آنها صحبت میکردند با همدیگر و تنها من به تو میاندیشیدم...به ماه مینگریستم..؟..شاید..نمیدانم...وقتی ترانه زیبا را میخواندم که هرگز من نسروده بودمش...تنها تو میفهمیدی من چه قدر دیوانه هستم..تنها گرگ پرنده بود و تو را صدا میکرد

میدونی مثه چیه؟....مثه اینه که همه شب به آسمون نگاه کنی و ببینی ماه همون ماه مات و گنگ همیشه است که میاد میره و اصلا به هیچ جاشم نیست که هوا سرده.. گرمه... تو سرمای زمستون میایی تا تماشا کنیش ...ولی یه شب بیای ببینی که ماه دو تا چشم داره و یه لبخند هلالی هم داره میزنه..خب اولش حق داری باور نکنی..یه ماه سرد حالا تبدیل شده به یه ماه خندان..آه تو اشتباه نمیکنی..ماه داشت میخندید....راستش به کسی ربطی نداره
..

گوزن میدونی..خیلی نزدیکه...پیرمرد ..اگه تو روح نبودی تا به حال ده بار به خاطر این همه چپق کشیدن مرده بودی...:))گوزن میخنده و یه نگاهی میکنه که من دوست دارم...نگاهی به آسمون می کنه که ستاره ها تو چشماش پیدا هستن..گوزن در قلمرو سکوتش قرار داره و مثه کوه میمونه..شایدم دریا...فعلا که به من داره لبخند میزنه و هیچی نمیگه..ولی...:)

10
March
+ لينك

ادم وقتی تلویزیون نگاه میکنه گاهی این قدر میره توش که فراموش میکنه یک انسان حقیقی داره باهاش صحبت میکنه..اونم چه انسان عزیزی!...میدونی گوزن..مثه زندگی میمونه.....قراره ازش لذت ببریم...ولی گاهی اینقدر توش غرق میشیم که فراموش میکنیم خدا داره با ما صحبت میکنه..اونم خدای قادر و متعال!!!..چه کسی عزیز تر از خدا داریم ما؟...اونم با همه بزرگیش مارو به دفعات میبخشه..شایدم اصلا نمیبخشه..چون اصلا این قدر فداکاره که از دست ما ناراحتم نشده که بخواد ببخشه..مثه مامان...اون یه جورایی عجیب غریب فداکاره..مگه آدم چه قدر میتونه فداکار باشه؟.اصلا ناراحت نمیشه..نکنه ناراحت میشه و به روی خودش نمیاره؟...چه قدر بد..مگه این تی وی لعنتی چی داشت که تو حواست نبود؟..مگه این زندگی لعنتی چی داره که تو حواست نیست گوش کنی ببینی خدا چی میگه؟..هی میگی پس چرا خدا با من حرف نمیزنه...خوب داره حرف میزنه عزیز من..کو گوش شنوا؟..با تو داره حرف میزنه ولی بی اعتنا از کنارش رد میشی..چه جوری حرف میزنه؟..اکه خوب گوش کنی ..خوب ببینی..حتما متوجه میشی که چی داره میگه...به وضوح..مثه روز روشنه که داره حرف میزنه..میدونی گوزن..صداشو میشنوم..میخوام همیشه این جوری بشنوم..

خدایا دوستت دارم

2
March
+ لينك
تابان

تابان یعنی چیزی که میتابد..میتابد یعنی تاب آوردن..یعنی چیزی که دوام می آورد..چیزی که مستمرا ادامه دارد..مثل نور خورشید که میتابد..ولی همه جا نمیتابد..چون این طرف که روز است میتابد و در سایه ها هم نمیتابد...شاید مستقیم نمیتابد..


ولی نیرویی را میشناسم که میتابد..میتابد و میتند و از دل کهکشانها میرسد..میتابد.. چه شب باشد چه روز...از همه جا بر همه جا میتابد...از زمین میتابد...از چهره پرنسس ....از زمان..از مکان..از همه جا میتابد...همه ما میتابیم..میتابیم یعنی ادامه داریم..و جریان داریم و مستمرا در حال حرکتیم...در موجی...در دریایی.. در اقیانوسی از این تابش

..در دریایی از عشق که من میناممش..من ننامیده امش..نامیده شده نیست..او ما را نامیده است..او ما را عاشق شد. پس عشق است.

24
February
+ لينك
پرنسس فانتزیا

وقتی پرنسس با چشمهای بسته چیزی را زیر لب نجوا میکند تمام فانتزیا غرق در نور میشود..همه گلها باز میشوند..پرنسس فانتزیا چهره پر نوری دارد..زیباترین موجودی که خدا آفریده است...همه فانتزیا از شهرها وآبادیها و از جنگلهای دور و از سامرلند و مهرآباد شهر..تا کناره های رودخانه آبراهامز. و آبشار آرامش..تا برکه نور...معبد نور و خرد..همه ساکنان آنها.. همه میایند ..حتی فی ریها و ارواح پاک هم میایند تا پرنسس را ببیند وقتی صبح چشم میگشاید....صبح در سرزمین فانتزیا زمانی آغاز میشود که پرنسس چشم میگشاید...

عشق است

16
February
+ لينك

گوزن میدونی تو همیشه پیام آور خبرهای خوبی..همیشه با لبخند میای...و این بار نامه ای آوردی برام که توش پر از حرفهای ناگفتنی بود..ولی حرفهایی از جنس نور...یه نامه که تا بازش کردم تمام خطوطش نور بود و غیر از نور چیزی رو شاید نمیشد دید..ولی من همه اون خط ها رو خوندم..تمام نامه رو..همه نامه رو خوندم..این بار به تنهایی خوندم...و من این بار خبر خیلی خوبی دریافت کردم....شاید باورش برای تو مشکل نباشه...ولی برای نا باوران چرا...ولی یه مژدگانی خوب پیش من داری گوزن من...جوری خوشحال شدم که اشک از چشم هام جاری شد..جوری خوشحال شدم که زود پریدم و در آغوشت گرفتم..انگار گم گشته ای رو پیدا کرده باشی..انگار یکی یه خبری برات آورده باشه یه نامه ای برات آورده باشه که تو مدتها منتظر رسیدنش باشی..گوزن دوست دارم..

15
February
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

کوهستان...آبی شاید...و ابری کوچک و سرگردان..شاید هم نه..سرگردان نیست...میداند آنجا در تنه با شکوه کوه چه میکند..شناور...و قله..قله جایی است که من بالاتر از آن را سراغ ندارم...سراغ ندارم چون بالای آن همیشه نور عشق است...همیشه قله کوهها را دوست داشتم..همیشه...همیشه وقتی اسم کوه می آمد قله آن را به چشم میدیدم..و در ذهن نگه میداشتم.همیشه کوه برای من قله بوده...بلند..رفیع...شکوهمند...آه. ..گرگ پرنده ..اما تو قبل از آن هرگز با کوه حرف زده ای؟..اگر کوه را بفهمی او تو را قبلا فهمیده است...به کوه نگاه کن...تا با تو حرف بزند...گرگ پرنده...گرگ پرنده...تو میتوانی تمام عمر را به نگاه کردن به کوهها بگذرانی و کوهها هرگز با تو سخن نخواهند گفت....کوه را باید دریابی...به محظ اینکه محرم راز کوه شدی..او با تو سخن ها دارد... سخن ها و رازهای بزرگی در دل....کوهستان رمز آلود..همیشه مرا به یاد خداوند میاندازد..و عشق که میگریم..و میگیرم..

12
February
+ لينك

درست که سکوت است...درست که شب است..درست که همه شهر خواب است..درست که گوزن نقره ای در چشمهایش عشق تو حلقه زده دستهایش را رو به آتش گرفته..و چشمان زلالش که پر از اشک است و از عشق تو در نور آتش میدرخشد ..او هم ساکت است...ولی من به خوبی میشنوم..به خوبی....من میتوانم حتی با گوشهای بسته هم بشنوم...کافیست حتی نگاه هم نکنم..میخواهی سرم را به پایین بیندازم و به کفشهایم نگاه کنم و به تو بگویم که این همه ستاره در آسمان در حال گفتن چه چیز هستند؟..میخواهی ؟..میخواهی به تو بگویم آن درخت که در زیر نور ماه آنجا به نظر خوابیده چند ساعت است که اصلا خواب به چشمانش نمیاید؟..و باد...باد در حال سخن گفتن با کیست؟...در گوش درخت نجوا میکند...این همه زنده را چگونه تا به حال نشنیده بودم؟..چگونه است که چشم میبیند و میشنود و گوش میشنود و میبیند؟..امشب به کسی نگو چه چیزی با تو نجوا میکنم ولی حتی این سنگریزه کوچک کنار پایم هم زنده به نظر میآید..گوزن چپق قدیمی اش را با نور آتش گیرانده و خیره به دور دستی بدون ابدیت مینگرد...

من چرا پس حرف نمیزنم؟..من پس چرا فریاد نمیزنم؟...راستش را بخواهی گوزن میگفت آن شب من بیهوش شده بودم...فقط توانسته بودم دستهایم را درحالی که به آسمان نگاه میکردم بگشایم و بعد دیگر نفهمیدم چه شد...چه نفهمیدن خوبی..تنها همه چیز را به تو واگذار کردن عالیست...به کسی نگویی ها!!..من امشب در آغوش تو ترانه ای قدیمی را زمزمه خواهم کرد..

پروردگارم عشق است..عشق

31
January
+ لينك

گوزن یادته اون روز گفتی چشماتو ببند ..اون وقت یه قاب عکس دادی بهم..تازه قاب عکس رو هم توی یه پارچه پیچیده بودی بعد به من گفتی اون الان کجاست؟..من گفتم نمیدونم الان کجاست ولی میدونم من اونجام.اون روز بهت نگفتم علت اینکه نمیدونستم کجاست این بود که دقیقا نزدیک نزدیک بهش بودم ...

3
January
+ لينك
LIGHT INTO THE DARKNESS
JEsus.jpg

شب یلدایتان مبارک....شب یلدا امشب است چون طولانی ترین شب سال است..امشب است چون در انتهایی تاریکی که قرار بگیری قدر نور را میدانی...در عمق تاریکی باشی و شب بر همه جا سیطره بیندازد تازه درک خواهی کرد که در انتهای شب نوری از افق ها جوانه خواهد زد و خواهد شکفت...شب یلدایی اگر هست امشب است که ستاره شناشان ایرانی ستاره ای روشن در آن یافتند..ستاره بختی برای جهان تاریک..برای شب نادانی..برای اینکه فردا را بتوانیم به هم تبریک بگوییم.برای اینکه استاد در راه است....

در فانتزیا همه اگر چه شادی است و کامیابی..ولی امشب حال و هوای دیگری است.. امواج عشق همه جا را فرا گرفته است..و انواری آبی رنگ...چه لطیف به سوی من میایند..و دوباره به مانند هر سال قدم گذاری استاد را بر زمین جشن میگیرند..اگر چه دیر زمانی است از میلیونها سال قبل که استاد در فانتزیاست..ولی چند سالی را به ملاقات کره آبی رفت و برگشت...در فانتزیا فردا کلمه خدا به دنیا فرود میاید..تصور نکنید که دوهزار سال پیش این اتفاق افتاده است..نه..این اتفاق دقیقا به وقت فردا روی میدهد..اگر..تو متولد بشوی گرگ پرنده....اگر فردا با برآمدن نور تو هم از نو متولد بشوی تولد استاد را هم خواهی دید.چرا که در فانتزیا بعدی به نام زمان وجود ندارد.و هر روز همان است که تو می اندیشی..پس هر روز از نو متولد شو..و هر روز تولد کلمه خداوند را جشن بگیر...آری..آری..فردا و شاید هم همین امشب...او در راه است....

پ.ن:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


عشق است

24
December
+ لينك
Saint John

سلام جانی...به یاد دارم که چرا اسم تو رو گذاشتم جان کافی..چون اسمت رو نمیدونستم..خیلی دیگه از دوستان مشترکمون هستن که اسماشون رو نمیدونم..ولی تو یکی از اونهایی هستی که خیلی به من همیشه نزدیک تر بودی...و هستی..جانی جانی جانی این بود اسمی که برات انتخاب کردم..و حالا تو اومدی و خودت رو معرفی کردی..میدونم که این اتفاق جالبه به دوجهت ..یکی اینکه تو واقعا اسم خودت هم جان بوده...و اینکه تو یک قدیس بودی..و هنوز هم هستی...میدونی جانی..اوه..من رو ببخش..مثه اینکه دیگه روم نمیشه جانی صدات کنم..هر چند هنوز به همون صمیمیت سابق هستی..ولی حالا که فهمیدم دقیقا چه کسی هستی و من رو به اون روزها بردی..و پرده از رازهای زندگیت برداشتی...میبینم که چه قدر در برابر تو "جان مقدس" کوچیکم...و چه قدر عقب...ولی خوشحالم که تو اومدی پیشم جان مقدس...دوست خوب من...و چه بی پیرایه و بدون فخر فروشی همیشه من رو تحمل میکردی و من با گستاخی توی عزیز رو جانی خطاب میکردم...سنت جان عزیز..دوستت دارم.

23
December
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

فقط انسانهایی واقعا خوشبخت هستند که یک روز صبح به جای اینکه مثل هر روز به سر کارشان بروند.مسیر را عوض کنند.و تا خورشید بیرون نزده به کنار دریا بروند و به روی ماسه ها بنشینند و طلوع خورشید را در میان آبها ببینند.


میدونی گوزن من عاشق آدمای دیوونه ام....نه!!..بلند بلند نخند..اینا بیدار میشن :)

21
December
+ لينك
سیوان گار شما را دوست دارد

"سیوان گار" جزو معدود معلمانی است که میتواند بدون اینکه کسی را بشناسد او را دوست داشته باشد.سیوان گار به همه شما میگوید که دوستتان دارد.دوست داشتن او از جنس انسانی است و او به این مناسبت تعالیمی هم به دانشجویانش میدهد.او از طریق ویدئو پیامهایی حاوی عشق و دوستی به انسانها میفرستد و به وسیله پیام های خود شفا و صلح و مهر به همه ارزانی میکند.ویدئویی که در بالا میبینید یکی از این پیام هاست که او به جهانیان عرضه میکند.البته در سایت او اشاره نشده است که او میتواند با روح افراد بدون توجه به فاصله زمانی و یا مکانی ارتباط برقرار کند و به عنوان یکی از اساتید داوطلب و به عنوان روحی دوست داشتنی و پاک به شتاب به نجات خیل عظیمی از انسانهای افسرده و پریشان شتافته .

پ.ن: یک چیز بامزه رو هیچ وقت فراموش نکنید.رازها اینقدر ساده و عیان هستند که هیچ کسی باور نمیکند.یک راز برای این راز است که همه فکر میکنند چیز خارق العاده ای است که هر کسی به آن دسترسی ندارد.و گرنه در عالم هیچ رازی وجود ندارد.اگر چیزی برای شما راز جلوه میکند به این علت است که شما آن را بسیار پیش پا افتاده پنداشته اید.وگرنه بزرگترین رازها ساده ترین چیزهایی هستند که گاهی ما از شدت سادگی فراموش می کنیم.امیدوارم ویدئوی بالا را بتوانید ببینید.گرگ پرنده و گوزن نقره ای و پرنسس هم شما را دوست دارند.:)

پ.ن: میخواستم آدرس سایتش رو بذارم ولی مثه اینکه فیل شده..در هر صورت به سادگی با سرچ اسمش میتونید پیداش کنید.

عشق باشد

18
December
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

...و بدان که گلهایی که تو بر روی زمین می بینی تنها سمبلی و نشانی مجازی از گلهایی بسیار زیباتر و خوشبو تر هستند که در سرزمین حقیقت و فانتزیا یافت میشوند.گرگ پرنده شاید وقت آن رسیده است که بدانی یک گل هرگز پژمرده نمیشود..گلی که تو در زمین میبینی که رشد میکند و غنچه میزند و سپس پژمرده میگردد و به خاک باز میگردند..تنها شمه ای از حقیقتی بزرگ است و آن حقیقت را تو امروز میدانی..گلها نه تنها ابدی و ازلی هستند که بسیار زیبا و خوشبوی...

پ.ن:
زمانی را به یاد می آورم که در فانتزیا فرشته ای در آسمان سرودی زیبا میخواند..به یاد دارم که همه گلها به رقص در آمده بودند و بسیار زنده تر و بینا تر و هسیار تر به نظر میرسیدند.به نظر میرسید که از شعوری ژرف برخوردارند و از شادمانی در حال لبخند زدن میباشند...

14
December
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید


گرگ پرنده..آیا تا به حال به دستهایش نگاه کرده ای؟
مجسمه ها را رها کن
او نه با دستانی لطیف همچون مجسمه ها
نه با چشمانی گیرا
نه با قامتی همچون مدلها
بلکه او دستانش چروکیده و زمخت است
و شاید قامتی خمیده
و شاید غمی هم بر دل
ولی او زیباتر از نقاشی هاست
زیبا تر از مجسمه هایی که تا کنون از مادر مقدس ساخته شده
او با لبخندی بر لب
دنیایی از عشق به تو هدیه میدهد
گرگ پرنده
به دستانش نگاه کن
..دوباره نگاه کن
دستانش را در دست بگیر
و لمس کن
قسمتی از دستانش از خشکیدگی جراحت برداشته
مادر مقدس را نه در مجسمه ها
نه در نقاشی ها
مادر مقدس را در فداکاری هایش ببین
مادر مقدس آری آری
دستانی چروکیده
و زمخت دارد
مادر قدی خمیده دارد
مادر قلبی غمگین
ولی لبی خندان
مادر مقدس همچنان بر تو میخندد
ولی مجسمه زیبا رو نمیخندد
مادر مقدس اینجاست گرگ پرنده
مجسمه را فراموش کن
روح زیبا را در آغوش بگیر
مادر اگر امد
اگر در باران امد
با سبدی در دست امد
مادر با نان گرم محبت امد
مادر با روحی به وسعت کهکشان
مادر با دلی صاف
مادر با لبخندی بر لب امد
گرگ پرنده
بر خیز
به دستانش نگاه کن
مادر مقدس در کنار توست
روح مقدس خداوند در کنار توست
به دستانش نگاه کن
او حتما حرفی برای گفتن
لبخندی برای تقسیم کردن دارد
مادر آری آمد
ولی با پاهایی پر درد آمد
مادر آمد
ولی لب به شکایت نگشود
...

پ.ن: دیگر منتظر ادامه حرفهای گوزن نقره ای نشدم...

8
December
+ لينك
تولد پرنسس مبارک
24.jpg

در فانتزیا جشن و پایکوبی است.گوزن عود روشن میکند و دعا میخواند.ارواح پاک همگی لبخند زنان..گل ها همه خوش بو..فی ری ها همه آواز خوان...فرشته ها همه دست در دست.. دست افشان...ژست حلقه نوری آماده کرده تا به گردن او بیاویزد..جانی...همه جا را چراغانی میکند...چون امروز تولد پرنسس فانتزیاست...

تولدت مبارک:)

4
December
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

اگر مادری و یا پدری و یا برادری و یا خواهری و یا یکی از نزدیکان کودکی معصوم به هر دلیلی او را کتک زدند یعنی تمام انسانیت را کتک زده اند.یعنی تمام معصومیت را کتک زده اند و از جامعه پیرامون خود رانده اند.اگر یکی از همان افراد کودکی را کتک زد و کودک معصوم گریست و تو و بقیه نگاه کردید و به موازات آن کودک گریه و شیون نکردید بدانید که از جامعه شما انسانیت رخت بسته و رفته است.اگر یکی از همان افراد کودکی را کتک زد یعنی تمام جامعه انسانیتی را که هنوز معصومیتش از بین نرفته است کتک زده است.. وقتی در خیابان مادری کودکش را به دنبال خود میکشد و او را میزند تو و دیگران می ایستید و گریه نمیکنید برای خودتان نگران باشید.جامعه شما رو به قهقرا خواهد بود.

