوم سلام دوست من:
بعد از چندین هزار سال پیامی به دست تو رسیده است و تو این پیام را درحالی میخوانی که من برای رشد و تعالی نیازمند پیام های گذشتگانم.اصالت پیام اگر چه با مهر و دوستی ست.ولی تمام پیام های ماندگار پیام های بزرگانی بوده اند که از ابتدای خلق بشر تا به امروز نیازمند آنیم و در زمان شما هم بدون شک به آنها پرداخته خواهد شد.بشر هرچه هست یک روح..و از یک دریاست.ما نه از شما جداییم و شما اگرچه سوار بر اندیشه های نوین خود..اما درگیر مسائلی که از قبل تا آینده با آن همه ما گریبانگیر بوده ایم
دوست من.پیام من به تو پیام عشق است و محبت.پیام بخشش و ایثار.پیام آزادی و رهایش.در قرن من انسان یک برده است.او برده زاده نشد.آزاد آفریده شده.او همچون خود آزادی آزاد زاده میشود.ولی در همه جا خودش را در زنجیرها می یابد.انسان در زنجیر زندگی میکند و در زنجیر میمیرد.این بزرگترین فاجعه دوران هاست که برای بشر تا کنون رخ داده..پیام من برای تو آزادی ست .چرا مسیح را مصلوب کردند؟چرا به سقراط زهر خوراندند؟.چرا منصور را به قتل رساندند؟اینها مردمی بی گناه بودند.گناه آنان این بود که تلاش میکردند تا مردم را از زندان و زنجیرها آزاد کنند.
دوست من پیام من پیام صلح است.و عشق.ملیت ها امروزه دستاویزی برای جنگها شده اند.ملیت تو در آینده هر باشد امیدوارم ملیتی زمینی باشد.اهل کره زمین باشی و ساکن زمین زیبا.و جدا از نام ها و ملیت ها.و در صلح با همسایه ات.
و عشق زاده خداوند است و ازدواج زنجیری دیگر.مکتب ها و مذهب ها و پیروانشان عشق را از ملت ها میگیرند و برای آنها ازدواج میسازند.دوست من آزاد باش به دور از پیام های مکاتب مختلف و ساخته های دست ایشان و قرار دادهای دروغین و پوشالی.قرار داد تنها عشق است و بس.چون عشق بمیرد هیچ بندی نیست و هیچ ریسمانی نخواهد بود.زندگی کردن بدون عشق روزمره گی ست و زنجیری دیگر.در قرن من ازدواج میکنند به امید عشق..اما عشق اتفاق است و ازدواج قرارداد جنسیت ها.برای آسایش دقایقی تنها ..اما عشق ژرف است و ابدی.با ازدواج هرگز عشق روی نخواهد داد.
پیام من برای تو پیام قرون و اعصار گذشته است دوست من.پیامی حتی برای آیندگان تو.و آن چیزی نیست جدا از آزادی و عشق.دوست من هنوز هم بر روی زمین زندگی میکنی؟...بدان و بدان تنها زمین خانه گرم توست.بر تو باد خاکی شدن..بر تو باد بازی های کودکانه.بر تو باد درخت کاشتن..بر تو باد در لحظه زیستن.در هیچ زمان و در هیچ مکانی در دنیای پهناور هستی و اکنون که این پیام را میخوانی هرگز لحظه حاضر را فدای هیچ فلسفه ای و هیچ فرهنگی و هیچ شخصیتی نکن.چون تمام فلسفه ها و تمام فرهنگ ها و تمام شخصیت ها ساختگی و محدود کننده اند.بر تو باد بی فرهنگی و بی شخصیتی.به مانند کودکان بی دلیل آزاد باش دوست من.به مانند کودکان در لحظه باش و به آینده فکر نکن که افکار آینده موجب غم و غصه و آزردگی هستند.به مانند کودکان همیشه سرگرم کاری باش و بدان همان خدایی که کلاغ ها و ستوران را سیر میگرداند و به آنها تن پوش میدهد تو را نیز خواهد پوشاند و تو را نیز خواهد بوسید.
دوست من دوست بدار همه را..و عشق را قدر بدان.اکنون که نامه مرا میخوانی من در فانتزیا به همراه گوزن نقره ای هستیم.و بدون شک تو را می بینیم و لبخند میزنیم.کافیست از دریچه چشمانت نور به درونت بتابد..اولین اشعه نور از طرف من و گوزن نقره ای تقدیم تو باد.
بدرود.
پ.ن:صادق منو دعوت به این بازی وبلاگی کرده بود.این پیام بالا هیچ کدوم از من نیست و بر گرفته از رهنمود های انسانهای بزرگی چون مسیح و اشو و سعدی و تمام عاشقان هست.با خودم فکر کردم اگه قراره پیامی برای آیندگان بفرستم چه بهتر که پیامی باشه که فایده ای برای اون ها داشته باشه.