4
December
+ لينك
حضرت آب

..گوزن نقره ای عزیز..میبینی؟...آبشار آرامش چه زیباست؟.....این آبها از کجا میآیند؟....چگونه است که این آبشار همیشه میبارد و میبارد...و از نگاه کردن به آن آرامش میابم؟....آبشار آرامش میبارید و میبارید و میبارد و خواهد بارید...تو همیشه بمان در کنار آبشار...گرگ پرنده....او به تو نه تنها آرامش میدهد..بلکه آب بزرگترین و واضحترین مفهوم ابدیت و ازلیت است.......انگشتانش را بالا گرفت..قطره ای آب از نوک انگشتان گوزن در حال چکیدن بود...نوری در میان قطره آب میدرخشید....گرگ پرنده..آیا تا به حال به این نور دقت کرده ای؟...آیا تا به حال به درون آن راه یافته ای؟...نوری در درون هر قطره آب هست که میدرخشد و چشم را نوازش میدهد...آب زندگی بخش است گرگ عزیز...آب زندگی بخش است و الفبای زندگانی است...هیچ مرده ای نمیتواند زندگی بیاورد...آب زنده است...آب با تو حرف میزند.......آیا تا به حال با آب حرف زده ای؟...میدانی گرگ پرنده...انسانها ساحل دریا را دوست دارند...ولی نمیدانند برای چه..انسانها چه فراموشکارند...گرگ پرنده حتما کسانی را دیده ای که دقایقی و ساعتها به اعماق دریاها خیره میمانند....و گوش میدهند...تو هم شنیده ای؟...صدای آب را شنیده ای؟....آب با تو حرف میزند...او یکی از فرشتگان بسیار زیبای خداوند است...که انسانها او را به این صورت میبینند..دستور پرودگار عالم این بوده است....آه...گوزن نقره ای....آب یک ماده شیمیایی است...یک مولکول اکسیژن و دو مولکول هیدروژن است.....گرگ پرنده عزیز...نام تو چیست؟...آیا نام تو تشکیل شده از عناصر توست؟...اسامی قراردادی هستند...و نام ها را انسانها به روی آن ریز عنصر ها مینهند...ورنه..آب آب است........حضرت آب پاک میکند...و پاک است....حضرت آب را وقتی در دست میگیری تو را به خودت نشان میدهد...فرشتگان خداوند و فرستادگان او کم نیستند گرگ پرنده..خوب به دور و اطرافت نگاه کن...فانتریا زنده جاوید است..لاریب فیه....صبح گاهان که بر میخیزی اولین کاری که میکنی آبی است که بر صورت میزنی...و تو نمیدانی..نمیدانی که خدایت چه قدر به تو نزدیک است......حضرت آب را فراموش نکن گرگ پرنده...حضرت آب....حضرت آب....

حضرت آب سلام!

31
October
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

صدای چک چک ...چک چک آبی آمد...و با خوشحالی میدانستم که در فانتزیا هستم...به سوی راست نگاه کردم..وای خدای من!...فرشته ای ..یا روحی..یا نمیدانم چه..بسیار زیبا رو...در لباسی بسیار فاخر و زیبا..به رنگ سپید و آبی آسمانی..و شاید هم فیروزه ای...ایستاده بود...چشمهایش را بسته بود . آواز میخواند....بلندای قد او حدود چند صد برابر من بود...به طوری که اگر در کنار پایش می ایستادی نمیتوانستی سر او را ببینی..با این همه بسیار زیبا بود.....با صدای بسیار زیبایی آوازی میخواند که من هرگز نشنیده بودم.....بسیار دلنشین..بسیار زیبا...زیباتر از هر صدایی بود...او نیایش میکرد با پروردگار رحمن....نیایشی از هزاران نیایش زیبا تر...و پر معنی...به زبانی که من کاملا درک میکردم..ولی هرگز قادر نخواهم بود آن را باز گو کنم....کمی دور تر پرواز کردم....در کنار کلبه ای جنگلی..پیرمردی با موهای بلند و ریشهای بلند و سپید...نیز چشمهایش را بسته بودو نیایش میکرد...قد او هم قد من بود....و دستهایش را به آسمان بلند کرده بود..گویی آسمان را در آغوش میگیرد......او هم به زبان دیگری غیر از زبان این دنیا آواز میخواند و با معبود خویش راز و نیاز میکرد.....

گوزن عزیز...ای استاد بزرگ من...چرا ؟...چرا نمیتوانم به دیگران بگویم که چه مفهومی داشت؟.....چرا قادر نیستم حتی یک کلمه از آن را باز گو کنم؟....و گوزن سخن میگوید:

گرگ پرنده.....نیایش هایی که شنیدی مخصوص سرزمین فانتزیاست...از جنس نور...و خالص....اگر نور زیادی بر چشم بتابد چشم را خواهد آزرد..نه برای اینکه نور زیان بار است..بلکه برای اینکه دریچه چشم انسان کوچک است..و ظرفیت درک مقدار بسیار ناچیزی از نور را دارد....چشم درون انسانها در این دنیا در مرتبه پایین تری از آن مرتبه قرار دارد..همچنان که انسانها صدای مورچگان را نمیشنوند....همچنان که حس بویایی ضعیفی دارند...همچنان و همچنان ...تو دریافتی...ولی از آن کلمات و جملاتی که دریافتی و مدهوش شدی...ذره ای را نمیتوانی ترجمه کنی...چون معادلی در زبان محاوره ندارد.....در گفت نمی آید...گفتنی نیست به زبان دنیا.....و من پرسیدم ..گوزن من...آیا هیچ راهی نیست؟...چگونه از این همه لذت انسانها بی بهره میمانند...؟..ونمیتوان شنید؟..بگو گوزن من...انسانها چگونه میتوانند بشنوند....گوزن مرا به غاری برد...غاری که از سقف آن قطرات آبی میچکید...گوزن نقره ای گفت..به آن قطره ها نگاه کن..و خوب گوش کن...نگاه کردم.....قطرات از سقف غار یه زمین میچکیدند و با هر قطره ای که میچکید...نتی نواخته میشد...به مانند یک پیانو...و طولی نکشید که یک ملودی..نه...یک سمفونی بسیار زیبا شنیدم...یک پیانو بود؟...انگار با هر ضربه ای به زمین یک نت پیانو نواخته میشد...و قطرات آب ...موسیقی دلنوازی مینواختند..گویی ریچارد نشسته و پیانو مینوازد.....گوزن دست بر شانه من زد و گفت:

گرگ پرنده....انسانها باید ازخود سوال کنند..که در خلوت درون خویش...در غار نهاد خویش...زمانی که تنها هستند..آیا قطره ای از این قطرات برای شکرانه برکات پروردگارشان اشک ریخته اند؟...برای حس کردن او؟...برای حس کردن حضور او؟...و یا غایب بوده اند؟..هر دانه اشکی نتی است که میچکد و نواخته میشود..و تو در تنهایی شبهای خود پرودگار خود را فراموش نکن...

ناگاه نوری شدید بر من تابید......دیگر قادر نبودم چشمهایم را بگشایم....بسیتم...گوزن نقره ای رفته بود...

و کتاب حافظ جلوی من باز بود...و این بیت را دیدم

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد........... نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

22
October
+ لينك
گل های شیپوری

قسم به گلهای شیپوری.....هیسس....سکوت کن...قطره شبنمی در تاریکی از غنچه نارنجی رنگ گلی به زمین غلتید...تاریک بود..گوزن کسی اینجا نیست...به نظر می رسد رازی را گفتم..نه؟..نه گرگ پرنده...تو فقط با خودت فکر کردی...گوزن پس چرا فکر کردم که همه شنیده اند؟...چون در فانتزیا تو برای حرف زدن نیازی به گشودن دهانت نداری..فکر تو سخن توست.......پس اگر این طور است همه صدای مرا شنیده اند؟....اینجا شنونده ای نیست...اگر هست محرم است.....محرم راز های بزرگ..رازهای ازلی ابدی...کلیدهای گنجهای بزرگ.....گوزن اکنون که در این تاریکی هوا نه سرد است و نه گرم..و ابرها به زیبایی از روی ماه تمام عبور میکنند...بیا کمی با هم صحبت کنیم...راستی گوزن میدانی در باغ رحمن چه دیدم؟...دیدم که فرشته ای با خداوند نیایش میکرد...هیسس!..چرا گوزن نگویم؟..مگر نگفتی همه در فانتزیا محرم رازهایند؟...نگویم که چه گفت؟....وقتی اسم برد آن را..و بعد سخنانش را..نمیدانم..نیایشش را..و..نمیدانم چه را..و چرا...و کجا....فقط میدانم که در باغ رحمن بود.....کنار شاخه های آویخته از دیوار باغ ایستاده بود و کسی نبود...تاریک بود همه جا... واو روشن بود انگار...و شاخه گلی را در دست داشت که از دیوار باغ آویزان شده بود...و چشمانش را بسته بود....گرگ پرنده میدانم که چه گفت...نگو...میدانم که لب به سخن گشود و نیایشش را اینگونه آغاز کرد که:.

به نام صاحب باغ......قسم به گلهای شیپوری ....

هیسسس!..گوزن نگو...گوزن لبخندی زد و گفت..حالا فهمیدی که چرا نباید گفت گرگ پرنده؟..گفتم ..آری آری فهمیدم...دیگر هیچ نگو...نه..گرگ پرنده فقط این را بدان...که آن فرشته درون باغ نبود..او بیرون دیوار باغ ایستاده بود و نیایش میکرد..

پ.ن: این راببینید

11
October
+ لينك
شبهای فانتزیا

گل شب بو...سلام....جیرجیرک میخواند....گل شب بو سلام....نوری از دور پیداست....و عطری دارند...نارنجستانها.....کمی آن سو تر.... زیر نور ماه...برق میزند شبنم مانده از باران ..به روی برگهای پهن انجیر....و زنگوله آویزان است...زنگوله کوچک راز...و قطراه ای آب در امتدادش پیداست...و نسیم خنکی میآید....جیرجیرکها تسبیح گویان...راز بزرگ ازلی میخوانند...وه که تو راز را میدانی....و چه بسیار آمده اند و رفتند..مردمانی که صدای جیرجیرکها را.. میشنیدند و میخفتند غافل....و در اینجا من به روی امواج شبانگاهی نشسته مواج...چشم هایم را میبندم...و روبه سوی تاریکی دل میگشایم....و کسی اینجا نیست...همه مردم خوابند....و چه فی ری ها امشب...پرواز زیباتری دارند.....مبادا که کسی..راز ما را بفهمد گوزن...مبادا که صدای پرواز فی ری ها...مردمان غافل را...بیدار کند از خواب ....و مبادا دنیای ما...راز بزرگ ما را....غافلان کشف کنند...و گوزن لبخندی بر لب...هیچ نمیگوید و فاش ..میدانم که چنین نخواهد شد....و من انگار..هر زمان که به جلو...قدمی برمیدارم....کمی خنکتر میشوم...و نگاهی که به عقب میاندازم....دنیای دیگری را میبینم....و چه کسی گفت که دنیای درون..و چه میدانم دنیای برون.....سرزمین تاریکی است..که من در این تاریکی نور عشقی میبینم..که در روشنایی بی معنی روز... هرگز ندیده بودم...و چه نوری در میان درختان پیداست....نه...کمی بالاتر از آن خوشه به...آری آری آنجاست......نه ستاره است و نه ماه..نه چراغ است و نه مردی..که دراندیشه تاریک شب....به دنبال تنهایی بگردد تنها...نه نه نه...آن نور...همان راز بزرگ...که در اینجا افشاست.....آن همان منبع عشق است انگار....و چنین که بر میگردم...خودم را میبینم...و چه آرام نشسته بر کنار دیوار.....نه گوزن نمیشود..نمیشود توصیف کرد...راز را ...از مسیر آن قابی که به دیوار آویخته شده...من چه رازی را ...در یافته ام.....و گویی انگار...چشم در چشم تو دوخته است ....از زمان بی زمانی تا الان..نه نه..تا بی نهایت انگار....و چه من پیر شده ام...و چه من راه درازی در پیش...و خدا کند که این راه نگیرد پایان....گوزن..برویم در آب...کمی دلشوره آب میخواهم...کمی از آن نوری ...که به هنگام صبح از آب میزند بیرون..کمی من شب بو ها را...امشب میبویم...تو هم تنها نروی...من و پرنسس را با خود ببر ...

7
October
+ لينك
گوزن نقره ای سخن میگوید

در میان آسمان ها نوری خواهد آمد....گلوله نوری بسیار روشن..از تجلی ذات خداوند...و تو مشتاق آن خواهی بود... و آن نوری نیست که تو را احاطه کند..آن گلوله نوری است که با تو برخورد خواهد کرد ..نه همچون شهابی که تاریکیش در پی باشد..بلکه همچون ستاره ای دنباله دار که همیشگی خواهد بود..و پس از برخورد تو را به جایی بسیار دور پرتاب خواهد کرد..و من پرسیدم به کجا گوزن من؟..و با چه سرعتی او خواهد آمد؟...و در چه زمانی خواهد آمد؟..گوزن گفت: عرصه حضور خداوند زمان و مکان ندارد..با سرعتی بسیار بیش از سرعت نور...و در مکانی خارج از جهان آفرینش در جایی بسیار تاریک پرتاب خواهی شد..من گفتم:ولی گوزن من!..تاریکی مرا از او دور خواهد کرد..و بسیار ترسان میشوم...گوزن لبخندی زد..و گفت:

سياهي گر ببيني، نور ذات است
‏به تاريکي درون، آب حيات است‏

پ.ن: دیشب گوزن گفت از اثرات ذات آن نور در تو باقی خواهد ماند و تو را نورانی خواهد کرد..تا امروز در موردش فکر میکردم که یعنی چه..امروز گوزن اومد و این بیت شعر را گفت که تنها چند کلمه از مصرع اولش رو وقتی به خونه رسیدم یادم مونده بود..با دلشوره زیاد در اینترنت سرچ کردم..با اولین سرچ پیداش کردم...شعر مال شیخ محمود شبستری هست.و الان من یک گرگ پرنده خوشحالم:)

30
September
+ لينك
up here in Heaven
Krantz-Jim_Bamboo%20Dock.jpg


Up here in heaven, we stand together,
Both the enemy and the friend, 'till the end of time,
Up here in heaven, we are forever,
There is only one God up here, for all of the world

این بالا در بهشت ما در کنار هم ایستاده ایم
هم دوست و هم دشمن در کنار هم تا ابد
در بهشتیم برای همیشه
اینجا فقط یک خداست برای تمام دنیا

Chris de Burgh - Up Here In Heaven
از اینجا بشنوید

6
September
+ لينك
پروانه بر دست
10295-SM.jpg

پروانه بر دست با لبخند همیشگی خودش میگوید..اگر شما خود عشق باشید و در عشق زندگی کنید..آن مقدار عشق در زندگی شما جاری خواهد شد که ندانید با آن همه چه کنید.....پروانه بر دست عزیز با آن همه لبخند تو چه کنم..با آن همه ..در فانتزیا تو را دیدم که جامه ای سپید بر تن داری و در کنار معبد نور و خرد ایستاده ای..تو همیشه آنجایی ..با لبخندی همیشگی..و مرا در آغوش میگیری و به داخل معبد رهنمون میشوی....و باز درس عشق به من میدهی..میدانی پروانه بر دست..عشق مانند دریا ست..دریایی که از آن نمیترسم و در آن غوطه ور میشوم..نمیدانم این دریا چه رنگی است..ولی میدانم تنها دریایی ست که میتوانم در آن شنا کنم..یادت هست که گفتی شیرجه بزن و درآن غوطه ور شو؟..یادت هست که گفتی.. آفرین همینطوری درست است...در ژرفای آن شنا کن؟..هیچ دیوانه ای چنین کاری نمیکرد..ولی من به تو ایمان داشتم..و بعد گفتی با دهان باز در دریای عشق باید شنا کرد..و من باز به تو ایمان داشتم.. در عمق اقیانوس عشق غوطه ور شدم و رو به پایین شنا کردم و دهانم را باز کردم و هرچه عشق نوشیدم تشنه تر شدم..آه... پروانه بر دست تو را دوست دارم....یادم باشد دفعه بعد که آمدم فانتزیا با هم دوباره سوار قایق شویم و تمام طول رودخانه های آبراهامز را آواز بخوانیم و پارو بزنیم..بخوانیم..

Row, row, row your boat,
Gently down the stream.
Merrily, merrily, merrily, merrily,
Life is but a dream.


پارو بزن پارو بزن پارو بزن
قایقت را به آرامی به سوی پایین رودخانه
..شادمانه..شادمانه ..شادمانه
..چون زندگی تنها یک رویاست..

صدای دریا را ازاینجا بشنوید

5
September
+ لينك
باران بر درخت انجیر
819.jpg

چشم هایم را باز میکنم.. باران میبارد...و من لباسی کاملا سفید و پاک بر تن دارم..و بر روی زمین نشسته ام..زیر درختی هستم..که برگهای پهنی دارد و دانه های باران به برگهایش میخورد .زیر درخت خیس نیست و باران مرا خیس نمیکند.نسیم خنکی میوزد...به آسمان مینگرم...ابری است..و ابرها به سرعت در حال حرکت...هیچ کسی شاید اینجا نیست....آه گوزن تو اینجایی؟...گوزن نقره ای کمی رو به سمت چپ..او هم با لباسی سفید ظاهر شد...لبخند میزنم...به نظر میرسد گوزن هم زیر باران خیس نمیشود..چون لباسش از سفیدی میدرخشد..و او هم لبخند میزند..گوزن لبهایش تکان نمیخورد..ولی با من صحبت میکند...
..وقتی باران میبارد نرم میبارد و آرام..آهسته میبارد و تند...وقتی باران میبارد..بر همه درختان میبارد..بر همه خاکها میبارد..حتی خاکها هم عطر آگین میشوند..وقتی باران میبارد در فانتزیا جشن بر پاست....

گوزن باران را دوست دارم..و چه بسیار بیشتر دوست دارم وقتی بر درخت انجیر میبارد و بر برگهای پهنش...و چه بسیار باران را بر روی شیروانی ها دوست دارم..و صدایش مرا از جسم رها میکند..و به فانتزیا میبرد....باران یک رمز است گرگ پرنده..باران یکی از رمزهای ورود است......باران میبارد و من چشمهایم باز است..باران میبارد و من چشم هایم را میبندم..باران میبارد و من از صدای تندر ها نمیترسم..من عاشق رعد وبرق هستم..روزی گوزن گفت گرگ پرنده رعد و برق را میبینی؟..او دوست ماست..ما را دوست دارد..شکوهش را دوست دارم..او طرف ماست....باران میبارد و من عاشق تر میشوم...نمیدانم چرا کمی گرم تر شد..چشم هایم را میگشایم..لباس سفیدی که بر تن دارم میدرخشد..شاید آتش میگیرد..نه میدرخشد...وصدای جیرجیرکها و پرنده ها بر لا به لای درختان را میشنوم..باران که ببارد ما رفته ایم..گوزن مرا با خودش میبرد... از همان اول این طوری بود..باران که میبارید من چشم هایم را به آسمان میدوختم ..به ابرها..به بالای ابرها..گاهی پرنده ای را میدیدم که در لابه لای ابرها پرواز میکند...گاهی پیدا میشود و گاهی دوباره به لای ابرها میرود..به محظی که آرزو میکردم آنجا بودم...بر بالای ابرها..ابرهای نرم ...بر بالای ابرها بودم...و از آنجا یکراست به جایی میرفتم...گوزن میداند از بالا دریا چه دیدنی است..مخصوصا اگر باران ببارد...گوزن راست گفتی که از همان بچگی تو با من بودی؟


پ.ن: این صدای باران در جنگلهای بلغارستان به صورت طبیعی ضبط شده است..اگر دوست داشتید از اینجا دانلود کنید.

4
September
+ لينك
باران نور

کسی چه میداند...کسی چه میداند...شاید در انتهای داستان...من باشم و تو باشی و هیچ...کسی چه میداند پروردگارم ..اگر هیچ کسی نداند..من میدانم ..گوزن هم میداند...همه آن طرفی ها میدانند..ساکنین مهر آباد شهر...همه دوستانمان در سامر لند...و حتی فی ری هایی که در میان گل ها در سحرگاهان میچرخند هم شاید میدانند...ولی اینجا شاید کسی نیست...شاید پرنسس هم میداند..آری..آری میدانم..خوب هم میدانم پروردگارم..خوب میدانم که وقتی آسمان فانتزیا میخواهد باران ببارد همه فی ری ها غزلخوان میشوند..همه گلها رقصان میشوند...کسی چه میداند..اما من میدانم..میدانم که در معبد نور و خرد چه نورهایی بر من میتابد..و همه ناپاکی ها را میشوید.. و پیر مرد همیشه خندانی که مقابل درب معبد ایستاده و جامه ای سپید از جنس نور پوشیده لبخندی ابدی و ازلی به لب دارد..پروانه بر دست مهربان را میگویم...آه..جانی هم خوب میداند...جانی دلم برایت تنگ شده است ....جانی دلم تمشک های کنار روخانه های آبراهام را می خواهد..آه دوست من.....امشب به فانتزیا خواهیم رفت...و شاید ..اگر کمی خوش شانس باشیم.. در کنار برکه نور...کمی قبل از اینکه هوا تاریک شود..ژست عزیز را ببینیم...که برای شب بو ها دعا میخواند.....پروردگارم...بر من بتاب که تو نوری و نور تو روشنایی بخش قلبهای ماست..پروردگارم بر ما بتاب...بر ما بتاب میدانم که تویی که از روزنه تاریک شب ها نور امید بر دلهای ما تابانده ای...بر ما بتاب ...ای نور..ای نوری که بالاتر از هر نور دیگری..ای نوری که تنها نور عالمی..ای عشق هستی بخش..تنها تو را نجوییم از که یاری بجوییم؟..خداوند خدای ما..ای مالک جهان هستی..نام تو متبارک باد ...تو هستی که از آسمان به ما نان میدهی..تو هستی که زنده میداری و جان میبخشی..روزی گوزن گفت هان ای گرگ پرنده!...راز بزرگی با تو در میان خواهم گذاشت...که مردمان باور نگیرند..ولی تو بدان که پرودگارت یکبار که هستی بخشید دیگر آن را باز نستاند...آه ..ای پروردگار من..اگر شادی ای هست تویی..اگر ستایشی هست ...تو را سزاست......

عشق است

27
August
+ لينك
نیایش برای صلح
1.jpg


full size

خداوندا، مرا وسیله صلح خویش قرار ده.
آنجا که کین است ، بادا که عشق آورم.
آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم.
آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم.
آنجا که خطا است ، بادا که راستی آورم.
آنجا که شک است ، بادا که ایمان آورم.
آنجا که نومیدی است ، بادا که امید آورم.
آنجا که ظلمات است ، بادا که نور آورم.
آنجا که غمناکی است ، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.
درپی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن.
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.
چه با دادن است که می گیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم،
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم

دعای فرانچسکوی قدیس

متن این نیایش در سال 1945 از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد

پ.ن:سلام گوزن من..میدانم..میدانم که امروز چه قدر دوست داشتی این دعا را به گوش مهربانان برسانم..ببینم گوزن..نکند هنگامی که بالای کوههای تبت نشسته بودی و در معبدی قدیمی و دور از دسترس لبخند به لب غروب خورشید را نگاه میکردی این دعا را میخواندی ؟..و شاید هم آن بانوی مهربان..و شاید هم امشب ارواح پاک به دیدارت آمده بودند؟..گوزن تو را به عشق بگو..بگو که سخت تشنه ام..تشنه جرعه ای از نور..همان نورهای زنده و زیبا...یادت هست گوزن من؟..یادت هست؟..زمانی که به آسمان پر ستاره نگاه میکردیم؟..از دور نوری رنگین عبور میکرد..من با دست به تو نشان دادم..و گفتم گوزن..گوزن..آن نور چه زیباست...و تو مرا در آغوش گرفتی و بوسیدی...یادت هست؟..نمیدانم گوزن..حال غریبی دارم...کمی آب میخواهم آب....نه.. زیاد میخواهم..کمی آبشار میخواهم ...آبشاری از آرامش..آبشاری از صلح...و تو میدانی..نگو هیس ..نگو که راز ها را نباید گفت..بگذار همچون دیوانگان ترمز بریده ای باشم که مردمان میخوانندم..میدانی گوزن..پرنسس گفت که تو برای او هم دعا خوانده ای....دعای صلح...گوزن میتوانم به همه بگویم که امشب از شوق دیدن تو در معبد سکوت گریستم؟

پ.ن: این موسیقی مرا به آسمان میبرد.

پ.ن:تا آخرین نفس موج مهربانی را دراین وب سایت فریاد خواهم زد.

عشق باشد

21
July
+ لينك
سرزمین مهربانی


میدانی گوزن...زمانی فرا خواهد رسید که همه مردم شهر ما به پشت بام ها بروند. و در سکوت و تاریکی ماه زیبا را نگاه کنند..و زمانی فرا خواهد رسید که باران ببارد....و و قتی که باران ببارد همه مردم شهر روح هایی شاد خواهند بود..و همه آنهایی که تفنگ در دست دارند و همه آنهایی که سنگ در مشت..لحظه ای درنگ خواهند کرد و به آسمان نگاه خواهند کرد..و صدای رعد و برق را خواهند شنید.میدانی گوزن من..آن روز کسی از صدای رعد و برق وحشت نخواهد کرد و به دنبال سر پناهی نخواهد گشت...تفنگها بر زمین....چشم ها خیس باران....همه مردم شاید به خیابان خواهند آمد..و به هم گل خواهند داد..شاید گلهای رز سرخ..و باران خواهد بارید..و همه همدیگر را در آغوش خواهند کشید..و باران خواهد بارید..و خون ها را خواهد شست..و زمین سبز خواهد بود..و دلها آبی..و خورشید بسیار طلایی تر..و همه با هم سرود جاودانگان را میخوانند...سرودی که فرشتگان از آسمان های دور تر از کهکشان ها خواهند شنید و دلهایی کوچک و روح هایی بزرگ لبخند خواهند زد..و آن روز در زمین جشنی بر پا خواهیم کرد..جشن عشق..دوستی..و زمینی پاک از دروغ ....فارغ از برادر کشی....فارغ از خون های ریخته شده..و اگر هنوز کسی بر بام خانه ای باشد که تفنگ در دست با ابروهای گره کرده ایستاده..با لبخند به سوی او خواهم رفت..و گلی با عشق به او خواهم داد..مرد تنفنگدار جواب گل را با گلوله نخواهد داد.. کمی آب میخواهم گوزن....کمی شاید آبشار میخواهم...بگو باران ببارد..بگو سیل ببارد و بشوید هر چه ناپاکیست....دلم سرزمینی میخواهد به دور از تفنگ....تو امشب از این پنجره باز بیا و مرا ببر..مرا ببر به جشن ستارگان..از این پرده که باد آن را تکان میدهد..ببر..به جایی دور..به جایی دور..دور..

18
June
+ لينك
no body-yes buddy

...گوزن میدانی چه خوابی دیدم؟..تو میدویدی و من به دنبال تو..و مردم می آ مدند..و نمیدانم چه جور مردمی..در دست هایشان اسلحه های بسیار زیاد بود..و تو میخندیدی و بی خیال و متبسم..آواز سرخپوستی میخواندی..میدانستم که تیر آنها به تو نخواهد خورد...میخواستم پشت تو پنهان شوم..و تو اصلا نگران جان من نبودی..و آنها آمدند..و به تو شلیک کردند..و تو ایستاده بودی و قلبت پر نور..آواز میخواندی بی توجه..تیر از تو عبور میکرد.و من جایی برای پنهان شدن را میجستم..که ناگهان مردی به من شلیک کرد.و من نقش زمین شدم...ولی گوزن من زنده ماندم!...و تو میخواندی..میخواندی و از قلبت نور میبارید..و من برخاستم..و به دستهایم نگاه میکردم..مثل اینکه این مردم از من حتی رد میشدند..حتی آنها به من شلیک نکرده بودند..و من تا به حال در میان آنها زیسته بودم....

6
June
+ لينك

I do believe in fairies! I do! I do

12
April
+ لينك
DNA music
Home%20and%20Fairies1.jpg +full view

« هر انسانی دارای نت پایه و اساسی مخصوص خود می باشد که دائماً این صدا را از خود ساطع می کند.... موسیقی یا ترانه ای که گاهی بطور مداوم در مغز کسی پخش می شود یا ترانه های محبوب، همان امواجی هستند که با امواج مغز انسان برای زمانی نامعلوم متصل می گردند و بعد از مدتی انرژی اولیه شان از بین می رود. موسیقی کلاسیک دارای ماهیتی پایدارتر می باشد.... بسیاری از موسیقیدان های مشهور جهان افرادی هستند که آگاهانه یا ناخودآگاهانه قادر به سفر سماوی هستند. آنها قادرند موسیقی عالم هستی را بشنوند.... »

از کتاب : با شما تا ابدیت - لوبسانگ رامپا - مترجم فریده مهدوی دامغانی

لوبسانگ رامپا، یک لامای بلند مرتبه و پزشک از لهاسا بود. شخصیت جالبی داره. توی کتابهاش از چیزهای جالبی صحبت کرده. به طور مثال میگه قاره آتلانتیس هنوز وجود داره زیر اقیانوس آرام و مردمانش همچنان زندگی می کنند.. خودش هم از راهی مخفی رفت و آمد داشته. کتابهاش رو به مرور بهتون معرفی میکنم.


« صدای روح بزرگ در آواز پرندگان، شر شر آبها و رایحه دل انگیز گلها شنیده می شود »

پ.ن: یه سری مطالب ارزشمندی از طریق ای میل به دستم میرسه از طریق دوستان که اینجا عینا نقل میکنم.در ضمن در مورد این پست یک فایل هم در بخش کتابخانه وبلاگ گذاشتم.دوست داشتید بخونید..

7
March
+ لينك
صدای بارون میاد
1.jpg

+منبع عکس

صدای بارون یکی از بهترین صداهایی است که من شنیده ام..و برای مدیتیشن بسیار جواب میده.تصمیم دارم به مرور یک سری صداهای طبیعت رو اینجا بذارم.این ها صداهایی هستند که من اغلب با شنیدن صداشون نا خود آگاه به جای دیگری میرم.امیدوارم از شنیدن این صدایی که اینجا براتون گذاشتم خوشتون بیاد.این صدای کاملا واقعی است و در طبیعت بلغارستان ضبط شده.

بشنوید

3
March
+ لينك
راه فانتزیا
fantasy.jpg

full view

چه شب زیباییست..و سکوتی پر بار..و حضوری خالص..و پرنسس اینجاست.و چه شبی راز آمیز..گوزن نقره ای در باد....شعر عشق میخواند..شعر آرامیدن....شعر فی ری ها را..چه شب بیداریست..و شبی چون این را..هیچ سحرگاهی نیست..و من از دریچه اش..میروم تا ته دشت..تا سر کوه..دست در دست پرنسس زیبا رو..

28
February
+ لينك
اینجا فانتزیاست

چند روز پیش این موسیقی به دست من رسید. این نوع موسیقی های مخصوص ریلکسیشن و مراقبه را باید در خلوت و سکوت و بنا بر احتیاط واجب در شب گوش داد.

21
February
+ لينك
سوخت

گوزن میدونی یه فرق آدما با گرگا چیه؟..آدما دلشون میشکنه..ولی گرگا دلشون میسوزه.

10
February
+ لينك

و اشک پهنای صورت گرگ پرنده را میپوشانید
و او به خوبی میدانست که سرزمین فانتزیا را انتهایی نیست
و هر رمزی و هر رازی از این سرزمین را
مدپون حضور پرنسس زیبا بود
و گوزن در افق ایستاده بود
دست بر سینه
لبخندی بر لب
و گرگ پرنده خدای را شاکر
و همه فانتزیا آرام
و زمزمه کنان
خداوند خدایشان را سپاس میگفتند

5
February
+ لينك
Proud of you

Love in your eyes... Sitting silent by my side.. Going on Holding hand.. Walking through the nights.. Hold me up Hold me tight.. Lift me up to touch the sky.. Teaching me to love with heart.. Helping me open my mind.. I can fly.. I'm proud that I can fly.. To give the best of mine.. Till the end of the time.. Believe me I can fly.. I'm proud that I can fly.. To give the best of mine.. The heaven in the sky.. Stars in the sky.. Wishing once upon a time.. Give me love Make me smile.. Till the end of life.. Hold me up Hold me tight.. Lift me up to touch the sky.. Teaching me to love with heart.. Helping me open my mind.. I can fly.. I'm proud that I can fly.. To give the best of mine.. Till the end of the time.. Believe me I can fly.. I'm proud that I can fly.. To give the best of mine.. The heaven in the sky.. Can't you believe that you light up my way.. No matter how that ease my path.. I'll never lose my faith.. See me fly.. I'm proud to fly up high.. Show you the best of mine.. Till the end of the time.. Believe me I can fly.. I'm singing in the sky.. Show you the best of mine.. The heaven in the sky.. Nothing can stop me.. Spread my wings so wide.


p.s: this song is dedicated to her sweetness and gentleness..my Princess of Fantasia

--> + <--

8
January
+ لينك
سلام انجیر پیر

....وقتی در فانتزیا باران میبارد همه خندان تر میشوند..و من وگوزن و پرنسس به زیر باران میرویم..و کنار دریاچه مینشینیم..و به حلقه های گردی که باران میآفریند جذب تماشا میشویم..و به صدای باران به روی برگ درخت انجیر پیر گوش میدهیم..گوزن ..زمینی ها هم میتوانند صدای باران را بر روی برگ درخت انجیر تشخیص دهند؟..گوزن میدانند که بوی درخت انجیر با بوی سایر درختان فرق دارد؟..آه ای کاش بدانند..چه بویی دارد این درخت انجیر پیر..سلام آقای درخت!..روز بسیار زیباییست..میبینم که باران را جشن گرفته ای!..روزی پرنسس زیبا را به دیدار تو خواهم آورد..درفانتزیا که باران میبارد..هیچ کسی چتر در دست ندارد..کدام شمعدانی را دیده اید ..کدام شاه پسندی را ؟..کدام گرگی را ..کدام گوزنی را؟..و کدام پری دریایی را دیده اید که زیر باران چتر در دست بگیرد؟..به نظر میرسد..قوانین فانتزیایی با قوانین شما زمینی ها کاملا متفاوت است..

+

1
January
+ لينك
دوست من" توماس"

میدونی گوزن..شاید تو فقط بدونی که من وقتی خیلی کوچیک تر از حالا بودم..تنها دوستم یه نفر بود به اسم "توماس"!...و این در حالی بود که بچه های هم سن و سال من دوستاشون یا اصغر بودن..یا ممد..یا مش غلامحسین..:)..فک کنم خوب نباشه این..ولی خوب ..این جوریا بود دیگه..ولی حتی پیکان های جوانان گوجه ای رینگ اسپرت هم نتوانستند دوستم را هنوز از من پس بگیرن.."هنوز هم پیگیر کارهاش هستم..نمیدونم چرا.ولی بخش اعظمی از بهترین خاطراتم رو با این آهنگ به یاد دارم....گوزن فقط تو میدونی من تو ذهنم چند تا ویدئو کلیپ برای این آهنگ از اولین آلبومشون ساختم..:))

وقتی بچه بودم گوزن.یه دفتر خاطرات داشتم..بر عکس همه دفتر خاطراتم مربوط به آینده بود..نه خاطرات گذشته...یعنی یاد داشت میذاشتم که بعدا دفتر رو بدم یه کسی که اون نوشته ها رو مثلا بیست سال دیگه بخونه..و مثلا خوشش بیاد...البته بعد ها پاره اش کردم..چون خیلی راز !! بود:)..ولی یکی از نوشته ها این بود که همیشه دوست داشتم اگه یه روزی یه پرنسسی برای فانتزیا پیدا بشه..این آهنگ توماس رو به اون تقدیم کنم..:)..خب گرگ پرنده اکنون میتونه این کار رو بکنه..

پرنسس زیبا! ..این آهنگ رو تقدیم به تو میکنم..:)

22
December
+ لينك
مکتوب است

پرنسس زیبا..آسمان که ابری باشد..آسمانی است که دلم میخواهد بدوم..بدوم تا ته دشت..بروم تا سر کوه.....و فریاد بزنم..آیا تا به حال فریاد زده ای؟...آیا تا به حال با چشمان بسته فریاد زده ای؟...آیا تا به حال با چشمان بسته در زیر بارانی سیل آسا فریاد زده ای؟...می آیی با هم گاهی فریاد بزنیم؟..قول میدهم شب های طولانی بر صخره های فانتزیا بنشینیم و آتش روشن کنیم..تو میدانی رقص آتش را؟...تو میدانی رقص باران را؟..باران آتش را خاموش میکند..ولی آتشی در فانتزیا روشن گشته است که گوزن میگفت تو روشن نموده ای..باران بسیار در این سرزمین میبارد پرسس زیبا..ولی هیچ بارانی این آتش سبز را نمیتواند خاموش کند..و چه گرم است....و صدایی از غیب آواز میخواند..و ژست میگوید مکتوب است که ....

20
December
+ لينك
ژست و من

سلام ژست!
به یاد میآوری؟...به یاد میآوری؟...
در برابر آسمان ایستاده بودی...و باران میبارید..و بسیار خیس میشدم..و تو را اصلا باران در بر نمیگرفت..تو خود بارانی از نور بودی..باران میبارید و خیس میکردو می شست..
و تو پیراهنی سپید بر تن
و من سلام کردم..و تو لبخندی بر لب
گفتم..ژست..من به تو یقین دارم..و تو گفتی..به من اعتماد کن..و من گفتم ..ژست عزیز من به تو ایمان دارم...پس دست خود را سوی پرتگاه نشان کردی و گفتی از این پرتگاه به پایین بپر..و من در لحظه دویدم و از پرتگاهی بلند و خوفناک به پایین پریدم..
باران میبارید
و من پریدم
و دستی در آسمان با من پریده بود
و دست در دست به آسمان میرفتیم..ژست این اولین بار بود که وقتی از بلندی میپریدم بالا میرفتم..و تو گفتی به آن ابرها نگاه کن گرگ پرنده..و من به ابرها نگاه کردم....و آسمان آبی بود..و باران نمیبارید..و ما به آسمان رفتیم..جایی پشت ابرها
به یاد می آوری؟

17
December
+ لينك
Dolannes Melodie

..آفتاب چه خوب است گوزن...نور همچون شاخه های تنابیده در هم..به روی دست من..میتابد..و آسمان بسیار آبی..و در عمق آسمان میبینی؟....و در عمق آسمان ..میبینی؟...چگونه گم میشوم؟...دست در دست پرنسس زیبا..در آسمان پرواز خواهیم کرد..و به اونشان خواهم داد..آسمان ها را...گوزن..یادمان باشد...نور های آبی را به پرنسس نشان دهیم..آبشار آرامش را...بی گمان..در کنار آبشار قدری تامل خواهیم کرد..وگرگ پرنده و پرنسس زیبا..سوار بر گوزنی نقره ای...در آسمان هستیم..شما کجا هستید؟..صدای زمینی ها نمیاید پرنسس زیبای من..تو چیزی میشنوی؟..جز نوای زیبایی از ریچارد؟...به نظر میآید این سرزمین پهناور تا ابد ادامه داشته باشد..ولی چه قدر مهاجران به فانتزیا کم..و فانتزیا رازی است بزرگ پرنسس زیبا....آن کوه زیبا را میبینی که برف آن را پوشانده؟....به نظر نمیرسد جایی بیرون از حقیقت وجودی ما باشد..اگر زیبایی را میبینی..زیبایی در درون توست..و همچنان..فانتزیا را به همراه گوزن..به پرنسس جوان..نشان میدهیم..سرزمینی نه از جنس خیال..بلکه از جنس یک راز..

14
December
+ لينك
Princess of Fantasia

.هی گوزن من!..پری دریایی به فانتزیا میآید....هی گوزن نقره ای!..دوست من..به پروانه بر دست بگو..تمام درب های معبد نور و خرد را بگشاید..به معبد کوهستانی برود..و عود روشن کند..به تمام معابد در تمام فانتزیا ..و سامرلند.. نور آبی میبارد امشب..امشب...فانتزیا را چراغانی خواهیم کرد..امشب...جشن باشکوهی برگزار خواهیم کرد...ملکه فانتزیا امشب به فانتزیا وارد می شود...با قلبی با نورهای صورتی...و با تاجی از رنگین کمان..و با چشمانی زیبا ..و از این به بعد فانتزیا و سامرلند و مهرآباد و تمام شهر ها و کشورهای و قاره های کشف نشده فانتزیا جایی بسیار زیبا تر خواهند بود برای زندگی.....گوزن من..گوزن..شراب سرخ دست خواهیم گرفت امشب به سلامتی ملکه....و جانی برای همه ما دعا خواهد کرد..و ژست و بانوی مقدس هم خواهند آمد...درست بالای معبد نور...همه ما پرواز خواهیم کرد..ستارگان..میدرخشند..و ماه بالای سر ماست.. و امشب ملکه زیبا و گوزن نقره ای و گرگ پرنده با هم به دور آتش خواهند رقصید..در حالی که فی ری ها از آسمان گوی های نورانی با خود به همراه می آورند..و گرگ پرنده بسیار خوشبخت است:)

+

12
December
+ لينك
Nocturne

..برای پیدا کردن پری دریایی باید تمام دریاها رو گشت..و اکنون گرگ پرنده تمام دریاهای درون را با تمام ماهیان ریز و درشت میگردد..و گاهی چشم میگشاید..و گوزن نقره ای را میبیند که در کنار آتش نشسته است..و لبخندی میزند..هی گرگ پرنده..!..یافتی؟..گرگ پرنده سر تکان میدهد به علامت نه !..گوزن نقره ای..چپق قدیمی اش را میگیراند..شب است.. و فانتزیا بسیار آرام..و در خواب است..و باران میبارد...گرگ پرنده چشمانش را میبندد..این بار..از گوشه چشمش دانه اشکی میغلطد...گوزن اگر پری دریایی را یافتم..فکر میکنی حاضر شود با ما به دور آتش بچرخد و برقصد؟.....

پ.ن:شماها پری دریایی را ندیدید؟
+بشنوید

1
December
+ لينك
من سوار رنگین کمان شدم..:)

آیا هیچ وقت دوست داشتید سوار رنگین کمون بشید؟..