پ.ن2:دیگه اینکه بابا شما ها چه قدر باحالین!.فکر نمیکردم این قدر ریلکس باشین..از امروز یه روز در میون تند تند عکسای یواشکی با هم نگاه میکنیم.آخ جون..:))
پ.ن: خب رسمه که بعد از بازی وبلاگی چند نفر رو دعوت کنن به بازی..از اونجایی که هر وقت هر کسی رو دعوت کردم حال ما رو گرفت و به ...ش هم حساب نکرد.برای اینکه باز هم ضایع نشم از کسی اسم نمیبرم.هرکی دوست داشت اونم دعوت به این بازی..منتها به منم خبر بدین بیام بخونم.باشه؟
پ.ن3:راستی آلبوم تمبرای بابامو پیدا کردم..اون تمبره هم که گفتم همونجا سر جاشه.منتها گلاش زرد نیستن صورتین..حالا بعدا بهتون نشون میدم..تازه یه عالمه دفتر های کلاس پنجم دبستان رو هم پیدا کردم که بعدا انشاء ها و نقاشی های اون موقع رو هم بهتون نشون میدم..
فعلا به قول استاد:
عشق است...
پ.ن4:یک تصویر بسیار زیبا... ببینید:
یک موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
It was pouring in Fantasia last night تا حالا شده تو بیداری خواب ببینین؟..من در طول روز بیشتر از اینکه تو موقعیت باشم تو فانتزیام....امروز میدونین چه خوابی دیدم؟..خواب دیدم رو سرم به جای مو شکوفه های سفید دراومده..منم جورابای قرمز پام بود..تعبیرش چیه؟
دیگه اینکه یه آلبوم تمبر پدرم داشت که توش پر از تمبرهای فوق العاده ارزشمند رو آرشیو کرده بود..صفحه اول رو که باز میکردیم اون قدیما تا ببینیم یه تمبر بود مربوط به بزرگداشت نوروز..که یه درخت گل بود که گلهای زرد مثه شکوفه های درخت سیب و یا گیلاس داشت..شکوفه های ریز و بسیار زیبا.....من با دیدن اون تمبر همیشه میرفتم فانتزیا..الان که گفتم شکوفه یاد اون افتادم..چند روزه دارم میگردم دنبال آلبوم تمبره.هنوز پیداش نکردم..حتما پیداش میکنم و اون تمبر رو نشونتون میدم.
پ.ن:برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید
برای اینکه بتونید همه عکسها رو ببینید به قسمتPortfolio سایتی که لینک دادم برید ..
برای موسیقی امروز پیشنهاد میشود بشنوید:
the last time I cried
اینجا فانتزیاست... گرگ پرنده و گوزن نقره ای کنار هم دراز کشیده بودند.آقای گرگ همین طور که ابر ها را نگاه میکرد گفت:هی ! گوزن نقره ای!..هیچ میدونستی اگه تو از فانتزیا .بری چی میشه؟..گوزن آقای گرگ را در آغوش گرفت ...و چه قدر آقای گرگ در آغوش گرفته شدن را میفهمید......
پ.ن:پیشنهاد میشود:Hallam Foe
اینجا فانتزیاست... حس من..
حس پریدن از آبشاراست
....حس من عقل نداره.
.بی منطقه..
حسه من اینقده بی حوصله است
..که از اقتصاد زنده بودن هیچی ندونه
..حس من از خون نمیترسه ولی
..تو یه آغوش گرم میخواست بمیره
..حس من یه رود میخواست
حس من اون بالاهاست..
حس من شیرجه زده خیلی پیشا!..
حس من وقتی که میپرید پایین
چشماشو بسته بود
نمیدونست.
.گناه چیه.
.ثواب چیه
..حس من مرگ و با جون دل خریده بود..
حس من هیچی نگفت
هیچی نگفت.
.گوزن میگفت شاهین من اسب پریده پریده.
.چشم حسم روی سنگ سرد آب..
.اون بالاها تو رو میدید گوزن من..
.حس من تورو بالای آبشارا.
.دیده بود و مرده بود پیش از اینا.
.حس من وقتی که مرد.
.همه رفته بودن..
..حس من حس یه گرگ زخمی بود.
.حس من وقتی که مرد.
.خون میخندید و میمرد.
.حس من وقتی که مرد
روح گرگ پرنده بود.
.گرگ پرنده هیچ کسی رو نمیخواست.
.آقای گرگ دیگه فقط بو میکشید.
.با فی ریا بازی میکرد...
.حس من حس یه گرگ زنده نبود.
.مال یه سرزمین فانتزی بود .