وقتی بچه ای پاک بودم..از جنس بچه هایی که میتونید همه جا ببینید..منظورم از جنس بچه هایی است که چشمانی معصوم دارند..فکری اگر چه بی تجربه های لعنتی..ولی پاک و بی ریا..و باوری که در چشمانش موج میزد..و منظورم از جنس بچه هاییست که اگر به آنها میگفتی اگر امشب زود بخوابی فردا تو را به دیدار دریا خواهم برد..و او چه مشتاق باور میکرد و با رویای دریا به خواب میرفت..و منظورم همان کودکی است که وقتی صبح از خواب بیدار میشد تا قبل از شنیدن اینکه این حرف, دروغی بیش نبوده است...منظورم دقیقا از جنس همان دقایق خوشحالی از خواب برخاستن است..کودکی که با وعده شب قبل از خواب برخاسته و چه بی ریا باور کرد و ایمان داشت که امروز صبح او را به دریا خواهند برد..و با اشتیاق از خواب برخاسته و با همان چشمان معصوم..و با لبخندی البته بر لب...از همان جنس بچه ها...زمانی که هنوز باور میکردم آسان..و اعتماد میکردم آسان..و لبخندم دقیقا لبخند بود و نه زهر خند..و چشمانم هنوز پاک بود..و هنوز معصومیت در آنها موج میزد را میگویم..در آن زمان..هر وقت در تلویزیون کارتون نشان میدادند..و کودکانی را میدیدم که سوار بر رنگین کمان میشدند و دست هایشان را به آسمان میگرفتند و فریاد شادی بشریت را سر میدادند..آرزو میکردم که ای کاش من هم روزی سوار آن رنگین کمان زیبا شوم و به آسمان بروم بعد از اینکه باران بارید...ولی در مدرسه باور دادند به همان کودک که رنگین کمان وجود ندارد..و هرگز هیچ کسی قادر نبوده سوار بر رنگین کمان شود...و من بسیار دلمرده شدم..و دقیقا از همان زمان ها بود .. که دیگر کودکی پاک نبودم...و باورمند...چون دروغ شده بود..بازهم..کارتون دروغ گفته بود..بچه ها پس چطور در کارتون به آسمان میرفتند..؟..سوار بر رنگین کمان زیبا میشدند؟...ولی همیشه این آرزو با من ماند..و ماند..تا من امروز نه آن کودک پاک باشم..و نه آن نگاه بی آلایش و معصومانه..با من..و اکنون که این ها را مینویسم..به فکر معصومیت از دست رفته خود باشم...و اشک در چشمانم حلقه زند...ولی من این کار را کردم..!من دقیقا دیشب...سوار بر رنگین کمان شدم!....همان رنگین کمان بود..باور نکنید..اما من دقیقا دیشب..سوار رنگین کمان شدم...و تمام نورها و رنگ ها را بوسیدم و بوییدم و در آغوش گرفتم..به نظر میرسد هنوز خیلی راه دارم تا به باورهای شاهین کوچک برسم..و خودم را از میان لجنزار تعلیم و تعلمی که دوازده سال به من نوشتن علم را یاد داد و به خاطر سپردن اینکه رنگین کمانی وجود ندارد..و پس از آن هم در تمام کتاب های دانشگاه ..

ولی اشکالی ندارد گوزن من..بگذار به ما بخندند..میدانم که همه ابلهانه اش میپندارند..ولی تو که میدانی..تو که میدانی و تو که دیدی..من رنگین کمان سواری کردم..و چه خوشبخت بودم..و من اکنون احساس مرد بزرگی را ندارم که املاک بزرگی در شمال شهر تهران به دست آورده است و یا اینکه اوتوموبیل مرسدس آخرین مدل را امروز خریده باشد..ولی احساس شعف و شادی کودکی پاک را دارم..با چشمانی پاک و.و اشک آلود از رسیدن به آرزویش...یکی از آرزوهای کودکی..و مطمئنم گوزن..مطمئنم که اگر آن آهن پاره های آخرین سیستم را هم روزی بخرم و صاحب بزرگترین املاک در شمال تهران هم بشوم..هرگز شادی و خوشبختی رسیدن به این آرزو را تجربه نخواهم کرد..

و من اکنون گرگی خوشبختم:)

پ.ن: نوشتم که درتاریخ ثبت شود..شاهین کوچک به یکی از آرزوهایش رسید..

29
November
+ لينك
An ocean of love
mother-teresa1.jpg

گوزن این فانتزیا رو من خلق کردم...با همه جزئیاتش...خیلی دوستش دارم..هر دو به غروب خورشید نگاه میکردیم..گوزن لبخندی زد و گفت ..دیگه میخوای چی توش اضافه کنی؟...بلند شدم . دستامو باز کردم و گفتم...حالا میخوام تو این دریا یه پری دریایی داشته باشم....گوزن گفت فقط یه پری دریایی برای یه دریای به این بزرگی؟..برای تمام فانتزیا و سامرلند؟..گفتم..فقط یکی..و من اون رو الان آفریدم...و حالا باید تو این دریای بزرگ به دنبالش بگردم....این بار تو نباید بیای گوزن..این بار خودم باید برم..باید برم بگردم پیداش کنم..گوزن گفت..هی گرگ پرنده..تو تمام این اقیانوس ها رو به دنبالش می خواهی بگردی؟..تو هرگز چنین کاری نکردی..تو حتی شنا هم بلد نیستی..به محظی که وارد آب بشی..غرق میشی..گفتم..گوزن عزیز من..این بار میرم که غرق بشم..این بار اگر غرق بشم..تو دریایی غرق میشم که خودم ساختمش...تو اقیانوسی غرق میشم که خودم آفریدم..یه اقیانوسی به رنگ آبی عمیق..گوزن گفت..اسم این اقیانوس رو چی گذاشتی؟..گفتم:عشق !..گوزن گفت..سفرت چه قدر طول میکشه؟....گفتم..به اندازه ایمانی که به خودم دارم..به اندازه باوری که دارم..به اندازه تمام آنچه میدانم..به اندازه رازی بزرگ...و همچنان که خورشید در صبحی زیبا در فانتزیا طلوع میکرد..گرگ پرنده به آب زد....از خواب بیدار شدم..در معبد نور و خرد بودم..گوزن میخندید..میدانست چه خوابی دیده ام..گفت.میخوای دوباره بخوابی؟..گفتم..نه باید برم..گفت کجا؟..گفتم به دنبال پری دریایی....


24
November
+ لينك
دیمیتریو

در تاریکی نشسته ام..پنجره روشن..نور آبی .. و زرد و سبز و از بیرون به داخل اتاق میتابد..گوزن راستش به کسی نگفتم راز را...ولی میدانی میخواهم چه کار کنم؟..میخواهم فقط برای امروز..مرد نباشم..فقط برای امروز زن نباشم..فقط برای امروز نباشم..وقتی نیستم احساس نیاز برای یافته شدن نمیکنم..میدانی گوزن..وقتی نیستم همه بیرون اتاقند..دیگر کسی داخل نمیماند..همه کسانی که هستند بیرون هستند..و اما اگر من نباشم این دیوار دلش احتمالا برای من تنگ میشود..گوزن اگر یک روزی من نبودم تو کجا میروی؟...برای تو که فرقی ندارد..میروی دو هزار سال دیگر پیش یک دیوانه دیگر که در اتاق نشسته برایش گیتار میزنی..یا شاید قیافه حق به جانب به خودت میگیری و در حالی که چپقت را در دستت گرفته ای خودت را معرفی میکنی و میگویی هی..من گوزن نقره ای هستم!..رییس قبیله فلان !..آن وقت من اگر نباشم کسی نخواهد فهمید؟..خب بفهمند..یا نفهمند..وقتی نیستم مگر مهم است؟..شاید باشد..ولی مثل افتادن برگ از درخت چه قدر کم اهمیت ...گوزن راستی میگویم کمی پنجره را باز کنیم ..هان؟..به نظر بیرون باران میبارد...میشود به نظرت در این هوا بدون بارانی و چتر زیر باران رفت؟...میدانی ..بیرون هم تاریک است.....پس این نور از کجا میاید داخل؟..امشب دیدم که شخصی مجسمه دیمیتریو را ساخته بود و به قیمت یک میلیون و چهارصد هزار تومن میفروخت....دیمیتریو اصلا لبخند نمیزد...بالهایش آهنی شده بود..نمیدانم میگفت برنز است..یادم باشد برای خود دیمیتریو تعریف کنم کمی با هم بخندیم..گوزن ..میخواهم بروم کنار آن ستون بلند و مرمری که بلندایش را نمیدانم تا کجا بود بنشینم...چه ستون بزرگی بود..تو هم میآیی؟..

23
November
+ لينك
You 're always on my mind

..هی اونجا رو ببین گوزن!...اون دریاچه کوچیک و زیبا را میبینی؟..اوه..چه ابرهای زیبایی....اون فی ری ها رو میبینی؟..دارن ابرا رو فوتشون میکنن...آه..سلام قوی زیبا!..روز زیباییست برای پرواز ..این طور نیست؟..گوزن همچنان میتازد و میتازد و پرواز میکند..بر فراز ابرها..و قوی دیگری نیز ما را همراهی میکند..هی ..هی!!..هی!..چه قدر از این بالا سامرلند زیباست!...گوزن..برویم به سمت آن آبشار!..میبینی؟..چند قوی دیگر هم آمدند گوزن!...سلام!..شما ها چه قدر زیبا هستید..به نظر میرسد شما زبان ما را میفهمید..این طور نیست؟.. دسته قوها آوازی آشنا را میخوانند...آوازی پر از رمز و راز..آوازی آشنا ست نه گوزن؟...قو ها به سمت دریاچه پایین میروند..ما هم..هی..هی..:)

پ.ن:خانوم ها توآمریکا باور دارن ..هر مردی این آهنگ رو دوست داره..بایست مرد خوبی باشه..راستش.. این تنها آهنگ الویس هست که دوست دارم..اتفاقا ایتز..وان آو مای بست.. اور!.. :))

پ.ن2:هرکی فکر میکنه از من خوشبخت تره..حاضرم باهاش شرط ببندم:)

22
November
+ لينك
Daisy

..پیراهن سپید..پیراهن سپیدی بر تن داشتم...از ته دل شاد بودم...هوا خوب بود...آسمان آبی عمیق...خوشحال و خندان بودم..و میچرخیدیم.. دستهام تو دستای چند نفر دیگه بود..چند تا بچه بودیم....یه دایره بزرگ بود...و ما میچرخیدیم..دختر و پسر بودیم...چهره کسی رو یادم نیست..چون سرم بالا بود.و برگ سبزی رو میدیدم که از لابه لاش نور آسمان آبی بود...و همه خوشحال وخندان میچرخیدیم و میخوندیم...همه آواز بسیار زیبایی رو میخوندیم...در نهایت خوشبختی...و شاد..هیچ کسی هیچ کسی رو نگاه نمیکرد..همه خوشحال به آسمان نگاه میکردن و آواز میخوندن...فکر میکنم بوی گل های داوودی می اومد..اون وسط پر بود از گلهای داوودی ...

+ ببینید

21
November
+ لينك

..هرچند توصیف ناپذیر..اما بذار بنویسم گوزن...کی میدونه یعنی چی وقتی یه کبوتر سفید زیبا ازت نترسه که هیچ....تازه بیاد خودش جلوت رو زمین ..ویواش یواش بیاد رو دستت بشینه..؟ کی میدونه چه حسی داره؟....کی میدونه وقتی توی یه جنگل بی انتها داری راه میری..یه جنگل ازهمونایی که من دوست دارم..یهو یه کبوتر سر وکله اش پیدا بشه؟..جایی که خیلی خلوته..میدونی کجا رو میگم گوزن؟...تو که بودی میدونی...یه جایی بود هیشکی نبود...من بودم و یه درخت انار کنارم..یه شاپری روی درخت..یه کبوتر روی زمین....به نظر میرسید یکی پشت اون بیشه ها..نگام میکرد..میخندید..لبخند میزد...میفهمید..چه حس و حالی دارم..کبوتره نمیرفت..

+ببینید...

17
November
+ لينك
Just call my name
1.jpg

آبی ..زرد..قرمز...سبز...آبی..زرد..قرمز...سبز...هیچ کسی نیست..اتاق تاریکه..درو که میبندم..دنیای من شروع میشه..زمستونم که باشه..به دیوار رو برو نگاه میکنم...و دستامو میگیری و میبری..به نقشی که اون تو هست...یه جنگل ..گرمای هواشو حس میکنم..سبز..سبز..آرام..گوزن ما چه جوری از دیوارا رد میشیم؟..تو گفتی اینجا سرزمین فانتزیاست..یادت میاد؟...منو بردی به معبدی زیبا.....هیچ وقت چهره پروانه بر دست رو یادم نمیره..با لبخندی همیشگی..به ما خوش آمد گفت.....و کاش وقتی بازم میریم اونجا...دیگه هیچ وقت بر نگردیم..میدونی گوزن..ای کاش تو روح نبودی....میشه یه دونه از این پرهای بلند رو به من بدی یادگاری؟..منم در عوض تا صبح برات آواز میخونم..همون شعری که دوست داری..آبی..قرمز...زرد..سبز...نورهایی که میفتن روی سقف...همیشه نشونه این هستن که تو داری میای..و هر وقت میای...از سقف اتاق یه عالمه پر میباره....ولی وقتی میری..برقارو که روشن میکنم..هیچ کدومش نمونده..اون وقت سوز سرما دوباره میاد...تنها میشم....گوزن یادته دیشب چه قولی بهم دادی؟....یادت نره ها...

پ.ن:دیشب تا خود صب این آهنگ رو برا گوزن نقره ای خوندم..

Just call my name
I'll be there
15
November
+ لينك

گوزن تو تنها کسی هستی که وقتی میگم حالم عالیه نگرانم میشی....تو تنها کسی هستی که وقتی زیاد میخندم و شادی میکنم میفهمی که حالم خوب نیست.....گوزن..تو وقتی از پیشم میری کجا میری؟..میری تو کوههای تبت؟..پیش ژست؟..میری به معبد سکوت؟..گوزن وقتی میای اینجا باد میاد..وقتی میای..نور چشامو میزنه...اینجا خیلی تاریکه..گوزن..پنجره ها رو باز کردی..کسی نیومد...سوز سرما میاد..میشه پنجره هارو ببندی؟..دیگه فکر نمیکنم کسی بیاد..دیگه داره زمستون میاد..اگه زمستون بیاد اینجا من از سرما میمیرم..گوزن نمیدونی چی میتونه اینجا رو گرم کنه؟...دیشب خواب دیدم ..خواب دیدم..از تو پنجره یه نور سبزی اومد تو..منو در آغوش گرفت....گوزن دیگه خیلی سرد شده...به نظرت کسی میاد؟..یا بازم هرکی بیاد..از پنجره این تو رو نگاه میکنه و میره....گوزن پنجره ها رو ببند......

+

14
November
+ لينك
Fly to me
OshoNeverBornNeverDied.jpg

میدونی گوزن..این پیراهن ارغوانی خیلی بهم میاد..یادت میاد؟..اون روز که مرد ارغوانی از دنیا رفت؟..همه میرقصیدن..یادت میاد؟ ..مرد ارغوانی مرده بود..و همه شاد بودند..همه دوست دارانش..همه پیروانش..همه عاشقانش..وقتی مرد ارغوانی از دنیا رفت..همه ارغوانی پوشیده بودن...همه شادی میکردن و هلهله میکردن...مرد ارغوانی که مرد همه فرشتگان مثل اینکه یه دونده به مقصدش رسیده باشه...براش دست میزدن....و انگار که انفجار نور بود..آتشی روشن بود ..و جسد مرد ارغوانی به روی هیزم های خشک..و آتش میسوخت..و همه فانتزی ها..به دورش میچرخیدند و میرقصیدند و شادی میکردند...وقتی مرد ارغوانی مرد..هیچ کسی گریه نکرد..همه به افتخارش دست افشان و پایکوبان شدن..مرد ارغوانی حالا در فانتزیاست..مرد؟....نه..هرگز..تو فانتزیا کسی نمیمیره..وقتی کسی از بدنش جدا میشه..همه بهش تبریک میگن..همه به فانتزیا اومدنش رو تبریک میگن و جشن میگیرن...

Never Born
Never Died
Only visited the Planet Earth
Between
1931-1990

+بشنوید

3
November
+ لينك
دوست من

کودک کوچکی هستم که با تخم مرغ های رنگی خود بازی میکند..گوزن نکند کسی بفهمد؟..در کنار پنجره ای که پرده های توری سفیدی دارد...که باد میوزد وآنرا تکان میدهد..و هیچ چیز برای گرگ پرنده زیباتر از این نبوده ..و اگر بر خیزم تنها قله پر برف کوهی را میتوانم ببینم..بگذار اینجا با هم تنهایی بازی کنیم ..تنهایی دوست ماست...گوزن پیش من میمانی همیشه؟..یادت میآید گوزن؟..یادت میآید آن روز روی صندلی نشسته بودم و میگریستم؟..ناگهان احساس کردم از آسمان پشت سر من پر میبارد..اشتباه نمیکردم..به یاد میآوری؟..به یاد میآوری ؟..دیدم روح سرخ پوستی پیر که پرهای رنگی زیبایی بر سر دارد پشت من ایستاده است..!..گوزن ..گوزن!..تو را دوست دارم...تنها دوست حقیقی من تو بوده ای..بدون تو تا امروز گرگی باقی نمیماند...چند بار مرا منصرف کردی..یادت میآید؟...بیا با هم بازی کنیم..من همه اسباب بازی هایم را به تو میدهم گوزن....بگذار آدم ها بروند..من نمیخواستم با آنها بازی کنم..تو گفتی..یادت است؟..آنها همه اسباب بازی هایم را خراب کردند..حتی آن قلب قرمز رنگ کوچکم را هم بهشان دادم تا بازی کنند...ولی قلبم را شکستند....و بعد خسته شدند و رفتند..و من تورا در آغوش گرفتم و گریستم..به یاد میآوری؟....گوزن ..پیش من میمانی؟...
..

پ.ن:....گوزن نقره ای من..این آهنگ را به تو تقدیم میکنم...

26
October
+ لينك
never..but ever..from now

در کنار برکه ای نشسته بودم...آسمان آرام..آب آرام..نقش ستارگان در آب.....شب بود...صدایی در گوشم زمزمه کرد...آرام...هو یو اور دان دیس بی فور؟...هو یو؟...نا آشنا بود....و من گفتم..نو..نور..بات اور..فرام نو..

پ.ن:گوزن تو میدونی تعبیرش چیه؟


19
October
+ لينك
بانوی سفید پوش

در کنار معبد ایستاده..و به تماشای شهاب سنگ ها..و ستاره های دنباله دار ....ناگهان نوری خیره کننده بر بالای معبد روشن میشود..بانوی سفید پوش آمده است...درست همانند زمانی که در کوهستان های تبت به سختی بالا رفتیم و معبدی قدیمی را یافتیم..گوزن به یاد میآوری؟..همان حالت است...آن زمان هم بانوی سفید پوش..بر بالای معبد ظاهر شد...سلام بانوی سفید پوش..تو چه زیبایی..چه مهربان..چه روشنی....برای من حرف بزن..کاری هست که برای تو انجام دهم؟...ایا برای کمک به اهدافی که دارید کاری از من بر میآید؟..شنیده ام بر روی زمین به همه کمک میرسانی...شنیده ام فرشته نگهبان بسیاری از زندگان بوده ای...میتوانم برای جمع آوری پول یا معرفی شما کمکی بکنم؟ بانوی سفید پوش در جواب میگوید: نه گرگ پرنده کاری که تو بخواهی انجام دهی به نظرم نمیرسد وهدف من نه رسیدن به شهرت است و نه ربطی به پول دارد..چیزی بسیار مهم تر از این هاست..من اصرار کرده میگویم :واقعا هیچ کاری نیست که بتوانم برای تان انجام دهم؟..احساس میکنم گرگ ناتوان و عاجزی هستم

جواب میدهد:
گرگ پرنده اگر واقعا میخواهی کاری انجام دهی فردا ساعت چهار صبح از خواب بیدار شو وبه خیابان های شهر برو.در آنجا کسی را پیدا کن که احساس تنهایی میکند.. او را متقاعد کن که تنها نیست..این کاری است که میتوانی انجام دهی.

17
October
+ لينك

..اینجا درون معبد نشسته ام...و از پنجزه آسمان شب پیداست...و ستارگان تا بی انتها پیدا تر....و کهکشان ها زیبا..و قسمتی از آسمان سبز است...در آسمان کسی آواز میخواند..نور ستارگان بر صورتم میتابد...و من چشم هایم را می بندم...و سکوت هنوز با من همراه...و اینجا همه هستیم.......و ملالی نیست...و همه حال خوبی داریم..به حساب شما میشود سیصد سال نوری که ما اینجا هستیم...و سکوت کرده ایم...و ستارگان هنوز برای ما نور افشانی میکنند..و شب نخواهد رفت...تا زمانی که سکوت ما اراده کند...و اینجا اگر قطره ای از برگی میافتد به شادمانی...صدای زنگوله کوچکی هم شنیده میشود........

..هم اکنون..جانی لبخند میزند....و چشمانش را بسته...و نور ستارگان بر صورتش نقش کهکشان میزند...شب شما به خیر باد اهل زمین...ما همگی در این شب کوتاه فانتزیایی....که کمی بیش از چهار صد سال نوری به طول میانجامد...عشق خواهیم کرد.

17
October
+ لينك

.سلام ژست....

حالا میفهمم چرا گوزن قبل از رفتن به معبد نور و خرد به من نگفت که تو هم امشب می آیی....حتما باید در نور آبی شستشو داده میشدیم..پاک میشدیم..تا پاک را ببینیم..ژست....ژست....ژست عزیز..

13
October
+ لينك
آقا و خانوم بشقاب

..دلم برایت تنگ شده بود"آقای بشقاب"..دلم میخواهد کمی با هم قدم بزنیم..یادت میآید؟..یادت میآید که آب گرم چه لذتی دارد هنوز؟..به خاطر داری؟..به خاطر داری که گلابی چه طعمی دارد؟..امیدوارم فراموش نکرده باشی که طعم شکر میدهد..میدانی آقای بشقاب..وقتی دستت خون میآید نباید توی جمع آدم ها به دستت نگاه کنی..مردم تو را دیوانه میخوانند..آه..دوست من....شنیده ام در قبیله آدم ها موجودی یافته ای؟..همه آدم ها میگویند که تو هم یکی از آنها شده ای...هاها..گوزن دیشب آن قدر خندید که از چشمانش اشک جاری شد...جانی میگفت که رفته بودی در قبیله آدم ها جانشان را بگیری....اگر من آدم بودم به تو یک درنده میگفتم..میدانی اگر یک زندانی را از دست آدم ها نجات دهی یک فرشته ای....اگر چه آدم ها از تو میترسند..هه..آقای بشقاب..دوست من..به فانتزیای خودت خوش آمدی..من و گوزن چشم انتظارت بودیم..پروانه بر دست یک عالمه پروانه های آبی برایت هدیه داد..اینجایند..روی گلها..ببین!..

8
October
+ لينك

گوزن کنار آتش نشسته....نگاهی عمیق بر آتش دارد.دستهایش را روبروی آتش گرفته......مثل کسی که کسی را مسخ میکند..گرگ پرنده به آسمان خیره شده......گوزن میگوید

به چه نگاه میکنی؟.

.گرگ پرنده به ماه نگاه میکرد..گوزن هم به آتش..گوزن دلبسته آتش..و گرگ دلبسته ماه..یکی دور..و یکی نزدیک.
..گوزن از این جا تا ماه چند فرسخ فاصله است؟.

.گوزن میگوید.
.همان قدر که بین دست من و آتش فاصله هست

.نه..گوزن اشتباه نکن..تونزدیکی و من دورم

هی گرگ پرنده..دور و نزدیک فرقی ندارد..وقتی که نتوانی آتش را لمس کنی.....تو فقط میتوانی دلبسته آن باشی
.
.تا کی گوزن؟.

.تا هر وقت که ماه بالا بیاید..

3
October
+ لينك

...میخواهم تنها باشم..آدمها..رهایم نمیکنند..گوزن!..شبها که میخوابم اگر ماه بر آسمان فانتزیا نتابد..خوابهای پریشان میبینم..اگر تاریک تاریک باشد..ارواح آدمها برای من در خواب فلسفه میبافند..برایم چاقو میکشند..به هم ناسزا میگویند.....


من چه دورم..و گاهی به نظر میرسد هرگز نمیرسم..و سرابی گاه سلامی میکند و کلاهی به احترام بر میدارد..و من هنوز دورم..

27
September
+ لينك
قلمرو من

شب بود..همه جا تاریک بود..نه که دلگیر باشه..تاریک بود..یه دیوار روشن روبروم بود..یه پنجره باز ..که باد پرده توریش رو تکون میداد..هیچ صدایی نمی اومد ..هیچ صدایی...من دستام آبی بود..یه سطل رنگ کنارم..اونم آبی بود..آبی عمیق...دوباره پنجه دست راستم و باز کردم و بردم تو آبی عمیق..وقتی آوردم بیرون..قطره قطره رنگها میریخت..دستم و گذاشتم رو دیوار..نه یه بار..جندین بار..حالا همه جای دیوار جای دستای آبی بود..آبی عمیق..عمیق بود..آبی بود..مثه آسمون.همه جا تاریک بود...یه پنجره بود و یه سکوت عمیق..دستهای آبی همه پروانه شدن..پروانه های زیبا..بلند شدن از رو دیوار..بدون صدا پرواز میکردن تو اتاق..سه تا..چهار تا ..سطل رنگ هنوز کنارم بود..یه عالمه آبی عمیق توش بود..بلندش کردم و ریختم رو خودم....پروانه بر دست باورت کردم..راست میگفتی..تمام شب گلهای وحشی رو میچشیدم..هیچکی نمیفهمه بهت قول میدم..عکست رو دیواره..اون بالا..تو قاب...داری لبخند میزنی..یه پروانه رو دستته..هوا بیرون چه قدر خنک بود..

پ.ن: گوزن امشب قاصدکا هم میان..تو هم بیا..باشه؟....خونه خالی سراغ نداری گوزن؟..یه چند تا سطل رنگ بگیریم بپاشیم رو دیواراش؟..دلمون یه حالی بیاد؟..صورتی ..قرمز و بنفش و آبی..آبی عمیق...

+

8
September
+ لينك
اندازه یه قلب
___Miss_you____by_DreeamyEyes.jpgمیدونی گوزن.. من بزرگترین شانسی که آوردم این بود که آدم نشدم وگرنه آدم بدبختی میشدم.چون لابد خیلی بایست ناراحت میشدم که چرا خونه این قدر گرون شده که نه نمیتونم بخرم نه اگه مثه آدما قصد مزدوج شدن رو داشتم میتونستم اجاره کنم.والا این آدمایی که من میبینم خیلی وضعشون خرابه .خب گناهی هم ندارن.چون آدما برای زندگی به یه سقف نیاز دارن ولی خوش به حال خودمون گوزن ..چون گرگا ازدواج نمیکنن..اصلا نمیدونن چی هست..اگه یه گرگ همراه رو ببینن و عاشقش بشن..تا آخر عمر با همن..تو یه غار تنهایی..من که زمستون تابستون زیر درختای فانتزیا میخوابم..یا میرم تو غار تنهایی.راستشو بخوای هیچ آدم صحیح و سالمی حاضر نیست بره تو غار زندگی کنه..فک کن !..اونم با یه گرگ!!.ولی جالبه چون تو و جانی و پروانه بر دست اومدین تو غار با من زندگی میکنین.جا برای کسی هم تنگ نیست..اتفاقا هر چی جمعیتمون زیاد میشه غار تنهایی منم بزرگتر میشه.....یا شاید چون شماها روحین جا زیاد نمیگیرین..یه جا خوندم روح رو میشه کرد تو یه قوطی..یه قوطی مگه چه قدر جا میگیره؟..اندازه یه قلب...


+photo of the day

23
June
+ لينك
Creatng myself
creating.jpg

وقتی آقای گرگ میتونه از آهنگ عربی لذت ببره بذار آدما ی این کشور به خاطر ایرانی بودنشون جرات ندن به خودشون از این موسیقی زیبا لذت ببرن..هیچ گرگی شناسنامه نداره..یعنی فرقی نمیکنه من از نوادگان رستم هستم و یا کوروش و یا هرکی...یعنی فارغ از من و ماست گرگ پرنده..آیا تا به حال گرگی را دیده اید خود را مربوط به زمانی و مکانی بداند؟..یک گرگ یک گرگ است..با تمام خصوصیات یک گرگ..هیچ گرگی تظاهرات نمیکنه..راهپیمایی مسالمت آمیز بر گزار نمیکنه..هیچ گرگی گرگ دیگه رو پاره پاره نمیکنه..هیچ گرگی بمب هسته ای نداره تا بهش افتخار کنه..تا شناسنامه اش اون بمب باشه ..هیچ گرگی رو پیراهنش بابت کشتن یه هم نوع سر دوشی نداره..گرگ پرنده هیچ ملیتی نداره..ناسیونالیسم نمیفهمه..گرگ پرنده نمیفهمه ..روی کره زمین هیچ مرزی وجود نداره..مرز ها فقط رو نقشه ها هستن...گرگ پرنده میخواد فقط لذت ببره..اگر تو افغانی هستی میتونی بهترین دوستش باشی.اگه ترک باشی..اگه لر ..هر خری میخوای باش.فقط از جنس آدما نباش..یعنی جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه..چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند..وقتی میگم خلاص.یعنی گرگ پرنده حقیقتا آدم نیست..بعیده آدم هم بشه..

, پ.ن:من هویتم رو در ایرانی بودن پیدا نمیکنم و تو ایران یا امریکا دنبالش نمیگردم..من هویت گرگ پرنده رو خلق میکنم.و درعین حال اجازه نمیدم هیچ برچسبی بهش چسبیده بشه..گرگ پرنده از هر جایی لذتی رو پیدا میکنه..و ممکنه سالها با خودش همراهش داشته باشه..ولی اون رو یه بر چسب نمیکنه..به محظی که به خودمون بر چسب میزنیم تبدیل به یه موجود تک بعدی بی خاصیت میشیم..

پ.ن:خیلی ها هنوز نمیدونن گرگ پرنده چیه و چرا..گرگ پرنده یه نماده..یه نماد ضد ارزشهای جامعه..یه ضد ارزشه..یه آرمان گم شده است..در اصل ارزش اصلی رو جستجو میکنه..و اونها رو هنوز به یاد میاره.ولی اونها رو در تضاد با ارزشهای آدما میبینه..پس به دنیای حیوانات میره..و اونجا طی شخصیت هایی که خودش میسازه و البته "هیچ کدوم آدم نیستن"و در اصل روح انسان های فرهیخته ای هستند که اسم های سمبولیک براشون گذاشته میشه..انسانهای فرهیخته ای که ارزشهای اصلی رو میدونستن و خودشون یه ضد ارزش بودن..به عنوان مثال"جان کافی"همونی که گرگ پرنده جانی صداش میکنه.شخصیت اول و قهرمان فیلم the Miles هست..که حتما توصیه میکنم ببینید .گرگ پرنده هیچ چیزی نمیدونه و هیچی نمیفهمه و سوادی نداره..چون خوشبختانه گرگ باسواد نداریم..بنابر این راحت میتونه بی سواد باشه و یاد بگیره و از یاد گرفتن خجالت نمیکشه...به خاطر همین گرگ پرنده هنوز یه شخصیت و کارکتر ناقصه..و به مرور کامل و کلمل تر میشه...این یه پروسه است و هیچ عجله ای هم در کار نیست.خود به خود شکل میگیره و به جلو میره.امیدوارم توضیحات کافی در مورد گرگ پرنده و جان کافی داده باشم..البته اگه پست های قبل رو بخونید بیشتر دستگیرتون میشه..بعضی دوستان فقط میگن این جانی کیه؟..بعضیا اشتباها فکر کردن یه حیوونه یا یه گرگ دیگه است..در حالی که اگه دو تا پست پایین تر رو میخوندن یه عکس بزرگ از جان کافی میدیدن:)..حالا اگه گفتین گوزن نقره ای نماد چیه؟:))

+photo of the day

+music of the day
1-Elissa-Ayami_Bik

2-Elissa-Hobak

18
June
+ لينك
walk into me

.جانی تو هم کافی هستی برای خودت؟

گرگ آرام قدم بر میداشت.
...و دستهایش را به پشتش زده بود..
جانی چهره مهربانی دارد.
.دست های زمخت و سیاهش را انگار خارهای تمشک آزار نمیدهند..
دست میبرد تا تمشکی از بوته ای بچیند
....خوبی جانی این است که مرا میفهمد
...نه به خاطر اینکه به من هم تمشک می دهد.
.چون ما تمام تمشک ها را با دست هایمان فشار دادیم و له کردیم
.و.دست هایمان را به صورت هم مالیدیم.

.جانی جانی جانی عزیز..دلم برایت تنگ شده بود..

17
June
+ لينك
شبیخون

کاش گرگی هم نفس میآمد از فانتزیا
شبیخون میزد با حجم عظیمی از تنهایی
تا ما تنهایی هایمان را تقسیم کنیم.
.و با آب بنوشیم.
.از یک لیوان
اگر کسی نمیآید

لا جرم هیچ کسی تنها نیست ...

16
June
+ لينك
بازگشت جان کافی
mapplethorpe23.jpg

گوزن .. یادته تو وبلاگ "نه غم دوزخ و نه عشق بهشت" جان کافی یه پای ثابت فانتزیا بود؟..دیروز دوباره دیدمش..گفت میخواد بیاد فانتزیا..اگه جانی بیاد با هم میریم چهار تایی شنا میکنیم.

.گوزن شنای پروانه یادم میدی؟..

12
June
+ لينك
فانتزیای من

پروانه زیاد بود...نیمکتی سفید بود و خانه ای بسیار زیبا بود و چندین گل کاشته شده در کنارش...دو ستون سفید داشت..من انگار از پنجره به بیرون نگاه میکردم..و سر که به روبرو بلند کردم..بعد از محوطه چمنزاری که رو بروی خانه بود جنگل پر پشت و زیبایی بود که راهی از دل آن باز میشد..انتهای راه مه بود و انگار تا به بی نهایت پیش میرفت..و من بارها و بارها این موسیقی رو شنیدم و شنیدم..که به گمانم کسی که اون رو مینواخت بسیار خوشبخت بود..و من اکنون کمی عقب ترم..داخل اتاق..در و دیوار سفیدی داره و همون پنجره ای که من ا ز دریچه اون به بیرون نگاه میکردم....شیشه های رنگی داره..و هر قسمتش یه شکل قشنگیه و نور رو به رنگهای زرد و قرمز و آبی به داخل میتابوند...و نور تا روی پنجه پاهای من کش میآمد....فکر میکنم یه میز و صندلی سفید هم اونجا بود..نمیدونم از جنس چی بود..ولی بسیار صیقلی و زیبا به نظر میرسید..و روی اون یه گلدون پر گل های وحشی بود...کمی رفتم جلوتر...با پا نبود..نمیدونم چه طور..ولی مثه اینکه تو هوا سر میخوردم....با اختیار رفتم داخل نورها...زرد..آبی ..سبز..قرمز..نارنجی...صورتی....نور میتابید و گرم بود..حالا دقیقا روی صورتم بود..چشماهایم را دیدم..صورتم را دیدم..چشمهایم بسته بود..و انگار سالها بود که خوابیده بودم...و این آرامش رو هرگز در آیینه ندیده بودم....

...آب از روی صورتم پایین میاومد ..اه...برگشتم...تو حموم زیر دوش آب ....ای کاش بر نمیگشتم..

پ.ن:گوزن دیدی بازم نشد توصیفش کنم؟..نمیشه..کمتر از اون شد..باید خودت اونجا باشی..تا بوها رو حس کنی..تا ببینی..دیدن اونجا فرق داره..همه چیز حقیقی تره..اگه فکر میکنی رویا بود..بایست بگم..زندگی الان من رویاتره تا اونی که من اونجا بودم....

پ.ن:هر کسی باید برای خودش یه فانتزیا داشته باشه..تا پوچی نابودش نکنه..برای شروع یه بیابون لم یزرع رو تصور کنید..به خودتون سخت نگیرید..یه گل رو میتونید اونجا تصور کنید؟همین کافیه.چرا نمیسازید؟..چرا گل نمیکارید؟..چرا هوای خوب درست نمیکنید؟..چرا رویا ندارید؟..هر وقت رویا ساختید....بهم خبر بدید ..اگر جزو اون دسته هستید که دنبال فایده برای هر کاری میگردن..بایست بگم این کار هیچ فایده ای نداره و پولی ازش در نمیاد..و تا زمانی که تسلیم رویا نشید نمیتونید خلاقیت خودتون رو به کار بندازید..اما جنبه روانشناسانه اش..به دور از اینکه بخوام مدیتیشن رو قاطیش کنم اینه که خلاقیت رو توی شما فوقالعاده زیاد میکنه..روحیه زمانی و مکانیتون رو تقویت میکنه..قدرت مغز رو در به حافظه سپاری فضا ها و ابعاد و نگهداری موضوع زیاد میکنه..همیشه تو ذهنتون چیزای خوب دارید..در بد ترین شرایط به جایی میرسید که در حالی که راننده تاکسی داره به زمین و زمان فحش میده شما لبخند میزنید..هیچ روان شناسی و مشاوری نمیتونه به شما کمک کنه...تا زمانی که خودتون نخواید..من این شیوه شخصیم هست که با ذن و مدیتیشن شروع شد و نا خود آگاه به اینجا که میبینید کشیده شده..قبلا هم در مورد افسردیگم گفتم دوباره نمیخوام ابغوره بگیرم که همینجوریش هنوزم میاد به سراغم..ولی جدیدا اگر اشکی هست...لذت هم هست..من هم گاهی ناراحت میشم و دنیا به چشم تیره و تاره..بایست اعتراف کنم که در بسیاری موارد این طور بوده..و شما رد پاش رو میتونید تو وبلاگ ببینید..ولی شاید اگرفانتزیا نبود تا حالا هزار جور مشکل دیگه هم بهش اضافه میشد..این یه روش درمان نیست..یه بازی برای آرامش حتی برای چند لحظه است..قبول؟.شما هم شیوه شخصیتون رو به کار ببرید..هیچ کسی به شما نمیتونه کمک کنه..خودتون بسازید اونی رو که میخواین..گریه تون در میاد؟..اشکالی نداره...واقعیات زندگی به اندازه کافی هستن..دیگه به آجر فکر کردن و پول و نفت و علی دایی بسه..یه کم به فکر روحی که هستید و تو بدنی قرار دارید..یعنی خودتون باشید..فراموش نکنید که هر چیزی که شما بتونید اون رو به مخیله تون راه بدید درسته و حقیقت داره..چون اگر حقیقت نداشت و ما به ازای بیرونی نداشت شما اون تصور رو نداشتید..پس دعوتتون میکنم به ساختن فانتزیای خودتون....قناری ساختن فانتزیاش رو شروع کرده..فانتزیا مال من نیست..مال شما مال شماست..مال من مال من..شما در فانتزیا هرکاری که دلتون بخواد میتونید بکنید..من بیشتر مواقع که افسردگیم میاد..هم دوست دارم تو فانتزیا کنار رود های آبراهام که خودم ساختم تو ذهنم و بسیار با شکوه هستن..زانوی غم بغل بگیرم..نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه...هرچند جدیدا متوجه شدم که از اون چیزایی که من لذت میبرم قریب به نود درصد آدما لذت نمیبرن..ولی فکر میکنم هنوز هم هستن کسانی که این شکلی فکر میکنن..نمیدونم..من که فانتزیام رو به دنیای آدما نمیدم..خود دانید.

اها فهمیدم ..میدونید مثه چی میمونه؟..مثه اون هنرمندی که کانال چهار نشون میداد و روی بوم نقاشی میکرد...اسمش رو الان یادم نیست......موهای فری فری پر پشتی داشت و درس نقاشی میداد و هر جلسه یه منظره رو تصویر میکرد..حتما متوجه شدید که فی البداهه این کار رو میکرد..و خیلی جالب بود..و بعد میگفت....خیلی خوب..مثه اینکه یه سنجاب هم روی این شاخه درخت زندگی میکنه و بلافاصله با هنری که داشت یه سنجاب میکشید.اون اگه تو ذهنش اون تصویر رو نداشت ..پس از کجا میاومد رو صفحه بوم؟..فکر میکنم..این یه ایده خوبه برای توصیف فانتزیا....

پ.ن:این میتونه یه ایده برای بازی وبلاگی باشه..همه شما دعوتید که فانتزیای خودتون رو بسازید یا حتی اسمش رو یه چیز دیگه بذارید..هر وقت تو وبلاگتون یکی از رویاهاتون رو توصیف کردید..به منم خبر بدید تا بیام بخونم..باشه؟:)

8
June
+ لينك
یه شب مهتابی

بهش بگو من از اون دیگه آسمون آبی نمیخوام.
.دلم هم دیگه طاقت وقتای بی تابی رو نداره.
.من از اون فقط یه شب مهتابی میخوام

..یه ساحل دریا میخوام.
.یه بوته تمشک میخوام.
.گلهای کاغذی میخوام.
یه گرگ هم گریه میخوام

..تا خود صبح زوزه کشون.
.باد بزنه .
.موهاشو هی تاب بزنه
ستاره ها سوسو زنون.
.تو ماسه ها دست ببرم.
.گلها چراغونی کنن

..نا محرم ها نباشن.
.اون آدما نباشن....
من باشم و گرگ سفید.


بهش بگو...همه آرزوهامو به یک حباب میدم

فقط یه شب مهتابی میخوام

+

7
June
+ لينك

گرگ پرنده داشت تو سامر لند قدم میزد که از دور یه نفر رو دید که یه پروانه نشسته بود رو شونه هاش...لبخند میزد....وجودش امنیت بود و آرامش....اسمش رو پرسید..گفت:اسمی نداره..پس گرگ پرنده باهاش دست داد و صداش زد.."پروانه بر دست"

پ.ن:پروانه بر دست رو هنوز خوب نمیشناسم..هنوز به گوزن نگفتم...اگه بگم حتما خوشحال میشه..

پ.ن:هیشکی نمیتونه مثه ما درس بخونه.

+photo of the day

4
June
+ لينك
Peace
William-Adolphe_Bouguereau_-_Le_Travail_Interrompu__Work_Interrupted_.jpg

..در اتاقی بودم سپید با پنجره هایی باز..و پرده هایی سپید که باد آن را میرقصانید.گرگ پرنده با پیراهنی یکدست سفید..و صدای موسیقی دلنوازی شنیده میشد..بر بالای سرم صدای پر زدن فی ری کوچکی میآمد..چه زیبا بود

ساعت8:56 صبح
مکان:بانک
ثبت میشود

پ.ن: در فانتزیا هیچ چیز اهمیت ندارد....تو فقط در اوج رهایی و لذت هستی..هیچ چیز توجیه منطقی ندارد..فقط همه چیز در نهایت خودش بروز میکند..و ناگاه نا پدید میشود.