.سرزمینی که توش هیچ کسی نمی میره وقتی پرید
پ.ن:حس من گرگ بود و گرگ ازآن کسی نبود...حس من حس یه گرگ زخمی بود.حس من باید میرفت..چون مرده بود...زنده نبود..تو مال سرزمین زنده هایی..من مال سرزمین فانتزیا..حس من هرچی که بود..تو رو بدون اینکه بدونی... توی خواب بوسیده بود..فی ریا شاهدامن..فی ریا خوب میدونن..دیگه این قصه قدیمی شده بود..دیگه این قصه به آخر میرسید هردومون خوب میدونیم
..ولی بعضی وقتا دل حسم میگیره...
پایان وابستگی... بر فراز صخر ه ای نشسته بود ..زانوانش را در دست گرفته بود..به غروب خورشید مینگریست..خورشید نیز گویا او را نگاه میکرد...خورشید چه پر نور..چه زیبا..چه با شکوه...خورشید چه بزرگ بود...چه بزرگ بود...نیم آن در میان آبهارفته بود..در میان دریاهای دور...وطلایه های نورش را در آب میدید...چه زیبا بود....خورشید چه صبور...چه صبور...مثل دریا بود..هردو به هم نگاه میکردند...خورشید نمیرفت...خورشید نمیرفت..ساعتها بود به خورشید در حال غروب نگاه میکرد....نه سرد ونه گرم..
سلام آقای گرگ!...آه سلام گوزن من..برخاست و گوزن نقره ای را در آغوش گرفت...و هر دو میگریستند..هر دو ..بدون اینکه کلمه ای رد و بدل شود...از هم جدا شدند..اشک هایشان را پاک کردند و به تماشا نشستند...خورشید نیز گویا نگاه میکرد.
گوزن دست بر گردن گرگ انداخت و گفت..بیا با هم باشیم...با هم....روزهاست که اینجا نشسته ای..برخیز......و دست او را گرفت و برخاست....از دور قایقی پیدا بود...سرو میرفت...و دست تکان میداد.....گوزن گفت:ببین آقای گرگ..سرو باید برود...سرو میرود..ولی در فانتزیا باقیست...در گوشه ای دیگر از فانتزیا....زندگی خواهد کرد..شاد خواهد بود..غمگین خواهد بود...رقص خواهد کردوبه شرطی که تو هم زندگی کنی..شاد باشی..خنده کنی..گریه کنی..برقصی...زندگی کنی..گوزن راست میگفت..وابستگی در فانتزیا جایی نداشت...دستهایشان را بلند کردند..برای سرو دست تکان میدادند.......آقای گرگ فکر میکرد..سرو باید میرفت....اما همیشه دوست خواهند بود..همیشه...حالا دیگر برگشتن شایسته نبود..آری..دوباره خواهیم رقصید...دوباره خواهیم خندید..دوباره خواهیم گریید..
زندگی شادی نیست...زندگی غم هم نیست..زندگی زخمی شدن...زندگی خنده شدن..گریه شدن..زندگی دوست شدن....قهر شدن..آشتی شدن..زندگی رفتن و رفتن...هم سرو..هم آقای گرگ.همه ..باید رفت....گوزن منتظر بود..آقای گرگ اشکهایش را پاک کرد...برویم..گوزن عزیز..کارهای زیادی باقیست..قایقی خواهم ساخت...شیشه های معبد نور وخرد را گرد و خاک گرفته..آقای گوزن کمک میکنی؟..آه..البته !..
پ.ن:راستی امشب ..روح سپید..امیل و ژست و گوزن اینجا خواهند بود...چه خوب!..سرو را به خاطر خواهم سپرد..او دوست خوبی است.....او در زندگی موفق خواهد بود..دوستان جدید تر هم پیدا خواهم کرد..همه را دوست خواهم داشت ..همه را..
همه را
سرو سبز سبز پاهایش یخ کرده بود گوزن عزیز..رودهای آبراهام سرد شده اند..پوچی به فانتزیا راه یافته است..ریشه اش را میجود...تمام شب را در کلبه تنهایی گریسته است.در میان جنگلهای سامر لند..فقط یک سرو بود که آقای گرگ شبها زیر آن میخوابید.چه شبها که فی ری ها با چراغی در دست رقص آقای گرگ و گوزن نقره ای را زیر سایه سرو سبز دیده بودند.امروز که با چشماهی پف کرده از خواب برخاست سرو نبود....بسیار گریست.وقتی از رودها رد میشد از سرما به خود میپیچید..سرمای طاقت فرسایی بود..سر را بالا کرد به هوای اینکه سرو را ببیند...سروی که یکسال زیر سایه اش خوابهای خوش دیده بود...سرو نبود گوزن عزیز...آقای گرگ بسیار گریه خواهد کرد..اما آب های رود خانه پر خروش آبراهام از گرمی اشکهایش گرم نخواهد شد...چیزی نخواهد گذشت که از فانتزیا مشتی تل و خاک به جا خواهد ماند..