پ.ن:این گوشی جدید منه..میدونین چه کار کردم؟..تمام نوز ده تا کتاب هایی که گفتم بهتون و به صورت فایل های پی دی اف بودن ریختم توش..از سر کار تا خونه..تو مترو عوض اینکه بلوتوثم رو روشن کنم و عکسهای چرند این جماعت آدم رو نگاه کنم..کتاب هایی رو که هیچ وقت فرصت خوندنش رو پیدا نمیکردم رو میخوندم..ایده خوبی نه؟:)

پ.ن:دیگه اینکه این شبا برق ها که میره یاد شبهای جنگ میفتم.برقا قطع که میشد بدون شک وضعیت قرمز بود.و ما میرفتیم رو پشت بوم تا هواپیماهای عراقی رو که اندازه یه ستاره بودن نگاه میکردیم..ستاره هایی که حرکت میکردن این ور و اون ور....این شبا هم که برق میره شمع روشن میکنیم..منم که میدونی حساس!!.شمع روشن باشه و من آواز نخونم؟..تمام پنجاه سال موسیقی ایرانی رو امشب برای اهل خونه و چه عرض کنم اهل محل خوندم.از فریدون فروغی بگیر..تا سیمین غانم و و نمیدونم نرو اونجا بیا اینجا اونجا نه شاد مهر عقیلی!!..یه فاتحه صلواتی خوندیم برای ویگن و نمیدونم داشتیم میرفتیم تو فاز آهنگ های خارجی و ای سی- دی سی و راک !..که برق اومد....و برای غافلگیر کردن ادیسون یه صلوات دشمن شکن فرستادیم که برق رو اختراع کرد و ما اومدیم وبلاگستان.!..الان صدام دو رگه شده:..:)

+photo of the day

1
June
+ لينك
آیم یور من

گوزن!..چه قدرتو کلبه میشینی.؟..پاشو بریم کنار دریا......گوزن یه نگاهی میکنه و دوباره سرش رو میاره پایین..و مشغول کار خودش میشه..نمیدونم داره چه کار میکنه..این سرخ پوستا عجیب غریبن..داره یه چیزی رو به یه چیز دیگه وصل میکنه..یا شایدم داره الکی دور هم مییچونتش..نمیدونم چیه این چیز میزاش..دستامو میزنم پشتمو از پنجره کلبه به بیرون نگاه میکنم..درختان بامبو همه جا هستن..هوا ی خنکیه امروز..دیگه نا امید میشم از جواب دادنش..و به بامبوها نگاه میکنم که با هر نسیمی که بهشون میوزه به هم میخورن و صداهای جالبی ازشون میاد..تنه های بلند و تنومندی دارن..ولی چون قدشون خیلی بلنده..هر نسیمی به راحتی میتونه تابشون بده و این ور اون ورشون کنه....یه صدایی از پشتم میاد.گوزن بلند میشه و به سمتم میاد.. و دستش رو میذاره رو شونه هام و با من به بیرون تماشا میکنه..نگاهش رو میتونم بفهمم..داره انگار حرفایی رو که میخواد بهم بگه رو دوباره مرور میکنه....بر میگردم و ازش جدا میشم..تمام اون چیزی رو که میخواد بگه نگفته خوندم..همیشه همین طور بوده..میرم سمت در کلبه...وایسا گرگ پرنده..به احترامش مجبورم وایستم..خیلی براش احترام قائلم...اون تنها دوست منه..و فرشته نگهبان من..دوستش دارم و اونم منو دوست داره..دوست داشتنش از سر تجربه است..از نگاهش میشه به راحتی خوند..گوزن لبخند میزنه نگاهی به گوشی موبایل جدیدم میکنه و میگه. این عکس قشنگیه گرگ پرنده...به گوشیم نگاه میکنم..عکس یه گرگ سفید روش هست که داره به من نگاه میکنه..هد فون رو میذارم تو گوشم و لئونارد کوهن داره میخونه.."آیم یور من"....سرو صدازیاد شد..چی شده؟..آه..رسیدیم به ایستگاه آزادی..آقا ببخشید..آقا ببخشید....میام بیرون و باد خنکی بهم میخوره..کیفم رو چک میکنم که درش باز نشده باشه و چیزی کمو کسر نباشه..درسته..یهو میخکوب میشم..گوشیم کو؟....آه خدا رو شکر..تو جیب شلوارمه..درش میارم و نگاهش میکنم..عکس یه گرگ سفید روشه....

+photo of the day

31
May
+ لينك
آلیس عزیز


میدونی گوزن..فانتزیا یه چیزی کم داره....گوزن یه لبخند عجیبی میزنه و در حالی که چپق بلندش رو داره روشن میکنه.داره به حرفم گوش میده..و من کنار یه تخته سنگی نشستم و دارم با چاقو یه چوب رو نوک تیز میکنم..گوزن هم کمی اون طرف تره ..کنار غار کوچیک تنهایی ..من چوب رو پرت میکنم و دستم رو تو جیبم میکنم و به جنگل های دور دست نگاه می کنم..و یه نفس عمیق میکشم..گوزن به خاطر دود چپق چشمای سرخپوستیش رو کوچیک تر کرده و انگار که داره به زور منو نگاه میکنه..میخواد چیزی به من بگه....که آقای خرگوش با اون کلاه بلندش سر میرسه..سلام آقای خرگوش....سلام گرگ پرنده..روز قشنگیه این طور نیست؟..این آقای خرگوشم هر روز که تو رو ببینه همینو میگه..میگم گوزن!..این آقای خرگوش از کجا اومد؟..یادم نمیاد تو تخیلاتم خرگوشی وجود داشت؟..از تخیلات تو اومده بیرون؟...گوزن ..میگم به نظر تو این خرگوش همسایه آلیس نبود؟..آه آلیس عزیز..اولین کتاب داستانی که خوندم بود..بعدیش هم زیبای خفته بود..آلیس رو دوست داشتم..و اولین دختری بود که من یواشکی عاشقش شدم....بدون اینکه حتی خودش بدونه..
بعدها عاشق هر دختری شدم ..خواستم برم بهش بگم..ولی نگفتم....نتونستم..زیادی گوشه گیر بودم..زیادی دور بودم..و هستم..احمقانه است.. احمقانه

+photo of the day

28
May
+ لينك
نگاه مستقیم

یه نفر ازم پرسید تو اگه دوست دختر داشتی و یه خونه خالی وبار اولت هم باشه.. چون خیلی خجالتی هستی بهش پیشنهاد میدادی؟..گفتم..پیشنهاد نمیدونم میدادم یا نه..و تا حالا موقعیتش برام پیش نیومده..ولی اگه یه نفر بود و یه خونه خالی و یه پنجره..اول پنجره رو باز میکردم..بعد برقا رو خاموش میکردم..بعد بهش نگاه میکردم..گفت خب؟.گفتم همین دیگه.. گفت بعدش چه کار میکردی؟..گفتم بازم نگاهش میکردم..گفت بعدش ؟..گفتم تا خود صبح نگاهش میکردم....گفت تا صبح؟..که چی بشه؟..گفتم نه .تا صبح نه..تا هر وقت که اون به من نگاه کنه..تو چشماش نگاه میکردم..گفت..نگاه میکردی و چی می گفتین به هم؟..گفتم هیچی..گفت تو دیوونه ای..یعنی چی هیچی؟..همین؟.گفتم ..چون هیچ وقت نشد..یتونم مستقیم تو چشم دختری برای مدت طولانی نگاه کنم..اگرم نگاه کردم..زود نگاهمو برگردوندم..گفت..تو هم با این خجالتت..!.یعنی تمام خواسته تو از یه دختر همینه..گفتم هنوز کشفش نکردم..هنوز لمسش نکردم..اول باید نگاه کنم...گفتم تو نمیفهمی..دو تا چایی داغ سر شب میریختم..و برقا رو خاموش میکردم و و روبروی هم مینشستیم و تو چشم هم نگاه میکردیم..تا خود صبح..مسخره ام کرد وگفت دیوونه هیچ دختری مثه تو تو تخیل سیر نمیکنه..نصفه شب تا صبح عین دیوونه ها بشینه تو چشمات نگاه کنه..یا مسخره ات میکنه..یا پا میشه میذاره میره..و فردا برا همه دوستاش تعریف میکنه دیشب به تور چه خل و چلی خورده بوده..گفتم..من تو چشمای هر گوسفندی نگاه نمیکنم.تا حالا به چشم یه گرگ تو شب نگاه کردی؟..گفت گرگا که باید درنده خو باشن و ترسناک که؟..گفتم تو هیچ چیزی درمورد عشق و دوستی گرگ ها نمیدونی...گفت با این حساب تا تو بخوای کشفش کنی و نگاهش کنی..که یه شب هیچی..یه سال و دوازده ماهم برات کمه؟..گفتم تازه بعدش بایست لمسش کنم..باید بفهممش..باید موهاشو بو بکشم..گرگها بو میکشن.بعد ضربانش رو بشنوم..بعد احساسش رو بدونم..بعد روحش رو ببینم...نذاشت ادامه بدم...گفت تو آدم نمیشی شاهین ..گفتم... خوشحالم

+photo of the day

25
May
+ لينك
Nothing to share

کنارم بود کسی..کنارم بود و کتابش را با من تقسیم کرد..و من هیچ چیز با او تقسیم نکردم....چرا؟..آیا یاری داشت؟...نمیدانم کسی که کتابش را تقسیم میکند..منظورش چیست..شاید کتاب تقسیم نمیکرد گرگ پرنده..شاید میخواست ..چیزهای دیگری هم تقسیم کند..ای کاش او زود تر گفته بود..لعنتی چرا اسم مرا زود تر صدا کرد؟..بایست میرفتم..چون اسمم را صدا کرده بودند .و تو ای گرگ پرنده !..بدان کسی نمیآید..و نخواهد گفت بیا تقسیم کنیم..و مشکل این است که کسی تقسیم نمیکند..شاید اول او کتاب را تقسیم میکندو بعد تو باید چیز دیگری تقسیم میکردی..ولی گرگ پرنده چه دارد که با او تقسیم کند؟..سر خیابان رسیده ام..بهتر که چیزی نگفتم..حتی اگر او میخواست که بگویم..گرگ پرنده در این جنگل آهنی ..نه آهنی دارد برای تقسیم..نه آجری..سوار آهنی میشوم..همان بهتر که چیزی نگفتی..او که نمیدانست تو آدم نیستی..چهره ات شبیه آدم هاست و او لا جرم چیزی برای تقسیم میخواست..تو از کجا میدانی؟..شاید او هم فی ری ها را دوست داشت...شاید او هم از جانوران فانتزیا بود ..سوار ماشینم و دو آدم با مرسدس بنزی آهنی از کنارم رد میشوند...باز هم تو باختی گرگ پرنده..چیزی برای تقسیم نداشتی..فی ری هایت را چگونه تقسیم میکنی؟.هان؟..با او چه میگفتی؟..که گوزن نقره ای دیشب به تو چه گفت و چه کرد؟..نه..تو چیزی برای تقسیم نداشتی.همان بهتر که چیزی نگفتی..او نمیدانست گرگی کنارش نشسته است.

نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد اشنا من

ستاره ها نهفته اند
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من

بشنوید

+Photo of the day

23
May
+ لينك

اول دوری..یواش یواش میری جلو..یواش یواش..میری جلو..داری نزدیک میشی..نزدیک تر..آدما رو میبینی..اونا تو رو نمیبینن..بازم نزدیک تر..تو میخوای بهشون نزدیک بشی....ولی تا اولین نگاه بهت میفته...فرار میکنی..میری ته ته جنگل..گرگا هیچ وقت نمیتونن به آدما نزدیک بشن..چون آدما میخوان اونا رو اهلی کنن..گردنشون قلاده بندازن و بکشوننشون این ور و اون ور..گرگ پرنده همیشه میخواست به آدما نزدیک بشه..ولی نشد..به نظر نمیرسه از این به بعدم بشه...تلاش بیهوده ای بوده..سالها ته جنگل بود..هه..حالا گاهی وقتا آدما باهاش چت میکنن..براش ایمیل میدن..براش آف میذارن..براش اس ام اس میدن..بهش زنگ میزنن..ولی جوابی نمیشنون..و خیلی زود میرن....آخه کدوم آدمی باور میکنه یه گرگ خجالتی باشه؟..چرا نباید برن؟..موندنشون مسخره تره..برای چی بمونن؟..هیچ آدمی از گرگ خوشش نمیاد.هیچ آدمی..اونایی هم که خوششون میاد فکر میکنن گرگ آدم میشه..چه قدر من دورم؟..دیدی گوزن؟..دیدی دارم دور میشم و دور میشم؟..حالا تو بگو نمیذارم..تو چه جوری گرگ پرنده رو با آدما آشتی میدی؟....یه فرقی بین گرگ پرنده هست با آدما و اون اینه که گرگ به این زودی ها از دیدن آدما که دست انداختن گردن هم و میرن سیر نمیشه..ولی آدما چرا..از هم دیگه زود سیر میشن..چرا آدما قدر دوستی هاشون رو نمیدونن؟..این که آقا گرگه آدم نیست بماند..ولی آدما چرا از هم دیگه زود سیر میشن؟..امروز تو مترو دو تا آدم رو دیدم که اولش با هم خوب بودن..بعدش با هم قهر کردن..دو تا ایستگاه هم نشد..چرا؟

پ.ن:تمام زندگی یعنی دیدن یه بچه گربه که کاغذ آلومنیومی سیگار که مچاله شده با دستاش پرت میکنه..اون طرف..و دوباره میدوه با دستش میزنه این طرف....بچه گربهه تنها بوده احتمالا..

+photo of the day

19
May
+ لينك
اردیبهشت آمد...اردیبهشت رفت

گوزن میگفت که در جاده ای مهی در مسیر سامرلند..جایی او را دیده است..که تنها با پیراهنی سپید..ره به سوی آبشار آرامش داشت .برای همین بود که وقتی همه میگریستند..من میدانستم که او آنجا نیست..و ما راه را برای یافتنش اشتباه آمده ایم..پدر از دروازه های پر شکوه و زیبای فانتزیا گذشته بود و در کنار برکه ای نزدیک آبشار آرامش خستگی در میکرد.

پدر..در فانتزیاست..در فانتزیا کسی گم نمیشود..در میان آبشار آرامش گوزن او را دیده بود....شاید به جنگلهای دور دست تر در سامرلند رفته باشد..ولی فانتزیا بزرگ است و من هنوز چند گامی بر نداشته ام..او را باز هم خواهم دید....گوزن او را دیده است.

پ.ن:اردیبهشت آمد..اردیبهشت رفت..چهار سال گذشت

11
May
+ لينك
گوزن و ماه

زنده ام
اینجایم
..دلم گرفته است
حالم بد نیست
خوب هم نیست..
گوزن اینجاست.
.نشسته روی صندلی..
روی ایوان..
به ماه مینگرد
..و من در تاریکی
کره کره ها بازند
..و نور ماه میتابد..
از میان روزنه ها..
و من اکنون اینجا
در اتاقی تاریک..
چشم گرگی بیدار..
چشم گرگی خونین..
چشم گنجشکها خواب..


..گوزن
..گاهی سکوت را میشکند.
.گاهی زمزمه میکند
..گاهی.
.نفسی میکشد...
و خوشا به حال او.
.من نفس نمیکشم.....

و دل من میگیرد.
.و گاه صدایش میزنم
گوزن!
.!..گوزن


مادرم صبح میگفت..
..صدای تو را نشنیدست گوزن؟..
..همه کوچه ما میدانند.
.که گوزنم اینجاست.
.در دل تاریکی ها.
.و چه من تنهایم..

+

6
May
+ لينك
امید دلنواز من

bathinabowl,  Image Hosting

نگاه کن!
نگاه کن گوزن من!.
.چگونه با دو بال..
به روی ابرها ستاره ساز میشوم؟..
نگاه کن!..
نگاه کن گوزن من!
چگونه از دویدن ات.
.ستاره ها به هر طرف شهاب میشوند..

به من بگو که چند نفر.
.شب گذشته را به احترام باد
کنار پنجره نفس کشیده اند..

به من نگاه کن گوزن من
..دمی بیا پرش کنیم از این مکان.
.به سرزمین ابرها وموج ها .

مرا ببر امید دلنواز من..
مرا ببر امید دلنواز من.
...کسی در این شب قشنگ..
از میان کوه های دور
فلوت میزند..
مرا دگر رها مکن..
مرا از این ستاره ها جدا نکن

پ.ن:مرا ببر به سرزمینی که در آن همه به احترام بارانی که بر شیروانی میبارد تا صبح بیدار میمانند..و میرویند...برو بگو که در فانتزیا وقتی مه میشود..کسی آتش روشن نمیکند..مه را باید فهمید....به من بگو که چند نفر.
باران و شیروانی را شنیده اند.

پ.ن:آفتاب میشود
+بشنوید

5
May
+ لينك
Temple of love

سلام گوزن عزیز..آن چه من مینوازم بر کیبورد همچون نت هایی ست که نواخته میشوند بر سازی ابدی..تا از تو بگویند نت ها..از ابدیت..هنگامی که بر روی نیمکتی نشسته بودم و به ابدیت انتهای راه جنگل های سامر لند نگاه میکردم...و تو میدانستی من چه میگویم..آه ..گوزن من..نت ها میآیند و من نمیدانم با کدامین دانش مینوازم...فانتزیا آرام..فانتزیا پر بار..در معبد نور امشب عود ها را روشن کرده ام..به انتظار ستاره ها و فی ری ها....تا از آسمان نور در دست و شادان بیایند....و تو خواهی خواند آواز ابدیت را...و من بر روی صندلی در میان معبد نشسته..از آسمان نور های ابی و رنگی و زیبا خواهد باریدن گرفت..آن چه می نواخته شود اکنون...همچون نت هاییست که در کاخ مرمرین درنزدیکی آبشار آرامش شنیده بودیم..آنجا هستیم..اکنون.چه بسیار بلورین ستون ها..و آبشاری از جنس صلح...بیرون باران میبارد و تو میدانی من چه میگویم...وقتهایی باران میبارد بیرون..قطره هایش را بر صورت من میچکاند فرشته ای..و تو خیس شدن را میفهمی...گوزن من..پیکر آزادت را در آسمان دیدم به پرواز در آمده...رقص کنان...بر بالای آبشار آرامش....و نغمه ای از دور شنیده میشود ...بسیار دلنواز و شادان....و بسیار هیچ نمیخواهم..و من آزاد..و رها.کسی چه میداند..کسی نمیخواهد بداند گوزن من..فانتزیا را با صدای زنگوله ای آغازیدیم و من میدانم..روزی در فانتزیا خواهم گشت بسیار و داخل معبد دور افتاده ای که آخرین بار فرشته ای در آن هزاران سال پیش آرامیده نت های آرام خواهم نواخت...و آرام در کنار گلهای همیشه بهار پنهان خواهم شد....و دیگر باز نخواهم گشت به تصور دروغین دنیای مترو ها و آدم ها و دروغ ها و راست ها.....و روزی بسیار نزدیک است و تو میدانی من چه بسیار خوب میدانم..و دیگر با تو پرواز خواهیم کرد آرام آرام بر بالای رود های آبراهام..و شنا خواهیم کرد آرام آرام..و تو باز تنها کسی هستی که هم میتوانی آواز بخوانی و هم شنا کنی....و من باز تو را صدا خواهم کرد..گوزن ببین!..رود دورادور ما نورانی میشود..میبینی؟..و تو میگویی آه گرگ پرنده..بسیار زیباست..بودنت خوب است گوزن..بودنت خوب است.و من باز نخواهم گشت روزی.. از فانتزیا.

+موسیقی برای مدیتیشن

+photo of the day

29
April
+ لينك
خدا در فنجان چای


...کسانی که مشتاق هیچ بهشتی به جز این جا و اکنون نباشند ; کسانی که ابدا جاه طلب نباشند , کسانی که آرزوی دنیای دیگر در سر نداشته باشند.کسانی که خدایشان در تمام هستی و سراسر گیتی منتشر باشد.در آوای پرندگان , در سبزی برگ درختان , در شبنم های صبحگاهی , در انوار آفتاب و در تو و در من ; در همه جا.کسانی که خدایشان چیزی جدا از زندگی و از هستی نباشد , کسانی که خدایشان بتواند در یک فنجان چای باشد و بتواند رودخانه ای جاری باشد .کسانی که خدایشان بتواند درخت سروی باشد در حیاط .{...}این ها کفر نیست.چنین نیست که خداوند خفیف شده باشد.این هاعبارات کفر آمیز نیستند.بلکه همه چیز هستی را تا مرحله الوهیت ارتقا میدهند.این ها مهم ترین عبارات مذهبی هستند که تا کنون ادا شده است.این یکی از اساسی ترین حقایقی است که باید درک شود.

راز 2-ص 224-

پ.ن:پی نوشت پایین ربطی به پست امروز ندارد و ممکن است اوقات لطیف تان را مکدر کند..بچه ها را از جلو مانیتور دور کنید


پ.ن2:یه درخواست دوستانه دارم..اگر شما هم از اون دسته افرادی هستید که سمنو میخورند..خواهش میکنم این کار رو در ملا عام نکنید.امروز روزمون خراب شد با دیدن این منظره کریه.که عده ای سر خوردن مایعی قهو ه ای و کریه و بد شکل و بد فرم دعوا میکردند .فلسفه سمنو گذاشتن سر سفره هفت سین رو هم من هیچ وقت نفهمیدم..حالا عده ای بدعت گذار! در این بانک ما پیدا شده اند که این مایع کثیف و بد رنگ و بد ..(اسمایلی سبز شدن)را میخورند!..میخوام بدونم شما هم سمنو میخورید؟..این شالاه که این طور نیست.اگر هست بنا بر احتیاط واجب ترک کنید..امروز همش دلم به هم میخورد. و اووق میزدم.


photo of the day
اگر دوست داشته باشید میتونید عکس های "ابر قرمز"و "باران بر صورت"دو تا از دوستان گوزن نقره ای رو ببینید

امضا : گرگ پرنده

+

+

26
April
+ لينك
شهر مهر آباد

شهریست در فانتزیا که مهر آبادش خوانند.مهر آباد شهر سکوت.مردم شهر همه خموش.صدا فقط صدای فلوتی است که از کوههای دور دست به گوش میرسد.در میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه چای یخ میکند.حرف های بسیاری برای گفتن .حرف های بسیاری همیشه روانده.جاری و ساری. میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه سکوت وهمیشه چای یخ .چون همه غرق شنیدن. و نوشیدن.باید نوشید و نیوشید.در مهرآباد زیر سایه درخت بلوط پیر میهمانی چای دیر هنگام .هم گرگ غرق است و هم گوزن .در میهمانی چای گوزن نقره ای هیچ کلمه ای بر زبان نیست.گوزن با بلوط..بلوط با گرگ پرنده..گرگ پرنده با گوزن در سکوت پرواز میکنند.

هی گرگ پرنده.. بلوط پیر را ببین.سکوت او پر حرف..چه قدر بلوط حرف دارد.چه قدر بلوط خوب میشنود..خوب میگوید.گوزن لبخندی بر لب..گرگ پرنده غرق سکوت...

سکوت حجم بزرگی است که میمیراند هر چه مردنی است.و زنده میسازد هرچه زندگی است.سکوت به تنهایی صحبت با سکوت است و سکوت در میهمانی چای گوزن نقره ای صحبت با گوزن.و سکوت گوزن با بلوط جاودانیست.بدون شک در میهمانی چای گوزن و درخت بلوط پیر چای هردو یخ

هی گرگ پرنده ببین..صبح میشود.گرگ از پنجره مهر آباد شهر... نگاهی به بیرون میکند..چه قدر ما حرف زدیم..باز هم چایمان یخ کرد گوزن..میبینی؟..در میهمانی چای گوزن نقره ای جمله ها بدون فعل .نه (است) ی است..نه (میشود )ی میشود.هیچ فعلی در کار نبود..همیشه از فعل بدم میآمد گوزن.فعل پایان بود و من از پایانی ها بیزار.چای یخ کرده در دستان گرگ..لبخندی بر لب..و سکوتی بر لب..و نگاهی در چشم...

+بشنوید

+ببینید

9
April
+ لينك

این تصویر را توصیف کنید

پ.ن:من هنوز خیلی چیزها رو نمیفهمم .
..وقتی نیست

8
April
+ لينك
کلا تعطیلم

یکی درس نت میداد..من به فکر جای پیانو در اتاق..جایی نارون ها رو دیدم گوزن..که نت نمیدونستن وبسیاز زیبا مینواختن...باد در موهای نارون ها بسیار زیبا میپیچه گوزن...باد که میاد..نه نتی میدونی..نه دولا چنگی هست ..اگه سکوت باشه.. ..یه عمق عظیم هست..فقط درخت هست.. اصلا مه نیست.

.میدونی امروز به چی فکر میکردم گوزن عزیز؟.امروز داشتم فکر میکردم تنهایی مثه یه اقیانوسه....تنهایی این قدر بزرگه که باید شناگر ماهری باشی که بتونی توش شنا کنی و غرق نشی....تنهایی ابهتش میگیره کسی رو که ظرفیتش رو نداشته باشه و توش غرق میشه..اون وقت برای اینکه نجات پیدا کنه..باید نفسش رو تا اونجا که میتونه نگه داره..یعنی صبر کنه و طاقت بیاره...ولی نمیتونه و نفس کم میاره..وسط فکرام این رانندهه داشت یه چیزی میگفت..بذار ببینم چی میگه

راننده ون امروز میگفت ما یه خونه جدیدا خریدیدم خالیه...این بچه ها میان از صب کلید میگیرن...بعد سر یه چهار راه نگه داشت تا یکی از بچه ها شون بیاد کلید خونه رو بگیه..خودش حدوده پنجاه رو داشت..اون بچه ای هم که اومد کلید بگیره هم حدودا شصت سالش بود..اصلا نفهمیدم چی گفت..زود گوشی رو با یه لبخند الکی گذاشتم تو گوشم و انیگما رو زیاد ترش کردم ..داشت هنوز یه چیزایی میگفت..من نمیفهمیدم...
بعد که پیاده شدم اومدم این ور خیابون داشتم گوشی رو که از گوشم در آورده بودم میزون میکردم تو جیبم بذارمش.. تازه فهمیدم بچه هاشون خونه خالی رو از صبح برا چی میخواستن!..منم تعطیل تعطیلم ظاهرا..دوباره گوشی رو گذاشتم تو گوشم..دیگه چرا صداش زیاد تر نمیشد؟..اصلا برا چی میخواستم صداش اینقدر زیاد باشه؟....

آره میگفتم گوزن جون..تنهایی یه اقیانوسه..که یه شیرجه میزنم توش و شنا میکنم......الان میدونی چی دیدم؟..یه عالمه درخت نارون همش یه جا!..باد در موهای نارون ها اینقدر میچرخید و میچرخید تا این که من و اون گربهه غرق شدیم..این بار تو اقیانوس تنهایی نبودیما!!..با انیگما و گربهه غرق شکوه و زیبایی و غرور نارون ها بودیم..به نظرم گربه ها هم کلا تعطیلن..

+عکس


6
April
+ لينك
اینجا فانتریاست
870112.gif


هی گوزن!
..امشب خیلی خوش گذشت
..میدونی
وقتی فی ریا دور هم میچرخیدن
..میرقصیدن
..باد میومد دستاشونو به هم دادن میخندیدن
..یا که اون موقع که اون شاپرکا دور نور میچرخیدن میپریدن
...من تو فکر اون بودم
..میدونم گوزن من
..میدونم که اون دیگه این ورا نیست
..دیگه دلش با هر کی هست با ماها نیست
..هی گوزن!
....تقصیر اون نبود
تو که خوب میدونی
.من ترسیدم از آدما
..پشت پا زدم به بخت تیره ام
..پشت پا زدم به نور دیده ام
..پشت پا زدم که تا عمر میکنم
..بشینم حسرت نبودنش رو بخورم.


.ولش کن گوزن بیا
..بیا تا تنها نباشیم
..بیا تو با من بمون و هیچ جا نرو
..توی تنهاییام از ما دور نشی؟
..گاهی وقتا باز به ما یه سر بزن
..هی گوزن میدونی چی سخت بود برا من؟
..اینکه شب باشه
..یه درخت پر شکوفه و یه عالمه فی ری و شاپری باشه
..گلا باشن
..شکوفه ها !
..ولی تو با سایه خودت هم تنها نباشی
..درد من تنهایی نبود گوزن من
..درد من با کسی تنها موندنه
..اون کسی که با من میتونست تنها باشه
دیگه نیست

پ.ن: تقدیم به گوزن نقره ای..

پ.ن2:دوست عزیز و ارزشمند و بسیار هنرمند من یکی از داستانهای کوتاه خودش رو در وبلاگش گذاشته توصیه میکنم از دست ندید.داستان رو به کتابخونه اضافه کردم.

عکس+

1
April
+ لينك

و من اندوه را میراندم...و تو رو به سوی مه و نور...تو مرا میدیدی؟..من از اندیشه بیرون خالی..و از اندیشه فردا بیزار...و تو بی اندیشه این دنیایی ..و نمیدانی..که چه اندوه بزرگی ست و... همه خوابیدند.و تو از اندیشه خالی بودی...و مرا دردیست در پر..دردی که تورا فریاد زده است
و تو رو به سوی مه و نور..و به خوابی دیدم...حجم تنهایی من روح مرا میفشرد..و تو اندیشه ندانی که چیست...روح تو آواز و پرواز است..و چه تنهاست.ومن از اندیشه پرم..و تنهایی مرا میخواند و چه ترسان بودم..

پ.ن:تصویر

27
March
+ لينك
shh,..they will understand

باران که میبارد..گوزن میرقصد..باران که بیاید...فی ری ها مست میشوند..وگوزن میگفت...کودکان شادند چون باران را نمیفهمند ...به پدران و مادرانشان نگاه کن..آنان میفهمند گرگ عزیز..و خیس نخواهند شد....فی ری ها هم شادند..کودکان همه مستند...از چتر گریزان...گرگ پرنده چشمهایش را بسته بود و دهانش باز بود...باران مست میکند ...گوزن این راز چندم بود؟...راز یکیست گرگ پرنده...راز را به خاطر نسپار.راز فهمیدنی نبود..که اگر فهمیدی..رازی نیست....راز را زندگی کن...چترها را اگر باید بست...و اگر زیر باران باید رفت..با چشم بسته و دهان باز باید رفت...اگر زیر باران باید رفت...بایست دستهای هم را گرفت و دست افشان رفت..آه..سلام آقای خرگوش...روز بارانی زیباییست این طور نیست؟..

آه ..زیر باران اگر باید رقصید..دست در دست و پایکوبان باید رقصید...گوزن هم چشمهایش را میبندد و میرقصد...زیر باران ..گرگ پرنده موهایش را شانه نمیکند..زیر باران پیراهنش اتو نمیخواهد...آه..گرگ پرنده نمیفهمد...آه گرگ پرنده....زیر باران باید رفت...باران که بند آمد...دست در دست باید رفت..تا کنار چشمه های بالای سامرلند و رخت ها را برکند....آب راز چندم بود گوزن من؟...آب را نمیدانم...راز هر چه بود یکی بود...ولی اگر هم یکی نبود...آب همه راز ها را با خود برد....و پاک پاک..و بی آلایش....آب اگر راز بود یا نبود. پیراهن های ما را نیز ..با خود برد...ما آن قدر کودک بودیم که محرم آب بازی هایمان باشیم...که پیراهن برکنیم و به آب زنیم..گوزن چه کنیم؟..آه گرگ پرنده....آقا و خانوم خرگوش...پیراهنی ندارند که برکنند..میبینی؟..گوزن من آنها نمیفهند....درست است آقای گرگ.....پس من که پرسیدم میفهمم؟..آه گرگ پرنده..تو هرگز نخواهی فهمید..و گرگ پرنده گوزن را چه بسیار دوست میداشت..باران باز هم در فانتزیا خواهد بارید. و ما کودکان اکنونیم.


پ.ن:تصویر امروز برای کودکان است و برای کسانی که نمیفهمند.اگرمیفهمید نبینید
ببینید.

پ.ن:موسیقی امروز را بشنوید

پ.ن:تمامی کلمات و جمله های بریده بریده بالا در حین مراقبه نوشته شده اند و در حین شنیدن موسیقی پیوست..برای درک بهتر موضوع پست های مربوط به فانتزیا پیشنهاد میشود موسیقی را به همراه خواندن پست بشنوید.این در مورد تمام پستهای مربوط به فانتزیا نامه صدق میکند.

24
March
+ لينك
Abraham Rivers

میگه آزاد باش..میگه.."آزادی از"...فایده نداره..آزادی از هر چیز..منوط به اینه که به یه چیزه دیگه وابسته شی...بعدش میگه "آزدای برای " هم خوب نیست..البته از اولی بهتره..چون خودت رو فدای اون چیزی میکنی که دوستش داری....پس کدوم آزادی خوبه؟..میگه آزادی ای خوبه که نه از چیزی باشه..نه برای چیزی باشه..چون اگر آزادی از چیزی باشه..تو سیاستمدار میشی و یه آدم کثیف.اگر آزادی برای چیزی باشه..تو هنرمند میشی....اما نوع اصیل آزادی اینه که اصلا نباشی...مثه یه قطره روی برگ گل بخار شی..یا مثه همون قطره که از دست میچکه تو اقیانوس شی..اون وقت دیگه نیستی..

کتاب رو میبندم و به دیوار رو به رو نگاه میکنم...چه قدر دلم میخواست الان یه سطل رنگ قرمز جیغ اینجا بود و..میپاشیدم رو دیوار..آخه میدونی گوزن دیوار تر و تمیز جون میده واسه رنگ رنگی کردن و نقاشی کشیدن

پ.ن:چه قدر شنا کردن رو دوست دارم..میدونی شنا کردن رو چه جوری دوست دارم؟..دوست دارم تو استخری شنا کنم که کسی توش شنا نکنه..تنها و در سکوت شنا کردن رو فقط تو میفهمی گوزن من...یادته میگفتی به آب احترام بذار؟..آب رو بایست فهمید..هیچ وقت ندیدم گوزن توی آب رود خونه های آبراهام شیرجه بزنه..یه جوری تو آب شنا میکنه .انگار داره با آب عشق- بازی میکنه..انگارآب رو در آغوش میگیره..

پ.ن:عکاسی رو هم دوست دارم....وقتی فکر میکنم که تو این چند روز تعطیلی چه قدرعکسای خوب میتونم ببینم ازخوشحالی بال در میارم..

پ.ن:دیشب یه عالمه موسیقی خوب برای مدیتیشن دانلود کردم که اینجا به مرور میذارم...واقعا بایست گفت دم این Lime Wire گرم

پ.ن:تصویر امروز رو ببینید

پ.ن:موسیقی برای مدیتیشن:
موسیقی ها رو لینک مستقیم میدم از این به بعد که راحت تر بشنوید.

گوزن من .
.مه بود.
..گوزن من..
.شنا میکردی..
..کسی نبود
...تنها.
.آواز میخواندی.
..آبراهام ریورز.
....در آغوش تو بود.
.گوزن من.
..شنا میکردی و میخواندی.
.و مه سامر لند را فرا گرفته بود..

بشنوید

20
March
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

...در فانتزیا دیشب جشن ستارگان آسمان پایین بود...گوزن بود....ستارگان بودند...آسمان...گرگ پرنده بود...ماه بود...گرگ چشمانی باز..گوزن چشمانی بسته....دستهایم به آسمان گشودم..دست راستم بو به گمان......دستانم سبز سبز...ستارگان مینگریستند...گوزن در کنار آتش...با چشم بسته آواز میخواند.....مانترا بگو گوزن من...گوزن من به یاد می آوری یا نه؟...چشمهایت را نگشودی ...ولی بینا تر از گرگ ...پر میگشودی...و ستارگان چه نزدیک....سقف آسمان در آغوشمان.....دستان سبز.....به آسمان سلام میکردند....تو چای مینوشیدی.....و چه بسیار آواز میخواندی....آوازی غریب...آوازی...که ستارگان را به گریه میانداخت..و ناتالیا تعجب کرد...و تو میدیدی....گرگ نبود...گوزن نبود....آب نبود....باران آمد..گوزن من.....چه زیبا بود.....

پ.ن:نوشته هایی که در چارچوب فانتزیا نامه جای میگیرند..به صورت کاملا فی البداهه و در حین مراقبه تجربه میکنم..و گاهی آنها را یاد داشت میکنم......اگر می بینید که چند کلمه با فاصله های طولانی و نامفهوم پشت سر هم ردیف میشوند...به خاطر این هست که اون چه که من در حین مراقبه و آرامش تجربه میکنم قابل توصیف نیستند ..و درقالب کلمات نمیگنجند...گاهی لازم میشه در اتاق رو ببندم....چون از شدت شعف و خوشی و سرور زیاد در اون لحظه ها اشک از چشمام جاری میشه و ممکنه این حال با دیدن دیگران از بین بره و اونها را متعجب و یا نگران کنه...من چه توضیحی مبتونم در مورد فانتزیا و گوزن نقره ای به طور مثال به مادرم بدم؟...هیچی..بنا براین..این وبلاگ با نام فانتزیا..و برای فانتزیا ساخته شد...اگر چه.. ممکن است این کتگوری..یعنی فانتزیا نامه برای عده ای از شما نا مفهوم باشه..برای من تمام دلیل ایجاد این وبلاگ هست.

پ.ن:چند روزی بود در به در دنبال این آهنگ فوق العاده میگشتم تا نسخه اصلیش رو پیدا کنم..و از اونجایی که چیزی نیست که من نتونم تو نت پیدا کنم:) بالاخره پیداش کردم..البته به کمک گوزن نقره ای...این یعنی چی بماند..مهم اینه که من این آهنگ رو پیدا کردم..و شما هم میتونید نسخه کاملش رو بشنوید..اسمش رو نمیگم تا سور پریز باشه:)تو قسمت موسیقی امروز میتونید بشنوید.

پ.ن3:تصویر امروز رو ببینید.

موسیقی امروز رو بشنوید:(برای مدیتیشن توصیه میشه)

15
March
+ لينك
حمام نامه

شرلوک هولمز آن کارآگاه نابغه روی صندلی محبوبش نشسته بود و پیپ میکشید و کتاب میخواند که شنید در میزنند.دستیار و دوست وفادارش دکتر جانسون بود "آه صبح بخیر جانسون! آیا فکر نمیکنی برای پوشیدن لباس زیر پشمی قرمز هوا قدری گرم است؟
دکتر جانسون از این نبوغ هولمز در حدس زدن امور حیرت کرد و گفت: "آه هولمز تو چگونه توانستی حدس بزنی که من لباس زیر پشمی قرمز به تن دارم؟
هولمز پاسخ داد: "بسیار ساده است.فراموش کرده ای شلوارت را بپوشی!"
راز-ص 146

پ.ن:گوزن میدونی.. حموم خیلی خوبه.. منتها یه مشکلی داره.. اونم اینه که نمیشه توش کتاب خوند.

تصویر امروز رو ببینید.

موسیقی امروز:

Classical-Mozart-yoga Massage Music-Meditation

بشنوید

14
March
+ لينك
Dances with Wolves ...

سر سیاه زمستون, وقتی همه جا تعطیل بود و فقط بانک ها باز بودن و مورچه هم رو زمین بکس و بات میکرد یه ماشین دیدم که پشت من وایستاده بود. حتی قبل از اینکه من برسم سر چهار راه! اون واقعا منتظر من وایستاده بود, میگفت با خودم فکر کردم امروز محاله ماشین گیرت بیاد, وایستادم تا بیایی... یه راننده خطی با معرفت بود که از بس این مسیر رو رفته بودم منو میشناخت.

.یاد داستان اون سربازی افتادم که نمیدونم تو جنگ جهانی چندم از پشت میله های زندان نازی یه نامه برای پسرش تو کشور خودش که خیلی هم دور بوده مینویسه و میگه پسرم...از پشت میله های این زندان آسمان چه زیباست..!هنوز آبی آبیست!

پ.ن:به نظر آقای گرگ تا زمانی که میشه با گوزن نقره ای دور آتیش رقصید و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرد آسمان مال اوست..زندگی مال اوست...

پ.ن:تصویر امروز رو ببینید

موسیقی برای مدیتیشن:
..باشد..تا دل تنهایی من تازه شود
بشنوید

9
March
+ لينك
Turn off the light...


....گوزن آرام مانترا میخواند
و شمع روشن بود
.فانتزیا آرام.
.من همه چشم.
.مه بیرون روشن.
.همه جا نورانی.
اما خورشیدی نیست
..گوزن مانترا میخواند
...گرگ پرواز خواهد کرد

ببینید

یک موسیقی برای مدیتیشن.بشنوید

3
March
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

سفر های کودکيم
يادم است
به جنگل رفتم و
هرگز باز نيامدم

لوکاس مودی سون
برگردان: رباب محب

پ.ن:تصویر امروز را ببینید.

موسیقی امروز با صدای گوزن نقره ای:بشنوید

پ.ن2:گوزن نقره ای آقای گرگ را به معبد برد و به روح او بخوری دمید..زنگوله ها به صدا در آمدند..و سپس با هم بر فراز فانتزیا پرواز کردند.بسیار خوش گذشت.حال گرگ پرنده خوب است.

پ.ن3:موضوع انشاء:از گوزن نقره ای هر چه میدانید بنویسید..