پ.ن:اصلا خوب نیستم.
اینجا فانتزیاست... دلم کمی برف میخواهد.دلم کمی برف ناب..نه از جنس برف های سیاه و کدر..دلم برف میخواهد برف نو..در دل جنگلی بکر تر..دلم میخواست تمام زمستان را در جنگل بکر سکوت دانه دانه برف ها را دنبال کنم و با احترام بر روی بالش سپید و نرم و یکدست پوشیده از برف بگذارم..
.جایی را میشناسم...جایی را میشناسم که برفهایش دست نخورده..برفهایش ناب...صدای دانه دانه برف را میشنوی...گوش کن!..میشنوی؟..گویی آوازی غریب میخوانند.
.گوش میکنم گوزن من..گوش میکنم...
فانتزیا ساکت..فانتزیا آرام...بکر و یکدست..جای هیچ رد پایی نیست تا حرمت حضور برف را در هم شکند..به عقب نگاه میکنم..ردی نیست..نه ردی از من..نه از تو گوزن من..درختان چه حرمت برف را نگه میدارند..درختان نمیروبند..نمیکوبند..
.درختان بلور آجین چه برف را خوب میفهمیدند..
...آه..سلام آقای امیل !.چه شب زیباییست..این طور نیست؟
فریبانه میبارد از آسمان..چه آرام و پدرام برف...
اینجا فانتزیاست...
قاصدک ها در باد.
چشمهایم رو به سوی بی انتهایی ها
کوهی سپید و باشکوه ...
نه آفتاب است و نه نیست...
ابرها در حرکت بودند آن چنان نرم..
آنچنان نرم..
و من به آسمان دیدم تو را...
بر بالای ابرها..
.قدم هایت همه نور.
.گفتی بیا..
گفتم پرواز نمیدانم..
گفتی چشم هایت را ببندو بیا..
و من چشم هایم را بستم
به روی همه دنیا..
به روی درختی که قطع شد در کوچه مان
به سختی راه..
به تنهایی ها..
چشم هایم را به روی همه منطق ها...همه قانون ها..
و به دیدار تو آمدم گوزن من
اینجا فانتزیاست...
منبع:اینجا
تو را میدیدم
تو را بر بالای صخره ای..
آمدی تا نور بتابانی...
آمدی دوست من..
خردلی سلام میرساند..
درختان توت همه مشتاق دیدار تو..
فانتزیا گرم گرم..
گوزن نقره ای..
توکی مرده بودی که به دنیا باز گردی...
تو در دنیا نبودی که بروی.
.تو زنده نبودی که بمیری..
تو را میدیدم گوزن من.
تو مرا دیدی و صدایم کردی...
و دانه های برف را به روشنی ...
نشانم دادی
سلام!
سلام گوزن من!..
تو را میبینم!
تو را بر بالای صخره ای ...
...
فانتزیا گرم گرم
پس چرا سرد نبود؟ چرا سرد نبود؟.
.مگر نه این بود که همه سرها در گریبان؟
دستها در جیب؟
..گوزن من ..
مگر نه اینکه زمستان سردی است؟.
مرد راننده به موتورها ناسزا گویان..
در پی تایید من ..
.من دراندیشه ژست
مرد راننده از جنس چین و چروک
مرد راننده را پولهای خرد تا نخورده شا دش میکرد...
مرا فرار نکردن بچه گربه در کوچه مان...
آه گوزن من..پس چرا سردم نبود؟..
.پس چرا بچه گربه هم سردش نبود
چشمها خواهش خوابی عمیق...
من ولی هنوز به تو میاندیشم
پ.ن:
ندیدم من....
.نگاه آشنایی..
آشنا تر از گربه کوچک همسایه ما.
.. نگاهش سبز...روشن...
گیرا..
پاک..
بچه گربه کوچه ما...از دوستان امیل و ژست است شاید
...
گوزن من نرو...
باز هم حرفی هست...
اینجا فانتزیاست...
گوزن من... امشب...
امشب گوزن نقره ای
با نوری در دست از جاده های نورانی کهکشانهای دور
خواهد آمد...
امشب...
گوزن و من...
در کنار رود های پر شکوه آبراهام...
با روح سپید دیدار خواهیم کرد...
امشب...
همراه با روح سپید و گوزن
با دست ستاره ها را به هم نشان خواهیم داد...
و من
آنها را به معبدی در قله کوههای دور دعوت خواهم کرد...
گوزن نور را بالا خواهد گرفت...
امشب اساطیر آسمانها میهمان معبد نور و خرد خواهند بود...
و زنگوله کوچک را این بار
روح سپید به صدا در خواهد آورد.
و من...
چشم هایم باز..و گوشهایم شنوا.