2
March
+ لينك
نامه ای به هزاره پنجاه و دوم

سلام دوست من:
بعد از چندین هزار سال پیامی به دست تو رسیده است و تو این پیام را درحالی میخوانی که من برای رشد و تعالی نیازمند پیام های گذشتگانم.اصالت پیام اگر چه با مهر و دوستی ست.ولی تمام پیام های ماندگار پیام های بزرگانی بوده اند که از ابتدای خلق بشر تا به امروز نیازمند آنیم و در زمان شما هم بدون شک به آنها پرداخته خواهد شد.بشر هرچه هست یک روح..و از یک دریاست.ما نه از شما جداییم و شما اگرچه سوار بر اندیشه های نوین خود..اما درگیر مسائلی که از قبل تا آینده با آن همه ما گریبانگیر بوده ایم

دوست من.پیام من به تو پیام عشق است و محبت.پیام بخشش و ایثار.پیام آزادی و رهایش.در قرن من انسان یک برده است.او برده زاده نشد.آزاد آفریده شده.او همچون خود آزادی آزاد زاده میشود.ولی در همه جا خودش را در زنجیرها می یابد.انسان در زنجیر زندگی میکند و در زنجیر میمیرد.این بزرگترین فاجعه دوران هاست که برای بشر تا کنون رخ داده..پیام من برای تو آزادی ست .چرا مسیح را مصلوب کردند؟چرا به سقراط زهر خوراندند؟.چرا منصور را به قتل رساندند؟اینها مردمی بی گناه بودند.گناه آنان این بود که تلاش میکردند تا مردم را از زندان و زنجیرها آزاد کنند.

دوست من پیام من پیام صلح است.و عشق.ملیت ها امروزه دستاویزی برای جنگها شده اند.ملیت تو در آینده هر باشد امیدوارم ملیتی زمینی باشد.اهل کره زمین باشی و ساکن زمین زیبا.و جدا از نام ها و ملیت ها.و در صلح با همسایه ات.

و عشق زاده خداوند است و ازدواج زنجیری دیگر.مکتب ها و مذهب ها و پیروانشان عشق را از ملت ها میگیرند و برای آنها ازدواج میسازند.دوست من آزاد باش به دور از پیام های مکاتب مختلف و ساخته های دست ایشان و قرار دادهای دروغین و پوشالی.قرار داد تنها عشق است و بس.چون عشق بمیرد هیچ بندی نیست و هیچ ریسمانی نخواهد بود.زندگی کردن بدون عشق روزمره گی ست و زنجیری دیگر.در قرن من ازدواج میکنند به امید عشق..اما عشق اتفاق است و ازدواج قرارداد جنسیت ها.برای آسایش دقایقی تنها ..اما عشق ژرف است و ابدی.با ازدواج هرگز عشق روی نخواهد داد.

پیام من برای تو پیام قرون و اعصار گذشته است دوست من.پیامی حتی برای آیندگان تو.و آن چیزی نیست جدا از آزادی و عشق.دوست من هنوز هم بر روی زمین زندگی میکنی؟...بدان و بدان تنها زمین خانه گرم توست.بر تو باد خاکی شدن..بر تو باد بازی های کودکانه.بر تو باد درخت کاشتن..بر تو باد در لحظه زیستن.در هیچ زمان و در هیچ مکانی در دنیای پهناور هستی و اکنون که این پیام را میخوانی هرگز لحظه حاضر را فدای هیچ فلسفه ای و هیچ فرهنگی و هیچ شخصیتی نکن.چون تمام فلسفه ها و تمام فرهنگ ها و تمام شخصیت ها ساختگی و محدود کننده اند.بر تو باد بی فرهنگی و بی شخصیتی.به مانند کودکان بی دلیل آزاد باش دوست من.به مانند کودکان در لحظه باش و به آینده فکر نکن که افکار آینده موجب غم و غصه و آزردگی هستند.به مانند کودکان همیشه سرگرم کاری باش و بدان همان خدایی که کلاغ ها و ستوران را سیر میگرداند و به آنها تن پوش میدهد تو را نیز خواهد پوشاند و تو را نیز خواهد بوسید.

دوست من دوست بدار همه را..و عشق را قدر بدان.اکنون که نامه مرا میخوانی من در فانتزیا به همراه گوزن نقره ای هستیم.و بدون شک تو را می بینیم و لبخند میزنیم.کافیست از دریچه چشمانت نور به درونت بتابد..اولین اشعه نور از طرف من و گوزن نقره ای تقدیم تو باد.
بدرود.


پ.ن:صادق منو دعوت به این بازی وبلاگی کرده بود.این پیام بالا هیچ کدوم از من نیست و بر گرفته از رهنمود های انسانهای بزرگی چون مسیح و اشو و سعدی و تمام عاشقان هست.با خودم فکر کردم اگه قراره پیامی برای آیندگان بفرستم چه بهتر که پیامی باشه که فایده ای برای اون ها داشته باشه.

پ.ن2:دیگه اینکه بابا شما ها چه قدر باحالین!.فکر نمیکردم این قدر ریلکس باشین..از امروز یه روز در میون تند تند عکسای یواشکی با هم نگاه میکنیم.آخ جون..:))

پ.ن: خب رسمه که بعد از بازی وبلاگی چند نفر رو دعوت کنن به بازی..از اونجایی که هر وقت هر کسی رو دعوت کردم حال ما رو گرفت و به ...ش هم حساب نکرد.برای اینکه باز هم ضایع نشم از کسی اسم نمیبرم.هرکی دوست داشت اونم دعوت به این بازی..منتها به منم خبر بدین بیام بخونم.باشه؟

پ.ن3:راستی آلبوم تمبرای بابامو پیدا کردم..اون تمبره هم که گفتم همونجا سر جاشه.منتها گلاش زرد نیستن صورتین..حالا بعدا بهتون نشون میدم..تازه یه عالمه دفتر های کلاس پنجم دبستان رو هم پیدا کردم که بعدا انشاء ها و نقاشی های اون موقع رو هم بهتون نشون میدم..
فعلا به قول استاد:
عشق است...

پ.ن4:یک تصویر بسیار زیبا... ببینید:

یک موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید

28
February
+ لينك
It was pouring in Fantasia last night

تا حالا شده تو بیداری خواب ببینین؟..من در طول روز بیشتر از اینکه تو موقعیت باشم تو فانتزیام....امروز میدونین چه خوابی دیدم؟..خواب دیدم رو سرم به جای مو شکوفه های سفید دراومده..منم جورابای قرمز پام بود..تعبیرش چیه؟

دیگه اینکه یه آلبوم تمبر پدرم داشت که توش پر از تمبرهای فوق العاده ارزشمند رو آرشیو کرده بود..صفحه اول رو که باز میکردیم اون قدیما تا ببینیم یه تمبر بود مربوط به بزرگداشت نوروز..که یه درخت گل بود که گلهای زرد مثه شکوفه های درخت سیب و یا گیلاس داشت..شکوفه های ریز و بسیار زیبا.....من با دیدن اون تمبر همیشه میرفتم فانتزیا..الان که گفتم شکوفه یاد اون افتادم..چند روزه دارم میگردم دنبال آلبوم تمبره.هنوز پیداش نکردم..حتما پیداش میکنم و اون تمبر رو نشونتون میدم.

پ.ن:برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید
برای اینکه بتونید همه عکسها رو ببینید به قسمتPortfolio سایتی که لینک دادم برید ..

برای موسیقی امروز پیشنهاد میشود بشنوید:
the last time I cried

25
February
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

گرگ پرنده و گوزن نقره ای کنار هم دراز کشیده بودند.آقای گرگ همین طور که ابر ها را نگاه میکرد گفت:هی ! گوزن نقره ای!..هیچ میدونستی اگه تو از فانتزیا .بری چی میشه؟..گوزن آقای گرگ را در آغوش گرفت ...و چه قدر آقای گرگ در آغوش گرفته شدن را میفهمید......

پ.ن:پیشنهاد میشود:Hallam Foe

9
February
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

حس من..
حس پریدن از آبشاراست
....حس من عقل نداره.
.بی منطقه..
حسه من اینقده بی حوصله است
..که از اقتصاد زنده بودن هیچی ندونه
..حس من از خون نمیترسه ولی
..تو یه آغوش گرم میخواست بمیره
..حس من یه رود میخواست
حس من اون بالاهاست..
حس من شیرجه زده خیلی پیشا!..
حس من وقتی که میپرید پایین
چشماشو بسته بود
نمیدونست.
.گناه چیه.
.ثواب چیه
..حس من مرگ و با جون دل خریده بود..

حس من هیچی نگفت
هیچی نگفت.
.گوزن میگفت شاهین من اسب پریده پریده.
.چشم حسم روی سنگ سرد آب..
.اون بالاها تو رو میدید گوزن من..
.حس من تورو بالای آبشارا.
.دیده بود و مرده بود پیش از اینا.
.حس من وقتی که مرد.
.همه رفته بودن..
..حس من حس یه گرگ زخمی بود.
.حس من وقتی که مرد.
.خون میخندید و میمرد.
.حس من وقتی که مرد
روح گرگ پرنده بود.
.گرگ پرنده هیچ کسی رو نمیخواست.
.آقای گرگ دیگه فقط بو میکشید.
.با فی ریا بازی میکرد...
.حس من حس یه گرگ زنده نبود.
.مال یه سرزمین فانتزی بود .
.سرزمینی که توش هیچ کسی نمی میره وقتی پرید

پ.ن:حس من گرگ بود و گرگ ازآن کسی نبود...حس من حس یه گرگ زخمی بود.حس من باید میرفت..چون مرده بود...زنده نبود..تو مال سرزمین زنده هایی..من مال سرزمین فانتزیا..حس من هرچی که بود..تو رو بدون اینکه بدونی... توی خواب بوسیده بود..فی ریا شاهدامن..فی ریا خوب میدونن..دیگه این قصه قدیمی شده بود..دیگه این قصه به آخر میرسید هردومون خوب میدونیم

..ولی بعضی وقتا دل حسم میگیره...

2
February
+ لينك
پایان وابستگی...

بر فراز صخر ه ای نشسته بود ..زانوانش را در دست گرفته بود..به غروب خورشید مینگریست..خورشید نیز گویا او را نگاه میکرد...خورشید چه پر نور..چه زیبا..چه با شکوه...خورشید چه بزرگ بود...چه بزرگ بود...نیم آن در میان آبهارفته بود..در میان دریاهای دور...وطلایه های نورش را در آب میدید...چه زیبا بود....خورشید چه صبور...چه صبور...مثل دریا بود..هردو به هم نگاه میکردند...خورشید نمیرفت...خورشید نمیرفت..ساعتها بود به خورشید در حال غروب نگاه میکرد....نه سرد ونه گرم..

سلام آقای گرگ!...آه سلام گوزن من..برخاست و گوزن نقره ای را در آغوش گرفت...و هر دو میگریستند..هر دو ..بدون اینکه کلمه ای رد و بدل شود...از هم جدا شدند..اشک هایشان را پاک کردند و به تماشا نشستند...خورشید نیز گویا نگاه میکرد.
گوزن دست بر گردن گرگ انداخت و گفت..بیا با هم باشیم...با هم....روزهاست که اینجا نشسته ای..برخیز......و دست او را گرفت و برخاست....از دور قایقی پیدا بود...سرو میرفت...و دست تکان میداد.....گوزن گفت:ببین آقای گرگ..سرو باید برود...سرو میرود..ولی در فانتزیا باقیست...در گوشه ای دیگر از فانتزیا....زندگی خواهد کرد..شاد خواهد بود..غمگین خواهد بود...رقص خواهد کردوبه شرطی که تو هم زندگی کنی..شاد باشی..خنده کنی..گریه کنی..برقصی...زندگی کنی..گوزن راست میگفت..وابستگی در فانتزیا جایی نداشت...دستهایشان را بلند کردند..برای سرو دست تکان میدادند.......آقای گرگ فکر میکرد..سرو باید میرفت....اما همیشه دوست خواهند بود..همیشه...حالا دیگر برگشتن شایسته نبود..آری..دوباره خواهیم رقصید...دوباره خواهیم خندید..دوباره خواهیم گریید..

زندگی شادی نیست...زندگی غم هم نیست..زندگی زخمی شدن...زندگی خنده شدن..گریه شدن..زندگی دوست شدن....قهر شدن..آشتی شدن..زندگی رفتن و رفتن...هم سرو..هم آقای گرگ.همه ..باید رفت....گوزن منتظر بود..آقای گرگ اشکهایش را پاک کرد...برویم..گوزن عزیز..کارهای زیادی باقیست..قایقی خواهم ساخت...شیشه های معبد نور وخرد را گرد و خاک گرفته..آقای گوزن کمک میکنی؟..آه..البته !..

پ.ن:راستی امشب ..روح سپید..امیل و ژست و گوزن اینجا خواهند بود...چه خوب!..سرو را به خاطر خواهم سپرد..او دوست خوبی است.....او در زندگی موفق خواهد بود..دوستان جدید تر هم پیدا خواهم کرد..همه را دوست خواهم داشت ..همه را..
همه را

بشنوید

20
January
+ لينك
سرو سبز سبز

پاهایش یخ کرده بود گوزن عزیز..رودهای آبراهام سرد شده اند..پوچی به فانتزیا راه یافته است..ریشه اش را میجود...تمام شب را در کلبه تنهایی گریسته است.در میان جنگلهای سامر لند..فقط یک سرو بود که آقای گرگ شبها زیر آن میخوابید.چه شبها که فی ری ها با چراغی در دست رقص آقای گرگ و گوزن نقره ای را زیر سایه سرو سبز دیده بودند.امروز که با چشماهی پف کرده از خواب برخاست سرو نبود....بسیار گریست.وقتی از رودها رد میشد از سرما به خود میپیچید..سرمای طاقت فرسایی بود..سر را بالا کرد به هوای اینکه سرو را ببیند...سروی که یکسال زیر سایه اش خوابهای خوش دیده بود...سرو نبود گوزن عزیز...آقای گرگ بسیار گریه خواهد کرد..اما آب های رود خانه پر خروش آبراهام از گرمی اشکهایش گرم نخواهد شد...چیزی نخواهد گذشت که از فانتزیا مشتی تل و خاک به جا خواهد ماند..

پ.ن:اصلا خوب نیستم.

18
January
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

دلم کمی برف میخواهد.دلم کمی برف ناب..نه از جنس برف های سیاه و کدر..دلم برف میخواهد برف نو..در دل جنگلی بکر تر..دلم میخواست تمام زمستان را در جنگل بکر سکوت دانه دانه برف ها را دنبال کنم و با احترام بر روی بالش سپید و نرم و یکدست پوشیده از برف بگذارم..

.جایی را میشناسم...جایی را میشناسم که برفهایش دست نخورده..برفهایش ناب...صدای دانه دانه برف را میشنوی...گوش کن!..میشنوی؟..گویی آوازی غریب میخوانند.

.گوش میکنم گوزن من..گوش میکنم...

فانتزیا ساکت..فانتزیا آرام...بکر و یکدست..جای هیچ رد پایی نیست تا حرمت حضور برف را در هم شکند..به عقب نگاه میکنم..ردی نیست..نه ردی از من..نه از تو گوزن من..درختان چه حرمت برف را نگه میدارند..درختان نمیروبند..نمیکوبند..

.درختان بلور آجین چه برف را خوب میفهمیدند..

...آه..سلام آقای امیل !.چه شب زیباییست..این طور نیست؟

فریبانه میبارد از آسمان..چه آرام و پدرام برف...

7
January
+ لينك
اینجا فانتزیاست...
6801760-lg.jpg

منبع

قاصدک ها در باد.
چشمهایم رو به سوی بی انتهایی ها
کوهی سپید و باشکوه ...
نه آفتاب است و نه نیست...

ابرها در حرکت بودند آن چنان نرم..
آنچنان نرم..
و من به آسمان دیدم تو را...
بر بالای ابرها..
.قدم هایت همه نور.
.گفتی بیا..
گفتم پرواز نمیدانم..
گفتی چشم هایت را ببندو بیا..
و من چشم هایم را بستم
به روی همه دنیا..
به روی درختی که قطع شد در کوچه مان
به سختی راه..
به تنهایی ها..
چشم هایم را به روی همه منطق ها...همه قانون ها..
و به دیدار تو آمدم گوزن من

4
January
+ لينك
اینجا فانتزیاست...
GAVAZN.jpg منبع:اینجا

تو را میدیدم
تو را بر بالای صخره ای..
آمدی تا نور بتابانی...
آمدی دوست من..

خردلی سلام میرساند..
درختان توت همه مشتاق دیدار تو..
فانتزیا گرم گرم..

گوزن نقره ای..
توکی مرده بودی که به دنیا باز گردی...
تو در دنیا نبودی که بروی.
.تو زنده نبودی که بمیری..

تو را میدیدم گوزن من.
تو مرا دیدی و صدایم کردی...
و دانه های برف را به روشنی ...
نشانم دادی

سلام!
سلام گوزن من!..
تو را میبینم!
تو را بر بالای صخره ای ...
...
فانتزیا گرم گرم

27
December
+ لينك
پس چرا سرد نبود؟

چرا سرد نبود؟.
.مگر نه این بود که همه سرها در گریبان؟
دستها در جیب؟
..گوزن من ..
مگر نه اینکه زمستان سردی است؟.

مرد راننده به موتورها ناسزا گویان..
در پی تایید من ..
.من دراندیشه ژست

مرد راننده از جنس چین و چروک
مرد راننده را پولهای خرد تا نخورده شا دش میکرد...
مرا فرار نکردن بچه گربه در کوچه مان...

آه گوزن من..پس چرا سردم نبود؟..
.پس چرا بچه گربه هم سردش نبود

چشمها خواهش خوابی عمیق...
من ولی هنوز به تو میاندیشم

پ.ن:
ندیدم من....
.نگاه آشنایی..
آشنا تر از گربه کوچک همسایه ما.
.. نگاهش سبز...روشن...
گیرا..
پاک..
بچه گربه کوچه ما...از دوستان امیل و ژست است شاید
...
گوزن من نرو...
باز هم حرفی هست...

22
December
+ لينك
اینجا فانتزیاست...
maabade noor.jpg


گوزن من بیا
در معبد ما..
نور جاریست...
و چه کسی دانست به حقیقت..
سرزمین فانتزیا چه عطری دارد
...
گوزن من
قرار ما
امشب در معبد نور .

از اینجا بشنوید

21
December
+ لينك
گوزن من...

امشب...
امشب گوزن نقره ای
با نوری در دست از جاده های نورانی کهکشانهای دور
خواهد آمد...

امشب...
گوزن و من...
در کنار رود های پر شکوه آبراهام...
با روح سپید دیدار خواهیم کرد...

امشب...
همراه با روح سپید و گوزن
با دست ستاره ها را به هم نشان خواهیم داد...
و من
آنها را به معبدی در قله کوههای دور دعوت خواهم کرد...

گوزن نور را بالا خواهد گرفت...
امشب اساطیر آسمانها میهمان معبد نور و خرد خواهند بود...
و زنگوله کوچک را این بار
روح سپید به صدا در خواهد آورد.

و من...
چشم هایم باز..و گوشهایم شنوا.

+بشنوید

13
December
+ لينك

به ما بپیوندید

1.jpg


موج مهربانی چیست؟
پروژه های موج مهربانی برای اعضا:

1-پروژه 29

2-پروژه رهایش
:بیانیه شماره 1-2-3-4-5-6-7-8-9-10

3-پروژه شاخه های مهربانی


4-پروژه باران نور

5-پروژه حمایت از پرندگان

6-پروژه 29 روز راستگویی


برای "موج مهربانی" لوگویی با موضوع یک "گوزن" بسازید.
برای پیوستن به این جمعیت بزرگ و یا فرستادن لوگوهایی که برای موج مهربانی ساخته اید و یا ارسال مطالب ارزشمند برای تقسیم کردن بین سایر اعضاو یا تجربیات خودتان از انجام پروژه های پیشنهاد شده به آدرس زیر ای میل بزنید.
quester15000@yahoo.com

Facebook


رادیو فانتزیا:

images.jpg

برنامه این هفته:
از اینجا بشنوید

پروژه 29 روز -29 هدیه

200451504-001.jpg هر روز یک هدیه به دیگران بدهید.شما میتوانید یک لبخند هدیه بدهید.و بازگشت آن را مشاهده کنید.هر عملی یک کارما داردبه ما گزارش دهید که امروز چه هدیه ای به چه کسی دادید؟.به موج مهربانی بپیوندید.ما خواهان صلح جهانی و گسترش مهربانی و خصایص انسانی هستیم.

از اینجا بخوانید


پیشنهاد کتاب:

87.jpg

نویسنده: دن میلمن
مترجم:نیکی کهنمویی

داستان تمثیلی آیین جان به اکتشاف راز هستی و قوانین روحانی شکل دهنده و حاکم بر آن میپردازد و روش هایی کاربردی برای ایجاد معنا و تعیین راه در زندگی ارائه میدهد.راوی در کوه با پیرزن خردمندی ملاقات میکند که او را به سفری ادیسه وار درجهان روح می برد.این زن با داستان ها, آزمون ها و تجربه های این سفر وحشی قوانین بنیادین تعادل, انتخاب, پیشرفت, حضور, شفقت, ایمان, توقع, شرافت, عمل, چرخه ها, تسلیم و وحدت را بیان میکند.آیین جان روشن گر راهی است به سوی آرامش درونی و توانایی نهان انسان برای رسیدن به معنایی ژرف تر از معنا ,ارتباط و هماهنگی با سراسر جهان خلقت.این کتاب میتواند در سفر زندگی از بهترین همسفران هر خواننده ای باشد

RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan