یک شاهین 30 ساله خوب من دیروز 30 ساله شدم.کوچکتر که بودم تصورم از انسانهای سی ساله انسانهایی بود با احساساتی متفاوت و مشغله های فکری بسیار متفاوت تر.کلا کوچک تر که بودم فکر میکردم انسانها هر چه بزرگتر میشن احساساتشون کمتر میشه و بیشتر جدی میشن.مثل بابا که وقتی سیگار میکشید اخمی میکرد و خیلی جدی تر از لحظات قبلش میشد.ولی حالا میبینم که من هم تبدیل شده ام به یک انسان بزرگتر سی ساله..ولی هنوز همون احساسات گذشته رو دارم و چه بسا شدید تر و شاید من امروز یک انسان احساساتی تری نسبت یه گذشته هستم!..از این لحاظ سی سالگی رو در حالی آغاز میکنم که بسیار به آینده خوشبین هستم .
معرفی بهترین کتابها خوب گروه معرفی بهترین کتابها در فی-س بوک امروز 5000 نفر عضو داره.این برای خود من بسیار عالی است که بتونم این همه کتاب خوب و عالی که معرفی میشه رو بخونم.این واقعا برای من یک رویا بوده که بتونم کتابهایی رو بخونم که واقعا ارزش خوندن داشته باشه.در هفته گذشته کتاب شازده کوچولو اثر برجسته آنتوان دو سنت اگزو پری به عنوان بهترین کتاب انتخاب شد و یک نویسنده بزرگ در سن 91 سالگی در گذشت.حتما همه شما خبر درگذشت سالینجر رو شنیدید.کتاب ناتور دشت سالینجر در ایران طرفدارای زیادی داره.روحش شاد.
اگر شما هم کتابی رو خوندید که خیلی روی شما تاثیر گذاشته اون رو در گروه معرفی کنید.
عشق باشد
At last
THANK GOD ALMIGHTY I'M FREE AT LAST
پ.ن:
این جمله ایست که بر روی سنگ قبر مارتین لوتر کینگ نوشته شده.
Eric Sakowski حدودا پارسال اگه اشتباه نکنم در فلیکر پیامی برای من فرستاد و از من درخواست کرد که عکسی رو که از پل ورسک گرفته بودم رو بتونه به عنوان یکی از بلندترین پلهای جهان در سایتی به همین نام معرفی کنه.پل ورسک در این بین از بین صد پل رتبه سی و سوم رو به دست آورده. اون عکسی هم که من گرفته بودم در اینجا میتونید ببینید.
مغزی که ما هستیم یادش به خیر زمان ما فردوسی پاکزاد میگفت هنر نزد ایرانیان است و بس..حالا فردوسی بود و یا هر کسی دیگر مهم نیست.ولی ما ایرانیها کلا خیلی داعیه هوش و استعداد و هنر و بایستگی و شایستگی رو داریم .این که از هیچ کسی پوشیده و مکتوم نیست که ما تا جایی اتفاقی میافته زود به چهار هزار و اندی و هر چه بتونیم بلکه بیشتر, سابقه درخشان تمدن خودمون مینازیم که کوروش چنان بود.. نادر فلان ...ولی تا به حال نشده از خودمون سوال کنیم ما خودمون چی هستیم.
مفتخرم به اطلاع برسونم..البته همچین افتخاری نداره و شاید گریه داره که به آگاهی همه دوستان و بستگان برسونم که ارباب خرد و پرچمداران علم و هوش میانگین هوشی 185 کشور دنیا رو به دست آورده اند به قولی و گویا, از بین این همه کشور رتبه ایران 97 بوده.. و میانگین هوش ما ایرانیها 84 هست.شاید کمی خنده دار و غیر قابل تصور باشه ولی من اصلا تعجبی نمیکنم اگر این خبر درست باشه. همون طور که صاحب این خبر یعنی دکتر" شهرام یزدانی" استادیار داشنگاه علوم پزشکی شهید بهشتی فرموده ایران از بین 61 کشور مهاجر فرست دنیا رتبه اول رو کسب نموده..امیدوارم ربط این دو مقوله رو به روشنی دریافته باشید و اگر هم متوجه نشدید عرض کنم که این بدین معناست که دوران استعمار جدیدی خیلی وقته شروع شده و دیگه ابر قدرتهای آینده نظیر استرالیا و کانادا به دنبال نفت این مرز و بوم نیستن و چیزهای دیگه و دیگه, به نظر نمیاد انگلیس با چین بر سر تریاک جنگ به راه بیندازه و یا روسیه با افغانستان بر سر گاز..بلکه امروز تجارت بر سر مغزهاست.شاید این خبر رو هم شنیده باشید که فقط چهل هزار استاد ایرانی در دانشگاه های مختلف امریکا در حال تدریس هستند..مهاجرت مغزها از کشور به خاطر هر چیزی که بوده که ما هم میدونیم و شما هم به همچنین, به نظر میرسه اولین دلیل باشه برای این فاجعه بزرگ !..این طور پیش بره در طی پنجاه سال آینده یه مشت کارگر و عمله بنا - که اولیش خودم هستم- که در ایران هستیم باقی میمونیم درحالی که پرچمی از کوروش هنوز در دست داریم و در بوق و کرنا میکنیم که تمدن ما ده هزار سال بلکه پانزده هزار سال قدمت داره و امریکا دویست و پنجاه سال !..کمی دیر است...ولی این دلیل بر این نیست که بخوام بگم اگر راهی به کشورهای مهاجر پذیر ارزشمند پیدا میکنید منصرف شوید...خیر..بلکه سفارش اکید دارم که برای نجات مغز فرزندان آینده تان هم که شده اگر میتوانید بروید.ما کلا رفتنی نیستیم به آن سوی آبها چون کلا" آِی کیویی" هم نیستیم .ولی شمایی که هستید و امکانی دارید برای رفتن برید.خدا بیامرزه رفتگان شما رو.. خدا بیامرز "اریک فروم" دیر زمانی پیش گفته بود که مملکت پرستی به مانند ز** با - محارم هست.ولی آلمانیهای وطن پرست اون رو تکفیر میکردند.ولی نمیدونستند که اون بیچاره در ادامه سخن گفته بود که تمام کره زمین وطن شماست.
پ.ن:جدیدا مد شده که میگن اشکال نداره اگه هوش بچه ام متوسطه یا مثلا دویست نیست..صدو نوزده هستش..به جاش بچه ام "هوش هیجانی" اش بالاست..جدا از هر گونه بحث علمی که از حوصله این مقال خارج است باید عرض کنم که فرزندان این مرزو بوم به نظر نمیرسه این روزها زیادی هیجان زده شده اند؟..کمی به دور بر خودتون نگاه کنید متوجه خواهید شد.
عشق باشد
درسته سی دی راز 2 وجود نداره..ولی به نظر من اونچه که در ادامه سی دی راز قبلی اضافه کردن و بهتر بگم وصله پینه کردن تا به خورد خلق اله بدن..به نظر من جذاب تره..چون طی یک بحث منطقی فیزیکی جهان زیر اتم و فیزیک کوانتوم رو تشریح میکنه و پرده از حقایقی بر میداره که جواب خیلی از سوالات رو میتونه بده..به نظر من تئوری رشته ها یه تئوری قدرتمنده و این نشون میده که ما تا به حال در چه خواب غفلتی بودیم..دنیایی با بیش از ده بعد رو چه کسی میتونست تصور کنه؟..و اینکه ما تا به حال ابعاد شرق -غرب و شمال-جنوب و بالا- پایین و زمان رو میشناختیم..و با اینها چه پزهایی هم میدادیم.اگر بتونیم باور کنیم که بیش از هشت بعد دیگه هم وجود داره..اون وقت میتونیم بگیم که کارهایی که خارق العاده به نظر میرسن و تمامی معجزات عیسی مسیح و هر چیز دیگه ای که بتونید فکرش رو بکنید امکان پذیر هست و بر طبق قوانین فیزیکی فرمولیزه شده..این عالی نیست؟
دوست دارم وقتی شوخی میکنم کسی جدی نگیره و وقتی جدی حرف میزنم کسی شوخی نگیره.
در راستای بهتر کردن عادات غذایی خودم و با پیشنهاد پرنسس چای سبز رو جایگزین چای معمولی خودمون کردم.راستش طعمش اصلا بد نیست و من که کلا چایی رو بدون قند میخورم و به تلخیش عادت دارم .چای سبز رو میشه به راحتی نوشید و اصلا به نظرم تلخ نیست.ممکنه کمی گس به نظر برسه ولی قبول کنید از چای معمولی تلخیش کمتره.در هر صورت من که این چای رو هم دارم بدون قند مصرف میکنم.راستش قند و شکر کلا تو قاموس ما راهی نداره.نه اینکه بیماری ای داشته باشم.ولی خوب از رژیم غذاییم حذفش کردم.همونطور که در مورد نوشابه روزی اینکار رو خواهم کرد..راستش قد من 186 هست و طبق فرمولی که خودم دارم هر کسی باید عدد 1 رو از قدش کم کنه تا وزن ایده آلش رو بتونه به دست بیاره..یعنی من باید 86 کیلو باشم.و هفته پیش 90 کیلو بودم.باضافه اینکه من خالق رژیم های غذایی خاصی هستم که زمانی که وزنم خیلی زیاد شده بود در عرض 4 هفته حدود هشت کیلو تونستم کم کنم.اگر کسی دوست داشت بدونه بعدا خبر بده تا رژیم غذایی رو بهش بگم.در هر صورت دو سه تا چای کیسه ای سبز خریدم تا اینکه سر کار بتونم استفاده کنم.از همین الان آنتی اکسیدانهای عزیز رو میبینم که مثل دکترا پیراهن سفید پوشیدن وبه همه رگهای من سرک میکشن و کل بدنم رو دارن بیمه میکنن..کلن من از این تصویر سازی ها زیاد میکنم.روانشناسی هم که نشون داده این تصویر سازی ها و تلقین ها همیشه جواب مثبت میدن..و به این ترتیب خودتون و خونتون رو ازعناصر ناپاک و نفوذی پالایش بدید.و بدونید که سلامتی بزرگترین نعمته.البته منم الان مثه خیلی از شما در نهایت سلامت هستم به شکر خدا. و امیدوارم شما هم مثل من هر روز شاد تر و خوشبخت تر و خوش تیپ تر و سلامت تر باشید.:)
عشق باشد
ربط عرفان و سیاست دوستی سوالی پرسیده است از ربط عرفان و سیاست که عین سوال و عین جواب رو اینجا میاورم .
سوال:من همه اینها را قبول دارم.کارما را هم می فهمم.چیزی که من نمی فهمم رابطه عرفان با سیاست است.به نظر شما سبز بودن کارمای منفی دارد یا مثبت؟
جواب:عرفان به سیاست هیچ ربطی ندارد.البته خیلی ها, خیلی چیزها را امروز به هم ربط میدهند که دلیلی بر حقانیت آن نیست.سیاست مدن ریشه در فلسفه دارد.و آن را میتوانید در کتابهای چند هزار سال پیش یونانی ها و ارسطو و افلاطون پیدا کنید.البته آن چه آنها پایه گذاشتند چیزی جز این بود..به هر لحاظ...عارف یک شخصیت حقیقی است و سیاست مدار یک شخصیت حقوقی.عرفان همه به راستی است و سیاست همه به دروغ و نیرنگ-لا اقل سیاست امروزی- سیاست به جمع تکیه دارد و عرفان به فرد..اگر مفهوم علمی سیاست رو کنار بگذاریم و به مفهومی که امروز همه ما از سیاست میشناسیم بپردازیم سیاست بسیار کثیف است و توصیه به دوری از آن..فقط یک وجه اشتراک بین عرفان و سیاست میتوان بر شمرد..و اینکه سیاست و عرفان هر دو تو را به فنا میدهند.ولی یک تفاوت حتی در این مسئله هم وجود دارد و آن هم این است که معشوق یعنی خداوند همه نرمی است و ملاطفت..و فنای تو در راه عشق عین زندگی است..ولی فنای تو در سیاست عین مرگ است و جهل..اسیر رنگ ها نشویم .اگر چه امروز رنگی خوشرنگ تر است..ولی فراموش نکنیم چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد ..موسوی با موسوی در جنگ شد..و به یاد داشته باشیم. سیاست به مانند تئاتر صحنه ای پر تماشا دارد ...و تو هرگز نخواهی دانست که در پس پرده چه میگذرد..که چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من...از این لحاظ..عرفان و عارفان را با سیاست کاری نیست..نه از روی جهل..بلکه حیف نگاه که از روی معشوق و جلوه عشق برداشته شود و به روی موسویان در جنگ با طالبان قدرت افتد..جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه..چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند....یاد معشوق مجالی به عارف و عاشق نمیدهد تا به چیز دیگری جز او بیندیشد.
هست بيرنگي اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها
چونکه بيرنگي اسير رنگ شد
موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چون از ميان برداشتي
موسي و فرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا
دوست پربين عرصه هر دو سرا
عشق باشد
عشق است
من همیشه برایم جای تعجب بوده که چرا پرندگان انتخاب میکنند که در کنار همدیگر در یک مکان بمانند در حالی که میتوانند به هر کجای دنیا که بخواهند پرواز کنند؟.
بعد از خودم همین سوال را پرسیدم.
پاسخ من این بود..مادامی که عشق بین ما حکمفرماست از هم دور نخواهیم شد.عشق پیوندی است روحی و نه جسمی..بنا براین اگر جسم های فیزیکی ما بنا به دلایلی از هم جدا و دور بماند روح های دو نفر که عشق بین آن دو وجود دارد هر گز از هم دور نخواهد بود..همچون پرندگان..که کنار هم میمانند و هر کدام به طرفی نمیرود و کنار هم مینشینند از هر جنس و از هر نژاد..بنا براین..عشق همچون نیروی عظیمی است که جذبه و کشش بین دو روح و یا چندین روح را با یکدیگر سبب میشود.از این لحاظ زمانی که بین دو انسان عشقی دیگر نیست آن عشق به کجا میرود؟آیا ما خود مولد عشق هستیم؟. باید آن را تولید کنیم؟..و یا عشق از جایی میاید و تحت شرایطی میماند و با از بین رفتن آن شرایط بین یکی از آن دو نفر راهی دیگر در پیش میگیرد و میرود؟..
عشق باشد
نمایشگاه کتاب امروز با پرنسس به نمایشگاه کتاب تهران یا بهتر بگم به مصلای تهران رفتیم.به نظر میرسه سریال های تلویزیونی فقط به کتاب ها راه پیدا نکرده بودند که امسال راه خودشون رو پیدا کردند.چون گوینده نمایشگاه به صورت بی وقفه مردم رو راهنمایی میکرد که برای خریدن کتاب سریال "لاست" راه رو اشتباه نرن و به غرفه مورد نظر هدایتشون میکرد.راستش امسال در کمتر غرفه ای شما داستان" یوسف و زلیخا" رو نمی دیدید.میدونید مثل یک جور مد بود.مثل یک چیز پر فروش که هر ناشری سعی میکرد اون رو در مقابل بینندگانش قرار بده تا بلکه بیشتر فروش کنه.البته از رهگذر این پیامبر زیبا روی..سایر پیامبران و انبیا هم محظوظ و مورد عنایت بیشتری قرار گرفته بودند و کتاب های مختلفی هم در مورد پیامبران گذشته تر از یوسف و بعد از او که تا کنون هم اسمشان را نشنیده بودیم پیدا میشد.امیدواریم که این روند بهبود اوضاع کتابخوانی در مملکت ما هر سال بهتر از گذشته بشود و به یاری باری تعالی در سال آینده با کوشش بیشتر ناشران ارجمند شاهد حضور "جومونگ" و "سوسانو" هم در کتاب ها و بلندگوهای بزرگترین نمایشگاه سالیانه کتاب باشیم که دل جوانان یاسوجی و..را ریش نموده و موجبات شهادت در راه عشق این غیور مردان و شیر مردان عرصه پر فرهنگ و پر مغز جوانان عصر بیست و یکم این مرز و بوم باشیم .
تکبیر!
تا حالا شده؟ من به این جمله اعتقاد دارم که حرف نزدن اگر نه همیشه اما در بیشتر مواقع از حرف زدن بهتره.به علاوه اینکه تازگی ها به این نتیجه هم رسیدم که گاهی حرف نزدن هنر بزرگیه. خوبه گاهی عادت کنیم که تو مغزمون فکر کنیم.ولی مستقیما همه اون چیزهایی رو که بهشون فکر میکنیم به زبان نیاریم.شاید فکر کنید کمتر کسی این اخلاق رو داشته باشه.ولی بایست بگم که خیلی از افراد رو میشناسم که توی دهانشون به اصطلاح فکر میکنن.در نود و نه درصد مواقع هم اطرافیان خودشون رو از خودشون ناراحت میکنن.
متاسفانه ما خیلی چیزها رو تو کتاب ها میخونیم و خیلی ادعامون میشه.ولی در عمل میبینیم که عملی در کار نیست.
از اونجایی که من زیاد اهل موسیقی فارسی نیستم.خیلی وقت بود که چیزی نشنیده بودم که برام جذاب باشه.ولی تازگیها این آهنگ رو شنیدم که دوست داشتم شما هم بشنوید.:)
پ.ن:از اونجایی که من عکاسی رو خیلی دوست دارم و سرم هم خیلی این روزا شلوغه و از طرف دیگه هم نمی خوام اون چیزایی رو که دوست دارم یه هیچ قیمتی از دست بدم.فعلا تصمیم گرفتم که هر روز یه عکس با گوشیم بگیرم.لزوما عکسایی که میگیرم هنری نیستن و حاوی پیام خاصی هم نخواهند بود.ولی در لایو بودن این وب سایت و نشون دادن اوضاع و احوال من خیلی موثر خواهند بود.در ضمن بدانید که ممکنه فردا از این تصمیمی که گرفتم پشیمون بشم..و یا اینکه تا سالیان دراز این کار رو ادامه بدم:)
با هزار تومان چه کار میشه کرد؟
پ.ن:شماره تلفن گویا ی محک برای عضو شدن و هر گونه کمک:22451414
پ.ن2: حتی بدون خرج کردن هزار تومن هم میشه تبلیغش رو در وبلاگ ها و سایت هاتون قرار بدید. شاید یه نفر خواست کمک کنه..قبول ندارید؟
به خود آ این متن امروز از طریق ای میل به دستم رسید.خیلی جالب به نظرم اومد.بعضی متن ها هستند که بهتره قابشون کنیم و بزنیم به دیوار برای قشنگی.ولی بعضی از متن ها هستن که باید مفهوم رو ازشون گرفت.به نظر شما این یکی جزو کدام دسته است؟
ما داریم میآییم در اخبار شنیدم که نزدیک به هفتاد-هشتاد نفر ایرانی در عراق کشته شده اند.و همون طور که فکر میکردم از طریقی غیر از کاروان های مخصوص این کار اقدام کردند که جنبه رسمی تر و امن تری دارند.یاد یکی از کاروانهایی افتادم که خارج از برنامه سازمان های دولتی افراد رو برای زیارت به عراق میبردند و برای واریز وجوه مربوطه به بانک می آمدند.این مربوط میشه به زمانی که هر نوع سفری به عراق به علت وخامت اوضاع امنیتی از طرف دولت ممنوع اعلام شده بود.در بین واریز کنندگان وجوه کسانی بودند که بچه های زیر سنین 5 سال خودشان را هم همراه خودشان و خانواده ثبت نام میکردند..راستش را بخواهید طاقت نیاوردم و از یکی از این اشخاص پرسیدم که الان که سفر ممنوع هست چرا شما به صورت غیر قانونی به این مسافرت ها میروید و یا اینکه چرا بچه های کوچک خودتان را همراه خودتان میبرید.جواب داد که ما اصلا برای شهادت میرویم و اگر شهید بشویم هم خیلی خوشحال خواهیم بود.داشتم فکر میکردم که افرادی هم که چند روز پیش به شهادت رسیدند -از دید خودشان و مسلمانان-حتما به همراه دوستی آشنایی و یا تعدادی و یا حتی همه افراد خانواده عازم شده بودند.نمیدانم که مرزهای اخلاقیات تا به کجا پیش میروند و انسانها آیا اجازه دارند به نام باورها و ایمان هایشان کودکان خودشان را هم در مسیری که هنوز قدرت انتخاب سرنوشت پیدا نکرده اند قرار بدهند؟.
ولی از هرچیز که بگذریم میرسیم به قدرت باور و ایمان در انسانها.فارغ از اینکه انسانها چه باورهای اخلاقی یا غیر اخلاقی و یا بهنجار و یا نابهنجاری دارند.هر روز میبینیم که باورها چه نقشی در تعیین سرنوشت ما بازی میکنند.
پ.ن:مامان میگوید اخبار گفته تعداد کشته شدگان تا این لحظه 160 نفر اعلام شده است.
درست تعداد متنابهی از این لباس ها برای خودم خریدم.از اول هفته یکیش را پوشیده ام و درهم نمیآورم:)
پ.ن:بعضی از قبایل کشورمان به درآوردن لباس میگویند - کندن - مخصوصا شمالی ها:)
نوروز مبارک
سال نو همگی مبارک.میدانید, گوزن گفت سال جدید سال تغییر برای تو خواهد بود.امیدوارم که این تحول در قلب های ما باشد.امیدوارم که نورهای آبی و صورتی و سبز و زرد زیبای انرژی و بهروزی و خردومندی و شادی و آرامش و خوشبختی در سال جدید از سقف آسمان خانه هایمان بر قلب های ما بتابد.همیشه درختان پر شکوفه را دوست داشته ام.به قول بزرگی یک درخت گل برای ایمان آوردن تمام مردمان دنیا کفایت میکند.نور به اندازه کافی برای دیدن هست.چشم ها را باز کنیم.
شاد زی, مهر افزون
اگر هنوز عضو فیس بوک نیستید.بدونید که این سایت عملا داره تبدیل میشه به یک شناسنامه اینترنتی جهانی .من البته خودم زیاد به فیس بوک سر نمیزنم..ولی اونجا یک پروفایل دارم و یک گروه هم موقع ایجاد پروفایل در اون ایجاد کردم که نمیدونستم غیر از خودم هم کسی دوست داشته باشه در اون عضو بشه..بعد از مدت ها به اونجا رفتم و دیدم که بیش از دویست نفر عضو شدند.این برای خودم جالب بود..اگر دوست داشتید شما هم به گروه بهترین کتابهایی که خوانده اید بپیوندید .
پ.ن: روزهای تعطیل خوبی داشته باشید.:)
اورانیا امروز ای میلی از دوست ناشناسی به دستم رسید که به من و فانتزیالند بسیار لطف داشت.در ضمن نامه این دوست با سایتش آشنا شدم که بایست بگم این سایت یک شگفتی است برای کسانی که علاقه دارند به دانستن به دنیای آنسوی مرگ و تجاربی که دیگران در موردش داشتند و گزارشاتی که از بیماران در حال کما و یا نزدیک به مرگ داده اند.ساعت هاست که نشستم به خواندن این وب سایت پر محتوا که این دوست محترم ایجاد کرده اند.
با سپاس فراوان از این دوست خوب.
مکتوب است صراف سخن باش و سخن بيش مگو
چيزي که نپرسند تو از پيش مگو.
سعدي
پ.ن: از دیروز این بیت را مدام با خودم تکرار میکنم
یقه انگلیسی ..هیچ دقت کردید انگلیسی ها در بستن کراوات خیلی بیشتر دقت به خرج میدن تا امریکایی ها؟..کلا امریکایی ها اعم از رییس جمهورشون بگیر تا به پایین من دقت کردم دیدم همشون یه جورایی کراوات هاشون کج و کوله است و یا با یقه پیراهنشون نمیخونه..ولی این روزا که همگی ماشااله از طریق بشقاب* هایتان انگلیسی ها را بیشتر تماشا میکنید دقت کنید تا تفاوت را حس کنید:)
*بشقاب کلمه ای است که بچه های پایین شهر به آنچه شما میگویید "دیش" میگویند
ما ایرانی ها پیرو این مطلبی که قبلا نوشتم در مورد نژاد پرستی احمقانه ما ایرانیها امروز یه ای میل جالبی به من رسید از سایت کاریزماکو که مطالب خیلی جالبی روزانه ازشون دریافت میکنم از طریق میل.. که میخوام اینجا قسمتی از اون رو عینا قرار بدم..حتی اگه یه نفر بیشتر هم این مطلب رو بخونه و یه کم فکر کنه به نظر من یک گام به جلو برداشتیم
یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبهی نخست جستجوی س-كس ... چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد ؟
من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی كه میآید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :
اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست كم یك روز در میان) حمام بروند.
دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.
سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ،حتی اگر شده یالثار-ات !
چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !
پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.
ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این كسی كه می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند، خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.
هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.
نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.
دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.
یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
دوازدهم : ایرانیها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
سیزدهم : برای حسین فقط در (داخل) مسجد عزاداری کنند.
به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.
Ahmad Reza Fotovvat Ph.D
In Industrial & Organizational Psychology (IOP)
Managing Director of Charisma Consultant Psychological Institute (CCPI)
پ.ن:راستی این و این و این عکسها رو هم ببینید که در ابوظبی گرفته شدن:)
استیل یک حرفه ای عین این بچه کوچولوها دارم روز شماری میکنم که این کتابی که از آمازون خریدم کی میرسه دستم..خدا وکیلی نه اسمشو این دفعه میگم..نه محتویاتش رو!!..که تا نصفه ترجمه کنم برم ببینم تو ویترین کتاب فروشیها داغ داغ اومده تو بازار!!
پ.ن: یه ضرب المثل فانتزیایی میگه: اگه میخوای یه مترجم حرفه ای بشی...اول خودت رو حرفه ای معرفی کن:)
A Streetcar نمیدونم چطوریه که درست وسط امتحانا که میشه دلم میخواد فیلم ببینم..دلم میخواد کتاب های غیر درسی بخونم و یا غیره..این فیلم رو چند شب پیش دیدم..فیلمی است که اگه اشتباه نکنم به فارسی "اتوبوسی به نام هو-س"ترجمه شده..حالا علت اینکه چرا این فیلم رودیدم که محصول سال 1951 امریکاست و سالی ساخته شده که نه تنها من بلکه هنوز پدر من هم به دنیا نیومده بود و میتونم اطمینان بدم که در ایران که اصلا کسی نمیدونست سینما چیه و همه میرفتن شهر فرنگ نگاه میکردن..این بود که این فیلم جزو ده فیلم برتر تاریخ از لحاظ رومنس شناخته شده -البته من قبول ندارم-....ولی فیلم در شهر نیواورلین لوییزیانا که اتوبوسهای ریلی اون همیشه معروف بوده ساخت شده .فیلم سیاه و سفید هست و اولین فیلمی هست که من با بازی "مارلون براندو" دیدم.راستش با تمام این اوصاف داستان فیلم چندان داستان مهیجی نبود ..ولی خب با توجه به زمانی که اون ساخته شده در نوع خودش شاهکاره..نکته جالبی که در فیلم وجود داشت برای من لهجه خیلی بامزه هنرپیشه ها بود که نشون از تفاوت لهجه ها میداد که در طی زمان چه تفاوت هایی میکنه و این جدا از این مسئله هست که در جنوب امریکا مردم با یه لهجه صحبت میکنن و در شمال با یه لهجه دیگه..به علاوه لغاتی که در طی صحبت ها به کار برده میشد بعضی هاش امروز دیگه در فیلمای جدید استفاده نمیشه ..دقیقا مثه این که شما یه فیلم مربوط به چهل سال قبل سینمای خودمون رو ببینید و متوجه تفاوت ها بشید...راستش رو بخواین امریکا هرچه میگذره از محبوبیتش در بین مردم داره کمتر میشه..دیگه اون مدینه فاضله نیست..هر چه به قبل بر میگردیم..میبینیم که امریکا دهه هشتاد و هفتاد و هر چه به قبل تر بسیار جذاب تر بود تا به امروز.برای من که این طوریه..فضای دهه شصت و هفتاد امریکا رو خیلی بیشتر دوست دارم تا فضای امروزش رو..حتی با وجود اینکه تکنولوژی خیلی پیشرفت کرده..ولی اون روزگار امریکا جای بهتری برای زندگی بود تا امروز به نظر من.
یه زمانی یه شبکه ای رو میدیدم که فیلمای قدیمی امریکایی نشون میداد..اسم اون شبکه تی ان تی بود که بعدا پولی شد.. و قطع شد..فضای بسیار زیبایی داره این جور فیلم ها که خیلی دوست دارم..:)
چند تا نکته این روزا صحبت هایی در دور و نزدیک میشه که من هم به نوبه خودم میخوام که نظرم رو در مورد بعضی مسائل روشن کنم:
یکی اینکه تا زمانی که بشینیم به اعراب فحش بدیم که اعراب ماروبیچاره کردن و ما بهتریم و ما ایرانی هستیم و اونا سوسمار خور مطمئن باشید کاملا داریم به بیراهه میریم..هیچ قوم و نژادی به قوم و نژاد دیگه ای برتری نداره..بیایید فقط شعار ندیم از خودمون شروع کنیم..اگر حس میکنیم که به ماظلمی شده توسط ملتی بیگانه دلیل بر این نیست که اون قوم کلا باید نابود بشن....اگر اینطوری نگاه کنیم نادر شاه هم در جنگی که با هندوستان داشت خیلی خون ریخت..پس ما ایرانی ها همه انسانهای مزخرفی بایست باشیم..بنابراین..لطفا این دیدگاه ها رو دور بریزیم که حسین بد بود به این دلیل که من ایرانی هستم و اعراب به ایران حمله کردن و تمدن کوروش رو نابود کردن..!!!اینا همش باد هواست با اجازه شما..هر چه بوده اگر مدعی هستیم که کشته شدن حسین به ما ربطی نداره که در هزار و چهار صد سال پیش اتفاق افتاده..نبایست فراموش کنیم که کوروش کبیر و تمدنی که ایجاد کرد و البته !!نابود شد در دو هزار و پانصد سال پیش اتفاق افتاد....به نظر شما وقت اون نرسیده که امروز از خودمون شروع کنیم؟..اگه اعراب بد بودن یا خوب..این اتفاق افتاد..اونم نه امسال یا پارسال..چند صد سال پیش..امروز اگه ما عاشق تمدنی هستیم که کوروش ساخت..باید از خودمون شروع کنیم..و فحش و نفرین به اقوام دیگه هیچ چیزی رو درست نمیکنه..میدونین..داشتم فکر میکردم نژاد پرستی کلا بده..ولی برای جامعه ای که امروز هیچی از فرهنگ و تمدن در دست نداره-منظورم همین ایران خودمونه-خیلی زشت تر و در عین حال مضحک تره ..
و اما در مورد اینکه حسین خوب بود یا بد بود..یا اینکه به ما چه ربطی داره یا نداره و اینکه به ما چه که اون عرب بود وما عجم هستیم..و این صحبت ها. هر نظری داریم برای شخص خود ما محترمه..منتها این رو هیچ وقت فراموش نکنیم که ما به هیچ عنوان حق نداریم به عقاید دیگران توهین کنیم..و غیر از توهین حتی اجازه نداریم تو جامعه ای که هنوز عده کثیری از مردمش با اسم حسین و عقاید مذهبی شیعی دارن باورهای خودشون رو میسازن و بهش اعتقاد دارن نظر مخالف تلخ و تندی ابراز کنیم..ما همیشه حق داریم نظرمون رو بگیم..اما فراموش نکینم که اگر فکر میکنیم بت پرستی بده..به هیچ عنوان حق نداریم بتی رو از دست کسی بگیرم تا وقتی که خدای بهتری رو نتونیم به اون فرد معرفی کنیم..مساله وجود خدای بهتر نیست..مساله اینه که اون فرد چه قدرآمادگی پذیرش عقاید بهتر رو داره....به نظر شما این جامعه پیر از لحاظ دینی رو میشه یکروزه بهشون آمپول روشنفکری تزریق کرد؟....راستش من هم باورهایی دارم که اگه برای شما تعریف کنم همتون از تعجب شاید شاخ در بیارید..ولی...نه من..و نه هیچ کسی با هر عقیده ای حق نداره با عقاید کسی بازی کنه..نه به خاطر اینکه گناه داره و ممکنه ما به جهنم بریم..نه!!....بلکه به خاطر اینکه بد ترین شکنجه برای یک انسان اینه که عقاید ش و باورهاش رو ازش بگیریم...این مورد به حدی با اهمیت هستش که من به شخصه اگر در بین چند تا مسلمون بایستم خودم رو ملزم میکنم تا به آیین و رسومات مذهبی شون احترام بذارم..اگر بین بودایی ها قرار بگیرم همین طور ..همین طور اگر در بین قبایل افریقایی قرار بگیرم..هرگز به مراسمات خنده آورشون نمیخندم..و حتا برای احترام به عقاید اونها خودم رو ملزم به رعایت شئوناتی میکنم که اونها مقید به اون هستن....
و اما حسین از دیدگاه من:...حسین بن علی از نظر من همون طور که در پرچم ها این روزها میبینیم مظلوم بود..البته نه به خاطر اینکه یزید ظالم بود..بلکه مظلوم بود برای اینکه امتش این امت هستن..توجه شما رو به این جمله از شریعتی جلب میکنم که:
در شگفتم از مردمی که در زیر شلاق ظلم و ستم ، دم نمیزنند اما برای حسینی که آزادانه زیست و آزادمردانه شهید شد می گریند
Jesus خب تولد عیسی مسیح رو به همه کسانی که خودشون رو قلبا به اون متصل میدونن تبریک میگم..دو سه روز پیش یه مطلبی توی روزنامه خوندم که در نوع خودش جالب بود..کلیت بحثش این بود که داشت مقایسه ای بین شخصیت مسیح و شخصیت پیامبر اسلام میکرد و یه جورایی هر دو رو توی کفه ترازو گذاشته بود .خیلی جالب بود این نکته که نوشته بود مسیح کلمه بود..کلمه بود یعنی اینکه کلام خدا بود..یعنی خود مسیح کلام خداوند بود..و در حالی که در اسلام پیامبر کلام خدا نبود..و کلام خدا کتاب آسمانی محمد بود و شخص پیامبر اسلام به مانند مسیح کلمه نبود.ولی همون طور که میشد حدس زد از این مطلب نتیجه گرفته بود که از اونجایی که خود مسیح کلمه بوده و کتابی از مسیح به عنوان کلام خداوند موجود نیست و تمام آنچه ما از انجیل مسیح میدونیم نقل قول هایی است از حواریون مسیح..خواسته بود از اسلام در برابر مسیحیت دفاع کنه..از اونجایی که من نه مسیحی هستم و نه مسلمون شاید بتونم به عنوان یه بی طرف این نکته رو خاطر نشون کنم که مسئله مسیحی بودن و مسلمون بودن نیست و اینکه کدام برتر هستن.مسئله این بود که مسیح همیشه میگفت و در انجیل هم میشه خوند و پیدا کرد که گفته من مذهب جدیدی برای شما نیاوردم....در اسلام هم همیشه گفته شده دین یکی است و همون اسلام بوده از ابتدا و تا ابدهم همین خواهد بود..به فرض اینکه هر دو طرف درست میگن..و این رو از هر دو بپذیریم.. و یه نکاتی رو در نظر بگیریم..نتایج جالب توجهی رو به دست میاریم..یکی از اون نتایج اینه که عیسی مسیح مسیحی نبود!!..چرا که برای دعا به کنیسه یهودیان میرفت..این عجیب نیست چون که در اون زمان کلیسایی وجود نداشت..هدف عیسی ایجاد دین مسیحیت نبود..هدف عیسی همون طور که در سراسر انجیل از روایات مختلف اون میشه به طور همسان دید و در فیلمهای مختلفی که بنابر اون ساخته شده میشه فهمید این بود که دشمنان خود را دوست بدار.به منفورین از خود محبت نما.هر کسی دو پیراهن دارد یکی بدهد به آنکه ندارد. .این جملات شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر برسن ولی فراموش شده هستن...ولی همین ها اهداف مسیح بودن..نه جنگهای صلیبی..و نه پروتستان ها و کاتولیک ها. وارتدوکس ها..از طرف دیگه محمد هم مسلمون نبود..محمد هم اهداف مشابهی همچون مسیح داشت..مطمئنا همه موافقیم که محمد هدفش ایجاد فرقه اسماعیلیه یا مالکی و حنبلی و شافعی و شیعه و سنی و این مزخرفات نبوده..به نظر میرسه امروز هدف اصلی محمد و مسیح فراموش شده امروز همه به دنبال این هستن که ثابت کنن فرقه ما بهتر از فرقه شماست و لاجرم بهشت و حوریان و پریان از آن ما.یک پیشنهاد دارم واون هم اینه که مسیحی نباشیم..مسیح باشیم..مسلمون نباشیم محمد باشیم..یهودی نباشیم..موسی باشیم..بودایی نباشیم..بودا باشیم..زرتشتی نباشیم..زرتشت باشیم..:
جنگ هفتاد و دوملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
ای کاش همین الان زمان می ایستاد..رو به عقبم نمیرفت..یه مسیر دیگه ای رو غیر از عقب و جلو انتخاب میکرد..
یقین در تمام زندگیم هرگز این قدر شاد نبودم..به خاطر معجزه؟..بله..ولی بیشتر به خاطر درک اینکه فهمیدم چطور میشه تمام زندگی رو تبدیل به معجزه کرد...
اینجا فانتزیاست... ..خب حدودا یکسال هست که در این وبلاگ مینویسم....یعنی حدود یکسال هست که من از روحیات درونیم..و سرزمینی عجیب به نام فانتزیا براتون نوشتم..یه سرزمین که متعلق به من هست..و باورم اینه که هر کسی برای خودش یه سرزمین درونی داره..که از کرانه های بیرونی که چشم میبینه بسیار وسیع تر..و پر جاذبه تره..سرزمینی که ما میتونیم با روزمرگی و عدم خلاقیت اون رو به پوچی بکشونیم و کم کم نابودش کنیم....و یا اینکه به اون و درون مون بال و پر بدیم..بزرگ و بزرگ ترش کنیم..و رنگ حقیقت بهش بدیم..و حتما امروز همه ما میدونیم که هرچه در بیرون هست..زاییده درون ماست و تمام کهکشان ها در درون ما وجود داره..به نظر میرسه ما انسانها از خود اصلیمون خیلی دور شدیم..تحقیقات دانشمندان نشون داده که انسان های بی سواد و یا کم سواد بیشتر به امور درونی خودشون باور مند تر هستند .تا کسانی که از تحصیلات عالیه بر خوردارند..ولی همیشه بودن معدود انسانهای با سوادی که فقط در پی این نبودن که ببینن تو کتاب ها چی نوشته و آیا با تحقیقات علمی ثابت شده یا نه..به خودشون ایمان داشتند و سرزمین درون خودشون رو گم نکردند..
بله..اینجا فانتزیاست..امروز اگر شما خواننده دائم این وبلاگ بوده اید..حتما فانتزیا را میشناسید.و از عناصر فانتزیا..اسامی افرادی که نامبرده ام حتما میدانید...و این طرز نوشتن بدون آداب نگارش و پر از نقطه چین رو حتما به بزرگی خودتون میبخشید...به همین لحاظ.. برام جالبه که بدونم..نظر کلی و واقعی شما در مورد این وبلاگ چیه....اگر قرار باشه سرزمین فانتزیا رو توصیف کنید اون رو چطور توصیف میکنید؟..آیا افکار من برای شما حس خوبی ایجاد میکنند؟..یا برعکس..؟..هر گونه تعارفی رو لطفا کنار بذارید..مطمئنا میدونم که برای بعضی اصلا جالب نیست..و سلیقه ها متفاوته..من از همه خوانندگان چه قدیمی و چه جدید دعوت میکنم که نظرشون رو در مورد مطالب این وبلاگ.و به خصوص کتگوری فانتزیا نامه بگن..و احیانا هر سوالی در مورد هر چیزی در مورد فانتزیا داشتید بپرسید من حتما جواب میدم..
پ.ن: من از همه شما به خاطر اینکه اینجا رو میخونید تشکر میکنم.
گزارش هفتگی خوب جمعه ها رو به نظرم بایست اختصاص بدم به یه گزارش از هفته گذشته:
هفته گذشته رو باید اعتراف کنم با این که کلی درس داشتم اختصاص دادم به خوندن این کتاب "جهان هولوگرافیک"..بایست بگم که این کتاب محشره..نه تنها خودم خوندم..بلکه به چند نفر هم هدیه دادمش..چیزی نیست که من بخوام اینجا توضیح بدم که چه جور کتابیه..حتما باید بخونیدش..توصیه میشه خلاصه شدید..البته اگه بتونید چند تا فصل اول کتاب رو که کمی کسل کننده هست و به بحثای علمی می پردازه تحمل کنید اون وقت متوجه منظور من میشید.
دیگه اینکه در ادامه تحقیقاتم روی موضوعات ماورایی و فرا روانشناسی رفتم پیش یکی از اساتید ریکی ایران یعنی خانوم فرحناز- دیهیم و ریکی مرحله یک رو گرفتم..در مورد ریکی نمیدونم چه قدر آشنایی دارید..البته من به تمامی موضوعات مربوط به فرا روانشناسی واینها علاقه دارم..ولی از روی لینکی که گذاشتم میتونید برید و کاملا در موردش اطلاعات کسب کنید..یه جور انتقال انرژی کیهانی هست به دست ها.. و الی آخر...که اگه اطلاعات بیشتر خواستید بگید تا بهتون بگم..البته تو نت به وفور در موردش اطلاعات هست.
دیگه اینکه این فیلم Mamma Mia رو ببینید..سراسر شادی و هیجان و زندگیه....
عشق باشد!
من باور میکنم لیلا تو وبلاگش یه سوالی پرسیده که دوست دارم شما هم اون رو بخونید و نظرتون رو بگید.و اما نظر من :
..عشقه..و عشق هرگز تعهدی در پی نداره..اینو یادت باشه..تعهد با ازدواج ممکن میشه..و در ازدواج هیچ عشقی وجود نداره..جالبه بدونی که کلیت زندگی اصلا بیمه شدنی نیست..من نمیفهمم چطور میشه متعهدانه ترین چیز یعنی ازدواج رو بیمه شده فرض کرد..چون اون هم بیمه نیست..به خاطر درصد بالای بیمه شدن همه ازدواج رو انتخاب میکنن..ولی نمیدونن که عشق رو از دست میدن..سوال من اینجاست..ارزشش رو داره؟
یعنی میخوام دقیقا این رو بپرسم که اگه واقعا به این باور باشیم که با ازدواج عشق نابود میشه اون وقت عشق رو انتخاب میکنیم یا ازدواج رو؟..البته این دیگه سوال منه نه دیگه لیلا....ولی چیز جالب اینه که قاطبه مردم دنبال امنیت بیشتر هستن..یعنی ترجیح میدن بیشتر امنیت داشته باشن تا اینکه حس عاشق بودن رو تجربه کنن..سوال دیگه من اینه:شما چی؟..فکر میکنید امنیت تو زندگی مهم تره تا اینکه عاشق کسی باشیم؟..توجه داشته باشید که من فرض کردم که عشق هیچ وقت بیمه شدنی نیست چون از جنس زندگیه واقعیه..و خود زندگی هم هیچ وقت بیمه شدنی نیست..یعنی ممکنه یه لحظه قلبم درد بگیره و تمام..ولی با اینحال اغلب مردم ترجیح میدن ازدواج کنن و یا در بسیاری موارد مجبورن که ازدواج کنن..ولی بیشتر افراد متاهل و متعهد که من باهاشون صحبت کردم از طیف های مختلف اذعان کردن که یک ساعت قبل از ازدواج برای لحظاتی از کاری که در شرف انجامش بودن پشیمون شدن..و جالبه بدونید که همشون یعنی صد در صدشون گفتن که فردای روز ازدواج کاملا پیشمون بودن ولی هرگز به روی کسی نیاوردن.. البته این یه تحقیق علمی نبوده و اینکه این سوالات رو من از اونها در زمانهای مختلف و در مکان های مختلف پرسیدم..
پ.ن: هدف من از این سوالات واین حرف ها پرسیدن بود..و سوالاتی که تو ذهنم میچرخه همیشه..البته تا حدود زیادی خط مشی من تو زندگیم مشخصه..ولی هیچ وقت به صورت دگماتیک فکر نمیکنم که چون قبلا این طوری فکر میکردم پس همیشه باید همون طور رفتار کنم..و همیشه به خودم اجازه میدم که این سوالات رو برای خودم بازبینی کنم و دوباره بررسی شون کنم.خوشحال میشم اگر شما هم نظری دراین مورد دارید بگید.
سایکیک نشونه ها کم نیستن گوزن...همون جوری که یادم دادی دارم میرم جلو..انگار یه فرشته ای..یه همزادی..یه نیمه ای..نمیدونم..تا حالا این جوری نگاه نکرده بودم..تو مسیر زندگی داره به من چیزایی رو نشون میده....و هر جا میرم..نشونیش رو پیدا میکنم..مثلا یه جا میبینی یه دستمال رنگی آشنا ...یه جای دیگه یه بوی خوش..یه جای دیگه..یه حرکتی..چیزی..نشونه ها رو همون جوری که گفتی دارم دنبال میکنم..حتی تو خواب..همشو..به طرز باور نکردنی ای معنای درستی میدن..چی شده من یه سایکیک شدم گوزن؟..یا بودم؟..یا همه اینجورین؟..نمیدونم کسی دیگه هم همچین احساسی داشته؟
گزارش هفتگی ابن اتاقی که من توش هستم زمستونا دماش به صفر درجه میرسه..تابستونا به بالای چهل درجه..نه تابستون خوب خنک میشه..نه زمستون خوب گرم میشه..از طرفی میخواستم که پالتو یا کاپشن واسه زمستون بخرم چون هوا دیگه راستی راستی داره سرد میشه..ولی پول خرید بخاری برای اتاق کم میاومد..بنابراین فعلا بخاری رو خریدم..و تا اطلاع ثانوی تو سرمای زمستون یخ میزنم
بخاری با مزه ایه..میدونین میخواستم از اینا بگیرم که عین پنکه میمونه..ولی هیچ جا نداشتن..به خاطر همین یه مدل دیگه گرفتم که ..واسه خودش این ور اون ور میچرخه و خودش روشن میشه..خودش خاموش میشه..هم سرد میکنه هم گرم میکنه...تازه کنترلی هم هست:)
برای آوردن بخاری یه تاکسی گرفتم ..تو راه طرف داشت طبق معمول از همه چی گلایه میکرد..و یهو گفت تموم امیدم به دی وی لاتاریه!..گفتم..اه..مگه شما هم شرکت میکنید هرسال؟..گفت نه..ولی یکی گفته شرکت کن..خیلی من بهت امیدوارم ..خیلی ساده بود و کاملا جدی میگفت..و اصلا هم نمیدونست گرین کارد اصلا چی هست..کلی توضیح دادم ..که تازه پرسید کانادا هم مال آمریکاست؟......خیلی جدی!..استیل آدمایی رو نداشت که منظورشون قاره آمریکا باشه..گفتم نه..البته جزو قاره امریکا هست..ولی خودش یه کشور دیگه است که همسایه آمریکاست....خیلی تو کارش مصمم بود که حتما لاتاری رو شرکت کنه..خدا بگم چه کار کنه اون بابایی رو که بهش آدرس دی وی لاتری رو داده بود..میگفت خوب شد میشه اینجوری رفت آمریکا..وگرنه دیگه من نمیدونستم باید چه کار کنم تو این مملکت....راستش داستان زندگیش رو که تعریف کرد آدم وحشت میکرد..و سه تا از انگشتاشم تو دستگاه پرس تو جای قبلی که کار میکرد قطع شده بود...دیدم توضیح فایده نداره..این طرف بیشتر به دلداری نیاز داره..گفتم بله ..امیدوارم برنده شی..خودش که اصلا نمیدونست کامپیوتر چیه..گفت میره یکی میده براش ثبت نام کنه.
دیگه اینکه اگه قسمت کتابخونه رو نگاه کرده باشید..یه کتاب جدیدی رو معرفی کردم که خیلی تعریفش رو شنیده بودم..فوق العاده مهیج و حیرت آوره..حتما بخونید.
دیگه اینکه از هفته پیش یه بک گراند برای یه نقاشی کشیده بودم.که خشک بشه.در طول هفته همش نقشه میکشیدم که چه طرحی روش میخوام بذارم..امروز با اولین قلمی که روش گذاشتم فهمیدم که خرابش کردم..حدود چهار ساعت روش کار کردم..ولی خراب شد..آخر سر انداختمش تو سطل آشغال...بعدشم تازه کلی بشور و بساب داشتم..با تینر و نمیدونم صابون.و همه چی که دستم خشک خشک شده بود..بعدش از این نرم کننده های پوست زدم که دستم چرب چرب شده حالا..:)).
از صب نمیدونم این چه جمله ایه افتاده تو دهنم ..هی میخونم ..نه نه نگو منو خجالت نده..:)
دیگه اینکه خیلی خیلی حالم خوبه..ملالی نیست....دارم تمرین میکنم مثه یه ابر باشم....:)
این بلاگرولینگ معلوم نیست کی میخواد درست بشه...انگار از وقتی خاموش شده وبلاگستانم سوت وکور شده...به خاطر همین آدرس چند تا دوست جدید رو هنوز نتونستم اضافه کنم
عشق باشد
نظرتون در مورد این چیه؟..
پ.ن: کامنتها تون رو خوندم..ممنون..بعضی وقتا خوب دپرس میشم دیگه..منم مثه همه جونورا....گاهی قاطی میکنم..مخصوصا جمعه بعداز ظهرا!!..الان حالم خیلی خوبه..فکرای بدم نکنید.......راستی چند روز پیش یه پیرزنه اومده بود بانک میگفت مادر! میشه این پنج هزار تومنی رو بگیری پنج تا هزار تومنی بهم بدی؟..وقتی همکارم بهش داد..از خوشحالی دعاش کرد: پسرم!..الهی نور به قبرت بباره..!!:))
پ.ن: راستی نظرتون رو در مورد اون عکس بالایی بگید..برام مهمه..
:) کلا گرگا آدم به دور هستن..اینو همتون میدونید..ولی جدااز فانتزی بازی..من یه شب تاریک و یه صدای جیرجیرک رو با یه سکوت سنگین رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکنم..هیچ دقت کردی اینجا هم چه قدر خلوته؟..فکر نکنید ناراحتم از این بابت..صادقانه و صمیمانه خیلی خوشحالم..شاید همه کارای من برعکس بنی بشر باشه...این یکی هم روش..میدونید..از شلوغی خوشم نمیاد..از خلوتی اینجا خوشحالم..درسته وبلاگ یه پنجره است که باز شده به بیرون تا با مردم صحبت کنیم..ولی من سرم رو از این پنجره بیرون نمیبرم که فریاد بکشم یا آواز بخونم..خودم واسه خودم دارم زندگیم رو میکنم..البته تو همه سایت های معروف دنیا هم عضو هستم ..مثه فرند فید..نمیدونم مثه تویتتر و فیس بوکو حتی یوتوب وفلیکر و گوگل پیکاسا که جای خود دارن..نمیدونم اورکات و یاهو سیصد شصت و دیگه کلوب و همه جا هستم و هیچ جا نیستم..این جالب نیست؟..من همین رو میخوام..سکوت اینجا رو دوست دارم...اون جا هایی هم که هستم خیلی ساکتم....ولی همشون رو زنده نگه میدارم..چون به همشون گاهی سر میزنم..اگر کسی میاد اینجا و کامنتی میذاره من از بودنش خوشحالم..تعداد کمی هم هستن که میان میخونن و کامنت نمیذارن و یا شاید ماهی یه بار سالی یه بار کامنت میذارن...که تقریبا همشون رو میشناسم. و اون هم به مدد این تکنولوژی پیشرفته روز هست..حتی پادکست باز ی هم داشتیم اینجا.یادتونه؟..میخوام اینو بگم اگه من تو دو میلیون نفر آدم هم باشم.دور و بر خودم رو خلوت نگه میدارم....نه اینکه تنها باشم..ولی یه حسیه....میخوام بگم خوشحالم که این وبلاگ دم در اتوبان وبلاگستان نیست.اون ته ته هاست..شاید ته جنگلا..آمار روزانه بازدید اینجا خیلی کمتر از اونه که فکرش رو بکنید..امیدوارم سال دیگه همین موقع اگر تعدادش زیاد میشه..کسانی باشن که گرگ پرنده و احساساتش و نمیدونم نقاشی و رنگ بازی و گوزن نقره ای رو دوست داشته باشن...البته این وبلاگ به روی همه بازه..ولی یه عده مدتی مشتریش میشن و بعد از یه مدت خودشون میرن..هر کسی خوشش بیاد میمونه..خیلیا اومدن و رفتن.الان اینجوریه..اونایی که میان اینجا هیچ کدوم زورکی نمیان..یا به خاطر رودربایستی..اگه قرار باشه به خواننده های اینجا اضافه بشه..ترجیح میدم با شناخت کافی اضافه بشه..اینایی که اینجا رو میخونن خیلی ارزشمند هستن.با تعدادیشون هم دوست شدم....نمیدونم چرا اینها رو میگم..ولی خوشحالم که اینجا کناراتوبان نیست..همین.
جولیت بینوش رو دوست دارم....نه به خاطر بازیهای درخشانش در کدام فیلم و کدام فیلم..فقط و فقط به یک دلیل..به خاطر اینکه نگاه میکنه....فقط نمیبینه..سکوتی عمیق در نگاهش هست..نمیدونم شما هم اینو حس کردید یا نه..کلا این آدم این تیپیه..یه شخصیت فوق العاده داره که من خیلی طرفدارشم...نگاه کردن آدمها همیشه برای من مهم بوده..یه جورایی از نوع نگاه ادمها پی به خیلی چیزهای درونیشون میبرم..حتی بعضی وقتا آدما رو دسته بندی میکنم ...توی بانک در میون اون همه کار های خسته کننده و طولانی ..تفریح من اینه که مشتریهایی که میان پیش خودم دسته بندی میکنم..مثلا این مرده این جور شخصیتی داره.این که این اصطلاح رو به کار برد مثه اون نفری هست که پریروز دیدم..از لحاظ شخصیتی خیلی شبیهن..و یا این جور آدما چنین خصوصیاتی دارن...این یه خصوصیتی هست که من دارم و در عرض کمتر از پونزده دقیقه من میتونم یه آدم غریبه رو ببینم و بیشتر خصوصیات شخصیتیش رو بهتون بگم..ولی این اتفاق در تماس تلفنی و یا دیدن عکس اتفاق نمیافته..و البته هر چه بیشتر میگذره خوب بیشتر میشه طرفت رو بشناسی..ولی تا اونجایی که مربوط به شناخت تیپ شخصیتی آدما باشه ..من به راحتی میتونم این کارو بکنم..از بچگی این کارو دوست داشتم..مثلا تو کارتون مزرعه حیوانات اگه یادتون باشه یا همون کارتون میشا که یه خرس کوچولو بود..یه ببر آهنگر با پسرش زندگی میکردن که ببر خیلی بد اخلاق بود و بابای میشا هم یه بار باهاش دعوا کرد..اون ببر آهنگر ..یه شخصیته..این شخصیت گرفته شده از آدمهای دور و بر ماست که در سراسر دنیا نمونه اشون زیاده..یه آدم بد اخلاق ولی در درون خوش قلب .و یا همین ژولیت بینوش..اولین بار تو فیلم "دمج" دیدمش و قبل از اون اصلا نمیشناختمش..ولی با دیدن ده دقیقه اول فیلم یه تیپ شخصیتی بی نظیر در اون پیدا کردم..در کارکتر بازی فیلم نبود من اشتباه نمیکردم..در خود شخصیت ژولیت بود..چون فیلمهای دیگه ای هم ازش دیدم و همون آدم بود.. و با شاخ و برگهای متفاوت بازی جدید در فیلم جدید..
پ.ن:میخواستم اینجا سفرنامه دوم رو بنویسم در مورد غار کتله خور که به دنبال گنبد سلطانیه رفته بودم..منتها الان دیگه حس و حالش و لطفش از بین رفته....ولی چند تا از عکساش رو اینجا میذارم تا ببینید.من توصیه میکنم حتما برید ببینید.از نزدیک دیدن تجربه نابیه که چیزهایی به آدم اضافه میکنه که گفتنی نیست..اینو مطمئن باشید.
چند رو پیش رفته بودم به فروشگاهی که همیشه ازش عطر میخرم.عطر خاصی تو ذهنم نبود .چند تا عطر خنک رو امتحان کردم که فروشنده که آشنا هست گفت این یکی رو بردار سک-سیه!.گفتم یعنی چی؟..گفت خانوما خیلی خوشون میاد..وقتی اینو شنیدم گفتم لازم شد دوباره بوش کنم..بو کردم..و داشتم فکر میکردم که یه عطر چه چیزی میتونه داشته باشه که باعث جاذبه بیشتر بشه؟..راستش اصلا حرفش رو جدی نگرفتم و به خنده بر گزار کردیم..و یه عطر دیگه رو برداشتم..موقع خارج شدن و خداحافظی ..فروشنده گفت که این عطر رو هم بردار..راستش وسوسه شدم.دیدم بنا بر احتیاط واجب بهتره برش دارم ببینم چیه جریانش. فرداش اون عطر رو زدم و رفتم سر کار.اولین خانومی که بهم برخورد کرد..گفت سلام آقای خوشبو!..شاید باور نکنید.ولی اینه دیگه...راستش رو بخواین از اون روز هر روز دارم این عطرو رو خودم خالی میکنم.یکی از همکارام که مرد بود میگفت این عطر جدید که زدی چرا این جوریه؟..گفتم چه جوریه؟..راستش ترسیدم رو مردا هم جاذبه داشته باشه..در اون صورت من میدونستم و اون فروشنده!..گفتم چطور مگه؟..گفت خیلی زدی .دارم سردرد میگیرم!.یه نفسی کشیدم و گفتم خدا رو شکر..گفت:چرا؟..گفتم حالا دیگه..:))
..امروز یه اس ام اس اومد برام که نوشته بود خوشبختی در داشتن دوست داشتنی ها نیست.بلکه در دوست داشتن داشتنی هاست....یه عالمه نقاشی های قشنگ دیدم که به مرور معرفیشون میکنم.دیگه اینکه خودم هم دارم تمرین میکنم....چند تا فیلم هم دارم دانلود میکنم که هر کدومشون شاهکارن..چند تا کتاب هم گرفتم تو این هفته...بخونم خوب بودن معرفیشون میکنم..حالم خوبه..فکر میکنم سفر خیلی تو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشته:)
.میبینید؟.چه قدر من دلخوشی هام کوچیک و زیبا هستن؟....درسته زندگی به معنای واقعی کلمه نمیکنم..ولی از زنده بودنم در لحظه هاش استفاده میکنم..مثه یه نفر نیستم که برنامه بلند مدتی واسه زندگیش داره..قاعدتا همه تو سن و سال من این طورین یعنی برنامه هاشون رو دارن انجام میدن که خونه بخرن و پول جمع کن و ازدواج و این برنامه ها..نود درصد مردم این جورین..و یا اینکه یه خانواده ثروتمندی دارن که از قبل بیمه هستن..ولی من مثه یه شاگرد ترک تحصیل کرده ..یا بهتر بگم ترک زندگی کرده میمونم که همیشه برام سه ماه تابستونه..همیشه اون کاری که دلم بخواد میکنم.. ..در عین اینکه هیچی ندارم..همونی هم که دارم مثه ریگ خرجش میکنم .من دیگه با زندگی قطع رابطه ام..اگه مفهوم زندگی این چیزا نیست..اگه هست که همینه که هست...اگه خوبه ..اگه بده..نمیتونم کار دیگه ای کنم..یا بایست خیلی پیش از اینا داستان زندگیم رو تموم میکردم که عاقلانه نبود و ترسو هم بودم..و یا اینکه بایست از زندگی میکشیدم کنار..من این زندگی رو نمیخوامش..خیلی وقته که دیگه این رو مطمئنم..ادامه میدم که تموم شه..به همین راحتی..نه اینکه فکر کنید الان خیلی ناراحتم و افسرده وغمگین هستم..نه..این دیگه یه راهه..اتفاقا خیلی هم که داره خوش میگذره..مهم اینه که بگذره...پس میریم تا بگذره و تموم شه...زندگی برای من هر چی بود..داستان بی مزه و لوسی بود که اصلا سناریوش از ابتدا اشتباه بود...این روزا خیلی حالم خوبه....فکر میکنم بازم سفرهای بیشتری برم.
دریاچه شورمست بعد از مدت ها به این دریاچه کوچولو و یا بهتره بگیم "آبگیر "رفته بودم..دریاچه شور مست در کوههای سواد کوه قرار داره و جای خیلی دیدنی ایه..و جون میده برای عکاسی .خود دریاچه فقط دیدنی نیست..بلکه تپه نوردی از مسیر هایی که عقل جن هم بهش نمیرسه هم اگه اهلش باشید و از پایین اومدن از شیب های چهل و پنج درجه و لیز خوردن و اینا هم میتونه یه روز هیجان انگیز رو براتون رقم بزنه..توصیه کردن رفتن به اینجا ها برای بعضیا جالب نیست و میگن شلوغ میشه و جاهای دنج لو میره و اینا.البته بایست بگم این مکان قبلا توسط ملت همیشه در صحنه آشغال ریز!..قبلا لو رفته و نمیدوم تا کی بایست حرص بخوریم از دست خودمون که چرا محیط به این قشنگی رو نمیتونیم تمیز نگه داریم واسه خودمون.در هر صورت به جای حرص خوردن چند تا از عکسای اینجا رو میذارم که ببینید.البته من الان هنوز خوابم میاد و میخوام برم بخوابم چون دیشب که دیر وقت رسیدم و صبح کله سحر هم رفتم سر کار....البته تو فیلیکر من هم میتونید همه این ها رو با توضیحات اضافه تر ببینید..
photos of the day
+گرگ پرنده
این روزا چه قدر خبر از مجید -مجیدی میشنویم..یادمه تو بحبوحه سینمای فجر یه سالی بود که در یکی از کم بیننده ترین سانس فیلم ها رفتم و رنگ خدا رو دیدم..همون فیلمی که به پسر بچه کوچیک و نابینا بازی کرده بود و اسمش هم محمد بود..اون فیلم به نظر من یه شاهکار بود و هست..فیلم فقط حرف زدن نبود..دیدن بود..شنیدن بود..شنیدن هایی از جنس فانتزیایی..صدای اون پرنده ای که تو دل جنگل میخوند و یه راز قشنگ با خودش داشت ..و اون مادر بزرگ مقدس.....ولی مجید- مجیدی این روزا دیگه محبوب کسی نیست..دوست داشتم اون همه حس قشنگ رو در فیلم رنگ خدا یه آدم بی نیازتر ایجاد میکرد..یا لا اقل اجازه میداد ما فقط روی خوبش رو ببینیم....به نظرم مجیدی باید یه بار دیگه رنگ خدا رو ببینه..شاید یادش بیاد چی نشون داد به مردم...شاید چیزهایی رو فراموش کرده.
یه فیلم دیگه ای که من تو سینما دیدم همون روزا و یکی از کم بیننده ترین فیلم ها بود..یه فیلم چند اپیزودی بود به اسم تولد یک پروانه..شاید کلا ما ده نفر بودیم که موندیم تا آخر فیلم..و من هاج و واج که چرا مردم این فیلم رو دوست نداشتن..یه شاهکار دیگه بود...تی وی هم چند بار نشون داده..هر دو این ها از مصداق های سینمای معنا گرا هستن و هرچند من سینمای معنا گرای ایران رو اصلا قبول ندارم چون عمدتا با غرض و مرض همراه هست..ولی این دو تا فیلم حسابشون کاملا برای من جدا بوده..
پ.ن:امروز همش تکرار میکردم: دونت کرای فور می آرجنتینا...نمیدونم چرا..یه آهنگی بیفته تو دهنم تا شب یه بند میخونم..
فرم و محتوا ..هیچ وقت نفهمیدم این خوزه مورینیو چی داره که میگن خوشتیپه؟.خانوما که اصولا فوتبال نگاه نمیکنن..فوتبالیستا رو نگاه میکنن..کاری ندارن کدوم تیم قویتره..نگاه میکنن کدوم تیم خوشتیپ ترن!..هیچ دقت کرده بودید در این تفاوت در فرم و محتوا؟..
پ.ن:این کلمه "فرم و محتوا" از اون کلمه هاست که این روزا هر کی میخواد بگه من خیلی حالیمه و روشنفکرم و فلان و اینا..هی به کار میبره.دیدید بعضی وقتا یه کلمه ای ورد زبون همه میشه؟..الان همه گیر دادن به این کلمه" فرم و محتوا"..یک میگفت بابا این فیلمه اصلا نه فرم بود نه محتوا..نه به فرم پرداخته بود..نه به محتوا..یکی دیگه میاد سوال میپرسه.راستی شما فکر میکنید این نویسنده به فرم دقت کرده بود یا محتوا؟..نصف بیشتر نه میدونن فرم چیه نه محتوا..
من همین جا اعلام میکنم اگه باور نمیکنید میتونم بیش از بیست تا وبلاگ فقط رفرنس بدم تو این هفته اخیر به فرم و محتوای یه چیزی یا یه جای کسی پرداخته بودن
یه چند ماه قبل اگه گفتید چه کلمه ای افتاده ورد زبون همه تا بگن با کلاسن؟..آگراندیسمان!..من دقیقا پی گیری میکردم ....کار به مجریای تلویزیون هم کشیده بود..!.اینا رو گفتم که بدونید من "فرم ومحتوای" همه رو در آوردم کردم تو شیشه..
پ.ن: اگه شما میدونید یعنی چی به منم بگید..جوونیه و جاهلی..خب یاد میگیریم..
+photo of the day
گرگ نقاش همون طور که پیداست من باز خونه هستم و دارم اینجا مینویسم..خب نشد برم سفر....در ظاهر هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداشت ولی در باطن یه وقتایی هست که دیگه تو بگو همین الان هواپیما پارک کردن دم در خونت فرش قرمزم پهن کردن که تو رو اختصاصن وردارن ببرن..اون وقت اگه من رو مودش نباشم نمیرم.دلیل منطقی امیدوارم کسی از من نخواد چون اصولا آدم منطقی ای نیستم.و همه چی بسته به اینه که من حال چیزی و داشته باشم یا نه..که در اکثر موارد حال هیچ کاری رو ندارم.مثل اینکه میخواستم برم یه کلاس نقاشی تا اینکه قبل از اینکه ایمان ملکی تماس گرفت یه خورده تمرین کرده باشم و نرم اونجا با دو متر قد بگه از من پرتره بکش..چشم چشم دو ابرو بکشم..خیلی طرح خوبی به نظر رسید ..بعدش هی امروز و فردا کردم و هی امروز و فردا کردم تا اینکه بعد از اون دفعه ای که گفتم رفتم ثبت نام کردم تو کلاسهای ایمان خان هنوز نرفتم..علتش هم یه چیزی بیشتر نمیتونه باشه ..
ولی بعدش یه جا خوندم که اگه میخوای یه نقاش خوب بشی اول باید هزار تا نقاشی بکشی و بعد باید هزار تای دیگه بکشی تا تازه بهت بگن نقاش..منم خب خدایی استعدادش رو دارم..یعنی از بچگی داشتم..ولی خوب خیلی وقته نکشیدم..به خاطر همین چند تا کتاب و مداد و اینا خریدم که تمرین کنم..البته نتیجه زیاد بدم نبود و کمی امیدوار شدم..ولی یه عکس رو یه بار مدل قرار دادم که عکس خسرو شکیبایی بود..بعد که تموم شد به نظرم خیلی شبیه شده بود..ولی رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیشتر به نظرم شبیه فرامرز قریبیان شده بود..ولی بدم نبود..لا اقل معلوم بود آدم کشیدم و این خیلی جای خوشحالی داره..دیگه اینکه من تکنیکا رو نمیدونم و لازمه باهاشون آشنا بشم..علاقه ای به خوندن کتابای آموزش طراحی ندارم و بایست یکی برام توضیحش بده ..البته تمرین و تمرین هم حتما میکنم..
موقعی که رفته بودم مداد و اینا بخرم از انقلاب نمیدونستم اسم این مدادا چیه و چی باید بگم..گفتم مداد طراحی میخوام..خانوم گفت همشونو میخواین؟..گفتم بله لطفا...چند تادخترم اونجا بودن و برگشتن منو نگاه کردن..فهمیدم زیادی تند رفتم..البته قبلا میدونستم مدادای "ب" نمیدونم شماره دار داریم و مداد کنته و اینا ولی یادم رفته بود.خانومه گشت و پیدا نکرد همشو..منم خیلی خونسرد گفتم که اشکالی نداره و اینا..همینا فعلا خوبه....بعدش میخواستم از این تخته های نگه دارنده بخرم که یه خورده چرخیدم هرچی فکر کردم اسمشو یادم نیومد و به خاطر دخترایی که اونجا وایستاده بون روم نشد بپرسم ..و نگفتم..بعدا اومدم خونه ..گفتم این تخته ها کوچیکن..برای اینکه بتونم کار درستی انجام بدم..بایست یه دونه از این بزرگاش که این مرد مو فرفریه تو کانال چهار داشت "باب راس"بخرم..بعدش جایی خوندم که برای شروع نقاشی رئال لازمه اول طراحی رو یاد بگیریم..بنابر این نه اینکه فکر کنید دارم خودم و خفه میکنم و صب تا شب طرح میکشم.نه بیشتر دارم نقاشی از این سایت و اون سایت نگاه میکنم و غبطه می خورم ..و اینکه خیلی هم علاقه دارم..برای خودم..دوست دارم نقاشی کنم..ولی خوب خوبه که آدم هر کاری رو اصولی و درست انجام بده..
پ.ن:اگه میبینید دیگه عکس های روزانه خبری نیست به خاطر اینه که عکس خوبی نمیبینم..به محظ اینکه ببینم و جالب باشه و به پست هم مربوط حتما اینجا میذارم تا ببینید و به قول همسایگان که تو خونه ما سرک میکشن و میرن تو وبلاگاشون غیبت ما رو میکنن..عکس میذاریم تا بیننده هامون زیاد شه از گوگل! اونم بیننده خارحی!..چون از گوگل نود درصد بیننده ها عمدتا خارجی هستن!.حالا من بیننده خارجی تو وبلاگ فارسی میخوام چه کار خدا علیمه!..اصلا فرض کنید این طوریه..من اینجا اون کاری که دلم بخواد انجام میدم..با طیب خاطر..یعنی شما راحت میتونید تو وبلاگتون پست حروم کنید درباره من بنویسید که فلانی عکس میذاره آمارش بره بالا..بره یا نره..دیگه این دوره ها رو ما تموم کردیم..به قول این سریاله..این چیزایی که واسه شما آرزوست واسه ما خاطره است.درسته اینجا کمتر از یکساله باز شده..ولی دیر زمانی ست ما خاک وبلاگستان خوردیم و این حرفا..
پ.ن:دیگه اینکه بدین وسیله اعلام میشود تا این لحظه من به هیچ یک از بستگان و خویشاوندان و همکاران و دوستان آدرس اینجا رو ندادم و خودشون یواشکی سرک کشیدن و پیدا کردن...بنابر این هر کدوم که اینجا رو بخونن حکمش مثه حکم کسیه که یواشکی تو حموم خونه مردم رو نگاه کنه...:)) ما اینجا پر و پاچمون بازه و ممکنه عکسای و نوشته های پرو پاچه باز ترم بذاریم..بنابراین حالا میخواین بخونید میخواین نخونید..:)
برا من که مهم نیست
تا فردا
شیراز یه نفر هفته پیش میخواستم برم شیراز کسی پایه نبود ..این هفته گفتم خودم برم تنهایی...زنگ زدم امروز به یه آژانس.. خانوم مهربونه گفت عزیز دلم خیلیییی دیر زنگ زدی..!!گفتم خوب..پس ظاهرا باید فراموشش کنم..راستی اصفهان چی؟..گفت اصفهان خیلی آسون تره از شیراز..ولی تمام پروازهای به سمت اصفهان روز نهم کنسل شده..ولی زمینی بخوای میتونم برات ردیف کنم..منم که عمرا بمیرم اوتوبوس سوار نمیشم.به نظرم تا چهار سال دیگه که دوباره شرایط سفر مثه این دفعه جور بشه بایست صبر کنم..
پ.ن:راستش من از هر چیزی خوشم بیاد معمولا بهش نمیرسم..و این عادت شده برام..مثه سفر کردن که عاشقشم..ولی شاید باورش برای شما سخت باشه که چند ساله مسافرت نرفتم..حتی تا کرج!!..و تو این تهرون خراب شده یا نشده هستم..یا هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید که من عاشقش هستم معمولا خیلی ازش دور هستم..شاید به ذهنتون برسه که اگه عاشق سفر باشی همین الان راه میفتی میری..ولی خب من یه چیزایی رو همیشه در نظر میگیرم..اگر قراره سفری در پی باشه..بهتره جوری نباشه که من بعد از یازده ساعت رفت و یازده سفر بر گشت از شیراز اونم با اوتوبوس!..به غلط کردن بیفتم..!..ته دلم هم هنوز نمیدونم چه کار کنم..امروز یه ایمیل اومده بود از مناظر دیدنی یزد..!..به نظرم آخرشم هیچ جا نمیرم..البته اگه نرم..میدونم تمام اینا بهانه است و دلیلش اینه که کسی پایه نبود و به کسی هم که گفتم همون روز اول زد تو ذوقم.
پ.ن: یه چیزی رو دقت کردیدتو پاراگراف قبلی؟..سه بار کلمه عاشق رو به کار بردم!!..اگه یه کم شم روان شناسی داشته باشید میفهمید که من آدم رومانیک مزاجی هستم ..خب انکارش برای کسی که اینجا رو میخونه خنده داره..و درکش راحت..ولی با این تریپ رومئو ای که من دارم هیچ ژولیتی در کار نیست و مثه اینکه قرارم نیست باشه..یه رومئوی بی ژولیت !..اینم پیرو اینکه هر چی رو دوست دارم ازش دورم!!!
هرچه خواستی به تو دادم
هیچ چیز نخواستم و تو هیچ چیز به من ندادی
و تو نمیدانستی من سراسر خواستنم
تا اطلاع ثانوی سفر تعطیل .. من دوست دارم نقاشی کنم تا آخرش...ولی هنوز اولش هم شروع نشده..من یه نفر رو میخوام برای این که وقتی باد به پرده میزنه و اون رو به رقص در میاره...بفهمه شمع روشن یعنی چی..
..میدونی من به هیچ کسی اعتماد نمیدم که مای لایف ایز برلیانت..مای لایف ایز یونیک.!..ولی اعتماد میدم که مای لاو ایز پیور..من هیچ تعهدی ولی به کسی نمیدم.....تعهد رو بایست در چشم من ببینی....باید به من اعتماد کنی..و تو..آدم این کار رو نمیکنی..و میترسی..
بعد از چند سال میخواستم این هفته که دو سه روز تعطیله برم مسافرت.ولی بعدش دیدم اون جا که بایست کسی با من همراه باشه..کسی نیست و من تنها م....و این خیلی درد ناکه کسی نباشه که باهاش بری سفر...درهر صورت ..بعدش گفتم که عیب نداره خودم تنهایی میرم..به چند تا آژانس زنگ زدم..بعضی ها به سینگل ها تور نمیدادن..و یکی دو تا هم میدادن..که یکیشون رو انتخاب کردم که برم..ولی دو ساعت بعد که قرار بود من زنگ بزنم به اون خانومه که پشت خط بود و زنگ نزدم چون وقت نکرده بودم..اون زنگ زد و گفت شما برید از یه جای دیگه تور بگیرید .همه جا پیدا میشه...دقیقا نفهمیدم منظورش چی بود..ولی فکر کرد من از جای دیگه گرفتم و خواست با این حرفا دلش خنک بشه..بعدش دیگه گفتم ولش کن..تنهایی سفر کردن فایده نداره و بی خیالش شدم..لاجرم تا اطلاع ثانوی در همین غار تنهایی خواهم ماند....ولی دوست داشتم اگه میرم سفر بعد از چند سال.. شب اول برم حافظیه..ولی نمیدونم چرا هیچ وقت از سعدی خوشم نیومد....احتمالا اگه میرفتم سعدیه نمیرفتم..
پ.ن:من دلم یه پیانو و یه پرده میخواد که سفید باشه و باد تکونش بده..
من دلم یه بوم نقاشی میخواد و یه عالمه رنگ و دوست دارم اتاق خالی باشه..هیچ کسی نباشه..فقط یه پرده میخوام..
میدونی گوزن گاهی میگم کاش تو روح نبودی و با هم میرفتیم سفر...
..و بعد شمع رو خاموش میکنم..و مهتابی رو روشن..و دیگه باد پرده رو به رقص در نمیاره..چون کسی نیست ..
هی گوزن..خواب دیدم رفتم فانتزیا یه آبشار داره میریزه پایین..و من تشنه تشنه ام..همه جونورا هم دارن آب میخورن..حتی تو..ولی من تشنه تشنه بودم..و افتادم و مردم..وقتی مردم بیدار شدم...
من همه چیم بر عکسه..وقتی غمگینم زیاد میخورم..زیاد خرید میکنم..زیاد خرج میکنم..زیاد میخندم.. ..هیچی کم نمیشه..همه چی میره بالا....
+photo of the day
دارم این روزا یه کاری میکنم که بیشتر لذت ببرم..مثلا نصفه شب میرم تو خیابونا یه دوستی رو از فرودگاه بر میدارم میرم شرق تهران و دوباره بر میگردم غرب تهران..یا مثلا رفتم ایمان ملکی رو دیدم و تو کلاساش رزرو کردم.
+Photo of the day
تو هم برو خسرو..تو هم برو سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن
دارم هی پا به پای نرفتن
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راهی دریا نیست
.....
پ.ن:حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن
پ.ن:از اینجا بشنوید
fine..thanx از امروز تا اطلاع ثانوی هرکی از من بپرسه حالت چطوره فقط یه جواب میشنوه..ممنون خوبم
+photo of the day
Did you know.. ایمان ملکی برای آموزش نقاشی امروز وقت میدهد برای سال آینده.مهرداد جمشیدی فعلا هنرجوی خانوم فقط میپذیرد..خود استاد کاتوزیان رو که اصلا اگه پیداش کردید جایزه دارید...بقیه شاگردانش رو هم پیدا نکردم. دنبال یه استاد خوب میگردم در سبک رئال در تهران.اگه میشناسید خبر بدید.
+photo of the day
میتوانم ولی نمیخواهم
رنگ ای کاش چند تا سطل رنگ داشته باشم ..یکی آبی..یکی قرمز..یکی زرد.. یکی سبز..اون وقت آروم دست راستمو میکردم تا مچ تو رنگ آبی پر رنگ ..بعدش دست چپم رو میکردم تو رنگ قرمز..بعد دستامو نگاه میکردم و میمالیدم به صورتم..بعدش یه دیوار سفید گیر میآوردم ..یه سطل رنگ آبی رو بدون اینکه کسی باز خواستم بکنه می پاشیدم مثه آب رو دیوار...بعد یه سطل رنگ دیگه..حتی سقف رو هم رنگی میکردم..همه جا رو رنگی میکردم..
+photo of the day
گرگ پرنده شنا میکند .خب شاید اول از همه باعث تاسفه که در سن بیست و هشت سالگی و اندی شنا بلد نبودم..تاسفش برای خودمه که ازش محروم شدم..یکی میگفت بعضی ورزشها رو مثه شنا باید از بچگی یاد گرفت و در بزرگسالی آموزشش خیلی سخت تر میشه.ولی بعد از رایزنی های متعددی و معتنابهی که انجام دادم خیل کثیری از شناگران این نظریه رو رد کردن و گفتن که امکان پذیره..البته این تقصیر من نبود که وقتی بچه بودم منو نذاشتن که برم یاد بگیرم.هرچند که همیشه علاقه داشتم.به خاطر همین رفتم از توی همشهری یه آگهی رو پیدا کردم که مربوط به آموزش تضمینی شنا بود.از اونجایی که اکثر کلاس های آموزشی برای کودکان و نوجوانان هست من چند بار از خانومی که پشت خط بود پرسیدم که برای بزرگسالان هم آموزش دارن یا نه؟ که گفت البته که داریم .فردای اون روز رفتم ثبت نام کردم.قرار شد در دوازده جلسه یاد بگیرم و نکته دیگه این بود که من در تمام عمرم به استخر نرفته بودم و بار اولی بود که اونجا میرفتم و سعی کردم بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنم و به قول خودمون سوتی بدم برم دنبال بقیه تا ببینم روند کار از کجا شروع میشه.یعنی از دم در که کارت آموزش رو دادم دقیقا نمیدونستم باید چه کار کنم.و محرز ترین کاری که بلد بودم این بود که بایست ل-خت بشم.ولی این که کجا نمیدونستم.البته فهمیدنش زیاد سخت نبود چون از همونجا که داشتم میرفتم یه نفر جلومو گرفت و گفت آقا با کفش نیا. و یه جایی بود که پر دمپایی بود عین این مسجدا.یکی برداشت داد بهم و یه پلاستیکم داد دستم که بهش کلید آویزون بود و یه شماره روش داشت.رفتم همونجا که همه ل-خت میشدن.اولش شاید خجالت کشیدم ولی بعدش که دیدم کویت بازاره با اعتماد به نفس بالایی همه رو در سه سوت کندم و کردم تو کوله پشتیم.البته به جز مایو.شما هم دقت کنید که وقتی میرید استخر حتما مایو بپوشید رفتید اونجا همه رو باید دربیارید غیر از اون یکی!.خیلی خوشحال بودم و دیگه جو گیر شدم که بابا کرال سینه که بچه بازیه..بعدش احتمالا میگم شنای پروانه هم بهم یاد بده.چون گوزن نقره ای همیشه شنای پروانه میکنه منم دیده بودم دلم خواسته بود.بعدش اینکه رفتم مستقیم سراغ مربی و خودم رو معرفی کردم.و یه خوش آمد گویی بهم کرد و گفت برو زیر دوش.این یکی رو بلد بودم چون میدونستم بایست قبل از اینکه بریم تو آب حتما بایست یه دوش بگیریم.و حتی در به در دنبال اون حوض کوچیک میگشتم که توش کلر بایست باشه که نبود..خیلی قبراق مثه مستر بین رفتم پیش مربی در حالی که موهام دیگه اومده بود تو چشام.و خیس شده بودم و کمی از این بابت شرمنده که چرا با این وضعیت خدمت رسیدم و اینا.ولی بعدش فهمیدم که همه خیسن غیر از مربی و یادم اومد که تو استخر کسی سشوار نمیزنه بره تو آب.مربی بهم روحیه داد و گفت که شروع میکنیم و تو یاد میگیری و از این حرفایی که میزنن همیشه و روحیه میدن..رفتیم لب استخر و گفت ببین اولین حرکت حرکت مدادیه..یعنی جفت پا عین مداد میپری تو آب و میای بالا.گفتم تو این عمق کم فکر نمیکنید جفت پا پریدن و اینا..که گفت اینجا پر عمق ترین قسمت استخره. یعنی دو و نیم متر به گفته خودش و به دید من اون آب از رنگ و عمقی که نشون میداد بالای سه و نیم متر بود.لا کردار سر حرفش هم وایستاده بود که باید بپری و مربی بازیش گل کرده بود.منم یه نگاهی به جماعت استخر کردم و دیدم همه منتظرن من بپرم .و از طرفی من بیچاره در تمام عمرم در نیم متر آب هم نبودم چه برسه به این عمق که رنگ آب از عمق زیاد به آبی پر رنگ تبدیل شده بود ! و میشد به راحتی عمق زیادش رو حس کرد.من گفتم بهتر نیست از کم عمق شروع کنیم و بعد به تدریج..؟ که گفت اصلا فکرشم نکن..اونجا به درد من نمیخوره.بپر و تمومش کن.هرچی نپری بیشتری میترسی.منم دیدم که حالا همه دیگه دارن منو تماشا میکنن.دیگه ضایع بود اگه نمیپریدم.و قلبم هم عین گنجیشک میزد از وحشت.چون فکر میکردم از کم عمق شروع بشه..نه اینکه ..در هر صورت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم جهنم.میپرم هر چی شد شد آبروم داره میره.منم در حالت عادی قدم یک متر و هشتادو چهاره..و ایستاده عین مداد هستم چه برسه بخوام جفت پا در حالت مداد سیخکی بپرم تو آب.در دسرتون ندم پریدم در حالتی که اگه اسلو موشن میگرفتن چشمام بسته بود یعنی مچاله بود دهنم به ایضا محکم بسته.نفهمیدم چی شد..یه صدای وحشتناکی اومد و بعدش قل قل قل قل.....بعدش دیگه صدایی نیومد و من تازه فهمیدم ته آبم!..این شد که دهنم نا خود آگاه باز شدو یه دولیتر آب رفت تو حلقم.قرار بر این بود که وقتی رسیدم اون پایین و کف رو احساس کردم محکم بزنم به کف تا بیام بالا.همین کارو کردم و اومدم بالا و یه میله ای رو که مربی گرفته بود گرفتم و اومدم بالا.مثه یه قهرمان !.ولی استاد دست بردار نبود.گفت بد نبود. پونزده بار دیگه بری میریم حرکت بعدی..!!!منم حساس!.گفتم واقعا ؟..گفت بله..خلاصه چهار بار بسم اله بسم اله پریدم و هربار کلی آب خوردم.بعدش جلسه اول با دو چرخه سواری تو آب تموم شد و من حس میکردم تو آب پر وایتکسه یه جوررایی که بوی وایتکس میومد.بعدا فهمیدم که چون کلر گرونه بعضی استخرا وایتکس میریزن که خیلی مشکل ممکنه درست کنه.جلسه بعد قرار بر روی آب موندن بود واز اون حرکت مدادی لعنتی خبری نبود.بایست با پا دو چرخه میرفتم و با دست بال بال میزدم.یعنی دستامو باز و بسته میکردم.چندین و چند بار امتحان کردم و پام با دستم مچ نبود و هر کدوم به اون یکی میگفت برو واسه خودت.البته تمرین بیشنر لازم بود طبیعتا.استاد اومد و گفت نه..فایده نداره...نون رو حروم کردی..این جوری نمیشه..میله های کنار رو ول کن برو وسط...با خنده گفتم استاد من که برم وسط همون جا میرم پایین که!.گفت عیب نداره جسد آدمیزاد توش هواست بره پایین دوباره میاد بالا.گفتم استاد البته درست میفرمایین ولی من اول باید غرق بشم ..بعد تبدیل به جسد بشم.. بعد بیام رو آب !.این یکم ترسناکه!.گفت عیب نداره این میله رو بگیر و برو وسط..یه میله ای بود که سرش گرد بود انگار میخوان با تور پروانه گیری از آب ماهی بگیرن.با ترس و لرز میله رو گرفنم و منو هدایت کرد سمت درست وسط عمق آب..گفت تا میله ها رو گرفتی فایده نداره وباید این قدر دست و پا بزنی تا یاد بگیری..رفتی پایین نترس به من اعتماد کن ...میله رو میدم بهت..گفتم باشه..گفت دوچرخه برو..دو چرخه رفتم و گفت خب میله رو ول کن حرکت دست برو..دو تا رفتم و دیدم نه خیر..بازم دارم فرو میرم توش.تا اومدم میله رو بگیرم دیدم مربی برداشته و ایستاده ومیگه یالا بزن درست بزن..منم دوتا درست زدم و بقیه اش رو نفهمیدم چون بازم..قل قل قل قل قل..رفتم پایین بدون اینکه دستم به جایی بند باشه..دیگه اون وسطا بودم..گفتم چه کارکنم؟..یاد حرکت مدادی افتادم که میرفتم پایین محکم میزدم به کف میومدم بالا.دوباره عین مداد شدم و رفتم پایین ولی انگار کف استخر رو هم ورداشته بودن..ترسیدم و باز دهنم باز شد و مقادیر معتنابهی آب رفت توحلقم..دیگه بال بال میزدم و نمیدونستم چه کارکنم که پام رسید اون پایین..محکم کوبیدم به کف و اومدم بالا..ولی باز همون وسط موندم..کافی نبود و هنوز نیم متر راه بود تا بالا..دیگه نفسم بند اومده بود.که دیدم یه پای حاوی دمپایی اومد از بالا.. گرفتم و اومدم بیرون دیدم مربیه که نخواسته خیس بشه و پای مبارک رو علم کردن تا من بگیرم بیام بالا.به شدت سر درد گرفتم و نفسم مشکل دار شده بود..ولی زود سر حال اومدم..جلسه دوم هم به این صورت تموم شد..ولی من تا اونجایی که میدونم راه و رسم شنا یاد دادن اینه که اول میبرن تو نیم متری و از این جلیقه های هوا میدن تا یارو غرق نشه..بعد از کلی آموزش اجازه میدن بره تو یه متری طرف..نه اینکه همون اول مدادی بری!.درهر صورت دیگه نرفتم .و عطاش رو به لقاش بخشیدم به قولی..ولی در کوتا ه ترین فرصت میرم یه جای خوب که طرف یا آشنا باشه یا کارش رو بلد باشه...آبش هم وایتکسی نباشه.در هر صورت این بود داستان شنا یاد گرفتن ما
پ.ن:..شما هم که شنا بلدید همین طوری بهتون یاد دادن؟.
+photo of the day
one is enough ..once is not enough
اگر کسی تنهاست و تنهایی رو دوست نداره بهتره در تنهایی خودش" تن ها"ی دیگری رو راه نده..یک "تنها "ی دیگه برای تقسیم کردن تنهایی که تنهایی رو پر نکنه بلکه در اون زندگی کنه کافیه .
+photo of the day
قاشق خنده خوری .زندگی یعنی غصه .
.یه قاشق خنده.
.یه دریا گریه.
.برای رسیدن به یه قاشق خنده
..بایست تو دریای گریه شنا کنی..
..اگه میتونی تو قاشق خنده شنا کنی.
.بایست خیلی کوچیک باشی..
+photo of the day
چرا شما مادر خود را دوست میدارید؟
مادر خود را دوست میداریم که چون او بود که ما را در بدن تحمل کرد و او بود که شبها را نمیخوابید نکند که آسیبی به ما برسد.او بود که دلسوزی میکرد و او بود که وقتی مریض میشدیم ما را به درمانگاه میبرد تا نکند یک بیماری خطرناک باشد .او بود که ما را بزرگ نگهداشت و رسم و آداب زندگی را بر ما آموخت.وظیفه ما نسبت به او این است که:در موقع بیماری او را به درمانگاه ببریم.با او در اوقات فراقت حرف بزنیم و نه اینکه وقتی وارد خانه شدیم بی توجه باشیم.در کلاس نمرات سطح بالا بگیریم تا او را خشنود کنیم.برایش دلسوزی کنیم و نگذاریم تا آسیبی به او برسد.شبها در کنارش باشیم تا او تنها نماند و ما باید که همیشه با او باشیم.در مقابل زورگویان از او دفاع کنیم و نگذاریم که او ناراحت شود.و نگذاریم که یک مو از سرش کم شود.از او مراقبت کنیم.او را دوست داشته باشیم تا خداوند از ما راضی باشد.کارهای نیک کنیم و اگر دردی داشت با او دلداری کنیم.و او را به گردش ببریم.تا او از ما خشنود گردد. و او را در موقع پیری در خانه نگه داریم نه اینکه او را به سالمندان ببریم و بگوییم ما دیگر خسته شده ایم.آن موقع است که خداوند از ما ناراحت میشود.مادرمان هم ناراحت میشود.والسلام
69/8/28
پ.ن:این انشایی بود که من سال 69 نوشته بودم در باره مادر با عنوان بالا..اون موقع فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم:)
پ.ن2:ویدئوی بالا هم یکی از ویدئوی های Era هست در مورد مادر که خیلی زیباست. آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.
+photo of the day
Hahaha میرم کنار خیابون وای میستم تا یه ماشین منو که عجله دارم سوار کنه....بعد نیم ساعت یه تاکسی نگه میداره..سوار میشم..وسط راه ماشین تغییر مسیر میده..من میگم مگه شما فلان جا نمیرید.؟..میگه نه..من اون یکی فلان جا میرم....میخندم و پول یارو رو میدم و میام پایین.
یه ساعت مطلب مینویسم برای وبلاگ و کلی هم روش فکر میکنم و مایه میذارم..بعد برق قطع میشه و بعدش هم که برق میاد میبینم هیچی سیو نشده..تکیه میدم به صندلی و میخندم
یه روز از صبح تمام تلاشم رو میکنم که کارام رو جوری میزون کنم که بتونم سر ساعت بیام بیرون..با هزار تلاش فراوون موفق میشم و سر ساعت با افتخار زیاد بلند میشم که بیام بیرون..دم در دیپورت میشم و باید بعد از ظهر بمونم..میخندم و میرم دوباره کار رو ادامه میدم
من کلا خیلی میخندم این روزا..
این جوری نبودم ها!!..این جوری شدم
+photo of the day
آخرین روز عمر من صادق منو دعوت کرده به اینکه بنویسم اگر فقط 24 ساعت تا پایان عمرم باقی مونده باشه و من خبر داشته باشم چه کار میکنم..چون زمان شروع داستان رو تعیین نکرده و اینکه تو روز تموم میشه و یا شب..خودم فرض میکنم که از ساعت دوازده شب شروع میشه و تا دوازده شب بعد تموم میشه.بایست عرض کنم که از همون دوازده شب تا صبحش احتمالا خوابم نمیبره دیگه و تا صبح بیدارم..هرچند دوست داشتم بگیرم اون روز آخر رو لا اقل بخوابم تا دوازده ظهر..ولی به نظر نمیاد برای من اتفاق ساده ای باشه..یعنی برای هیچ کسی نیست.ولی رو هم رفته من جزو کسانی هستم که مرگ رو دوست دارم بر خلاف خیلی ها..یعنی فکر میکنم به هیجانش میارزه ... و خیلی دوست دارم بدونم اون ور چه خبره و چی پیش میاد...به دلایل زیاد فکری و فلسفی که اینجا وقتش نیست بگم..ولی چیزی که میدونم اینه که میرم شمال..البته به کسی خبر نمیدم صد در صد ..دوست دارم روز آخر رو تنها باشم ..یه جای دنج و خلوت کنار دریا پیدا میکنم که سالی یه بارم کسی از کنارش رد نمیشه..یه جای بکر میخوام و سکوت..جایی که لا اقل هرچی باشه ..آدمیزاد نباشه..دوست ندارم موقع مرگم کسی منو ببینه..یا حتی کسی بهم دسترسی داشته باشه و حتی همیشه تو این فکر بودم که هر وقت فهمیدم که میمیرم به زودی برم یه جایی که هیچ کسی پیدام نکنه..هیچ وقت..نمیدونم چرا ..ولی دوست ندارم ....و البته قبل از اینکه برم شمال حتما میرم یه رستورانی دو پرس ماکارونی میخورم.:).بعدش که رفتم شمال میرم کنار دریا میخوابم ..تا اینکه شب بیاد..شب که بیاد..حتما مدیتیشن رو دوباره شروع میکنم....این بار با صدای دریا و امواج و خنکای نسیمی که میاد..و بعد زود تر از اینکه مرگ بیاد سراغم..من میرم فانتزیا..و همونجا میمونم.. و دیگه بر نمیگردم..این واقعا نهایت آرزویی هست که من دارم..فکر میکنم اگر یه روز قبل خبر داشته باشم واقعا همین کار رو میکنم و چه قدر هم خوبه..در ضمن اینکه هرچند همیشه مرگ برای همه از جمله من ترسناک و هیجان انگیزه..ولی چون من میرم فانتزیا دیگه متوجه نمیشم:)..و اینکه هر وقت بیاد من از همین الان تا هر وقت دیگه هم بیاد من آمادگی کامل دارم برای رفتنش...اینو جدی جدی میگم...گفتم خبر بدم..اگر عزرائیل یا هر خر دیگه ای هست میخواد بیاد زود تر خبر بده..بیاد بگه..من خوشحال میشم..:)
+photo of the day
گوزن فیلم میبیند برید این فیلم زنها فرشته اند رو ببینیید..من و گوزن و سرو رفتیم دیدیم.چرند بود..ولی برید ببینید یه کم بخندید..جالب بود که اون لحظه هایی که مرد فیلم شکست میخورد خانوم ها مشعوف میشدن و دست و هورا هم میکشیدن..نمیدونم یه فیلم چه تاثیری واقعا میتونه رو آدما داشته باشه..ولی چیزی که میدونم اینه که آدما در چنین لحظه هایی خودشون رو تخلیه میکنن..یعنی جایی احتمالا تو زندگیشون از مردی شکست خوردن که اینجا وقتی میبینن این طور هورا میکشن و خوشحال میشن و دست میزنن..یه جنبه اش هم بر میگرده به اینکه اگر چند نفر باشین و یه صحنه رو ببینید.. تو بیشتر رفتارات افراطی میشن..یعنی اگر چند تا پسر تو خیابون با هم راه برن ..و یا چند تا دختر ..هیچ فرقی نمیکنه..پسرا و دخترا بیشتر جلی میشن که کارهایی رو بکنن که اگر تو تنهایی در همون موقعیت قرار میگرفتن..این به خاطر اینه که اون ها در چنین موقعیتی یه احساس امنیت بیشتری میکنن و دیگه نگاه از روشون برداشته شده و میتون بدون سان-سور خود واقعیشون رو نشون بدن..دلیل دیگه اش هم اینه که وقتی تو جمع هستی دیگه مسوولیت از گردن تو برداشته میشه و کسی تورو مواخذه نمیکنه واسه مسخره بازی..و اون رو به جمع نسبت میده..رو هم رفته من از بازی امین حیایی خوشم میاد همیشه... و نمیتونم بگم از شریفی نیا بدم میاد..شاید بد ترین بازی رو مهتاب کرامتی کرده..یه فیلم گیشه ای از نوع چیزی هست که تماشاگر دوست داره ببینه و بشنوه..بدون هدف و بدون معنای خاص..چیزی که باز جالبه اینه که تماشاگر همون چیزها رو هر روز تو زندگی عادی میبینه و نمیخنده..ولی چون اون حرکت رو فلان بازیگر مشهور کرده براش خیلی جالب میشه..حتی بعضی صحنه ها بود که خنده دار نبود..ولی بعضی احساس میکردن که وظیفه دارن بخندند واگر خنده شون نگیره حتما مشکل دارن..خیلی برام جالب بود..چون دفعه آخری که به سینما رفتم پارسال پیرار سال بود..برای همین رفنار جمع و گروهی که توش بودم برام جالب اومد :)
+داره بارون میاد..من برم فانتزیا..شما نمیاین؟
+Photo of the day
Hold a hand امروز رفته بودم دانشگاه امتحان بدم..بعضی وقتا هست تو یه جمع دو هزار و پونصد نفره چشمت به یه نفر میفته که دیگه کنده نمیشه.تو میری تا دیگه نگاهت به نگاهش نیفته و روتو هم بر میگردونی..ولی نگاهش انگار مثه یه پروژکتور پشتت رو روشن کرده و اون داغی رو حس میکنی..شایدم نه..نگاهت نمیکنه..تو به روی خودت نمیاری و رد میشی و سعی میکنی تو اون محیط قرار نگیری..خوشگل بود؟..نه خیلی معمولی ..ولی باید این حس برات پیش بیاد تا بفهمی..هنوز نمیدونم چطور میشه که بین این همه آدم نگاه گرگ رو یه نفر زوم میشه..رفتم و با هر بدبختی ای بود تو اون تاریکی تو اون سالن روی چهار پنج تا کاغذ آچهار و خیل مشتاقان امتحان که واقعا زیاد بودن اعم از دختر و پسر .دنبال اسممو شماره کلاس و صندلیم گشتم..با دو سه بار آزمون و خطا شانسی پیداش کردم و رفتم تو کلاس مورد نظرو شماره صندلیم رو دیدم ..ولی یه گردن کلفت پشتش نشسته بود و از اونجایی که هر هرکی بود منم رفتم صندلی کناریش نشستم.. که دوباره دیدمش..درست اومد توی همون کلاسو رفت ردیف آخر نشست..بازم پشتم بهش بود و انگار پشتم داغ میشد..چه قدر احمق بود..احمق بود؟..چرا من چیزی نگفتم؟..خوب اون بایست میدونست که من خجالتیم..از کجا؟..من چه میدونم..ولی چرا نبایست اون شروع میکرد؟..اه...تو دلم گفتم این جماعت این قدر دوستای جور واجور دارن که اصلا تو رو نگاهم نمیکنن که..بعدش با خودم گفتم..مگه اینا چی میخوان؟..احمقن..نمیدونن گرگ پرنده چه قدر میتونه دوستشون داشته باشه..نمیدونن به خدا نمیدونن..تو دلم گفتم..هم برای خودم متاسفم که نمیتونم بد از بیست و هشت سال با یه نفر سر صحبت رو باز کنم و حرف بزنم..برای تو هم متاسفم که نمیدونی دوستی با گرگ پرنده تو رو کجا می بردت....بعدش با خودم فکر کردم.. گرگ پرنده این اصلا شاید تو فاز این مدلی دوست داشتنای تو نباشه..تو که تو عمرت کافی شاپ نرفتی..تو که نمیدونی رستوران به کجا میگن؟..پس به چه درد میخوری؟...آخه گرگا رو تو رستوران راه نمیدن ..جای گرگ تو جنگله..میتونستم ببرمش فانتزیا رو نشونش بدم..اگر چه تو عمرم کافی شاپ نرفتم..
یه چند بار خواستم برم کافی شاپ ولی نشد..هر بار ترسیدم یه نفری برم همه دونفری باشن و نمیدونم..یا شایدم خجالت کشیدم.....
پ.ن:گوزن!..میای یه روز با هم بریم کافی شاپ؟..من دو تا کاپچینو سفارش میدم و یکی میزارم جلوی تو و یکی هم جلوی خودم..خیلی با مزه میشه:)..میدونی تو رو کسی نمیبینه..من هم کاپوچینوی تو رو میخورم و هم مال خودمو..یا شایدم کافه گلاسه..یا ویس-کی.(!؟!؟)...گوزن تو کافی شاپ جانی- واکر قرمزم دارن؟..میشه مثلا کتابم ببریم اونجا بخونیم؟..بهمون نمیخندن؟..اصلا میدونی چیه..سفارش میدم برات قلیون بیارن..یه چیزی تو مایه های همون چپق لکنتی توست..ولی شلنگ دارش:))..
+photo of the day
All over a soul تو لیست کارهایی که قبل از مرگ بایست انجام بدم ..این رو اضافه کردم.
کیس ال اور ا سل..
+photo of the day
Peace
..در اتاقی بودم سپید با پنجره هایی باز..و پرده هایی سپید که باد آن را میرقصانید.گرگ پرنده با پیراهنی یکدست سفید..و صدای موسیقی دلنوازی شنیده میشد..بر بالای سرم صدای پر زدن فی ری کوچکی میآمد..چه زیبا بود
ساعت8:56 صبح
مکان:بانک
ثبت میشود
پ.ن: در فانتزیا هیچ چیز اهمیت ندارد....تو فقط در اوج رهایی و لذت هستی..هیچ چیز توجیه منطقی ندارد..فقط همه چیز در نهایت خودش بروز میکند..و ناگاه نا پدید میشود.
پ.ن:این گوشی جدید منه..میدونین چه کار کردم؟..تمام نوز ده تا کتاب هایی که گفتم بهتون و به صورت فایل های پی دی اف بودن ریختم توش..از سر کار تا خونه..تو مترو عوض اینکه بلوتوثم رو روشن کنم و عکسهای چرند این جماعت آدم رو نگاه کنم..کتاب هایی رو که هیچ وقت فرصت خوندنش رو پیدا نمیکردم رو میخوندم..ایده خوبی نه؟:)
پ.ن:دیگه اینکه این شبا برق ها که میره یاد شبهای جنگ میفتم.برقا قطع که میشد بدون شک وضعیت قرمز بود.و ما میرفتیم رو پشت بوم تا هواپیماهای عراقی رو که اندازه یه ستاره بودن نگاه میکردیم..ستاره هایی که حرکت میکردن این ور و اون ور....این شبا هم که برق میره شمع روشن میکنیم..منم که میدونی حساس!!.شمع روشن باشه و من آواز نخونم؟..تمام پنجاه سال موسیقی ایرانی رو امشب برای اهل خونه و چه عرض کنم اهل محل خوندم.از فریدون فروغی بگیر..تا سیمین غانم و و نمیدونم نرو اونجا بیا اینجا اونجا نه شاد مهر عقیلی!!..یه فاتحه صلواتی خوندیم برای ویگن و نمیدونم داشتیم میرفتیم تو فاز آهنگ های خارجی و ای سی- دی سی و راک !..که برق اومد....و برای غافلگیر کردن ادیسون یه صلوات دشمن شکن فرستادیم که برق رو اختراع کرد و ما اومدیم وبلاگستان.!..الان صدام دو رگه شده:..:)
+photo of the day
یادم باشد چه غیرتی به خرج دادیم که زن تو بازی کا مپیوتری را نجات می دادیم..و بعد اون می اومد و من رو در آغوش میگرفت ..و من ساعت ها احساس عاشقی رو داشتم که به معشوقش رسیده...ولی بعد از اون دیگه هیچ اتفاقی نمیافتاد..یعنی ادامه نداشت..بعد از اینکه در آغوشمون میگرفت..تو صفحه از برادران آلبرتو و نمیدونم دست اندر کاران تشکر میکرد....اون موقع من ناکام ترین ویر-جین دنیا بودم.تازه بعدش که بیشتر منتظر میموندم صفحه اول اول می اومد ومیپرسید آیا میخواهید دوباره بازی کنید؟..منم میگفتم عمرا..
پ.ن:یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد...
+photo of the day
فیلم نامه ماندگار [...علی!
همم
بیداری؟
مثه اینکه آره
میخوای بخوابی؟
ما رو هوایی نکن مرگ مادرت..
یه چیزی ازت بپرسم راستش رو میگی؟..
بپرس جونم بپرس
به چی فکر میکنی؟
راستش به این فکر میکنم که این چند ساعت کی تموم میشه و تو رو تحویل بدم و برم سی خودم
تو زن داری.؟
.نه بابا زنمون کجا بود؟
نامزد داری؟
رفتم سربازی اومدم حا-مله بود
پس چی داری؟
یه ننه و یه خونه گرویی
یعنی تا حالا عاشق نشدی؟..
اهههههه..نه بابا!! ..نه قربونت!!..نه عشق کدومه؟...بگیر بخواب بابا
..انگولکمون نکن..نذار یاد اون چیزایی که نداریم بیوفتیم!!...مصبتو شکر.هر چی خوردیم پرید!!..ما کجاییم تو کجایی بابا؟..ای گور پدرت دایی..این چه آشی بود برامون پختی..
پاک خودمونم موندیم گرو
...]
پ.ن:امروز تو بانک یه نفر ایران چک آورده بود بریزه به حساب..یه نفر بهش گفت من ایران چک میخوام این بانک نداره..شما که میخوای تراولا رو بریزی به حساب..برات فرقی نداره نوبتته..ایرانا رو بده . پولا رو بده به صندوق..اون طرف هم قبول میکنه و ایران چک ها رو می ده به طرف..و پولا را میگیره و میده به همکار من تا بشمره....اون طرف هم که ایران چک ها رو گرفته بود تشکر کرد و رفت و همکار من پولا رو شمرد دید از هر بسته پونزده تا کمه..چون دو هزار تومنی بود میشد هر بسته ای سی هزار تومن..کلا حساب کرد شد چیزی حدود ششصد هفتصد هزار تومن..پولی که عوض کرده بود کم بود....هیچ وقت پشت باجه بانک پول یا تراول با کسی عوض نکنید..
+photo of the day
افشاری خوانی یه خانوم مسن یه خانوم جوون..هر دو چادری..خانوم جوون صحبت نمیکنه..خانوم مسن که معلومه سواد درست و درمونی نداره.صحبت میکنه..چی میخوای مادر؟...برا دخترم اومدم..برا ثبت نامش..مرد با تعجب نگاه میکنه..چه مقطعی؟..دکترا !..و هنوز دختر سرش رو پایین انداخته و صحبت نمیکنه..چون مادرش آوردتش که ثبت نامش کنه..
پ.ن: مرد را دردی اگر باشد خوش است؟ .چه کسی را خوش است؟....درسته که درد بی دردی علاجش آتش است..ولی درد که اینجوری نیست یه نیشتر به خودت بزنی..خودش میاد..خودشم میره؟..بره ..نره..ولی خوش است؟..اصلا ما که چیزی بارمون نیست ..حال میکنیم..عشق است..بذار شناور باشیم.......
+افشاری
پ.ن:اون نیمکت تو عکس قبلا رزرو شده..گوزن رفت زود تر رزروش کرد..بیخود براش نقشه نکشید..به شعاع ابدیت قرق شده..توسط گوزن و گرگ پرنده..آدما رو راه نمیدن..هر جونوری هستید میتونید بیایید ..فقط آدم نباشید..چون دم در تابلو زده..ورود آدمیزاد ممنوع..احتمالا به خاطر اینکه آشغال پرت میکنن.نمیدونم
اینم یه عکس ایدالیستی و آرمانگرایانه از گرگ پرنده
نظر آلبر کامو در مورد ساد-1 "...او تمامی استدلال های آزاد اندیشان را تا ولتر و پدر مه لیه جمع آورده از آن ماشینی تهاجمی می آفریند.طبعا انکار او از همه انکار های دیگر شدید تر است.گذراندن بیست و هفت سال در زندان تفکری آشتی جو به بار نمیآورد.چنین مدت درازی در باز داشت بودن انسان را یا به موجودی ناتوان بدل می سازد یا قاتل و گاه هر دو.اگر ذهن زندانی آن اندازه توانا باشد که بتواند در سلول زندان فلسفه اخلاقی بسازد این فلسفه اگر فلسفه تسلیم نباشد فلسفه استیلا جویی خواهد بود.از این نظر ساد نمونه ای کامل است چرا که به همان نسبت که جامعه با او بی رحمانه رفتار کرد او هم به شیوه ای بی رحمانه پاسخ داد.ساد به عنوان نویسنده به رغم پاره ای تمجید ها و ستایش های سر دستی ناقدان نویسنده ای درجه دوم است.او امروز مورد ستایش بسیار است.اما به دلایلی هیچ ربطی به ادبیات ندارد.ساد در مقام فیلسوفی زندانی و نخستین نظریه پرداز طغیان مطلق از ستایش بسیار برخوردار است.این حق اوست.در زندان رویا ها هیچ محدودیتی ندارند و واقعیت مانعی به حساب نمیآید.شعور در بند هرچه را در روشنی و وضوح از دست میدهد.در شدت به دست می آورد.یگانه منطقی که ساد میشناخت منطق احساس ها بود.او فلسفه ای نیافرید بلکه رویای هیولایی انتقام را پرورش داد.اما تصادفا رویا پیشگویانه از آب درآمد..."
انسان طاغی-آلبر کامو ص 30-31
مرتبط
+
پ.ن:امروز روز بزرگداشت خیام بود
..رباعیاتش رو میتونید از کتابخونه دانلود کنید
پ.ن:
در خانه ار نشسته ای یا برهوت
روزی نه چنان دور روی در تابوت
می نوش و غزل بگوی و آواز بخوان
کانجا همه سر به سر سکوت است و سکوت
س.گ
+photo of the day
پ.ن:یه پرسپولیس یه ایران:))
این ترم یه درس روان شناسی تربیتی داریم که یه واحد عملی هم داره و از قرار ده نمره از بیست نمره دست استاده..گربه سیاه این ترم این درسه است..با بقیه هیچ مشکلی ندارم..ولی حضور برای درسهای عملی اجباریه و من هم یه خط در میون رفتم..یعنی اگرم میخواستم نمیتونستم برم..اگه این روانشناسی تربیتی رو پاس کنم دیگه با بقیه مشکل ندارم..بایست یه تحقیق هم بنویسم تحویل این استاد بدم..اگه شما در مورد این درس چیزی دم دستتون هست به ما برسونید ممنون میشیم..بد بختی اینکه آدم نره کلاس همینه دیگه..اگر بانک نبود و میشد برم کلاسا رو حتما تا حالا با یکی از اون دخترا دوست میشدم..تلفنی ازش میپرسیدم جریان چه جوریه و اینکه هفته دیگه امتحان داریم یا نه..
پ.ن: در مورد این کتاب انسان طاغی که تازه شروعش کردم.هنوز پیشرفت قابل توجهی نداشتم..و وقت نکردم بخونمش..چون درگیر درسهای دانشگاه هستم..
پ.ن:اینکه من این ماجراها رو تو چند تا پست قبل تعریف کردم به خاطر این بود که واقعا اتفاق افتاده..مثلا چند وقت پیش که پی به مزایای مترو و بلوتوث نبرده بودم..با تاکسی میومدم خونه..یه روز با یکی از همکارام تو تاکسی نشسته بودیم که یه خانومی اومد نشست کنار من. و ماجراهای مالش در تاکسی شروع شد..یعنی اون شروع کرد..این همکار منم داشت واسه من صحبت میکرد بنده خدا نمیدونست من فقط سرم رو تکون میدم..و حواسم اون وره..بنده خدا خانومه چهار راه ولیعصر پیاده شد..به نظر کنار شلوارش سنگ شور شد.از بس که هی مالید ولی چراغی از طرف ما سبز نشد!.بازم موقع رفتن تیر آخر رو رها کرد و یه دستی به سر و گوش ما کشید و پیاده شدو در رو نبست!..و رفت..یعنی تا لحظه آخر امیدش رو از دست نداده بود بنده خدا...این همکارم همچنان مشغول صحبت بود...این مورد غیر از اون موردیه که گفتم صبح اول صبح اتفاق افتاد..حالا بعضیا ممکنه بگن من الکی میگم..ولی این عین حقیقته.....ای کاش این همه خجالتی نبودم..
پ.ن:یه جمله ناقص میگم پرش کنید.
با خودم عهد کردم که امسال دیگه....
داستان تولد دو نفره ما دیروز یه صحبتی کردیم و درد دلی ..اندر باب خجالت..نمی دونم چطور شد که بحث کشیده شد به دوست دختر و این برنامه ها..پس بذارین یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم..پارسال سر سیاه زمستون توی دی ماه که هی برف میومد و دولت همه رو فرت و فرت تعطیل میکرد و بانک ها رو تعطیل نمیکرد..موقع امتحانای پایان ترم بود..یعنی من روزایی رو که امتحان داشتم مرخصی میگرفتم..و میرفتم امتحان میدادم .از اونجایی که پیام نور یه دانشگاه غیر حضوری ایه..من هیچ وقت تو کلاسهایی که بعضی وقتا دانشگاه در نظر میگیره شرکت نمیکنم..یعنی اصلا نیستم و نمیتونم که برم..به خاطر همین با دانشجو های روانشناسی اصلا آشنایی ندارم و نمیشناسمشون..و همون طور که قبلا گفتم نود درصد دانشجو ها رو خانوما تشکیل میدن .جوری که موقع امتحان از شش جهت جغرافیایی من خانوما نشسته بودن..یکی از خانوما پیرو پست قبلی که دیروز گفتم جزوخانومای ترنج به دست و کف بریده ای بود که جلو نشسته بود و عقب عقب منو نگاه میکرد:)..هر بار بهانه ای که مثلا چه قدر گرمه و (وسط زمستون)..یا نمیدونم مدادم افتاد و اینا..زیاد توجهی نکردم..چون تو فکر امتحان و اون جور مود ها بودم..دو سه تا امتحان که دادیم گاهی به من لبخند میزد و منم مثه یه بچه معصوم بی خبر از همه جا لبخند میزدم در پاسخ..بعد از امتحان که اومدم بیرون دیدم صدام میکنه ..دیدم همون دختره است..اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت میتونم شما رو دعوت کنم به تولدم؟...تو دلم خیلی خوشحال شدم گفتم..آخ جون..بالاخره یه تنوعی ایجاد میشه..میریم حال میده..گفتم..بله..خواهش میکنم..خوشحال میشم..بعد خواستم ببینم چه جور تولدی هست...مثلا رسمیه..یا اسپرت برم؟..یا تو چه حال و هواییه ..گفت که نه فقط خودم هستم و شما!!..منم حساس!..قبول کردم و شماره موبایلم رو دادم و بعد از چند بار ای میل و تلفن..قرار شد که تو یه رستورانی نزدیک صادقیه من برم برای تولد خانوم..بیشتر راغب بودم ببینم این خانوم که نه منو میشناسه ..و نه میدونه من کیم..چه چیز باعث شده که بیاد منو دعوت کنه برای جشن تولد..اونم دو نفره!..چون درسته نخوردیم نون گندم..ولی دیدیم دست مردم ..که بعد از سالها دوستی دخترا و پسرا جشن تولد دو نفره میگیرن و این برنامه ها..و این که یکهو بخواد این شکلی باشه تا حدودی مشکوک میزد. و برام جالب هم بود..در هر صورت یه کادو به زعم دوستان گرانقیمت و به زعم خودم نا قابل خریدم..خب مگه در تمام عمر آدم چند بار یه خانوم آدم رو دعوت میکنه به رستوران..با هم جشن تولد دو نفره بگیرن؟..خب بایست یه چیز خوب میگرفتم دیگه..برای همین هم این کار رو کردم و رفتم..و سر صحبت که باز شد اولین چیزی که پرسیدم همین بود که آیا واقعا امروز تولد شماست؟..گفت :بله هست و من شما رو که دیدم خیلی از شما خوشم اومد و اینا..خیلی خدا وکیلی اعتماد به نفسم زیاد شد..تا اینکه گفت از هیکل شما خیلی خوشم اومده!...خیلی خوش هیکلی..وقدت بلند و این حرفا..راستش من زمستونا یه کاپشن خفن و کپلی میپوشم که زیرش میتونی ل-خت بگردی..از بس که گرمه و حجیم..به خاطر همین خانوم تصور کرده بودن که من خیلی هیکلی هستم و امر مشتبه شده بود براشون..البته قد بلند هستم..ولی هیکلی خوب نه..گفتم ..فکر میکنم اشتباهی شده..بعد بلند شدم کاپشنم رو در آوردم....تا ایشون ببینن اون چیز که دنبالش هستن من نیستم..منو بگو که فکر میکردم در این مدت کوتاه چه در گرانمایه ای در من کشف کرده که من بی خبر بودمو قدر خودم رو نمیدونستم..بعد که بیشتر رفتم تو کارش متوجه شدم که ایشون حتی دنبال کیس برای ازدواج هست..و این خیلی بد بود..بهش گفتم معیار شما برای ازدواج واقعا قیافه طرفه؟..باور کنید گفت بله..و خیلی براش مهمه..و اگر موافق باشم میتونیم در این مورد با هم بیشتر صحبت کنیم..البته خیلی دختر محترم و خوبی بود..ولی دقیقا قصد ازدواج داشت..اونم با پسری که دو جلسه دیدش اونم نیم ساعت دنده عقبی تو جلسه امتحان!مستقیم بهش گفتم که نه من اصولا دیدگاهم در مورد ازدواج این قدر با تفکرات سنتی تو ایران متفاوته که متاسفانه به این جور چیزا فکر نمیکنم..حالا من اینا رو میگفتم این بنده خدا هم فکر میکرد که من روزی دو بار دوست دختر عوض میکنم..و نمیدونم یه هفت خط حرفه ایم..!..نمیدونست که من دفعه اوله که با دختری قرار گذاشتم..در هر صورت بهش گفتم که خیلی خوشحال شدم که دعوتم کرد..و خیلی ممنون که در مورد من این قدر خوب فکر میکنه..و این که اگه مایل باشه میتونیم با هم دوست باشیم..و این حرفا...معلوم بود که شل شده و دیگه به جوابی که میخواسته رسیده..گفت نه..من با هیچ مرد غریبه ای دست نمیدم و نمیدونم دست نمیزنم.!.قیافه اش شبیه دخترای مذهبی نبود..ولی متوجه شدم که چرا موقعی که هم رو دیدیم دست نداد بهم..چون اون موقع فکر کردم که متوجه نشده...
یکی میگفت که همه کسانی که ازدواج رو نفی میکنن و نمیخوان ازدواج کنن دنبال آزادی های جن-سی هستن و بادی به هر جهتن..میخواستم بگم که نه من این طوری نیستم..درسته که به ازدواج اعتقادی ندارم و پارتنر رو ترجیح میدم..ولی وقتی قرار باشه با کسی باشم...عاشقانه باهاش هستم..و کاملا وفادار..این دیدگاه ها و صحبت ها در ایران فعلا زیادی رایجه و ملت هنوز نمیتونن خودشون رو بدون اینکه رو سرشون کله قند بسابن با عشقشون ببینن..و هنوز دیدگاه های دگمی وجود داره که فکر میکنن هیچ مردی و یا هیچ زنی نبایست قبل از ازدواج دستی به کسی بزنه...تابو ها رو بریزید دور لطفا ..بگذارید احساس هوایی بخوره.
پ.ن:در مورد قیافه ام این دو سه روز زیاد صحبت کردم..برم اسفند هوا کنم بیام..در ضمن حتما همه شما ها عکس منو دیدید.از بس همه جا گذاشتم..همچین معمولی معمولی!....:)..
این جناب شهرام خان و شیرین خانوم فکر کردن شاخ غول شکوندن وب لاگ منو پیدا کردن..ما که بی دلان مست دل از دست داده ایم!..راست باخته ایم و پاک باخته..:))
گرگ خجالتی یه مشکلی که من دارم خجالتی بودن منه....خجالت از سخترانی توی جمع ..یعنی من هر بار که خواستم برای جمعی صحبت کنم زود گوشام داغ میشدن و بدنم سرد میشد و عرق میکرد و کلی مشکل پیدا کردم....داشتم این کتاب شیوه های تغییر رفتار دانشگاه رو میخوندم که راه کار هایی رو نوشته که به نظر من زیاد به درد بخور نیستن و من قبلا همشو امتحان کردم..و همیشه هم همینطور بوده..فقط این نیست که از صحبت توی جمع خجالت بکشم..بچه که بودم یه بار رفته بودیم خونه یکی از دوستان خانوادگی .و من میخواستم برم دستشویی ..و نمیدونستم کدوم طرفه..من کوچیک بودم و اون خونواده هم یه دختر کوچیک هم سن و سال من داشتن..باباش بهش گفت که منو ببره نشونم بده..اسم دختره رو یادم نیست ..ولی همین که من بلند شدم و اونم بلند شد که نشونم بده..دستم رو گرفت که منو ببره به قول خودش اونجا..همونطور که گفتم کوچیک بودم..ولی خیلی خجالت کشیدم که دستم رو گرفت..چون تا اون موقع دست دختری رو نگرفته بودم.اصلا یه حسی شد که همه فهمیدن و کلی بهم خندیدن..و من به غلط کردن افتادم و دیگه نمیخواستم برم دستشویی.!!یا مثلا اون موقع که دوره دانش پذیری برای ورود به پیام نور رو میگذروندم تو دانشگاه علامه نود درصد کلاس دخترا بودن و مردا یکی من بودم..و چند تا از این پسرایی که انگشت کردن تو پریز برق و شلوارشون داره از پاشون در میاد و یه پیر مرد که نمیدونم سر پیری دنبال چی میگشت تو دانشگاه.و یه قابلمه پلو می آورد سر کلاس و کفشاشو در میاورد و بدون توجه به استاد و درس.به جای خودکار ..از کیفش قاشق در میاورد و غذا میخورد و بوی غذاش خفه میکرد همه رو.. فکر میکرد کلاس هنوز مثه مکتب های قدیم برگزار میشه.هر وقت استاد که خودشم خانوم بود سوالی میکرد..چون بین اون سه چها ر تا مرد لاجرم من خیلی خوشتیپ!! بودم .همین جوری نصف کلاس بر عکس نشسته بودن ..حالا استادم یه بار میخواست از من به عنوان تنها پسری که تو هوای کلاس بود سوالی بپرسه و من جواب بدم..همه دیگه بدون رو در بایستی بر میگشتن منو نگاه میکردن.. دهنم رو باز میکردم که جواب بدم..ولی صدایی بیرون نمیومد..چون اصلا نفسم بالا نمی اومد!..صدام عوض میشد..و تارهای صوتیم دور هم گره میخوردن و صورتم عرق میکرد..یادمه که یه بار که گفتم منم مثه بقیه فکر میکنم..و البته برای اینکه از جواب دادن رها شم..یکی از دخترا گفت آقا شاهین خواهش میکنم بگو..!!!!!فکر کن!..اونا اصلا اسم کوچیک منو از کجا میدونستن؟.من که اصلا حرف نمیزدم !..دیگه شما از من چه انتظاری داشتید!..به تته پته افتاده بودم و دستام رو زیر میز قایم کرده بودم که کسی لرزشش رو نبینه..ولی همه انگار حالا زیر میز رو نگاه میکردن..تمام حرکات منو انگارهمه نگاه میکردن..نمیدونم از اینکه دستام رو برده بودم زیر میز چه انتظاری داشتن و دوست داشتن چه اتفاقی بیفته..ولی مطمئنم اگه استاد یه چند دقیقه از کلاس بیرون میرفت الان دیگه خجالتی نبودم.چون تو اون چند دقیقه تجربیات زیادی پیدا میکردم و خانوما از خجالتم در میومدن!.ولی احتمالی نمیرفت که الان با پک کامل تمام اعضای بدن اینجا نشسته باشم.چون ..دیگه بگذریم..حالا بیاد تو کتاب شیوه های تغییر رفتار دکتر فتحی توضیح بده که راهکارش اینه..نمیشه..گاهی وقتا شده با کسی صحبت میکنم و چند بار به قول خودش نور بالا میزنه و چراغ روشن نشون میده که بیا با هم رفیق شیم و اینا..و منم حالیمه و میفهمم..ولی به خاطر اینکه خجالت میکشم..نتونستم باهاش قراری بذارم وببینمش..دو سه نمونه برام اتفاق افتاده که چند بار قرار های مختلف با دوستانی که سالهاست تو ایتنرنت میشناسم و باهاشون صحبت دارم رو کنسل کردم و بهونه های مختلف آوردم..حالا میتونم اعتراف کنم که من فقط خجالت میکشیدم همین!حتی چندبار دوستی که اینجا رو هم میخونه و چند سالی هم هست که با هم صحبت میکنیم گفته که بیا ببینمت..و من گفتم نه..خودش چون منو میشناسه میدونه که من اصلا اهل کلاس گذاشتن نیستم..میگه شاهین مگه من جذام دارم که تو میترسی منو ببینی؟..و این بده..خیلیم بده..شاید من فقط یکی از دوستان رو تونستم ببینم و اونم به مدت خیلی کوتاه!..اونم اینجا رو میخونه و خودش میدونه...این زمانی بیشتر بد میشه که یه غریبه اینجا رو بخونه ..اون وقت حتما فکر میکنه..من دارم کلاس میذارم.. خجالت الکیه..ولی این یک حقیقت محظه..نمیدونم چه کارش کنم..یا مثلا پیش میاد که با کسی صحبت میکنم خیلی تعارف میکنه و اینا .من فقط میگم خیلی ممنون..متشکر..مرسی..دوباره میگم..ممنون...و روم نمیشه زیاد برم تو جزئیات که این شالاه باشه برای شما و نمیدونم ایشالا سفر شابد-والعظیم..و چه میدونم این شالاه جشن خت-نه سورون بچه تون..بیایم برقصیم..و آش پشت پا بپزیم... این ممکنه در طرف حس بدی ایجاد کنه که اون اندازه یه بغچه از این حرفا میزنه و من چون خجالت میکشم..روم نمیشه تعارف کنم..و دوباره میگم..ممنون..ممنون..حالا هر کی اگه راه کاری داره بگه..ما که موندیم توش.
کودک میدونی از چی بدم میاد؟..از اینکه به یه بچه بگی اون ور رو نگاه کن..اونم به تو اعتماد کنه و اون ور رو نگاه کنه..بعد تو بهش بخندی و پشت سرش شکلک در بیاری..اون هیچ وقت دیگه به تو اعتماد نمیکنه..این مهم نیست که اون به تو! اعتماد نمیکنه..این مهمه که تو یه حس اعتماد و معصومیت رو از بین بردی..اون بچه دیگه هیچ وقت به کسی اعتماد نمیکنه..چون فریب خورده..تا حالا به بچه ها دقت کردی؟..زود باور میکنن..زود اعتماد میکنن..دروغ نمیفهمن..گریه میکنه میگه من فلان چیز رو میخوام..برای اینکه گولش بزنی بهش میگی باشه دفعه بعد که اومدم خونه تون برات میارمش..اونم زود گریه رو بس میکنه و باور میکنه..ولی تو خیانت کردی و نیاوردیش..ولی اون یادشه..شبا و روزا تو ذهنش میگه که دفعه بعد میاره..دفعه بعد میاره....و تو دفعه بعد میری پیشش..و نمیبری..اون تمام اعتمادش رو از تو از دست میده..و یک علامت سوال بزرگ..چرا نیاورد؟..چرا ؟.چرا؟.. و تو یه آدم پست و کثیفی هستی..
پ.ن:و تو اگر جزو کسانی هستی که یه بچه رو سر کار میذارن و از این کار لذت میبرن و میخندن و از شدت خنده اشک میریزن........چی بگم؟..چی باید گفت؟
+photo of the day
سرد میشه و گرم میشه سرد میشه و گرم میشه..تب و لرز؟..هیچ نشونه سرما خوردگی نیست..فقط بی حالم و شل و وارفته...
داشتم فکر میکردم اگه من پیر بشم چه کسی از من مراقبت خواهد کرد؟..لاجرم همه خواهند رفت دنبال زندگی شون و من تنها میمونم...هیچ میدونستید وقتی مریض میشی نیاز به توجه بیشتر اطرافیان داری؟..من نمیدونستم..
پ.ن:خب بالاخره این آقا مهدی ما هم به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شد..با بک گراندی که ازش سراغ دارم به زودی یکی از وبلاگ های پر بیننده رو خواهد ساخت.
برای دوستان رایگان است نوزده تا کتاب هستن که من به قیمت هفتاد هزار تومن از یه دوستی خریدم....کتاب که نه..ای بوک..البته بسیار ارزشمند هستن..بازشون کردم دیدم نوشته کپی این آثار وجدانا آزاد است..به هم هدیه بدهید....این اولین کتابه که تو کتابخونه میبینید..ببینید اگه خوشتون اومد..خبر بدید تا براتون با ای میل بفرستم
بچه مثبتی که منم و عمه ام. صبح ها که از خواب پا میشم..اعصاب درستی ندارم..تا یک ساعت بگذره و من سر حال بیام..تو اون یه ساعت نباید هیچ تصمیمی بگیرم چون هر تصمیمی لاجرم به آسیب دیدن روحی و یا جسمی کسی ختم میشه....ولی از اونجایی که من اهل مدیتیشن و مراقبه و اون جور برنامه ها هستم شدیدا..توی تاکسی که میشینم..تا نیم ساعت بعد که برسم بانک معمولا که نه.. همیشه...در حال ذن هستم..البته فکر نکنید تو ماشین کفشامو در میارم..دستامو دو تا محکم میکوبم به هم و نمیدونم عین بودا میشم.....یه شیوه مراقبه این هست که شما با کسی صحبت میکنی ولی یه جای دیگه ای سیر میکنی..یعنی واضح تر بگم این میشه که شما در حالت نیمه خود آگاه قرار میگیری..خلاصه شاید توضیحش یه کم سخت باشه..ولی یه شیوه سختش هم هست .ولی آسونی ها و مزایای بی شمار دیگه ای داره که من ترجیح میدم..در هر صورت..امروز هم طبق معمول با نشستن در تاکسی مثه یه شرطی شده بدون اینکه کسی متوجه من باشه..تو خودم بودم و با چشمای باز ..مثه بقیه یه مسیری رو که اکثرا هم مستقیم هست نگاه میکردم..ولی جایی که بودم..خیابون نبود..یه راه جنگلی بکر و بی همتا بود که هیچ جنبنده ای انگار سالهاست از اونجا عبور نکرده..بسیار زیبا و غیر قابل توصیف..با گلهای بسیار زیبا ..یه جا توی فانتزیا بود..تا برسم سر کار اصلا متوجه گذشت زمان معمولا نمیشم..مگر اینکه اتفاقی که صبح برام افتاد تکرار بشه.و اونم این بود که تو مسیر وقتی داشتم تاکسی عوض میکردم تا سوارشم..یه خانومی کنارم نشست..و منم طبق معمول از اونجا که به گفته دوستان بچه مثبتی هستم :)خودم رو جمع و جور کردم تا خانوم راحت بنشینن..دوباره رفتم تو فانتزیا واسه خودم که متوجه برخورد پای خانوم با خودم شدم..به خاطر همین احساس گناه کردم..نه از این بابت که پام به خانوم خورده..بلکه از این بابت که شاید ناراحت شده و یه وقت فکر بدی نکنه..خودم رو جمع تر کردم..یعنی یه جوری که ..از اون جمع تر نمیشد کسی.. با قد نزدیک یک و نود جمع شه.. و باز ادامه مسیر جنگلی رو دست در دست گوزن نقره ای آواز میخوندیم و شادی میکردیم که باز متوجه شدم که بازم پاش به من میخوره..یه نگاه کردم دیدم..کاملا باز باز نشسته..متوجه مسئله شدم..راستش.. قضیه دیگه فرق کرد ..حالا دیگه خوشحال میشدم اگر ادامه پیدا کنه و به جاهای خوب تری هم راه پیدا کنه..چون میدیدم که خود طرف از این بابت مثه اینکه خیلی هم راضی به نظر میرسید و لبخندی از رضایت بر گوشه لبش بود..ولی یک درصد بازم احتمال دادم که نکنه مشکلی داشته باشه که اینجوری باز میشینه..و حرکت ناجوری نکردم..تا ببینم چی میشه..:).فکر میکنید چی شد؟..فکر میکنید من با اون خانوم با هم دیگه رفتیم فانتزیا؟..فکر میکنید اون خانوم ادامه داد و منم شروع کردم و اون شپلق خوابوند زیر گوشم؟..فکر میکنید اون خانوم به راننده گفت نگهدار و پیاده شد؟
پ.ن: به کسی که حدس درست بزنه چی شد.. چند تا ازبهترین ای بوک هایی رو که هیچ جا نمیتونه گیر بیاره هدیه میدم.این فقط تا پست بعد اعتبار داره..
پ.ن: میدونستید این چندمین باره تو تاکسی یه خانوم خودش رو به من میماله...؟
پ.ن3:.امروز خیلی تو آینه موهامو شونه کردم...الان بازم میخوام برم موهامو شونه کنم.به نظر شما فردا هم میاد؟:|
+qoute of the day
نمایشگاه کتاب امروز رفتم نمایشگاه کتاب..من پارسال نرفته بودم..ولی فکر میکنم این مکان جدید خیلی بهتر از اون نمایشگاه بین المللی هست ..چون اینجا همه غرفه ها تقریبا یه جا به نام" شبستان" متمرکز هستن و مجبور نیستی از این ساختمون بری به اون ساختمون در حالی که نمیدونی ناشری که میخوای تو کدوم یکیه و کجا بایست دنبالش بگردی..اگر رفتید مصلا برای خرید کتاب جاهای متفرقه نرید..اکثر ناشرین معروف مثل نشر چشمه-امیرکبیر-خوارزمی-نشر نی-نشر مرکز..و بقیه در همون قسمت نمایشگاه هستن و طبق حروف الفبا چیده شده و میتونید به راحتی پیداشون کنید. مشکل عمده ای که وجود داشت راه نیفتادن خطوط شتاب بانکی بود که من فکر میکردم نیازی نباشه پول همراه خودم ببرم..امسال بانک صادرات ظاهرا قرار داد بسته بود و قرار بود چند تا غرفه به بانک صادرات اختصاص داده بشه تا بشه با کارتهای طرح شتاب پول گرفت و یا اینکه خود غرفه ها خودشون از حساب شما کم کنن..ولی متاسفانه این طور نبود و هنوز راه نیافتاده..لا اقل امروز که این طور بود..پس وجه نقد همراه خودتون ببرید.بعضی از ناشر ها هم یه کار خوبی کرده بودن و این بود که کتاب رو خودشون با پیک رایگان میرسونن به شما و این خیلی خوبه زمانی که شما خریدتون زیاد باشه .اکثر ناشرین ده درصد تخفیف در نظر گرفتن ..و بعضی هم مثل نشر چشمه تا بیست درصد تخفیف میدن..تعدادی از نویسنده ها هم بودن که خودشون شخصا کتابشون رو میفروختن و به مردم امضا میدادن..اگراز جنوب شهر میرید و به مترو دسترسی دارید بدونید که بهترین راه رسیدن به مصلا مترو هست .چون درست درب مصلا میتونید پیاده بشید.
+photo of the day
Moonday شاید حیرت کنید اگر بدانید که دانشمندان دریافته اند که در هنگام ماه تمام تنها امواج نیستند که بالا میآیند.حتی زمین نیز حدود پانزده سانتی متر به طرف بالا می آید.زمین نیز سخت میکوشد تا به ماه برسد.وقتی ماه کامل در آسمان باشد حتی زمین نیز جمود خود را فراموش میکند تا به ماه برسد.وقدری مایع میگردد و رفتاری لاستیک مانند پیدا میکند و سعی میکند به ماه برسد.و انسان هشتاد درصد از آب و بیست درصد از زمین ساخته شده.برای همین است که ماه بدر این همه برای انسان گیرایی و جذابیت دارد و اثری مغناطیسی روی او دارد.هشتاد درصد اقیانوس درون و بیست درصد خاک درون او هر دو شروع میکنند به عروج به سمت ماه.این واقعیت را از قرون و اعصار دور دریافته اند که ماه بدر انسان ها را دیوانه میکند.معنی واژه "ماه زده"Lunatic"به معنی دیوانه و مجنون از همین واقعیت گرفته شده است.
لونا(Luna)یعنی ماه.
راز2-ص 278-279
پ.ن:امروز متوجه شدم گوشی موبایل بدون نقص نداریم..از بین گوشی های وجود تو بازار من فقط به نوکیا و سونی اریکسون اعتقاد دارم.از بین این دو تا هم به خاطر طراحی بهتری که همیشه سونی اریکسون ها داشتن رفتم سراغ سونی اریکسون..ولی نکته مهم اینه که خدمات نوکیا و نرم افزارها و امکاناتش فوق العاده نسبت به سونی اریکسون جدیدا بهتر به نظر میرسه..اول که رفتم سراغ آی فون و آی میت دیدم کلا فقط به درد کلاس گذاشتن میخوره و بی خاصیت هستن..لا اقل از لحاظ بلوتوث و دوربین و امکانات متوسط یه گوشی..بعد دیدم اصلا به پاکت پی سی احتیاجی نیست و رفتم سراغ سونی اریکسون و نوکیا..دیم نوکیا فعلا بهترین گوشی های بازار رو داره..و اونی رو که من پسندید N82 بود..سری های N95 و اینا که خیلی بزرگ هستن و دیگه حالت بی سیم پیدا کردن..ولی در اندازه های یک گوشی خوب فعلا N82 بهترینه به نظرم..ولی مشکلش اینه که نوکیا بازم پیرو بی سلیقگی های قبلش بازم یه جا خراب کاری کرده و این بار صفحه کلید گوشی هست..نظر شما چیه.. پیشنهاد بهتری دارید؟
+photo of the day
So warm and so worm داستان داستان شروع فصل گرماست و بال بال زدن تو این گرما..و چیزی که من نمیفهمم اینه که چرا این راننذه های سواریای که الان دیگه همشون کولر دارن کولر ماشیناشون رو روشن نمیکنن؟..آدم تو این شهر بزرگ حرکات محیر العقول تری هم میبینه و اونم اینه که راننده مثلا یه تاکسی سمند ..تا موقعی که سوار ماشینی پنجره ها رو داده پایین و آفتاب راست میخوره تو چشم تو و توی ترافیکی و از پنجره هم دود موتور و ماشین و اینا میاد تو و کافیه یه کمپرسی هم از بغلت رد شه...نیست که اگزوزشون بغلشونه..یه راست دود میره تو حلقت..ولی باز جناب راننده کوتاه نمیاد و کولر لا مصب رو روشن نمیکنه که نمیکنه..و قضیه این جا جالب میشه که تا همه مسافرا آخر خط پیاده میشن میبینی که راننده مزبور شیشه ها رو داد بالا و کولر رو روشن کرد..اسم این چیه؟.
امروز به خاطر کلاسی که بانک برام گذاشته بود مجبور شدم بر خلاف میلم با مترو برم ..چون مسیرش این طوری راحت تر بود..بایست بگم جریان هوای اون پایین از این بالا خیلی بهتر بود.. من هیچ وقت از مترو خوشم نیومد..اونم به خاطر شلوغی بیش از حدشه...و هی بایست کیف و جیبت رو مواظب باشی..و دروغ چرا..ملت اون پایین عین گوسفند میمونن به خدا.(.بلا نسبت شما)از بس هول میدن و...ولی هواش تابستونا خیلی خوبه..مخصوصا هوای بلوتوثی اش که عالیه..کافیه بلوتوث تون شانسی روشن باشه..در عرض یک دقیقه دو هزار و پانصد بلوتوث شما رو شناسایی میکنن و میخوان عکس و فیلم بفرستن..ولی گاهی وقتا هم عکسایی که میفرستن عکسه ها:)).از این به بعد جدید ترین عکسها و فیلم های موبایلی رو اگه خواستین داشته باشید برین داخل یه ایستگاه مترو بشینید و بلوتوثتون رو روشن کنید..:).بعد از مدت ها سوار مترو شدن یه حالی به ما داد..هرچند یکی کیف یکی دیگه رو تو اون شلوغی زد و بد بخت هیچ جا نمیتونست در بره..و تا میتونست کتک خورد..و بعد هم خیلی ریلکس قضیه تموم شد..
+photo of the day
خدا در فنجان چای
...کسانی که مشتاق هیچ بهشتی به جز این جا و اکنون نباشند ; کسانی که ابدا جاه طلب نباشند , کسانی که آرزوی دنیای دیگر در سر نداشته باشند.کسانی که خدایشان در تمام هستی و سراسر گیتی منتشر باشد.در آوای پرندگان , در سبزی برگ درختان , در شبنم های صبحگاهی , در انوار آفتاب و در تو و در من ; در همه جا.کسانی که خدایشان چیزی جدا از زندگی و از هستی نباشد , کسانی که خدایشان بتواند در یک فنجان چای باشد و بتواند رودخانه ای جاری باشد .کسانی که خدایشان بتواند درخت سروی باشد در حیاط .{...}این ها کفر نیست.چنین نیست که خداوند خفیف شده باشد.این هاعبارات کفر آمیز نیستند.بلکه همه چیز هستی را تا مرحله الوهیت ارتقا میدهند.این ها مهم ترین عبارات مذهبی هستند که تا کنون ادا شده است.این یکی از اساسی ترین حقایقی است که باید درک شود.
راز 2-ص 224-
پ.ن:پی نوشت پایین ربطی به پست امروز ندارد و ممکن است اوقات لطیف تان را مکدر کند..بچه ها را از جلو مانیتور دور کنید
پ.ن2:یه درخواست دوستانه دارم..اگر شما هم از اون دسته افرادی هستید که سمنو میخورند..خواهش میکنم این کار رو در ملا عام نکنید.امروز روزمون خراب شد با دیدن این منظره کریه.که عده ای سر خوردن مایعی قهو ه ای و کریه و بد شکل و بد فرم دعوا میکردند .فلسفه سمنو گذاشتن سر سفره هفت سین رو هم من هیچ وقت نفهمیدم..حالا عده ای بدعت گذار! در این بانک ما پیدا شده اند که این مایع کثیف و بد رنگ و بد ..(اسمایلی سبز شدن)را میخورند!..میخوام بدونم شما هم سمنو میخورید؟..این شالاه که این طور نیست.اگر هست بنا بر احتیاط واجب ترک کنید..امروز همش دلم به هم میخورد. و اووق میزدم.
photo of the day
اگر دوست داشته باشید میتونید عکس های "ابر قرمز"و "باران بر صورت"دو تا از دوستان گوزن نقره ای رو ببینید
امضا : گرگ پرنده
رویا بین بیدار بزنه یه بارون بیاد این خفگی و گرمای هوا رو بشوره و ببره..بزنه یه بارونی بیادو من برم زیرش..خیس خیس بشم..خیلی وقته از این کارا نکردم..بارون حکمش چیه؟..حکم بارون هر چی هست بعدش تازگیه و روییدن..و سبز شدنه
..راستی کی میتونه این دی دریمینگ منو تعبیر کنه؟...چند روزه هر جا میبرم جلو چشمم یه جاده است..دو طرفه اش درختای بلند و قطور..و یه راهه وسطش..که انگار هیشکی تا به حال از این جاده نرفته..بکر و ساکت ..نمیدونم چطوری ولی همون لحظه احساس میکنم این جاده جنگلی زیبا و سر سبز تا ابدیت پیش میره..اینو جدی میگم..چند روزه هر جا میرم این میاد جلو چشمم..و جالبه که احساس فوق العاده ای بهم میده..سعی میکنم حفظش کنم...شما هم رویا میبینید؟.من هم تو خواب میرم یه جاهای قشنگ و هم تو بیداری..نمیدونم چرا..ولی خیلی حس خوبی برام ایجاد میکنه..
+اثر هنری
+پیانو
میگون اول اینکه امروز گزارشگر واحد مرکزی خبر رفته بود میگون..و از یه بنده خدایی پرسید میگون یعنی چی؟..اون طرف هم با اعتماد به نفس بالایی توضیح میداد که میگون یعنی الوان و رنگارنگ و زیبا و..!واقعا نمیدونست اون نیلگونه؟..نه میگون؟!.. لفظ می و میگون بودن رو که هر بچه کلاس سوم دبستانی میدونه یعنی چی..یعنی اینقدر می تو مملکت ما تابو هست که اگز چیزی مشابه اون هم باشه و به مانند می باشه..مشکل داره توصیفش؟..یا اینکه نه قضیه این نبوده و تو کل صدا و سیما کسی نمیدونسته این معنی اشتباهه تا فضاحت به بار نیارن؟..در هر دو صورت متاسفم..در هر صورت به دیدار من اگر میایید با جانی قرمز اصل بیایید!:)
دیگه اینکه فردا روز کتابه و تو تموم دنیا(منظورم کشورای اروپایی هست)این روز رو جشن میگیرن..تو خبرها خوندم که تو فرانسه بینوایان رو از اول تا آخر میخونن..تو اسپانیا دون کیشوت رو میخونن تا به طور سمبلیک این روز رو ارزش براش قائل بشن و کلی برنامه های مختلفی ترتیب دادن..تو مملکت ما غیر از اینکه هایپ رو گرون کنن که هیچ کار دیگه ای ندارن و نمیدونن فردا چه روزیه و کلا تعطیلن..داشتم فکر میکردم جامعه وبلاگ نویسای ایرونی یکی از بزرگترین جوامع مجازی محسوب میشن و خوبه که فردا هر کسی تو وبلاگش یه کتاب رو معرفی کنه ...
دیگه اینکه من نژاد پرست نیستم ..ولی این طبیعیه که با بعضی از فرهنگ ها مشکل داشته باشم..یکی از اون فرهنگ ها فرهنگ اعراب هست و من نمیتونم کتمان کنم..ولی چیز دیگه ای که هست اینه که هم اعراب و هم ترک های همسایه ما از لحاظ موسیقی چه پیشرفت هایی کردن و موسیقی ما در منجلاب خودش داره سیر قهقرایی خودش رو طی میکنه..من بعضی وقتا یه ترانه هایی از این عربها میشنوم که خیلی دوستشون دارم و حتی با بعضیاش خاطره دارم..البته تمام دنیای موسیقی اعراب به خانوماشون ختم میشه..وگرنه غیر از دری وری چیز دیگه ای به آهنگهای مرداشون نمیتونم بگم..به خاطر اینکه ....بگذریم..ولی این دیانا حداد دوست قدیمی ما یه آهنگی اون قدیما خونده بود که هنوزم تاریخ مصرف داره و جون میده این آهنگ رو تو خیابون های دبی در حالی که سوار لکسوس هستی و داری از رانندگی لذت میبری گوش بدی..اگه دوست داشتید از اینجا دانلود کنید.
+عکس
شما رد شدید این مسیری هست که من هر روز صبح باید عبور کنم و به اون طرف خیابون برم .خیلی جاهای تهران هست که خیلی ها وقتی میبینن چراغ عابر پیاده قرمزه میایستن..و خیلی ها هم خیلی ریلکس رد میشن.یه آمار جالبی که دارم و موجب خجالت خود من شده اینه که در این مکان که اسمش رو نمیبرم در طی این چند ماهی که مسیرم از این سمت شده..و در اون زمانی که من به اون چراغ میرسم... تنها موجودی که عین علم یزید! می ایسته تا چراغ عابر پیاده سبز بشه و بعد رد شه منم..این نه تنها فخر فروشی برام به همراه نیاورده..بلکه مایه خجالت منم شده...چون همون طوری که در تصویر میبینید فقط من اونجا هستم و چراغ عابر قرمزه..و لا اقل از روی خط هم کسی عبور نمیکنه!..همه در مسیر های مختلفی رد میشن..تازه نکات دیگه ای هم کشف کردم و اون این بود که حتی بعضیا همون موقع هم کسر شان شون بود که از رو خط عبور کنن و از کنارش رد میشدن..از اینکه من اونجا هر روز میایستم و بقیه طبق تصویر رد میشن اصلا احساس خوبی ندارم..دوست ندارم کسی فکر کنه من تافته جدا بافته ام و قیافه میگیرم..ولی خب به بعضی چیزا اعتقاد دارم و فکر میکنم باید همه این رو رعایت کنن..حتی بعضیا وقتی از کنارم رد میشن یه لبخند ملوانی(مثه ملوان زبل) هم میزنن..حتما تو دلشون میگن اینو نگاه کن!..اینا رو گفتم که به این نتیجه برسم که اگر همه با هم به قانون رعایت نکنن..مخصوصا یک روحانی!..همونطور که در تصویر میبینید..اگه یه نفر مثه من این چیزا رو رعایت کنه مورد تمسخر هم قرار میگیره.شاید حتی بین شما هم هستن کسانی که همین الان دارید منو مسخره میکنید که بابا تو هم چه حالی داری..اشتباه نمیکنم؟
+عکس
حماقت های قشنگ .امروز یکی از همکارام یه حرف قشنگی رو نقل قول میکرد و اون هم این بود که تو تا جوونی میتونی بستنی بخوری!..خیلی ساده ..ولی پر معنی بود..میدونی..یه وقتایی دلت میخواد یه کاری انجام بدی که در چشم منطقی مردم یه حماقت محظه..و شاید هم درست باشه..ولی تو دلت شدیدا میخواد که اون کار رو انجام بدی..و برای انجام دادنش خیلی هم خوشحال و خوشبختی..نمیدونم..شاید تو قالب کلمات نمیان.و من دارم تلاش بی مورد میکنم تا این حس رو به شما منتقل کنم.
من اسم این کارها رو حماقت نمیذارم.چون زندگی برا ی من یه رویاست و مفهوم و هدفش لذت بردنه..بنابراین..اون کاری رو میکنم که لذت میبرم..در این راستا امروز بیست جلد کتاب یکجا خریدم به قیمتی کلان!.البته این کار رو خیلیا نمیکنن ولی این کتابها یه سری بودن که ارزش فوق العاده ای داشتن وممکن بود دیگه فرصت خریدشون رو پیدا نکنم. بایست یه جا میخریدمشون.و من اینکار رو کردم..الان مثه یه گرگ پرنده مهربون دارم تو اتاق 9 متری که توش هستم پرواز میکنم.الکی خوشحالم ..با اینکه هنوز یه کلمه ازش و نخوندم..ولی میدونم که به زودی تمام بیست جلدش رو میخورم..یا میبلعم:)
شراگیم ..تو کامنت هاش یه شعری بود که هی دارم با خودم زمزمه میکنم..:
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کاو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مغاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور کاز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم، من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
زندگاني همچنان آبست
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود و حرام بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر
*********
دکتر هوشنگ شفا
کامنت از نازلی
+عکس
..وقتی رسیدم..دختره داشت تو تلویزیون میگفت وقتی پدر و مادرم هر حرفی بهم بزنن من هیچی نمیگم.. سرمو میندازم پایین و هرچی گفتن میگم چشم..حالم به هم خورد..میشه یه خواهشی داشته باشم؟..لطفا تو گوش بچه هاتون نخونین که وظیفه دارن بابت تمام زحماتی که براشون کشیدید از شما تشکر کنن .وظیفه تون بوده..نبوده؟..چه کار کردید؟..بزرگش کردید؟..خب پس بزرگش نمیکردید و ازش نگه داری نمیکردید میذاشتید کنار خیابون؟..پس این وظیفه شما بوده که ازش به بهترین نحو نگه داری کنید...اونم آدمه.. بزرگ شد از شما تشکر میکنه و دوستتون داره..چه کسی از پدرو مادر به آدم نزدیک تره؟آدم حالش بد میشه وقتی میبینه یارو چهل سالشه ولی هنوز اینو نمیفهمه.و میاد مثه کسانی که یه چیزی رو بهشون تلقین کردن و هیپنوتیزم شدن این حرف های کلیشه ای و چرند رو میزنه.یه کم فکر کنید.شما لذت میبرید از این که قضیه رو وارونه جلوه بدید؟
خیلی چیزها هستن که نمیفهمم..ولی یه چیزی رو خیلی باور دارم و اونم اینه که جرم کسی که شخص دیگه ای رو وارد این دنیا میکنه کمتر از کسی نیست که شخصی رو میکشه بلکه بیشتره...
پ.ن:گرونی بیداد میکنه..هایپ شده دو هزار و صد تومن!!..دیگه چی بخوریم؟..باد؟..این مملکت صاحاب نمیخواد؟..از همه هایپ خوران حرفه ای دعوت میشود بدین وسیله تا اطلاع ثانوی از آشامیدن هایپ خود داری کنند.این یک اعتراض خاموش به گران شدن هایپ میباشد.قبل از خودداری از آشامیدن یک پک ده دوازده تایشو بگیرین بذارین خونه..به نظرم وضع خراب تر شه...راستی الاغ هم گرون شده.. باور میکنید؟..سیزده میلیون و پونصد!..باور میکنید؟..من دردمو به کی بگم؟!.
پ.ن:سایت اکو نیوز عکس یادگاری منو از دوستم که درحال پول شماری برای عابر بانک بود و من هم تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم و با موبایل گرفته بودم.. گذاشته گوشه سایتش.. یعنی من تو دهن این سایت میزنم..من میرم دیوان لاهه شکایت میکنم..من کپی رایت اجرا میذارم !..
+عکس
ماچ نکن برادر من میتونم یه خواهشی از آقایون داشته باشم؟..تو رو خدا همدیگرو ماچ نکنید..به خدا زشته..اصلا خنده آوره..دو تا مرد گنده و سیبیلو!..شلپ شلپ همو ماچ کنن.من نمیفهمم این رفتارو..مگه مرد هم مرد رو ماچ میکنه؟..این مملکت همه چیش بر عکسه..باز خوبه بعضیا رحم میکنن صورت رو به صورتت میچسبونن..هر چند فلسفه این کار رو هم نمیفهمم.. خیلی از آب دهنی کردن صورت یه مرد دیگه بهتره..تو هیچ جای دنیا مرد مرد رو ماچ نمیکنه..غیر از ایران و این روس ها..مخصوصا زمانی که اتحاد جماهیر شوری بود و همه کمونیست بودن و از این سیبیلای سگی هم میذاشتن..یه جای دیگه هم هست که الان یادم رفته..چند روز پیش رفتم شعبه قبلی که کار میکردم..ده نفر کارمند داره.از اول تا آخر همه میدونستن من خوشم نمیاد آقایون رو ماچ کنما...همه از دم خیسم کردن..حالم این قدر بد شده بود که بدنم به رعشه افتاده بود..مگه مشکل اخلاقی دارید خب؟..نکن برادرم نکن.اونام چون میدونستن من دوست ندارم از قصد و شوخی آن چنان صدادار هم این کار رو میکردن که مثلا ثابت کنن چه قدر باحالن..ولی جدا از شوخی به خدا زشته..مرد مرد رو نباید ماچ کنه..نکنید تو رو خدا..همه چی تو این مملکت بر عکسه..همه چی..
.
پ.ن:در راستای وبلاگ نویس کردن خانواده..اخوی بزرگتر رو هم وبلاگ نویس کردم..اگر یه معلم خوب زبان انگلیسی میخواهید شک نکنید که درست دارید میرید.شهرام یه مدرس زبانه حرفه ایه...اگر دوست داشتید به وبلاگش یه سر بزنید .
+عکس
نایاب این کتاب عطر سنبل عطر کاج عجب نایاب شده و ما نمیدونستیم.جناب فروشنده و همکارش با چند تا چشمک به هم فهماندند که به من بگویند کتاب را ندارند...بازم رفتم انقلاب و به بهانه پیدا کردن یکی از کتابای درسیم رفتم و کتاب درسی رو پیدا نکردم ..ولی چند تا کتاب که دنبالشون بودم گرفتم..ببینم شما ها کتاب تاریخ فرهنگ و تمدن ایران و اسلام نوشته ولایتی رو ندارین ما بخونیم بریم امتحان بدیم؟.هیچ جا گیر نمیاد لا کردار.اخه یکی نیست بگه پسر خوب این همه درس بود واسه عمومی برداری اینم شد آخه درس تو پیدا کردی؟اونم تاریخ امتحانش سی و یک خرداد؟..وقتی میگم سی و یک خرداد اگه کارمند بانک باشی متوجه منظورم میشی..در هر صورت خود کرده را تدبیر نیست.اگه تا هفته دیگه گیر نیارم مجبورم تفنگم رو بردارم به زور اسلحه برم از یکی از این کتاب فروشیا بگیرم..نمیدونم چه مرگیه کتاباشون که به تعداد انگشتای دست میرسه میگن نداریم...
+عکس
اقلیت وقتی توی یه کلاس پنجاه و چند نفره فقط سه نفر پسر باشن..اون وقت معنای اقلیت رو میشه درک کرد.مخصوصا اگه دوتای دیگه سیاهی لشکر باشن و برای خندیدن اومده باشن. وقتی استادم خانوم باشه دیگه معلومه چی قراره پیش بیاد.نمونه اش اینه که قرار شد برای روزای وسط هفته هم کلاس داشته باشیم.استاد گفت چه روزی خوبه؟..یه دفعه کلاس ترکید!..هر کی یه چیزی میگفت و من فقط نگاه میکردم.آخرشم استاد گفت من نمیفهمم چرا این قدر سر و صدا میکنید؟..آخرشم خودش هر روزی دلش میخواست رو تعیین کرد و بعدش گفت:آقایون نظری ندارن؟..همه خانوما نمیدونم چرا خندیدن..بعدش من گفتم این روز من نمیتونم بیام..ایشون هم فرمودند دیگه تغییر داده نمیشه... تو دلم گفتم جهنم..
+عکس
جمعه های...تار..یک همه پنجره ها بازه و من دارم به خودم الکی قول میدم که دیگه سه نقطه نذارم لابلای نوشته هام.همون قدر از سه نقطه لای نوشته هام بدم میاد که از زرشک لای پلو. چرا برش نمیدارم و همیشه میذارم؟
همه پنجره ها بازن و دقایقی هست که یه بنده خدایی که نمیدونم کدومشونه یه آهنگ تار غمگین گذاشته که ناخود آگاه انگار روحمو چنگ میزنه.بی انصاف یه کاریم کرده که وقتی تموم شد میاد دوباره از سر خط شروع میشه.دلیل این که این همه از تار و موسیقی سنتی همیشه بدم میومده مثه دلیل اینه که چون خیلی بهش نزدیکی..شاید دلیلش اینه که میخوای دور بشی..دلیلش هر چی هست آبگوشت نیست.میبینی؟..سه نقطه های لعنتی دارن میان و تو هیچ کاریشون نمیتونی بکنی.
چقدر این هدست جدید مزخرفه.اصلا رو سر راحت نیست.شایدم سر من راحت نیست.شایدم خودم ناراحتم.بذار ببینم این کیه تار گذاشته تو وبلاگش.ده بیست تا پنجره است که نمیدونم کدومه..چند تا رو چک کردم..هیچ کدوم پلیر ندارن..معلوم نیست.چرا پنجره ها رو نمیبندم تا از شرش خلاص شم..صدای این تار لعنتی مثه نیشتر میمونه .مثه یه شلاق که میزنه تو روحت..انگار که آتیش میزنه و میسوزونه..انگار که وقتی میسوزونه تو احساس خوبی داری..انگار که میسوزونه و تو بهش اجازه میدی بسوزونتت.
این جمعه های لعنتی رو شما چطور میگذرونید؟.هرچی به عصر که نزدیک میشی ترس برت میداره و تو نمیدونی چرا..و حالا صدای تار رو هم بهش اضافه میکنی.من از این تار چرا همیشه فراری بودم؟.چون مثه کبریت میمونه؟..شایدم مثه این دستگاههای جوش حرارت بالا که جوشکارا دارن..همیشه وقتی کابوس میبینم یه دستگاه جوش روشن رو با شعله وحشتناکش میبینم که یکی گرفته رو سینه ام و من هیچ مقاومتی نمیکنم.کی از دستگاه جوش خوشش میاد؟..
جمعه ها اگه ماشین داشتم خونه نمیموندم.شایدم گوزن رو صدا میکردم باهاش میرفتیم یه جایی که نمفهمیدم کی شب شد..شبم وقتی رسیدی خونه باید یه راست بخوابی تا نحسی اش تو رو نگیره.....
تو رو خدا بس کن..کدوم پنجره است؟
پیداش کردم..اینه
+عکس
+موسیقی
ریو خر است ببینم شما مثه من فکر نمیکنید این اتومبیل شبیه الاغ میمونه؟
از اونجایی که همیشه از هرچی بدم میومده سرم میومده..این بارم گمون کنم داره سرم میاد..ولی با تمام توان مقاومت میکنم..لا اقل تا الان که این جوری بوده....برعکسه..شما از یه اتومبیل دیگه خوشتون میاد.ولی تمام عالم آدم در موردش بد میگن...میگن مشورت نا اهل را چون کردگان بر گنبد است همینه ها!!..یا یه همچین چیزی دیگه..نمیدونم ضرب المثل ها رو یادم رفته دیگه..ولی چیزی که هست اینه که وقتی کم میارن جلو آدم.. به خودت گیر میدن!..میگن تو قدت دو متره تو این ماشین جا نمیشی!..ولی من بمیرم از این الاغا نمیخرم..میدونید آخه یه آلترناتیو هم ازشون میخوای یه ماشین جوادی بهت پیشنهاد میدن که فقط ملا-نصرالدین و طایفه اش سوارش میشن..اصلا شایدم شما سوار بشین..ولی مطمئنم از بد حادثه بوده که گیر این ماشین جوادا میفتین..ولی ..همونطور که گفتم من از اون الاغا سوار نمیشم...از این اتومبیل های جواد هم سوار نمیشم..:|
+عکس
ببینم همونقدر که من دچار هیجان میشم از این منابع عکس ها ی قشنگ قشنگ..شما هم همین حس رو پیدا میکنید؟سان جون که خودش عکاس قهاریه و میدونم پی گیره...دورادورعکاسی هاش رو میبینم..شما هم اگه عکاسی میکنید به من هم نشون بدید.چون من عاشق عکس و عکاسیم..ولی دور مانده از این وادی..ولی هر چه زودتر میرم کلاس تا یاد بگیرم:)
..ببینید
11422938016 Rls اگه مایلید خونه جدید بخرید پیشنهاد میکنم از این جا بخرید .من هم میخوام یکی از واحد هاشو که خیلی پسندیدم بخرم که قیمتش رو اونجا نوشتم..البته بایست سه تا سه تا جدا کنم .تا ببینم دهگانش کدومه..صدگانش کدومه ..این کار رو البته کردم..و حدودا یک میلیاردو یکصد و چهل و دو میلیون تومنه..خورده شو هم چونه میزنیم رندش میکنیم..خب..بذارین بهتون بگم کی قراره تحویل بگیرم..این ماه که بیاد..یعنی بیستم..حقوق میگیرم..بنابراین میتونم اون خورده شو هم به یارو بدم و دیگه چونه هم باهاش نزنم..چی میگین؟..آها..پول رو پرت کنم تو صورتش:)..میمونه یک میلیاردو یکصدو چهل و دو میلیون تومن..خوبه..تا ارزونه باید بخرم که بعدا یه سال دیگه میشه دو برابر..البته آلونکه..ولی از هیچی بهتره..
یادمه یه زمانی کلاسای نمیدونم شکوفایی فکر و تکنولوژی فکر راه افتاده بود.(حالا این کلمه رو گفتم میره تو گوگل سرچ همه اشتباهی میان اینجا)..در هر صورت..روزای اولی بود که آزمندیان از امریکا اومده بود و شهرام نواراش رو گرفته بود..البته اون شب شهرام برای جالب بودن گذاشته بود که ما گوش کنیم..ولی من اون شب یادمه سه تا نوارشو تا ته دسته گوش دادم.و دوبار دور سرم چرخوندم...تا باشد که به قول خود آزمندیان.. بسازیم اون آسمان خراشی رو که فلک در خواب ندیده..آسمان خراشی از باورها..!.حدودا نمیدونم هفده هیجده سالم بود فکر کنم..یادم نیست..روزای اولش بود و هنوز تو بوق و کرنا نکرده بود این برنامه هاش رو..نفر ردیف اول تمام سخنرانی هاش و کلاس هاش بودم..من میتوانم!...من میتوانم!...از کلاس که بیرون میومدی لا مصب نمیدونم چی میگفت که انگار سنگفرش تمام خیابونای ولیعصر رو از طلا میدیدم و تو چشمام عین این کارتونها علامت دلار($) دو دو میزد.هنوزم که اینها رو مینویسم یاد اون کارا و دیوونه بازیا میفتم که میرفتم ببینم کدوم ماشینشه و بعد دیدم که یه بنز صد و نود داره..انگار که بری مثه پاپارازیها دنبال برد پیت ببینی امروز چی میپوشه و امروز چی سوار میشه..لا کردار یه جوری داستان زندگیش رو برات تعریف میکرد که میخواستی بگی بابا من که وضعم به خرابی این یارو نیست که.
الان دیگه من پولدار شدم.همش هم به خاطر این بود که رفتم از این کارتایی که میچسبونن درو دیوارخریدم.البته چسباندن کارتها همان و کنده نشدنش و واجب الرنگ شدن دیوار همانا..رو هر کدومش هم یه گل خوشگل بود و کنارش نوشته بود آری! ..من میتوانم!..سلام..ای پول های سبز و خوشگل! و از این جمله های مثبت!..
بعد که پول دار شدم..یه بابای دیگه سر و کله اش پیدا شد به اسم حلت!..آقا خونه ما شد مجله موفقیت!..تمامش رو حفظ میکردم.از صحبت سر دبیر بگیرتا حرفای خانومش و بعدش تا اون آخر مجله که عکس تبلیغ موی سر بود برای کچلی!.که عکس این آقاهه رو کشیده توکه تو یکی کچله تو یکی دیگه مو درآورده..دیگه گفتم بابا آزمندیان کیه؟.ول کن..حلت رو بچسب..حلت مدلش فرق داشت..بیشتر جوک میگفت و هی پاچه خواری کمتر میکرد. خلاصه باحالتر بود و خانومای خوشگلم زیاد میومدن سمینار هاش که همشونهم الان به آرزوهاشون رسیدن و یا شوهر پیدا کردن یا پروتون جنتوی آلبالویی سوارن و اینا..ولی آبغوره ملت رو زیاد درمیاورد خدا وکیلی ..یه کاری میکرد که وقتی هر کی از در میومد بیرون میگفتی اینا یکیشون مرده..دارن از مجلس ختم میان بیرون...بعد ازقانون جهانی کش کش! حلت و زندگینامه فجیعش..با کی آشنا شدم؟ اگه گفتین؟...بارک اله.!!آنتونی رابینز!!..مردی با دو متر قد..صد و سی کیلو وزن!..تمام زندگینامه اش رو حفظ بودم..اینکه تو یه سوئیت نمیدونم چند متری زندگی میکرد..و تو وان حموم شام میخورد نمیدونم این برنامه ها..
دیگه کلا الا من براتون بگم دیگه کمتر از ایکس 5 دیگه راه نداره سوار شم و کلاس و اینا میاد پایین..حالا هم دارم میرم این کلبه حقیرانه رو بخرم تا بیام وبلاگاتون بگم شما هم به کلبه حقیرانه ما سر بزنید یه نون پنیری پیدا میشه..
پ.ن:تصویر امروز را ببینید
اندر باب روانشناسی آژانس های اتومبیل یه چیز جالبی که امروز کشف کردم این بود که این راننده های آژانس ها هم خوب رگ خواب ملت دستشونه و بی معرفتن.به خاطر اینکه موقع پیاده شدن شما باهاشون چونه نزنید همون اول که سوار میشی همچین باهات گرم میگیرن و پسر خاله میشن که موقع پیاده شدن هر قیمتی گفتن تو رو در بایستی گیر کنی و تازه تشکر هم بکنی..!روانشناسی کاربردی که میگن اینه..حالا ما بریم هیلگارد بخونیم چه فایده؟..روانشناسی خوبیش اینه که بتونی از توش مایه در بیاری..البته من توصیه نمیکنم از این مسئله مثه این راننده آژانس ها سوء استفاده کنید..یا به قول یکی از دوستان سوسیس استفاده کنید:)..البته این جناب اگر با ما گرم هم نمیگرفت من اون مبلغ رو که میگفت میدادم..از اونجایی که هیچ وقت چونه نمیزدم..ولی بعد از اینکه پول رو میدادم با همون روی خوش و دلپذیر یه چشمه روانشناسانه خدمتشون میومدم تا از خجالتشون در اومده باشم..ولی بازم برنده اون بود..چون هدف گرفتن پول بوده که گرفته...بنابراین کلاس گذاشتن بابت روانشناسی دیگه برای ما محلی از اعراب نداره اینجا..ولی فکر که میکنم میبینم مثلا اگه میخواستم اون پول رو که میدونستم داره خیلی اضافه تر میگیره بهش ندم چه کار میکردم؟..داد و فریاد میکردم؟..غر غر میکردم؟..نمیدونم..ولی من هیچ کدوم این کار ها رو نمیکردم.شما چه کار میکنید در این مواقع؟
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
بعضی از آدما خیلی خون گرم و زود جوش هستن..بعضی از آدما نه.. فرمول دارن برای اینکه با دیگران ارتباط برقرار کنن و ازشون خوششون بیاد..این جور آدما اغلب تنها میمونن...بعضی از آدما هم به شیوه اینکه تو خونواده هایی رشد کردن که پدر یا پدر جدشون خان بوده..و یا تیمسار بودن و یا پول کلانی تو جیبشون بوده..وقتی باهات صحبت میکنن انگار دارن با رعیتشون صحبت میکنن..این بهم ثابت شده و به جز موارد کمی در بیشتر موارد همین شکلی هست..حالا طرف میخواد تحصیل کرده باشه و یا بی سواد باشه فرقی نمیکنه..فرقش اینه که اینا در درجه اول خودشون رو بالاتر از بقیه میدونن..در درجه اول به علت پول...در درجه دوم اینکه خودشون رو از نوادگان قاجار و یا افسران عالیرتبه قدیم معرفی میکنن..ولی چیزی که نمیفهمم اینه که مگه پول دار بودن به شعور آدم هم ربط داره؟..
پ.ن:تصویر امروز را ببینید
Wolves' re not allowed... دنبال این کاروان هایی میگردم که تورهای یه روزه برگزار میکنن...چه خوبه که بعضی از جمعه ها یا حتی پنج شنبه ها بعداز ظهر آدم بتونه بره جایی رو ببینه..منتها با تور صفای دیگه ای داره..یه جایی رو پیدا کردم که کلی مطلب و تبلیغ در مورد تور هاشون نوشته بود..منم کلی ذوق کردم..آخرش دیدم نوشته ورود افراد مجرد ممنوع است و این برنامه ها..یه لحظه جا خوردم..مگه افراد مجرد لولو خور خورن؟..نوشته به این دلیل که تورها شاد!.و خانوادگی هستن از ورود افراد مجرد معذوریم...راستش یه لحظه از خودم بدم اومد..مگه من تنهایی با کوله پشتیم برم تو اوتوبوس شون چه کار میکنم؟....تورشون شاد نمیشه؟..منظور از خانوادگی این نیست که من مثلا میرم به بچه هاشون چشمک میزنم؟..اصلا نمیفهمم..شده مثه سفر خارجی رفتن..اگه با تور بخواهید برید یه تور خارجی از شما چک میگیرن..تازه چک خودتون هم نبایست باشه...مگه همه میرن که فرار کنن؟..چرا همه رو باید با یه چوب روند؟..در هر صورت....من که آشنا داشتم و هیچ چکی ..ندادم..در مورد مسافرتم چه با تور..چه بی تور..با قلابم شده میرم ..ممکن هست حتی یه روز پنج شنبه راه بیفتم..جمعه بعد از ظهرش برگردم..ولی فکر کردم شاید با تور حال و هوای بهتری داشته باشه..
اصلا چه خوب بود با وبلاگر ها جمع میشدیم یه قرار میذاشتیم هر چند وقت یه بار میرفتیم یه جای دیدنی....ایده بدی نیست....شما این طور فکر نمیکنید؟
پ.ن:تصویر امروز را ببینید
پ.ن:به جای موسیقی..امروز این فایل صوتی رو بشنوید
Homesick تمام عید رو تا به حال خونه بودم .چند بار خواستم برم ارتفاعات تهران و از اونجاها چند تا عکس بگیرم ولی تنبلیم اومد..البته به چند دلیل..یکی اینکه تنهایی اصلا برام معنی نداره برم جایی.. و عکس بگیرم..فکر میکنم آدم در حین گشت و گذار میتونه عکسهای بهتری بگیره و در ضمن سوژه های بهتری هم برای عکاسی پیدا میکنه.به خاطر همینم بسط نشستم تو خونه و یا پای اینترنتم ...یا کتاب میخونم . صبح ها هم که تا دوازده شفق خوابم..زندگی بدی نیست ..ولی تا فرداست دیگه..یعنی از پس فردا دوباره کله سحر راه می افتم برم سر کار.این استراحت نوروزی واقعا لازم بود بعد از اون شلوغی خفقان آور بانکها..هرچند همش رو خونه بودم و تا دیر وقت پای نت.
دیگه اینکه یک پزشک و دکتر مزیدی..فتوا دادن که راه بیفتید به سمت فرندفید. که ثوابی بس عظیم در این دنیا و اون دنیا داره..ما هم رفتیم و عضو شدیم..به نظرم فوق العاده است..یعنی شما اطلاعات هر کاربری رو بخواهید بدونید که امروز رزومه کاریش پشت اینترنت چی بوده..میتونید اون تو پیدا کنید.یعنی شما با رفتن به این سایت و ادد کردن من میتونید بفهمید امروز من پشت اینترنت کدوم سایتها رو سر کشی کردم و چه کار میکردم..این بوسیله دادن یوزر نیم هر کاربر میسر میشه و خیلی ساده است و فوق العاده..اون اپلیکیشن هایی هم که نداره رو اگر عضو توییتر باشید میتونید برای بقیه تشریح کنید.آدرس فرند فید منم هم اینجاست..اگر دوست داشتید شما هم عضو بشید.
همین موضوع باعث شد تا امروز با چند تا وبلاگ نویس خوب آشنا بشم و چند تا سایت خوب هم پیدا کنم..که یکیش این سایت هست که توش میتونید هر چی که میخواهید آپلود کنید و اون رو به صورت خصوصی داشته باشید.فضای کاریش مثه ویندوز هست که میتونید شاخه و زیر شاخه ایجاد کنید.من که هر چی عکس های وال پیپیر و طبیعت و یواشکی!..داشتم بردم اونجا ...دیگه نه با عوض کردن ویندوز نابود میشن..نه گمشون میکنم..هر وقتم هر جای دنیا باشم..یه اینترنت گیر بیارم در دسترس هستن.البته سایتهای آپلود فایل دیگه خیلی زیاد شدن و با هر سلیقه ای وجود داره.
پ.ن:تصویر امروز.:ببینید
موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
ٍEnigma
The voice of enigma
Green Card
دیروز یه ای میلی داشتم مبنی بر اینکه من برنده لاتاری گرین کارت امریکا شده بودم..البته من پارسال شرکت کرده بودم تو لاتاری..ولی از این دست ای میل ها زیاد میاد که اکثرا اسپم هستن و سر کاری.ولی این یکی case number یعنی شماره ای که به هر شخص اختصاص داده میشه رو هم داده بود.به اضافه اینکه آرمش دقیقا مثه آرم اصلی بود.و این که پولی رو هم اول درخواست نکرده بود..به هرحال براشون یه جوابیه فرستادم که اگر این ای میل از طرف شماست ..و اگه قضیه جدیه..به من بگید چه کاری باید صورت بدم و مراحل کاری رو تشریح کنید.امروز دوباره جواب دادن که یه فرمی هست که باید پرینت بگیری و پر کنی دوباره با عکس خودت و عکس پاسپورتت برامون بفرستی و این برنامه ها..بازم قانع نشدم و از طریق یکی از دوستان برادرم پرسیدم که معمولا چه جوری خبر میدن و ممکنه از طریق ای میل هم اعلام کنن؟..اون طرف که گویا به قول معروف خبره این کارا بود میگفت که به هیچ عنوان ایمیل نمی فرستن و یه پاکت نامه بزرگ میاد درب منزل و بعد کاراش رو انجام میدی..خودم هم چند تا سایت و وبلاگ از بچه هایی که موفق شده بودن خوندم و نتیجه گرفتم که این ای میل هم مثه بقیه سر کاری بایست باشه..مگر اینکه خلافش ثابت بشه..و از اون گذشته جواب پذیرفته شدگان در قرعه کشی هر سال از هفتم آپریل اعلام میشه نه تو مارچ..
ولی خیلی جالب بود..چون من تو تشخیص این جور ایمیل های هرز خیلی واردم..ولی بازم نزدیک بود سر کار برم..اینا خیلی حرفه ای عمل کرده بودن..نتیجه اینکه اگر برای لاتاری اقدام کردید به هیچ عنوان فریب این ای میلهای کانگرجولیشن رو نخورید.برای کسانی هم که اطلاعات دقیق و بدون نقص در این مورد میخوان پیشنهاد میکنم که این وبلاگ رو حتما بخونن.البته ثبت نام هر سال از اوایل اکتبر یعنی پاییز شروع میشه و تا دسامبر ادامه داره.
پ.ن: اگر کسی از شما هم اطلاعاتی در این باره دارید و خبر داره که کسی با ای میل جواب قرعه کشی رو گرفته باشه به من خبر بدید ممنون میشم.
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
پ.ن:موسیقی پیشنهادی امروز:بشنوید
Eurodance
HouseofTechno
Enigma
RaveC
نوروز پیروز
آلبوم تمبرهای بابا بزرگترین یادگاری خانوادگی من هست. ..راز بزرگی در این تمبر وجود داره..زندگی از توش انگار فریاد میزنه..حس میکنید..؟..
بر چهره ی گل شبنم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
برنامه داشتم فکر میکردم به اینکه امسال برای سال آینده چه برنامه ای دارم؟..دیدم هیچی..اولش ناراحت شدم..بعدش فکر کردم این همه سال که هر سال ویش لیست تهیه میکردم چه گلی به سر خودم زدم که امسال بدون برنامه نتونم بزنم؟..به خاطر همین آسوده و راحت امسال میخوام کلا هیچ برنامه ازپیش تعیین شده ای نداشته باشم .البته در هر صورت ذهن ما طوریه که خود به خود یه آینده فرضی رو در نظر میگیره و طبق اون برنامه ریزی میکنه..ولی میخوام آروم تر و ریلکس تر از قبل باشم و سعی کنم برنامه ها خودشون بیان سراغم..در هر صورت اینم خودش یه جور برنامه ریزیه..ولی کلا هر چی ذهنیت آدم کمتر باشه..آدم کمتر غصه میخوره...قبول دارین؟
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
Peruvian flutes
سال 3733 ایرانی فردا و پس فردا روزهای پایانی سال هستن و بانکها به شدت انتظار میره که شلوغ باشن....پارسال روز آخر سال رو تا فرداش یعنی بیست و نهم تو بانک بودم..یعنی تا پنج صبح فرداش....امسال هم این جور که بوش میاد همینه..شایدم بدتر..البته پارسال از لحاظ رسیدن به خونه مشکل نداشتم..چون یه رنو پنج قدیمی داشتم که اون رو هم داستانش رو بعدا براتون تعریف میکنم.خیابونها خیلی خلوت و خوب بود...با سرعت صد تا تو بلوار کشاورز میرفتم تازه اون موقع صبح این قدر رانندگی بهم چسبید که دوست داشتم تو همه خیابونای تهران ویراژ بدم..از بس که خلوت بود..کلا نوروز رو باید تو تهران موند به نظر من..چون همه جای ایران شلوغه به جز تهران..هم رانندگی میچسبه..هم هوا خیلی بهتره..ولی یادمه که پارسال برای ورود به اصفهان و شیراز مردم تو صف بودن و ترافیک زیادی در ورودی های شهرهای توریستی بوده..من که عید امسال هیچ جا نمیرم و سعی میکنم نوروز رو تهران باشم..چون هیچ جا تهران نمیشه..برای مسافرت بهترین فصل یکی پاییزه...یکی هم اردیبهشت ماه...در هر صورت امسال ماشین ندارم و نمیدونم اون موقع شب چه جوری بایست تا خونه بیام...در هر صورت اگر فردا و پس فردا احیانا چراغ اینجا خاموش بود بدونید کجا هستم..ولی برای روز بعدش و روزهای بعد حتما هستم و تبریک نوروز رو در پستی جداگانه حفظ خواهم کرد...
پ.ن:راستی این سایت امرداد یه گاهنامه(تقویم) طراحی کرده که با وارد شدن به سایتشون میتونید دانلود کنید..البته منم اینجا تو کتابخونه گذاشتمش..به نظرم رفرنس جالبی شده..یه نگاهی بهش بندازید
پ.ن:یادتون نره..برای مراقبه نیاز نیست حتما یه جا سیخکی بنشینید و چشماتونو ببیندید...شما در حال قدم زدن ..در حال چای خوردن..در حال غذا خوردن..و حتی در حال استحمام و هر حالی میتونید مراقبه کنید...به شرطی که در لحظه باشید و لذت ببرید و به چیزی غیر از اون لحظه فکر نکنید..به قول اشو بزرگترین معجزه در لحظه زیستن هست..کلا مراقبه انواع و اقسام مختلفی داره که با تحقیقاتی که من انجام دادم و اساتید مختلفی که داشتم..فقط ذن به چندین شاخه و روش مختلف انجام میشه..ولی هدف همگی یکیه و در وهله اول برای من و شما که آدم عادی هستیم همین کافیه..
پ.ن: تصویر امروز رو ببینید
موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
Gheorghe Zamfir
Pan Pipes
Harps or Flutes
Los Indios Paraguayos
El Condor Pasa
چی گوش میکنم در مورد موسیقی سنتی با تمام احترامی که براش قائلم بایست چند تا نکته رو متذکر شم و برم بالای منبر:
من یه مشکلی دارم و اونم اینه که هر وقت موسیقی سنتی گوش میدم خوابم میگیره و کسل میشم..شما امروز برو یه نوار یا سی دی سنتی از بهترین نوازندگانش هم بگیر و بیار برای من ..کل سی دی مثلا دو ساعته..یک ربع اول تک نوازی تار به عنوان پیش مقدمه رو بایست بشنویم!..بعد برای اینکه بقیه اساتید ناراحت نشن یک ربع هم دف و سنتور بایست تک نوازی کنن..و ما گوش کنیم..می بینی که اگه نواره که یه طرفش تموم شد و تو صدای خواننده رو اصلا نداشتی!..میری اون ور نوار بعد از پنج دقیقه دلنگ دلنگ یه نفر میاد میگه ..هاااااییییی. و تو دلت وا میشه!..میگی.. نه بابا شروع شد دیگه!..بعد پنج دقیقه همه اون هایی که تک نوازی کرده بودن حالا با هم دیگه مینوازند!..بعد از چهل و پنج دقیقه یواش یواش خواننده میاد و اشک آدم رو در میاره با دل ای دل ای کردنش... تا اینکه یه دونه پرند شوشتری برات بخونه...و تو تا میای سر حال بیای و قبراق شی.. می بینی نوار تموم شده..البته میدونم خیلی از شما ها به موسیقی سنتی علاقه دارید..ولی خب سلیقه است دیگه..من دوست ندارم خدا وکیلی..
پ.ن:حالا که صحبت موسیقی شد بایست بگم این جانب هر سال در کلاسهای گیتار کلاسیک شرکت میکنم ..یعنی در اردیبهشت ماه میروم و در خرداد ماه با دست های تاول زده بی خیالش میشم..تا سال آینده..البته من عاشق موسیقی هستم و تو گوش دادنش فوق العاده حرفه ای عمل میکنم..ولی سازی که خیلی همیشه دوست داشتم یاد بگیرم و نشد.. به دلایل طولی و عرضی و ارزی!..پیانو بوده..که خیلی هم توش استعداد دارم.
..به دعوت لیلی خانوم..بناست تا تعدادی از موسیقی هایی رو که گوش میکنم بگم..البته پارسال هم یه همچین بازی ای داشتیم امسال هم ذائقه ام تقریبا همونه..با این تفاوت که امسال به ایرانی ها مثبت تر نگاه میکنم.
از ایرانیها :
1-تمام آهنگهای ویگن
2-نود در صد آهنگهای حبیب.البته به جز اون آهنگ هایی رو که با پسرش جدیدا میخونه..گویا پسرش نشانی از پدرش نبرده و من خوشم نمیاد.
3- آلبوم های اول و دوم و چند تا آهنگ به خصوص از سیاوش قمیشی رو دوست دارم
4- قدیمی های ابی...مخصوصا ستاره دنباله دارش رو
5-از عارف قدیمی هاش رو دوست دارم..مثه دریاچه نور
6-حمیرا تقریبا تمام آهنگ هاشو دوست دارم
7-فریدون فروغی د بستش رو الان تو هدفونم دارم و دوست دارم
8-امید تمام آهنگهاشو دوست دارم..مخصوصا آلبوم باران
9-یه زمانی از ستار خوشم میومد الان دیگه نه..مخصوصا چادر نماز گل گلیشو خیلی دوست داشتم:)
10-دیگه کی؟.اها سیما بینا هم خیلی زیاد گوش میدادم زمانی
الان دیگه غیر از این فریدون فروغی که یکی دو روزه به دستم رسیده حدود یکی دو سالی هست که فقط خارجی گوش میدم...
1-اولین گروهی که خیلی از آهنگ هاش رو دوست داشتم Modern Talking بود..که هنوزم اگه این راننده های پیکان جوانان های گوجه ای آبرویی برای این گروه خوب گذاشته باشن گوش میدم:)
2-یه پای ثابت همیشه هدفون من Chris de Burgh هست..که یه زمانی یه دی وی دی تمام آلبوم هاش رو با لیریک هاش داشتم که دادم به یه خانوم تقریبا محترمی که بعد از اینکه دوستی مون به هم خورد دیگه ندیدمش تا ازش پس بگیرم و ملا- خور شد
3-یکی دیگه از گروه هایی که همیشه گوش میدم Dire Straits هست.
4-کیه که منو بشناسه و ندونه که من عاشق Chris Rea هستم؟
5-با فیلم شهر فرشتگان و شنیدن موسیقی متنش شیفته ترانه ههای Sarah McLachlan شدم که همیشه تو لایو دیجیتال تو پروفایلم آهنگin the arms of the angel بود و همین الانم تو پروفایلم تو فیس بوک هست.
6-از گروه های راک در صدر جدولAC-DC قرار داره
7- پینک فلوید باز نیستم..ولی اولین بار که با تورنت موزیک ویدئو دانلود کردم یه کنسرت کامل و جدید پینک فلوید بود که همشون پیر شده بودن ..ولی خیلی بهم چسبید..
8-آهنگهای مخصوص مدیتیشن و نیو ایج هم که رفیق گرمابه و گلستان هستن
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
میگم شما اگه یه روزی جایی یه هنر پیشه معروف و مورد علاقه تون رو ببینید ازش امضا میگیرید یا نه؟ چیزی که برام جالبه اینه که جدیدا کسی مثه قدیما بیچاره هنر پیشه ها رو تحویل نمیگیره و نه میره جلو باهاشون دست بده ..و نه کسی میره ازشون امضا بگیره...راستی اگه شما از یه هنرمند امضا بگیرید اون امضا رو چه کارش میکنید؟..و یا امضا رو روی هر کاغذی دم دستون بیاد میگیرید ؟.و یا مهمه براتون که جایی رو امضا کنه؟..و اصلا این امضا رو نگه میدارید؟..نمیدونم من توی بانک هنرمندای زیادی رو دیدم که اومدن و کار بانکیشون رو انجام دادم..ولی مشتریا دیگه مثه سابق تحویلشون نمیگرفتن..این بارها برای من مشهود بوده..
یادمه چند سال پیش یکی از مشتریای بانک داشت میرفت آلمان و پسر خیلی خوبی بود..ازم پرسید کاری تو آلمان نداری برات انجام بدم؟..من هم برای خنده گفتم اگر رفتی کنسرت مادرن تاکینگ سلام منو به توماس آندرس برسون..این فقط محظ شوخی بود و اونم خندید و گفت چشم و رفت..و منم فراموش کردم..ولی حدود فکر کنم یک سال و نیم بعد یه روزی همون مشتری اومد بانک و گفت سلام..منو میشناسی؟..گفتم چهرتون آشناست ولی دقیقا نمیشناسم..گفت من همونم که یه روزی اومدم اینجا و قرار شد وقتی رفتم آلمان سلامت رو به توماس آندرس برسونم....کار بانکی نداشتم..و دو سه روزه که از آلمان اومدم..اومدم فقط بهت بگم که رفتم کسرت مادرن تاکینگ و هر جوری بود خودم رو رسوندم اون جلو بعد از کنسرت بهش گفتم یه نفر از ایران بهت سلام رسونده و اونم متقابلا سلام گرمی فرستاد برات..!
می دونین.شاید یه کم مسخره به نظر برسه که حالا مثلا چی؟..اگه مثلا اون بدونه که تو ایران یه کارمند بانک آهنگاشو دوست داره چی به تو میرسه؟..اصلا عکس یادگاری هم فرضا باهاش گرفتی ..که چی؟..امضا..دست دادن ...نمیدونم..ولی چیزی که هست و مطمئنم اینه که اشخاصی که برای من مهم هستن و من ازشون تاثیر گرفتم و یا ساعت های زیادی صدای اون شخص محبوب رو میشنیدم...برام خیلی اون شخص عزیز شده و من باهاش احساس نزدیکی کردم و دوست داشتم از صمیم قلب به خاطر مثلا اون آهنگش ازش تشکر کنم..
نکته دیگه ای که مهمه اینه که اون آدم چه قدر خودش رو متعهد دونسته که بره این کار رو بکنه....یه کار خوب!..یه کار سمبلیک قشنگ انجام داده....به قول الهی قمشه ای تعریف کار خوب اینه که یه کاری کنی که هیچ فایده ای برای خودت نداشته باشه.یعنی اون شخص یه تعهد اخلاقی احساس کرده و مهم تر اینکه تو ذهنش بوده این تعهد ذهنی..خیلی خوشحال میشم گاهی از این آدما می بینم..این ها واقعا میل به زندگی رو در آدم بیشتر میکنن و این خیلی خوبه.میدونین خیلی خوبه که هنوز هستن آدم هایی که از این کارها میکنن..نه اینکه برن سلام منو برسونن..نه..منظورم اینه که هنوز هستن کسانی که تو ذهنشون یه قرار دارن..تو ذهنشون یه قول دارن..یه تعهد نا نوشته...اون روز اون قدر خوشحال نشدم که اون سلام من رو به توماس رسوند..بیشتر از این خوشحال شدم که اون آدم یادش مونده بود چه حرفی به من زده بود.
شما چی؟..از این احساس ها دارید بعضی وقتا یا نه؟..
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
هزار و سیصد آفرین خب اگه یادتون باشه تو دی ماه من به شدت سرم شلوغ بود به خاطر امتحان های پشت سر هم و مصادف شدنشون با امتحانای بانک..امتحانای بانک اگر چه فقط به درد خود بانک میخورن کمترین خاصیتشون اینه که اگر قرار باشه یه پست بالاتر از اونی که هستی رو بگیری خیلی تو چشم میان و بایست اون ها رو قبول شده باشی..و گرنه در حالت عادی خاصیتی ندارن و فقط اینکه به قول معروف تو پرونده ات وجود دارن..در هر صورت یکی از اون امتحان های بانک درست تو امتحان های دانشگاه افتاده بود و من هیچ امیدی به قبولیش نداشتم..یکی دو روز پیش جوابش اومد و با کمال خوش شانسی من قبول شدم..باضافه اینکه یه امتحان دیگه هم قبلش داده بودم که اون رو هم قبول شدم....اینها بماند سایت نسبتا محترم پیام نور چند وقتی بود و قاطی کرده بود نمره ها رو نشون نمیداد..تا اینکه بالاخره درست شد..ولی مشکل اینجا بود که همون درس فلسفه ای که گفتم به جای چهل تا سوال اشتباها سی و یکی شو جواب داده بودم در عین اینکه فوق العاده خوب خونده بودم..نمره اش شده بود 3.5.! من به هیچ عنوان قبولش نداشتم..اگر چه من نه تا سوال رو جواب نداده بودم..ولی مطمئن بودم که قبول میشم..امشب یعنی چند دقیقه پیش رفتم تو سایت دیدم که فلسفه رو هم پاس کردم...یعنی تمام درسها رو در ترم دوم پاس کردم!
عین این بچه کوچولوها ذوق کردم...البته هیچ وقت برای درس خوندن دیر نیست..ولی بعد از ده سال دوباره بخوای درس رو شروع کنی و ادامه بدی..قبول کنید که خیلی سخته..من بیشتر خوشحالیم اینه که لذت زحمت هام رو برای ادامه تحصیل دارم می برم و اون همه درس خوندن ..حالا نتیجه اش پاس کردن سرافرازانه همه دروس این ترم شد..دیگه رو غلتک افتادم و ..به قول دوستان وای به روزی که شاهین بیفته رو غلتک !:)..دیگه به شاگرد اول شدن و اینها فکر نمیکنم..ولی برآوردی که کردم درسم نسبت به کسانی که بلافاصله وارد میشن خیلی خوبه..
فکر نکنین حالا یه ترم تموم درسها رو پاس کردم انگار شاخ غول شکستم..شما جای من نیستید..من سالها از درس دور بودم و دوباره با موفقیت بهش وارد شدم..یعنی قبول شدنم در این ترم موجب شد که اعتماد به نفسم رو دوباره به دست بیارم و با جدیت بیشتر دنبالش کنم.....
پ.ن:یه چیز بی ربط اینکه دارم یکی دیگه از اخوی هام رو هم وبلاگ نویس میکنم.....شعار منو که یادتونه؟..هر ایرانی یک وبلاگ!
به امید اون روز.
.اهمیتش؟.
.اهمیتی نداره..:)
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
ببخشید امروز خیلی خسته شدم و بانکها خیلی شلوغن..برای آهنگ آپلود کردن خیلی خوابالوام:)
my Absolute Relaxation یه خوبی که این گوش من داره اینه که وقتی هدفون رو میذاری تو گوشت و به آهنگهای دلخواهت گوش میدی..اصلا متوجه نمیشی تو ماشین چه خبره و راننده چه قدر دری وری و فحش داده به زمین و زمان بابت ترافیک..من امتحان کردم..شما هم امتحان کنید..من که نه متوجه گذشت زمان میشم..نه متوجه چرندیات بی سر و ته و کارشناسانه راننده که منجر به باز شدن مبحث میز گردی بین اساتید..نمیدونم ما ایرونی جماعت وقتی یه موضوعی رو که در موردش هیچ اطلاعاتی نداریم چرا یه جوری صحبت میکنیم که انگار خدای اون موضوعیم...نکته مهم تر اینه که جدیدا یه تریپ روشن مابانه تری هم به اون اضافه شده و اونم اینه که بعد از مخالفت یه نفر دیگه..موضوع رو سریعا وصل به یه موضوع سیاصی میکنیم تا اینکه بتونیم با طرف مقابل به یه نتیجه مشترک برسیم..این جوری دیگه خیالمونم راحته که جلو طرف ضایع نشدیم..حالا بماند که اول مسیر صحبت چی بود و آخر مسیر به کجا کشیده شد..
البته اکثر ما ایرونیا بعد از سیاصت هم اگر باز نتیجه ای حاصل نشد آخرین تیر رو برای موافقت طرف مقابل داریم که رها کنیم و به قول خودمون میزنیم به سحرای گربلا..این دیگه همیشه نتیجه میده و تو بشین روضه بخون و بقیه برات گریه کنن..از بهشت- زهرا بگیر برو الی آخر.. که بد بخت ننه اش مرده است و نوحه- خون اول سوگ مادر میخونه ..و آخر نو-حه ختم به این میشه که تو گربلا نمیدونم چی شد و چها شد....آدم شاخ در میاره که فوت ننه مذبور چه ربطی به نکته تاریخی ذکر شده داره؟....الان باید عرض کنم که زدن به سحرای گربلا تو تاکسی ها هم تیر آخره!..تا طرف داغ کنه و بیفته رو غلتک و بقیه هم گوش و مغز مفتشون رو بدن به جفنگیات شخص مذبور..شما میتونید هدفون عزیز رو در گوشتون بذارید و د بست کریس ریا رو گوش کنید یا هرچی که دوست دارید..اون وقت دیگه راحت راحتید..تضمین میدم.
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
موسیقی برای ریلکسیشن:بشنوید
پارچه ممنوعه من معمولا برای خرید لباس به مغازه یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم که آشناست میرم. رفته بودم برای خریدن چند تا کراوات.منتها بر خلاف همیشه نداشت. گفت به ما دستور دادن کراوات نفروشیم امسال و نمیدونم پلمب میکنن مغازه ما رو, به خاطر همین هم اصلا امسال نیاوردیم, گفتم این مسخره بازیا چیه؟.من چند تا مغازه بالاتر پشت ویترین دیدم چند نمونه, ولی اصرار داشت که مجاز نیست و اذیت میکنن, در هر صورت رفتم همون مغازه بالایی که کراوات پشت شیشه ویترینش گذاشته بود,.تا اسم کراوات رو بردم انگار گفتم عرق میخوام !..طرف گفت :یواش تر!...بیا این طرف.!.یه جوری گفت که آدم رو یاد این فروشنده های پشت شهرداری مینداخت که انگار میخوان نوار غیر مجاز بهت بفروشن..بدون اینکه کراوات هاشو بهم نشون بده گفت برای چه کت و شلواری میخوای ست کنی؟خندم گرفته بود, گفتم چطور؟, نمیتونم ببینم؟, گفت نه , .گفتم مثلا قهوه ای, .گفت بیا, یه دونه در آورد داد دستم..گفتم میخوام انتخاب کنم, گفت نمیشه, ممنوعه, ما هم قاچا قی میفروشیم, میخواستم بپرسم اگه ممنوعه چرا پس بعضی مغازه ها از جمله شما پشت ویترین تون دارید, چیزی نگفتم., گرفتم,ولی برای استفاده خوشم نیومد ازش, احتمالا این رو میذارم تو کلکسیون کراوات هام. چون من دارم یه کلکسیون درست میکنم از کراوات..!!:))
پ.ن:تصویر امروز را ببینید.
موسیقی امروز برای مدیتیشن:
امروز یه موزیک از کنی جی به اسم songbird رو پیشنهاد میکنم..کنی عزیز رو بسیار دوست دارم..مخصوصا اون کفشای قرمزش رو..:)
کوچولوهای عزیز
داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که دفتر نقاشیم رو که مربوط به کلاس پنجم دبستانم بود پیدا کردم.چند تا نقاشی جالب توش پیدا کردم که یکیش این بود.میدونین این آقاهه چی داره میگه؟..داره میگه کوچولوهای عزیز میتونن بعد از راهیان نور برنامه های خودشون رو ببینن!!.
از این نقاشی چند نکته مستفید میشود:یکی اینکه کوچولوهای عزیز اون موقع مجبور بودن قیافه کریه این مجری درب و داغون رو تحمل کنند..اگر فکر میکنید هنر این جانب بد بوده بایست به استحضار تان برسانم من همیشه نمره نقاشیم بیست بود!.بنابراین و از آنجایی که همیشه خدا ترکیب ریش و عینک فقط یه ترکیب مستعد نقاشی بوده.. بنده این کار را کاملا رئال کار کرده ام..فقط کاملا شبیه به اصل بوده..طی تماسی که با باستان شناسان گرفتم آنها نیز بدین نکته صحه گذارده اند.نکته دوم اینکه کوچولوهای عزیز مجبور بودند اون موقع اول از همه این آقا رو با این قیافه نخراشیده تحمل کنند بعد تازه راهیان نور(!!!) را..و سپس برنامه های خودشون را.اگر من میگم ما نسل سوخته ایم.به خاطر این دردهاست.حالا میفهمم چرا ما اون موقع ها از دیدن انریکو و گالنی و فرانچی و حنا و دکتر ارنست لذت میبردیم..چون لااقل چهر ه هایشان بویی از انسانیت برده بود..نکته دیگری که از این نقاشی مستفید میشود این است که اینجانب آن موقع تحت تاثیر کلام آقا قرار گرفته و در ذهن کودکانه خود چندین بار تکرار نموده ام تا نقاشی تمام شود تا بتوان داخل نقاشی آن را جای دهم..تا چنین روزی سندی بر سوختگی نسل خودم داشته باشم.
حالا تازه کجاشو دیدید.این قدر نقاشی های مسئله دار از خودم پیدا کرده ام که اصلا اینجا جای گفتن و نمایش این آثار نیست.:)
پ.ن:خب عقاید یک دلقک هم تمام شد و رفتم سراغ این کتابی که می بینید تو ساید بار هست.توصیه میکنم بخونیدش.
پ.ن1:کوچولوهای عزیز بعد از راهیان نور میتونن تصویر امروز رو ببینن.
پ.ن3:موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
One hundred percent Sun نظر شما در مورد نوازش کردن یک سنگ چیه؟استاد داریوش در سخنرانی خورشید عشق-شناخت عرفان عملی میگه که بودا یک سنگ رو طوری نوازش میکرد که گویی گیسوان معشوقه اش را.....به این میگن یک ایده عرفان عملی ناب..یادمه یه جایی از قول موریس مترلینگ خوندم که سنگ هم روح دارد و بایست با احترام با او برخورد شود.اگه قبول کنیم که چیزی از دنیا کم نمیشه و ماده و انرژی دائما در حال تبدیل به هم هستند.میشه درجاتی از انرژی در تمام مواد..و درجاتی از ماده در تمام انرزی ها پیدا کرد..بنابراین من فکر میکنم این ایده عرفانی که صحبتش رو میکنه میتونه از دید علمی هم درست باشه..و بودا این رو چه خوب میفهمیده....اگه بخوایم فراتر بریم میتونیم بگیم بودا اون انرژی رو عشق مینامیده که در تمام اشیاء و جانداران میدیده..چه ایده جالبی میتونه باشه نه؟..داریوش عزیز یک نقل قول زیبا هم از زرتشت کرد که اینجا براتون مینویسم:
خورشید باش , که اگر خواستی بر کسی نتابی , نتوانی!
برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید
برای موسیقی امروز یک ترانه ایرانی پیشنهاد میشود :
بشنوید
Nothing brings me down
خوشحالم که رها شدی..خواستم با دسته گل خدمت برسم..چون فکر میکردم از زندان هواهای نفسانی آزاد شدی..ولی میبینم که نه..از یک لجن زار بیرون آمدی.لجن زاری که تو رو داشت به قهقرا میبرد....ولی دوست من وقتی خواستم تو رو در آغوش بگیرم دیدم که هنوز بوی لجن میدی .تا اونجا که یادمه من به تو بدی نکرده بودم که بخوام حلالیت بطلبم..از طرف دیگه من اصلا مسلمون نیستم که بخوام از کسی حلالیت بخوام:)در هر صورت هر وقت دوست داشتی میتونی با من صحبت کنی و اگر هر زمانی کمکی از دست من بر اومد بگو تا اونجا که بتونم بهت کمک میکنم..شکی نیست که من هم نقص هایی دارم..و سعی میکنم نقایصم رو بر طرف کنم...
دیدم که به پرنده بودن علاقه داری.اگر میخوای در اوج باشی خودت باش..حتی اگر پرنده هم نباشی .و هر چیز دیگه ای هم باشی اوج شکوفایی و موفقیت رو برات آرزو دارم.
. .پیام من به تو پیام دوستی بود نه هیچ کدوم از واژه هایی که به کار بردی.چون دیدم که رها شدی پیام دادم که با تو مشکلی ندارم.و حتی عذاب وجدان گرفتم که نکنه ذره ای از من ناراحت باشی به خاطر راهنمایی هایی که قبلا به دوست مشترکمون(دوست ندیده من) میدادم و ازش متقابلا میگرفتم..قبول کن که اون موقع واقعا در شرایط خیلی بدی قرار داشتی...میخواستم گذشته ها رو فراموش کنیم..همون طور که تو تغییر کردی و من خوشحال شدم.همه ما به تغییرات مثبت تو زندگیمون نیاز داریم..
پ.ن:دیدم که به گفته های نیچه علاقه داری...این جمله اش رو خیلی دوست دارم:
فریفته نوع و سبک من شده ای؟
و در پی من سفر میکنی؟ صادقانه به راه خودت برو!
خواهی دید که آهسته آهسته از من پیروی میکنی.
دانش شاد-کتاب اول -ص7
پ.ن:تصویر امروز را از اینجا ببینید
پ.ن:آهنگ امروز:
Emiliana Torrini - Nothing Brings Me Down
پ.ن:این پست اختصاصی بود برای یک دوست
The fellowship در کار زمانه عقل در میماند
میگردد و خلق را میگرداند
بدعهدی روزگار و دل بستن تو
این هر دو مرا چه سخت میگریاند.
پ.ن:city_of_prague_philharmonic
پ.ن:تصویر امروز
Thank God ! It 's Thursday امروز او را دیدم.بسیار حال خوبی دارد..اونقدر از مصاحبت با او به قول خودش حال کردیم که نفهمیدم چطور از فلکه صادقیه تا میدان توحید را پیاده آمدیم.او میگفت و من می شنیدم.از من به شما نصیحت اینکه مصاحبت با این شخص را از دست ندهید.
دیگه اینکه امروز یه کتابفروشی و انتشارات بسیار خوب رو پیدا کردم که مدتها بود دنبالش میگشتم..انتشارات فراروان در تمام موارد فراروانشناسی کتب مختلفی داره که من رو به هیجان میاره..آدرسش در خود سایتشون نوشته شده..
دیگه اینکه امروز برای اولین بار در عمرم برای خودم جوراب خریدم..چهار عدد ده هزار تومن!!..فکر کردم شاید قیمتش همین باشه..اما بعدا به هرکی گفتم یه جوری نگام کرد..:))
دیگه اینکه امروز فهمیدم که چه قدر تورم بالاست واقعا..چون سیصد گرم پاستیل روخریدم چهار هزار تومن..تازه نوشابه ایش هم کم بود..بیشتر کرمی بود و زرافه ای..مردم دزد شدن آقا!
پ.ن:Bill Evans Trio- I Fall in Love Too Easily (بدون کلام)
پ.ن2:تصویر امروز
Tell me there's a heaven دیروز از طریق خورشید درون با وبلاگی آشنا شدم که بسیار دوست داشتنیه برای من.نمیدونم شما ها به مولانا و سماع و مدیتیشن و اینها علاقه دارید یا نه..ولی این دوست عزیز دیشب بعد از اینکه برای وبلاگش کامنت گذاشتم در یاهو مسنجر منو اد کرد و با هم صحبتی داشتیم..صحبت که چه عرض کنم..هر جمله ای که من میگفتم با شعر جواب میداد به نحوی که من کاملا متعجب شده بودم به خاطر این همه حاضر جوابی.در کنار وبلاگشون که توسط یکی از طرفدارانش نوشته میشه میتونید رزومه کارهای ایشون رو بخونید.بعد از صحبتی که باهاش داشتم متوجه شدم که سخنرانی و کلاسهای تدریس مولانا و مثنوی هم داره .و در هند و ترکیه و ایران به طور متناوب زندگی میکنه..داستان جالب ناکی شد دیشب و حتی صحبت تلفنی هم با هم داشتیم که البته منجر به خواب موندن امروز صبح من شد. و من برای این که بیشتر باهاش آشنا بشم سی دی های سخنرانیش رو گرفتم .هنوز همین چیزها رو در موردش میدونم..ولی از دادی عزیز بسیار متشکرم هم به خاطر کارت تبریک بسیار زیبایی که برا من به مناسبت تولدم فرستاده بود و هم به خاطر وبلاگ خوب خودش و هم معرفی این وبلاگ عجیب و جالب.هر خبر جدیدی در مورد این دوست جدید پیدا کردم و موفق به شناختن بیشتر ایشون شدم حتما اینجا خبر میدم.
Happy birth day 28 years old vir-gin
با خریدن یه اسکنر تونستم تقریبا بسیاری از عکسام رو دیجیتالی کنم که از بین نرن..چون دارن کم کم عتیقه میشن.عکس بالا مربوط میشه به جشن تولد سه سالگی من:)
عکس دیگه ای هم دارم که مربوط به کمتر از یک سالگیمه که از اینجا میتونید ببینید.
این عکس هم حدود یکی دوساگیم باید باشه..به همراه دوتا برادرم.
برای اینکه فکر نکنین الانم همین قدریم یه عکسی که سال هشتاد چهار تو کیش گرفتم رو اینجا میذارم.تا ببینید چطور میشه یه کوچولو بشه یک متر و هشتاد و شش و خورده ای:)
پ.ن2:آرزوی قبل از فوت کردن شمع:(هرچند کیکی وجود نداره)آرزو میکنم سال آینده دیگه ویر-جین نباشم :))
پ.ن:بابت تبریکاتون ممنون.
Call of Duty با یکی از بچه ها رفته بودیم میدون ولی عصر تا برای خودش یه بازی بخره ,منظورم همین بازیهای کامپیوتریه,.دنبال یه ورژن فوتبال میگشت که پیدا نکرد.من اصولا سالهاست بعد از اینکه مدرسه رو تمام کردم بسیار به ندرت پول بابت این جور چیزا میدم و اصلا راستش رو بخواین اهلش نیستم,..ولی برای تنوع یه بازی گرفتم..که البته بهتره بگم فیلم سینمایی!!..فکر نمیکردم تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده باشه!..از جنس جنگهای چریکی و این برنامه هاست.آخرین باری که بازی کرده بودم مربوط میشه به چند سال پیش که اونم نید فور اسپید بود!..ولی اینبار صحبت جنگ و خونریزی و اسلحه های خفن و فوق مدرنی بود که آدم از دیدنشون هم هوس میکنه همه رو به رگبار ببنده,.با جو گرفتگی تمام این بازی شش گیگابایتی رو اینستال کردم که اتفاقا رم و گرافیک خیلی بالایی هم میخواد.,.بعد از اینکه اسلحه های مورد نظر رو انتخاب کردم, آماده نبرد با نیروهای صدام در عراق شدم.,.تحت پرچم امریکا!..ولی ما که هرچه گشتیم هیچ بنی بشری برای نمونه نیومد تا ما بکشیمش,.همه کوچه های بغداد رو زیر و رو کردیم , به غیر از تانکهای منهدم شده و خودمون که هی رگبار میگرفتیم به چرخ های اتومبیل های کنار خیابون هیچ احد الناسی نبود تا با یو- زی بزنیم لت و پارش کنیم..اتفاقا آپشن هاش رو هم بررسی کردیم..ولی چیزی عوض نشد که نشد..ما هم تمام تیرهامون رو خالی کردیم و خارج شدیم.راستش این بازی برای افراد بالای هفده سال ساخته شده.و همین نشون دهنده اینه که بایست بازی خونین و مالینی باشه..ولی نشد دیگه..اگه شما ها اینو بازی کردید بلدید به ما هم بگید بلکه ببینیم این چیه که بالای هفده ساله :))
پ.ن:از اینجا میتونید این فیلم رو... ببخشید این بازی رو ببینید.
آداب ما فرهیختگان یکی زنگ میزنه بانک میگه سلام!..روزتون به خیر!..خسته نباشی جوون!..میگم متشکرم!..بفرمایید!..میگه:ببخشید حقوقا اومده؟..میگم..نه متاسفانه..هنوز نیومده..بعد..تق!!!گوشی رو قطع میکنه..
همونی که اول با احترام زیاد باهات صحبت میکنه و سلام و احوال پرسی میکنه..همین که بگی حقوق نیومده بدون خداحافظی تق!..گوشی رو قطع میکنه..!
تو کنار خیابون وایستادی و میخوای ماشین بگیری بری سر کار..یه پیکان درب و داغون میاد از کنارت رد میشه که روشم خط داره یعنی مسافر کشه!....میگی فلان جا؟..هیچ چی نمیشنوی..متوجه میشی که نمیره....تازه این مال قدیما بود..الان این شکلیه..
تو میری کنار خیابون وای میستی راننده همون پیکان درب و داغون هم میاد کنار خیابون و مسافرهاش رو پیاده میکنه و خالی وای میسته منتظر مسافر..میری کنار شیشه..سرتو خم میکنی میگی..فلان جا؟..هیچ علامتی که حاکی از این باشه که طرف میره یا نمیره..نمیبینی..راننده محترم غرق در افکار فلسفی روبرو را نگاه میکند..شخص دیگری هم میاد..و اشخاص دیگری به همین ترتیب..ولی در این انبوه جمعیت فقط کسانی که مسیرشان با اعلی حضرت..ببخشید راننده یکی باشد..آن هم به گونه ای که اوقات ایشان را مکدر نکند..میتوانند حرکت آرام سر راننده به سمت پایین را ببینند..تازه آن هم بدون اینکه مسیر نگاهش را به سمت مسافر بچرخاند..نکته مهم در این است که شما باید متوجه حرکات آرام و همراه با طمانینه راننده مزبور باشی ,چون اگر متوجه نشوی,آن وقت رویش را بر میگرداند و با صدای نخراشیده اش فریاد میزند؟.آقا ما رو مسخره کردی؟, بیام درو برات باز کنم تا بیای بالا؟..
آداب در تاکسی نشستن:
1-راننده حق دارد سیگار بکشد و اگر دست حامل سیگار را بیرون از شیشه داد یعنی به شما نهایت لطف را کرده است , حالا این که موقع سیگار کشیدن سیگار میاد داخل و دودش از دهان مبارکی که داخل ماشین است خارج میشود به راننده ربطی ندارد.
2-شما اگر سیگاری نیستید که هیچ,اما اگر سیگاری هستید دیگر راننده دستش را بیرون از شیشه نمیبرد,آن سه نفر دیگر میتوانند پیاده شوند اگر ناراحت میشوند.
3-موقع نشستن سلام را بلند کنید,چون از سلام بلند چند نکته مستفید میشود.یکی اینکه یا راننده جواب میدهد یا نمیدهد.اگر جواب بدهد..که فبها,گر جواب نداد شما اصلا احساس ضایع شدن نمیکنید چون مودب بوده اید,اما اگر سلام بلندی دادید و یک( س) شنیدید مبنی بر اینکه حالا مثلا سلام که چی؟,باز هم سلام کرده اید.اما اگر آهسته سلام کردید ممکن است راننده به مسافر بعدی که بلند سلام کند جواب بدهد.آن وقت شما خودتان را بی ادب خواهید یافت.چون متوجه میشوید که علی رغم اینکه سلام کرده اید و صدایتان اگر چه آهسته ولی رسا بوده است..ولی به اندازه کافی به راننده محترم فاز نداده بوده است.حالت دیگر اینکه شما سوار میشوید و سلام میکنید و راننده نه به شما و نه به بقیه مسافران جوابی نمیدهد..و حالت دیگر هم اینکه شما صبح به خیر میگویید ولی راننده فقط به سلام ها پاسخ میدهد.در تمام این موارد انتظار تخفیف در کرایه را نداشته باشید
آیا عصبانی شده اید؟دیگر سلام نکنید!..آن وقت راننده به تمام سلام ها اعم از سین خالی و بقیه سلام میدهد تا به شما بفهماند که چه قدر بی فرهنگ تشریف دارید!..
پ.ن:امروز تو یکی از این پیکانهای خط کشی شده نشستم.جلو یه دختر خانومی نشسته بود.وسطای مسیر راننده به دختره گفت خانوم گرمت نشده؟شیشه رو بده پایین تا هوا عوض شه.دختره گفت نه سردمه!مرد پشت سریش گفت من شیشه رو میدم یکم پایین هوا عوض شه.راننده حالا اصرار داشت که اون دختره که هم سن دختر خودش بود شیشه رو باید بده پایین وداشت دعوا میشد!!..
پ.ن:وقتی مدرسه میرفتیم من از سیاه چال میترسیدم .اما الان که سر کار میرم از مدیر عامل بانک این قدرحساب نمی برم که از راننده های مسافرکش تهران.البته بلا نسبت هم میشود گفت به بعضی هایشان.ولی با فرض,یک میلینیوم درصد!!
من ولخرجم؟ پنج شنبه ها بهترین روز هفته است برای من .چون کار زود تر تموم میشه..و میشه زودتر رفت خونه .امروز رفتم نشر چشمه و چهار پنج تا کتاب خریدم..دنبال یه چیز خوب در مورد پراگماتیسم میگشتم که پیدا نکردم...به خاطر همین کلا ستون فلسفه ها رو بی خیال شدم و رفتم چند تا رمان رو که خیلی وقت بود دنبالشون بودم خریدم.بعد از اینکه سوار ماشین شدم بیام خونه دیدم از اون همه پولی که همراهم بود فقط ده هزار تومن باقی مونده..نصفش رو کتاب خریده بودم و نصف دیگه اش رو یه چیز دیگه..داشتم فکر میکردم با این حساب من بایست آدم ول خرجی باشم..در مورد این که من در پول خرج کردن هیچ محدودیتی قائل نمیشم برای خودم هیچ شکی نیست. مخصوصا زمانی که بخوام چیزی که رو که پسندیدم بخرم ..به خاطر همین اول به ذهنم رسید که باید یه کم کمتر پول خرج کنم ..بعد فکر کردم که نه این ولخرجی نیست که ماهی چند تا کتاب برای خودم بخرم..مگه من چه قدر هدیه به خودم میدم؟* و اصولا چه قدر برای خودم خرج میکنم؟..واقعا چه قدر برای خودم خرج میکنم؟.دیدم در ماه هر چی خرج میکنم یا در راستای رسیدن به محل کاره..و یا رسیدن به خونه و رفت و آمد..چه طور بشه هر دو ماه و یا سه ماهی برای خودم لباس بخرم و کفش و اینا..بعد دیدم که نه..من نه تنها ولخرج نیستم..بلکه هنوز خیلی راه دارم تا برسم به میان خرج شدن!
پ.ن1:امروز یکی از همکارام با گوشی ان 73 خودش یه چند تا عکس از منو چند تا از بچه های دیگه انداخت که تو فل یکر و پیکاسا گذاشتم.اگه دوست داشتید ببینید..اگه آدرسشونم ندارید بگید تا من بهتون بدم..نیست خیلی خوشتیپم.:)
* من هدیه گرفتن رو خیلی دوست دارم..از بچگی همین طور بودم..هدیه اش مهم نیست چی باشه ..اون زرق و برق و کادو پیچ شدگی و حالت هندسی هدیه و این که کسی دوست داشته منو و بهم هدیه داده خیلی برام مهمه..یه جنبه دیگه اش هم که خیلی مهمه اینه که اولش نمیدونی تو اون بسته با کاغذ خوشرنگ چی برات آوردن..کلا خیلی هدیه گرفتن رو دوست دارم..همین طور هدیه دادن رو..برخلاف گل هدیه دادن به کسی رو که عمرا نمیتونم ..بمیرم هم نمیتونم گل به کسی بدم..چون هرگز گل دستم نمیگیرم..نمیدونم چرا.
اتاق من درتمام این خانه پنجاه و هفت متری که با مادر و برادر تقسیم میکنم..یک اتاق نشیمن است.یک اتاق هم پر از خرت و پرت است مال برادر.یک آشپزخانه مال مادر.یک اتاق دیگه هم هست..یک حمام دوست داشتنی.حمام اتاق من است چهار دیواری ای که توش استقلال رو با تمام وجود احساس میکنی..میتونی بعضی چیزها رو اون طور که میخوای جابه جا کنی..تو حموم این قدر مستقلی که میتونی تمام لباسات رو هم دربیاری....این قدر مستقل که تو این اتاق میتونی یه دوش آب گرم داشته باشی تا زیرش چشماتو ببندی و آرامش رو هرچند برای چند دقیقه حس کنی..حموم بهترین نقطه خانه ماست..میتونی سکوت کنی بدون اینکه کسی تو رو نگاه کنه..میتونی گریه کنی بدون اینکه کسی ببینه....من مستقل هستم!
پ.ن:موضوع انشاء:این عکس را تعریف کنید.
دارم این کتاب عقاید یک دلقک رو که اثر هاینریش بل هست میخونم.بعضی از کتابها جاذبه خوندن ندارن برای من با اینکه خیلی ازشون تعریف میشه.مثل بلندیهای بادگیر.هر کاری میکنم که بخونمش تا ببینم این کتاب معروف چی داره..دست و دلم طرفش نمیره..اما این کتاب رو که باز کردم صفحه اول رو که خوندم فهمیدم که تا آخرش پیش میرم..
پ.ن:تا حالا شده کسی که نمیشناسید همین طوری بدون مقدمه شما رو به یه جشن تولد دو نفره تو کافی شاپ دعوت کنه؟اگر می رفتید چرا؟..اگر نمی رفتید چرا؟.
شما چرا زن نمیگیری؟ به تو چه؟..مگه زن گرفتنیه؟..مگه در رفته که بدوم دنبالش تا بگیرمش؟..اصلا تو چه کاره حسنی؟..شماره؟..شماره تلفن خونه ام رو میخوای چه کار؟..شماره برادرم؟..برای چی؟..بگی چرا زن نمیگیرم؟..به نظر تو اونا چه جوابی بهت میدن؟..میگن باشه از همین فردا دوره میفتیم این ور اون ور و بنگاه ها !دنبال یه زن خوب صفر کیلومتر؟..که برام "بگیرنش؟"مگه ماشینه؟..مگه رازه بقاست ؟مگه من شیرم؟..یا اونا گوره خرن؟(بلا نسبت)..که من بدوم بگیرمشون؟..
بهم میگه شما الان دیگه داره کم کم دیر میشه برات..باید زودتر بجنبی!..دیر میشه برای چی؟..اصلا من بهش چی بگم؟..بگم زن گرفتنی نیست؟..بگم مرد و زن هر دوهم رو انتخاب میکنن؟..بگم داری در مورد یه انسان دیگه صحبت میکنی؟...انتظار نداری که بهش میگفتم من ازدواج رو اصلا قبول ندارم؟..انتظار نداری که بهش بگم من اصلا به این بگیر و ببندا کاری ندارم؟..خنده ام گرفته بود از یه طرف...از یه طرف عصبانی بودم..اصلا به تو چه؟.
اصلا از فکر اینکه یه روز گل دستم بگیرم خنده ام میگیره..اصلا نمیتونم گل دستم بگیرم تو خیابون..هرچند خیلی دوست دارم..فک کن..مثلا من برم خواستگاری!!بعد باید حتما عروس رو نگاه کنم ببینم خوبه یا نه؟..بعد حتما باید یه کم بخنده تا مثلا خانواده ببینن خوب میخنده؟..راه بره ببینن خوب راه میره؟..بعد از خواستگاری باید بله برون باشه اگه اشتباه نکنم..بعد باید مراسم های مزخرف عروسی رو به جا آورد..بعد چهار تا علاف بیان کله قند دستشون بگیرن و بالای سر من و اون لباس عجیب غریب عروسی... تن خانوم که هیچ وقت فلسفه اش رو نمیفهمم چرا این همه پارچه برده..باید بشینم اونجا تا اگر پدر مادر شون اجازه دادن و اینا بگه بله..میخوام صد سال سیاه نگه بله....این قدر غیر متعارف در موردش فکر میکنم که جرات نکردم برای این رئیس بگم..چی بگم؟..بگم من ازدواج و مذهب و دین و قبلتو و گلاب گرفتن و گل چیدن رو نمیفهمم؟.
.چی بگم؟..بگم چرا اصلا یه" آخ..ون"د باید تایید کنه تا من بتونم با کسی که میخوام باشم؟..باید شاهدم تازه بیارم؟..به کسی چه ربطی داره؟..اصلا به تو چه؟..زن بگیرم؟..مگه راز بقاست ؟
پ.ن:امروز رئیس شعبه گیر داده بود به من آقای فلانی بیا من باهات صحبت دارم..دو ساعت مخم رو کار گرفته بود و از این ور اونور ایه و حدیث نقل میکرد اندر مستحبات ازدواج..تلفن خونه رو گرفته بود مادرم خونه نبود.شماره شهرام رو هم گرفت (برادرم)اونم سر کلاس گوشیش رو جواب نمیده..اتفاقا خوب بود شهرام گوشی رو بر میداشت..کلی با هم میخندیدیم بعدش.:)
پ.ن3:من اگه روزی یه بار یه این تصویر نگاه نکنم نمیرم بخوابم..اینو جدی میگم..اینو امشب فهمیدم..همین که میخوام شات داون کنم اول میام وبلاگ این پسره نابغه این عکسو میبینم بعد خاموش میکنم:).
داستان های من و پیام نور امروز آخرین امتحان کذایی رو دادم....بعد از اینکه برگه های پاسخنامه رو دادن ..حدود پنج دقیقه بعدش برگه های سوالات رو پخش کردن..شش تا سوال رو جواب داده بودم که همه دانشجو ها صداشون در اومد..یه غوغایی بر پا شده بود.محل برگزاری امتحان امروز ما زیر زمین یه ساختمون بود که از سقف نم کشیده اش ..باران میبارید!..همه سرو صداشون بلند شده بود .از بغل دستی خودم پرسیدم جریان چیه؟..گفت:سوالات اشتباهه!...دیگه ادامه ندادم..چون من شش تا از اون سوالات اشتباه رو جواب هم داده بودم!..در هر صورت بعد از نیم ساعت... اول گفتن نامه اعتراض بنویسید ما میدیم مسوولین دوباره ازتون امتحان میگیرن..بعد که همه رفتیم از محل امتحان بیرون و یک عده ای هم رفتن خونه اشون..باز دیدم یه عده پنجاه شصت نفری از اون حدود دویست نفری که تو زیر زمین بودیم جلو ساختمون جمع شدن و با یکی از مسوولین صحبت میکنن آقای مسوول میگفت شما برگه ها رو تحویل دادید و از امتحان بلند شدید اومدید بیرون..ما شما رو جزو امتحان داده ها محسوب میکنیم بعدا شما برید اعتراض کنید..که باز صدای بچه ها دراومد..داشتیم همون پنجاه شصت نفرم نا امید میرفتیم که.. به همون آقا با موبایل خبر دادن که برگه های سوالات رسیده و بیاین تحویل بگیرین..بعد همه ما رو راهی کردن به یه ساختمون دیگه ..رفتیم امتحانمون رو دادیم..خیلی هم آسون طرح شده بود.ولی شما بگردید در تمام دنیا ببینید در کدوم سیستم آموزش عالی کدوم ده کوره ای این شکلی آزمون بر گزار میشه ؟
پ.ن:هنوز موندم من با چه اعتماد به نفسی شش تا سوال رو در عرض یک دقیقه جواب دادم در حالی که اصلا سوالات اشتباه بود.:)؟؟؟
پ.ن2:امروز دیدم تعداد سوالات بر خلاف همیشه چهل تا بود..بعد یاد امتحان فلسفه افتادم که سی و یکی سوال بود..در حالی که همه امتحانای دیگه سی تا سوال بود..بعد از یکی از بچه ها پرسیدم..گفت امتحان فلسفه چهل تا بوده..یخ کردم..چون من فلسفه رو خوب خونده بودم و بلد بودم..همه امتحانا رو خوب دادم..ولی این جوری یعنی نه تا سوال رو جواب ندادم...بقیه سوالا پشت برگه بوده..من ندیدم..عجله کردم
پ.ن:در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد.(رالف والدو امرسون)
پ.ن:با شمع روشن و عود و یک موسیقی ملایم به فانتزیا میرویم..دلم تنگ شده بود!
چند راه حل... یه راه حل ساده برای کسانی که دچار افسردگی مزمن هستند:انتخاب کنبد!
..یا همیشه غصه بخورید و ناراحت باشید..یا هرچی پیش میاد و موجب ناراحتی تون میشه تو دلتون بگید به...!!!
همه ما حرفایی تو دلمون میزنیم که با صدای بلند شاید نگیم و اون رو شرط ادب بدونیم..دایره لغات ناسزا گفتن من به شدت کمه..ولی این به...!اصلا فحش نیست..بلکه یه گفتگوی درونیه!..یه نجوایی که آن چنان آرامشی به آدم میبخشه که تا نگویی ندانی.تو فلسفه پراگماتیسم آنچه در عمل سودمند افتد ارزش است.تازگیا از ایدالیسم بازیم داره کم میشه..و کشف کردم که عمل گرایی به شدت داره بیشتر فازمیده...البته دارم یاد میگیرم که در بعضی موارد ایدالیست باشم..در بعضی موارد پراگماتیست و عمل گرا.بعدا اگه علاقه مند بودید در مورد پراگماتیسم این فلسفه امریکایی بیشتر باهم صحبت کنیم و به قول آقای صالح علاء در مرغزار این گفتگو به گشت و گذار بپردازیم و زلفی گره بزنیم!!!..
راه حل دوم:من یه همکاری دارم که به شدت مودب و با شخصیته و به هیچ عنوان کلمه بدی به کسی نمیگه...هر وقت از کسی خیلی ناراحت میشه..حرفش رو نصفه میزنه..دیگه اون طرف مقابل حتما بقیه اش رو تو دلش متوجه میشه که منظورش چی بوده....مثلا یه بار که با یکی از بچه ها به شدت بحثش شده بود اون طرف گفت من فلان کارو فقط فلان طور انجام میدم..ایشون هم در کمال خونسردی بدون اینکه نگاهش کنه گفت شما خیلی.....!بعد اون طرف گفت"چی؟غلط میکنم؟..همکارم گفت:من همچین حرفی نزدنم..این برداشتی بود که خودتون از کارایی که میکنید دارید..وگرنه دلیلی نداره به غلط کردن فکر کنید!
پ.ن:اینا عوارض این امتحان فلسفه امروز بود
پ.ن2:عکسای وبلاگ آقا نوید دوست قدیمی من رو از دست ندید
پ.ن3:به زودی نتایج تحقیقاتم رو در مورد خانواده و شالوده خانواده و شکست خوردگی این نهاد اجتماعی رو مینویسم اینجا..بازم مثل قبل میگم خانواده یک نهاد شکست خورده است..و بسیاری از مفاهیمش رو باید از همین حالا خودمون دوباره تعریف کنیم..اگر ما این کاررو نکنیم جبر زمان با ما این کار رو میکنه..ایتالیا با کاهش رشد جمعیت و افزایش درجه خوشبختی زوجین داره میتازه..پشت سرش بلغارستان..این راهیه که کشور ما در دویست یا سیصد سال آینده تجربه خواهد کرد.در مورد معایب و فواید زندگی خارج از چارچوب ازدواج بعدا به تفصیل زلف ها گره خواهیم زد:)..
دیروز یه مشتری اومده بود پشت باجه و موبایلش زنگ خورد...صدای جیر جیرک بود..اینقدر خوشم اومد که ازش خواهش کردم برام بفرسته ..الانم زنگ موبایلم رو همین صدای جیر جیرک گذاشتم..من خیلی وقت بود که دنبال صداش میگشتم..چون تو مدیتیشن و ذن خیلی جواب میده
..
الان هم دیدم یک پزشک یه سایتی رو معرفی کرده که هر اسمی رو بخواین توش مینویسین و به صدای بلبل ترجمه اش میکنه..من اسم خودم رو دادم ترجمه اش این شد.که خیلی راحتم میتونید زنگ گوشی کنید یا صدای زنگ اس ام اس
...اخوی کوچولو در موبایلش یه آهنگی داشت که.عجالتا این رو داشته باشید تا بعدا به طور مبسوط عرض کنم که این دختره"سیرین عبدالنور" که از شاپره قشنگ تره چجوری داره مفتی دل مارو میبره فانتزیا.
امروز و فردا رو مرخصی هستم..تا جمعه امتحان دارم..بعدش میخوام تا آخر سال استراحت کنم و فیلم ببینم و چند تا کتاب خوب بخونم و اینترنت گردی کنم.همین.
این اوبونتو رو سیستم من ارور میده نمیدونم مشکلش چیه..ولی فکر کنم در آینده خیلی طرفدار پیدا کنه.و همه گیر بشه.
شهر ری-چشمه علی شهر ری-چشمه علی.55 نقد-18 وام-زیر شصت متر
...یعنی شما ها این همه پول دارید؟پنجاه و پنج میلیون تومن پول دارید؟..از کجا میارید؟..چه کار میکنید؟..اون وقت این همه پول دارید میرید چشمه علی؟..شهر ری؟..پنجاه و پنج میلیون تومن یعنی 55 بار یک میلیون تومن..چه قدر شما حقوق میگیرید مگه؟..ای ول..خیلی کارتون درسته
پ.ن:بعد از مدت ها امروز یه نگاهی به قسمت آگهی های همشهری انداختم و رفتم سراغ فروش آپارتمان حدود 100 متر و اینا..زیاد طول نکشید تا برگشتم عقب..تا اینکه خودم رو روی این آگهی دیدم.
برسان سلام ما را... ..یکی از بستگان به همراه پسرش که عقب مونده ذهنی بود رفته بودن مشهد تا شفا بگیره برای پسرش.به خاطر همین گردن پسرش رو با طناب سبز می بنده به ضریح اما رضا و مثه اینکه قرار میذاره که چند شب بمونه و تا شفا نگرفته بر نگرده..شب میخوابه و صبح پا میشه میبینه که پسرش نیست و طناب سبز به گردن خودشه..یعنی پسرش بلند شده بود و طناب رو به گردن باباش انداخته بود و رفته بود..و چون عقب مونده هم بود باباش خیلی ناراحت میشه که گم نشده باشه و با هراس بلند میشه و میدوه این طرف اون طرف دنبال پسرش..مردم هم که دیده بودن طناب سبز گردنش بوده و خوابیده بوده و یهو بلند شده داره میدوه.. فکر میکنن شفا گرفته..میریزن سرش و تمام لباساش رو تیکه پاره میکنن..بنده خدا هر چی میگفته بابا پسرم نیست..گم شده..کسی گوشش بدهکار نبوده:)
پ.ن:انیشتن میگه انسانها به دو شیوه زندگی میکنن گروه اول معتقدن که به هیچ عنوان هیچ معجزه ای وجود نداره و گروه دوم تمام زندگیشون معجزه است.نمیدونم انیشتن جزو کدوم گروه بوده خودش..ولی من جزو گروه دوم هستم.چون برای خودم معجزه های بزرگی اتفاق افتاده که نمیتونم بگم ..منتها من به همه چیز و همه کسی اعتقاد ندارم..ولی به بعضی چیزها نه تنها باور دارم..بلکه یقین دارم..شما به هرچه یقین داشته باشید اتفاق میفته..این باور و ایمان شماست که شما رو شفا میده..فیلم عیسی از زبان لوقا رو اگر هنوز ندیدید حتما ببینید .دوبله شده هم هست..در طول فیلم هر جا عیسی کور و کری رو شفا میده میگه ایمانت تو را شفا داد..به نظر من ..این امام رضا نیست که اون ها رو شفا میده..بلکه بزرگی باور شما در مورد امام رضاست که موجب شفا میشه.
پ.ن2:کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم...
نمیدونم شما دوست خوبم که نمیشناسمت چرا (افسون) رو با (اندوه) جا به جا کردی..تقریبا مطمئنم که اشتباه لفظی بوده..ولی این کلمه اندوه تمام معنی جمله رو تغییر میده..اگر بذاریم در اندوه گل سرخ شناور باشیم اون وقت میدونی چه اتفاقی میفته؟..اون وقت میشه اینکه تو محرم میزنیم تو سرمون و حسین حسین میگیم بدون این که بفهمیم اصولا حسین کی بود..اما اگر در افسون گل سرخ شناور باشیم..اون وقت ..بگذریم..من اصولا نه تنها آدم مذهبی نیستم..بلکه به هیچ مذهب دیگری هم اعتقاد ندارم...البته به تمام انسانهای بزرگی که باعث میشن انسانها دورشون بچرخن و ازشون حاجت بخوان و ایمان خودشون رو تقویت کنن..و بدین وسیله موجب آرامش بیشتری براشون میشن احترام میذارم..
پ.ن3: مادرم امروز رفت مشهد..وقتی داشت میرفت من تازه از بانک اومده بودم..اتفاقا خدا خدا میکردم که زود برسم تا قبل از رفتنش ببینمش..وقتی داشت خداحافظی میکرد..گفتم یادته دیشب چی پرسیدی؟..گفتی با امام رضا کاری نداری؟..برقی تو چشاش دیدم و گفتش چرا..یادمه..گفتم:..خیلی بهش سلام برسون!..خوشحال شد..خیلی خوشحال شد!..منم همین رو میخواستم..
پ.ن4:همین الان از پنجره دیدم که داره بازم مثه دو هفته پیش برف میاد و زمین سفید شده..خلاصه اینکه تعطیلات بهتون خوش بگذره..
..میگوید: با امام رضا کاری نداری؟.گفتم: وقتی زنده ها کاری نمیتوانند برای من انجام بدهند..از مرده ها چه توقعی میتوانم داشته باشم؟.کار من به جایی رسیده است که هر روز از زنده ها دور میشوم و به سرزمین های خیالی پناه میبرم.شاید او دیگر مرا شناخته است.با دنیای مردگان کاری نمیتوان داشت..مگر ندیدی چشماهایشان بسته است از هر چه خوب است و بد؟.زنده ها چه قدر دورند.یا شاید من دورم.این فاصله را چه پر خواهد کرد؟
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه دیگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
...
از امرسون چیزی دارید؟ ...همیشه برای من یه کارایی هست که میخوام از جون و دل انجام بدم ولی هر بار به یه دلیلی نمیشه..یکی از اون دلمشغولی های همیشگیم..این بوده که بیشتر در مورد امرسون بدونم و بتونم مقاله هاش رو به فارسی برای خودم ترجمه کنم..اصولا ترجمه کردن من یه ترجمه علمی نیست .و به قول یکی از دوستان ترجمه آزاد میکنم..یعنی مفهوم رو بگیرم برام کافیه و نمیخوام کاملا عین معادل اون جمله رو به فارسی در بیارم..چون فکر میکنم نه من مترجم هستم و ازم در میاد و نه اینکه برای دریافتن مفهوم یک مقاله نیاز باشه به همچین کاری..البته در مورد مقالات علمی باید بیشتر مته به خشخاش گذاشت .حالا اگر این مقالات فلسفی هم باشن دیگه کار من نیست که بخوام ترجمه اشون کنم..چون یه صب تا شب بایست نشست و معادل فارسیش رو در آورد.چون اکثر لغات تخصصی هم هستن دیگه خیلی هاش رو خودم هم معنیشون رو نمیدونم.
علت این همه سردرگمی این هست که دست بر قضا در مملکت ما حتی برای نمونه یکی از کتاب های مثلا برتراند راسل که درست و درمون باشه و قیچی توش نرفته باشه نمیشه پیدا کرد..و یا در مورد امرسون..یکی از نوابغ فلسفه قرن بیستم هست..ولی به شدت در ایران غریبه و کمتر کسی اون رو میشناسه..حالا میخواد تو زمینه فلسفی باشه و یا عرفان و بحث های ماورا و اسپریتوال که مورد علاقه من باشه..ولی نکته عجیب غریبی که من هنوز سر در نمیارم اینه که در سیستم های اک انکار و نمیدونم چیزهایی که یک دین و مذهب دیگه رو تشویق میکنن و تلفیقی از مدیتیشن و چند تا سیستم دیگه رو به خورد مردم میدن به راحتی اجازه چاپ میگیرن و تبلیغات هم براشون میشه..اینکه قیچی به دست های ارشاد بویی از سواد و فرهنگ نبردن شکی درش نیست..چون نمی شینن یه کتابی و یا سخنرانی رو از اول تا به آخر ببینن... یه خورده احتمالا از اولش میبینن ..یه خورده از آخرش میبینن..بعد از طرف میپرسن در مورد چیه؟..اونم میگه عرفان و خدا و این برنامه ها..میگه باشه..این قسمت ها رو که یقه خانومه زیاد باز بود از سی دی سخنرانی در بیار بقیه اش رو تکثیر کن..یا اگه کتابه برو چاپ کن...حالا شاید اون سخنران بدبخت یکی از فراز های (!)سخنرانیش تو همون لحظه بوده که احتمالا دوربین رفته روی اون خانومه..اصلا..بحث بحث چیز دیگریست که ارزش ادامه دادن هم نداره..بگذریم..
ولی این امتحانا تموم بشه..میخوام روی امرسون کار کنم..چند تا مقاله تاپ داره که اصلا تو ایران نیست..بهتر بگم..من به شخصه هیچ چیزی در مورد امرسون تو بازار ایران ندیدم..اگه شما خبری دارید به ما هم بدید تا زور نزنیم دست و پا شکسته ترجمه کنیم..
دیگه این که همه چی خوبه و حالم هم خیلی بهتر شده..یعنی خوبه خوب شده..
باید یاد گرفت از دردهای بی درمانی که کار بانک به آدم هدیه میده..یکی زخم معده است..یکی گردن درد و دیسک گردن..این قدرم شایعه که تقریبا نیمی از کارمندای بانک ما به یکی از اونا مبتلا شدن..منم دو سه روزیه که گردنم بد جور درد میگیره..
دیگه اینکه از سایت Ubuntu یه سی دی اوبونتو سفارش دادم تا ببینم این سیستم عامل چه جور چیزیه..بعد از سه هفته از هلند برام فرستادن ..اونم بدون اینکه یک ریال پول بگیرن..
گوشزد مطلبی رو در مورد حس همنوع دوستی ایرونیا نوشته که حتما بخونید ..چند وقت پیش برادرم میگفت تو سایت ایران تورنتو خونده که یکی از ایرانیا اونجا تو سرما تصادف میکنه و گوشه خیابون میمونه همه ماشینا یکی یکی نگه میداشتن ببینن کمکی میخواد یا نه..اونم از بس گفته بود کمک نمیخواد و تشکر کرده بود خسته شده بود..از ماشین پیاده شده بود تا ماشینای عبوری تو خیابون ببینن طوریش نشده..نگه ندارن ..واقعا ما ایرانیا سرآمد ادبیات و فرهنگ و اینا هستیم؟....یه نقل قول از مرحوم بازرگان شنیدم که هیچ وقت یادم نمیره..که میگفت ما ایرانیا از بس که به ادب و فرهنگ و مملکت گل و بلبل خودمون مینازیم..من هیچ کجای دنیا ندیدم هیچ ملتی اندازه ایرانیا این قدر فحش و ناسزا بده..میگفت ما ایرانیا از هر ده تا کلمه ای که میگیم توش چند تاش فحش و ناسزاست.
دیگه اینکه همچنان اوضاع پول و ایران چک خرابه....
پول نیست... امروز بانک فوق العاده شلوغ بود..این شعبه رو تا به حال به این شلوغی ندیده بودم که البته بیشتر شلوغیش مربوط بود که اینکه اوایل ماه است و مردم برای گرفتن حقوق هاشون به بانک میان و همون موقع هم قبض های مختلفی همراهشون میارن..جدا از اینکه نمیدونم چرا تو مملکت ما بانک ها باید قبض آبونمان ادارات دولتی رو بگیرن..چیز عجیب تر اینه که چند وقتیه که پول به شعب بانکها کم پرداخت میشه و نه از طرف خزانه بانک پول به ما میدن و نه ایران چک..تنها چیزی که میارن چکهای بانک خودمون هست که اون رو نمیشه به همه بانکها داد مثل ایران چک و پول نقد گرفت..نمیدونم این آیا در راستای جمع کردن نقدینگی مردم یا هر چیز دیگه ای هست یا نیست..سوال من اینجاست که یه پیرمرد و پیر زنی که یک ماه منتظرن تا حقوق آخر ماهشون رو بگیرن چه گناهی کردن که باید بهشون تراول چک داد؟..اونم نه ایران چکی که همه بانکها نقدش میکنن..بلکه تراول چک بانک خودمون رو..باور کنید اکثرا حتی نمیدونن تراول چک چی هست؟..به قول یکی از همین حقوق بگیر ها..ما دیگه این دوزار ده شاهی رو تا از بانک ببریم بیرون تموم شده....راست هم میگن..این قدر چاله چوله تو زندگیشون هست ..از قبض های مختلف آبونمان بگیر تا اقساط وام های مختلف و اینا..دیگه چیزی نمیرسه تا خونه ..حالا اگر بخوایم این دویست سیصد هزار تومن رو هم ازشون دریغ کنیم و تو این هوای سرد هی از این بانک بفرستیمشون تو اون بانک تا بلکه پول پیدا کنن کار درستیه؟..نمیدونم چه استراتزی پشت این کار هست..ولی این سوال هیچ جواب قانع کننده ای نخواهد داشت.
The Invisible The Invisibleاز سری فیلم های اسپریتوال و ماورا محسوب میشه..که به اتفا قات بین مرگ و زندگی یک پسر جوان اختصاص داره.من خوشم اومد
.
Margarita Levieva

در سنت پترزبورگ در روسیه به دنیا آمد.و در سنین پایین به آمریکا رفت و در دبیرستانی در نیوجرسی به ادامه تحصیل پرداخت.قبل از اینکه به آمریکا مهاجرت کند و به هنر پیشگی بپردازد یک ژیمناست بود و از سه سالگی به طور حرفه ای به ژیمناستیک پرداخت.و یکی از اعضا تیم المپیک روسیه شد.او به تمریناتش در 13 سال بعد ادامه داد تا اینکه مادرش او را به همراه برادر دو قلویش به نیویورک برد.در نیویورک بعد از دبیرستان اقتصاد خواند.علاقه زیاد او به بازیگری سبب شد تا توسط یک استودیو فیلمسازی به بازی پذیرفته شود.او در سال 2005 به عنوان یکی از زیباترین شهروندان نیویورک انتخاب شد.فیلم هایی او عبارتند از:
پ.ن:در این چند روز به شدت حالم بد بود و به خاطر یه سری مسائل از لحاظ روحی به شدت افت کردم.اگر شما دردنیا یک دوست صمیمی داشته باشید و یه دفعه متوجه بشید که میخواد از شما دور بشه چه حالی پیدا میکنید؟..البته برای منی که به شدت احساساتی هستم این وحشتناک تر بود.ولی در هر صورت ما باید با این چیزها در زندگی مون کنار بیایم که من نتونستم و کاملا از لحاظ روحی به هم ریختم.و چون زمینه افسردگی از قبل داشتم یه حالت وحشتناکی برام پیش اومد که خودم ترسیده بودم از حال و روز خودم..امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی بهتر شدم و از اون دوستم هم بابت این حال و روز های عجیب غریبم عذر خواهی کردم .ولی بعضی درسها رو نمیشه یاد گرفت..بعضی از درسها رو تئوری شاید همیشه تو زندگی خوب همه مون بلد باشیم..ولی تا عملا برامون پیش نیاد نمیتونیم درکشون کنیم.یکی از این درس ها دوری از عزیزان و دوستان هست که باید یاد بگیریم زندگی همیشه اون جور که ما میخوایم پیش نمیره و دست تقدیر ما رو از این طرف به اون میکشونه بدون اینکه حتی ما کوچک ترین تقصیری داشته باشیم.و باید با خیلی از مشکلات تو زندگی دست و پنجه نرم کنیم.در هر صورت برای اون دوستم موفقیت تو زندگی آرزو میکنم و امیدوارم که تو زندگیش هرجا که هست موفق باشه..باضافه اینکه همیشه میتونه تو زندگی و مشکلات رو من حساب کنه.
من و تعارض نقش ها...! وقتی هم کار کنی هم درس بخونی .. و از بخت بد کارمند بانک باشی ..و از بخت بد اون کتاب رو با جون کندن تموم کنی و خودت رو برسونی اون وقت شبکه خبر ساعت یازده و بیست دقیقه اعلام کنه که امتحانات پنج شنبه برگزار نمیشه به علت اینکه چهارشنبه دانشگاهها تعطیله!.. از لحاظ جامعه شناسی دچار تعارض نقش ها میشی..تعارض در نقش یک کارمند بانک بودن و تعطیل نشدن و فرصت کمتر برای درس خوندن داشتن.. با اینکه دانشجو دانشگاه باشی و در آخرین ساعات که تو خوشحالی کتاب رو تموم کردی خبر بدن که امتحان به علت تعطیلی دانشگاه برگزار نمیشه
پ.ن: از ساعت 8 و نیم تا یازده و نیم بیست و پنج مدل خبر شنیدیم در مورد تعطیلی چهارشنبه ولی از بخت بد در آخرین دقایق شب پنج شنبه هم اضافه شد.
پ.ن:شاید اگر زودتر با خبر میشدم انرژی رو روی درسای دیگه میگذاشتم.حتما مسوولین محترم از بارش برف در اوایل هفته باخبر نبودند که در سه شنبه شب نتیجه گرفتند که اخر هفته باید تعطیل بشه..احتمالا وصل کردن تعطیلات هفتگی به آقایون بسیار خوش تر میگذره که امتحانات رو برگزار نکنن و یه هفته تمیز تعطیلی رو استراحت کنن..
پ.ن:دانشجو کیه؟..کارمند بانک کیه؟..مردم پول ندارن ..قحطی اومده..هوا سرده..دانشجو پاش میشکنه..ولی کارمند بانک پاهاش آهنیه..!..به این میگن تعارض نقش ها..از یه طرف به عنوان دانشجو ممکن پاهات بشکنه و سرما بخوری..ابه خاطر همین بهتر خونه باشی و استراحت کنی..ولی از یه طرف دیگه تو کارمند بانکی و مهم پاهای تو نیست..مهم اینه که مردم این دو روز تعطیلی پول ندارن خوش بگذرونن..
پ.ن: وقتی هیچی سر جای خودش نیست اگر تو سر جای خودت بخوای باشی به جای اینکه احساس غرور کنی احساس بلاهت میکنی .
همه ادارات دولتی تعطیل به غیر از بانکها؟ در راستای اینکه دولت محترم به فکر دست و پای مردم میباشد که مبادا در اثر یخبندان باباهای بچه ها دستشان و پایشان بشکند.فردا و پس فردا را برای کارمندان دولت تعطیل اعلام نموده است البته به غیر از بانک ها..گویا تصور بر این بوده که کارمندان بانکها دست و پایی برای شکسته شدن ندارند .در کشور گل و بلبل مگر نه اینست که در حالت عادی ادارات دولتی در حالت نیمه تعطیل به سر میبرند؟و مگر نه اینست که بالا.. ترین راندمان کاری را چه در بخش های خصوصی و چه در بخش های دولتی کارمندان بانک ها دارند؟.وقتی مردم تعطیل هستند لزوم باز بودن بانک ها در چیست؟.احتمالا بانک ها را در اینجا شریان های حیاتی کشور تصور کرده اند و خواسته اند که احساس گناه دو روز تعطیلی کشور را با باز بودن بانک ها در خودشان آرام کنند.وگرنه کارمندان که تعطیلند.بخش های خصوصی هم که به تبعیت و برای منت گذاشتن سر کارمندانشان تعطیلند.بازاریان هم که حتی باران هم ببارد تعطیل هستند کما اینکه امروز هم تعطیل بودند.پس علت کم بها بودن دست و پای این قشر کارمندان دولت در کدامین استراتژی نهفته است؟
Happy new face... خب سال 2008 هم آمد..خب آمد که آمد... که چه؟..اصلا چرا تبریک بگویم؟ مثلا سالهای شمسی که نو میشوند چه اهمیتی دارند که سالهای میلادی؟ یک سوالی که من همیشه داشته ام این است که نمیفهمم چرا سال جدید را تبریک میگویند؟ برای من تبریک گفتن به معنای عربی آن از قبیل اینکه برکت و روزی شما زیاد شود نیست.فکر نمیکنم شما هم وقتی چیزی را به کسی تبریک میگویید مفهوم برکت را در ذهن داشته باشید.مردم وقتی به هم تبریک میگویند لبخند هم میزنند که من باز نمیفهمم یعنی چی؟..لبخند زدن همیشه خوب است.ولی اینکه مثلا سالی نو شود آیا تبریک گفتن دارد؟ یا بنشینیم یک لیست آرزوهای دیگری هم بنویسیم اضافه کنیم به سالهای قبل؟.چند از نفر از شما لیست آرزو ها دارید؟.آرزو کنیم که در سال جدید چه کار کنیم؟.مگر سالهای قبل چه اتفاق خارق العاده ای در زندگی 90 درصد ما افتاده که بخواهیم فضای بیشتری از ذهنمان را اختصاص به آرزوهای بزرگ و کوچک دیگری هم بدهیم؟ مفاهیم ساختگی مثل نو شدن زمان و سال نه تنها کمکی به ما نمیکنند بلکه فقط استرس ما را زیاد میکنند.مفاهیمی که هیچ حقیقتی ندارند.مفاهیمی که اصلا مفهومی هم ندارند.
دیگر اینکه درست وسط این امتحانات چه قدر دلم هوای دیدن تئاتر را کرده.هر روز با حسرت دقیقا از جلوی تئاتر شهر رد بشوی یک جور هایی دچار زخم معده فرهنگی میشوی:)
چه قدر خوب میشد به یک تعطیلات میرفتم.تصمیم دارم که بعد از امتحانات هر تعطیلی و بین تعطیلی را به مسافرت بروم.واقعا؟(عمرا)..خودم هم تعجب کردم.یه شدت عاشق مسافرت هستم نه از آن دست مسافرت های شلوغ و پر سر و صدایی که با اتوبوس و تور های جور واجور راه میفتند و میزنند و میرقصند..آدم این حرف ها نیستم.بیشتر سفر های ساکت و خلوت را دوست دارم.از آن دست سفرهایی که به آن چیزهایی که میخواهم میتوانم تنهایی فکر کنم...بهتر بگویم.به دور از این همه هیاهو یک خلوت و سکوت میخواهم.
این هم احساسات متناقضی را در من بر می انگیزد که به کسی احتیاج داری تا تنها نباشی و به شدت به سمت تنهایی فرار کنی.این از بچگی همراه من بوده.کم کم دیگر خو گرفته ام با این تنهایی.دیگر تنهایی انگار تنها نیستم..تمام فی ری ها و گوزن نقره ای و دوستانم هستند.همیشه عاشق فیلم داستان بی انتها بودم که قهرمان داستان میرفت و سرزمین فانتزیا رو از دست پوچی نجات میداد.خیلی باهاش همذات پنداری میکردم.کاری که همین الان من دارم با سرزمین فانتزیای خودم انجام میدم.این هم از بچگی به یاد گار مانده.زمانی که هیچ دوست صمیمی برای خودم نداشتم بیشترین دوستان را داشته ام! دوستانی از سرزمین فانتزیا.اگر پیاژه اینجا بود حتما میتوانست مراحل رشد مرا یک به یک روان شناسی کند.آن قدر از انسان ها دور بوده ام که دیگر به آنها و بودنشان عادت ندارم..فانتزیا را به نحوی دوست دارم که اگر کسی کمترین توهینی یا تمسخری به آن بکند انگار خانه امن مرا خراب کرده باشد.البته من معتقدم هر کسی به یک غار تنهایی نیاز دارد..االبته الان چند وقتی هست که دارم تمرین میکنم تا الفبای با مردم بودن و دوست شدن را بفهمم که موفق شدم یک دوست خیلی خیلی صمیمی برای خودم داشته باشم و چند تا دوست وبلاگی و یک آبجی :)البته چون تا به حال با مردم زیاد در تماس نبودم به عنوان دوست و رفیق به خاطر همین نمیدانم چه کارهایی دوستان برای هم انجام میدهند..مثلا اینکه بخواهم دوستم را ببرم رستوران یا کافی شاپ الان کمی خنده دار است .ولی همین که الان کسانی هستند که گاهی حالم را میپرسند تلفنی این قدر برایم خوشایند است که در پوست خودم هم نمیگنجم.آدمیزاد است و هزار درد بی درمان دیگر..شاید شما تا به حال این نوعش را ندیده باشید.:).
در هر حال زمستان بدون برف مثل پوچی در سرزمین فانتزیاست ..امروز صبح کمی برف بارید .وقتی در ماشین ناخود آگاه لبخند میزدم..مرد راننده از آینه مرا نگاه میکرد.انگار که به یک دیوانه نگاه میکند...!
نگران نباشید چشم به هم بگذارید تاسوعا و عاشورا میاید .آن وقت اگر با بی اف هاتان یا در و داف هاتان رفتید دسته(!) ببینید جای ما را هم خالی کنید.من که بلد نیستم با درو داف هایم بروم دسته ببینم..اصلا خنده ام میگیرد :)
پ.ن:راستی شماها فانتزیا ندارید برای خودتان؟
خداوند اگر ما مشکل داریم ما را شفا دهد اگر دیگران خل و چلند آنها را... درهر صورت آمین!
امروز یه ای میلی اومد از یه نفر به اسم بی بی شهر بانو که من نمیشناسم.ولی چند تا نقاشی رئال از مادرو فرزند فرستاده که خیلی قشنگ بودن.ولی نمیدونم اثر کی هست. از پیکاسا ی من میتونید ببینید.راستی شما بیشتر از پیکاسا استفاده میکنید یا ف لی کر؟.
.
جدیدترین شیوه های برگزاری آزمون پیام نور! امروز در دبیرستان البرز در تهران آزمون پایان نیم سال تحصیلی دانشجویان پیام نور بر گزار شد.امتحان مربوط بود به یک درس عمومی که برای همه رشته ها مشترک بود..و از ساعت 8:30 قرار بود آغاز شود.اگر امروز داخل کوچه البرز بودید حتما دیده اید که حدود 300 نفر دانشجو بدون اینکه اجازه ورود به میحیط دبیرستان را پیدا کنند تا ساعت 8:15 پشت در بودند.تا اینجا هیچ مشکلی وجود نداشت و ظاهرا همه چیز دقیق پیش میرفت.ولی مشکل زمانی شروع شد که شما می بایست به دنبال شماره صندلی و ساختمانی که رشته شما و درس مربوطه در آن ساختمان بود بر روی دو تا تابلوی یک متری میگشتید که با حروف 8 میلیمتری نوشته شده بودند.تصور اینکه شما بتوانید از بین آن همه دانشجو شماره دانشجویی خود و رشته خود و ساختمان مربوطه را پیدا کنید خیالی باطل بود.از این لحاظ به سمت یکی از ساختمانها رفتم که سیل جمعیت مانند من هاج و ماج به دنبال سر نخی برای پیدا کردن ساختمان و شماره صندلی خود بودند که هنوز نمیدانستند که حتی چه شماره ای به آنها اختصاص داده شده است.
این عکس را ساعت 9:10 دقیقه گرفتم در حالی که قرار بود آزمون ساعت 8:30 شروع شود..حدود ساعت 9:45 دقیقه همه در صندلی هایی که مربوط به خودشان نبود مسقر شدند و خانمی که مسوول بر گزاری ساختمان ما بود اطلاع دادند که به شماره ها توجه نکنید ..حتی به رشته هم توجه نکنید و فقط لطفا بنشینید!.بعد مراسم دادن پاسخ نامه و برگه آزمون شروع شد که دو نوع سوال برای ده رشته مختلف با سه رویکرد!! در نظر گرفته شده بود.یعنی خانم مسوول فرمودند دروس پایه و مهندسی باید برگه هایی دو تایی را بگیرند و علوم انسانی برگه های تک برگی را باید پاسخ دهند.که عملا هر کس هر برگه ای به دستش رسید پاسخ داد!.چون بالای بعضی از برگه ها نوشته شده بود علوم پایه و بالای بعضی دیگر نوشته بود کلیه رشته ها!!.از آن گذشته شماره درس کدی بود که اکثرا اشتباه وارد کردند چون مراقبین یک شماره میگفتند و مسوول آزمون یک شماره دیگر!.در انتها هم برای خروج باید صورت جلسه ای را امضا میکردیم و پاسخ نامه و برگه را تحویل میدادیم که همه با هم فله ای جمع آوری شد..
عکس پایین را موقع خارج شدن از سالن با موبایل گرفتم و در حین خروج متوجه این مسئله شدم که آزمون امروز به صورت اوپن بوک و شورا بینهم کامل برگزار گردیده است!.در عکس پایین چند دانشجو را می بینید که در راه علم و دانش در دمای زیر صفر دی ماه در فضای باز و البته بدون مراقب در حال پاسخ دادن به سوالات هستند.
زهی تاسف !
صفات یک همسر خوب!!؟ 1-ایمان و دینداری 2-عقل و هوش 3-اخلاق نیک 4-عفت و نجابت 5-جمال و زیبایی 6-شرافت و اصالت خانواده7 -ثروت و دارایی 8-تناسب سنی9 -سلامت شرعی 10-عدم اعتیاد11 -دوشی زه بودن- 12-اشتغال به کار مناسب 13-تقوا-راستگویی-امانتداری-بردباری-نجابت-شجاعت-ایثار-و رعایت اقتصاد در زندگی
مهارتهای زندگی:نوشته ابوالفضل هدایتی آذر
پ.ن:قراره این کتاب رو بریم امتحان بدیم..یعنی اگر سوال اومد که معیار های یک همسر خوب چیه؟..باید بنویسم دوشی زه بودن؟-ایمان و دینداری! و...اینها رو یک فرد تحصیل کرده برای مواد درسی یک کتاب انتخاب کرده و هیچ احترامی برای اشخاصی که مذهبی نیستن قائل نشده وهرطوری که سلیقه اش بوده نوشته که این نقص اوله.
.ثانیا سوالی که برای من پیش میاد اینه که ایشون چه طور به خودش اجازه داده دوشی زه بودن رو جزو معیاری برای یک همسر خوب بودن انتخاب کرده؟..چیزی که من نمیفهمم اینه که اگر دیدگاه ایشون رو بر ایمان و دینداری قبول کنیم لاجرم بایست دوشی زه بودن رو هم کنارش قبول کنیم؟
ثالثا:این صفات یک همسر خوب هست یا یک زن خوب؟..
.پ.ن:سلامت شرعی یعنی چی؟..اگه تو امتحان پرسیدن سلامت شرعی یعنی چی... چی جواب بدم؟
امروز یه نفر اومده بود بانک هی زنگ میزد این ور اون ور..چهره یک آدم خیلی پخته رو داشت...گفتم چی شده آقا؟..گفت هیچی یه رمال از ما پول گرفته یه کاری برامون راه بندازه....امروز موعدش بود که درست شه..درست نشده..گفتم چقدر دادید؟..گفت:هفتصد هزار تومن..گفتم برای اینکه به این نتیجه برسید که الان رسیدید میتونیستید بیایید دویست هزار تومن به من بدید..باز هم تضمین میدادم که همین نتیجه رو بگیرید.
باز هم بهش گفتم شما دیگه چرا به نظر نمیرسه اهل این کارها باشید؟..گفت آقا خانومم بیچارم کرد!..اون منو مجبور کرد..گفتم:میشد حدس زد!
دیگه اینکه باز یه نفر دیگه که خانوم بود اومد هر مدارکی ازش میخواستم بهم میداد بدون کم و کاست..این کاملا تعجب آوره..چون اغلب مدارک درستی همراهشون نیست..خندم گرفت و گفتم خانوم شما همه چیزه تون مهیاست..گفت نه..من با کائنات در تماس هستم..اگر دوست داشته باشید میتونم به رایگان به شما هم یاد بدم چطور امواج مغزتون رو با کائنات هماهنگ کنید!!..بعد کارت ویزیت داد و من رو دعوت کرد که به موسسه اش برم..راستش اگه درس نداشتم امروز حتما میرفتم ببینم جریان چیه..یه جورایی خودم یه تحقیقاتی رو این کار ها دارم میکنم..خیلی کمک میکرد بهم..!
پ.ن:امروز رفتم تو سایت دانشگاه یه خبر خوشحال کننده دیدم اونم این بود که همه امتحانای رشته من تستی برگزار میشه..یه نفس راحتی کشیدم.
صدای فلوت زمفیر هنوزجواب میده
پ.ن:تا دیروز نمیدونستم کاپشنم یقه داره و میشه یقه اش رو تو سرما زد بالا
پ.ن:این سیستم جدیدی که گرفتم فوقالعاده است..ولی فکر کنم مادر بردش مشکل داره...اصلا هم حسش نیست کول کنم ببرم بدم طرف درستش کنه..
پ.ن:یه عالمه درس دارم که نمیدونم کی باید کدومش رو بخونم...
پ.ن:حالم بد میشه یه آشنایی بیاد بانک انتظار داشته باشه کارش رو سه سوت انجام بدم ..گم بودن رو بیشتر دوست دارم
پ.ن: با این که امتحانام نزدیکه ولی این کتاب معبد سکوت یه معجزه است که نمیتونم دل بکنم ازش..
پ.ن:از وقتی وبلاگ نویسا زیاد شدن..عکاسی هم بین مردم به نظرم زیادتر شده..همه تو خیابون یک دوربین دستشونه اگه کج راه بری عکس بگیرن بزارن تو فتو بلاگشون!.قیافه بلاگ نویس جماعت تابلوست .علاقه به عکاسی زیاده..ولی به نظرم سوژه تو تهرون کمه.. از هر بوق زدنی هم عکس میگیرن
پ.ن:دوباره این خال پشت کمرم که بزرگ شده خارش گرفته..دو سه سال پیش رفتم دکتر گفت خال تو رنگیه مشکلی نداره..گفتم برش دارم یانه؟..گفت اگه اذیتت میکنه برش دار..منم گفتم اگه باشه چی؟..گفت هیچی مشکلی نداره..منم شنیدم که اگه بر داری خال رو ممکنه مشکلی درست کنه بعدا..نرفتم برش دارم...البته الان دیگه خارشش خیلی کم شده..
پ.ن:از فردا باید بیشتر درس بخونم..
پ.ن:در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد.
چند نکته در مورد کارهای بانکی ..بعضی وقتا بین هزاران مشتری که به بانک میان ومیرن چیزهایی رو میبینم که شاخ در میارم..مثلا یه بار یه خانوم دکتری اومده بود بانک و تقاضای حساب جاری و گرفتن دسته چک کرده بود.البته دسته چک گرفتن برای صنف پزشکان خیلی راحت تر از بقیه هست.و به زودی دسته چکش رو هم گرفت .ولی چیزی که جالب بود این بود که یه روز ایشون اومده بود بانک و پشت باجه من و میخواست مثل بقیه از حسابش پول برداره..گفتم بفرمایید.گفت میخوام از حسابم پول بردارم..بعد دسته چکش رو داد به من و گفت لطفا از این حساب فلان قدر پول به من بدید..این وقعا بده..یعنی داشتم شاخ در میاوردم..چون انتظار نداشتم یک پزشک مملکت ندونه که باید چک رو بنویشه تاریخ بزنه..امضا کنه و بعد پشتش رو امضا کنه و بعد به کارمند بانک تحویل بده..با خودم گفتم اگر ایشون این چیز ها رو نمیدونه حتما بقیه که از کارهای بانکی دور هستند بخوان برن بانک و کاری رو انجام بدن حتما به مشکل برخورد میکنن.اگر هم به تور یه کارمند بد اخلاق بیوفتن که دیگه هیچی..به خاطر همین گفتم برای اینکه وقتی میرید بانک به مشکل برخورد نکنید چند تا نکته رو بگم که کمتر دچار سر در گمی بشید..اگر هم سوالی داشتید از من بپرسید اگر بلد باشم میگم..اگر هم بلد نباشم از مسوولین بانک میپرسم اینجا جواب میدم.ولی برای اینکه کارتون تو بانک راحت تر راه بیوفته این نکات رو رعایت کنید :
1-اگر قصد افتتاح حساب های دفترچه ای و عابر بانکی(کارتی) رو دارید..مثل کوتاه مدت و یا قرض الحسنه و یا کارت عابر بانک حتما شناسنامه و اصل کارت ملی تون رو به همراه کپی هاشون (کارت ملی پشت و رو) همراه خودتون ببرید.به اضافه حداقل پولی که برای افتتاح حساب لازمه.یعنی ده هزار تومن.
2-بانکهای سپه تهران همگی تا 4 بعد از ظهر موظف به ارائه همه نوع خدمات هستند.بانکهای ملی تا سه و نیم- بانک های ملت و صادرات اکثرا تا یک و نیم.-بانک های خصوصی هم فرق دارن ولی معمولا تا 4 و 5 خدمات میدن...
3-.اگر قبض آب و برق و گاز و تلفن و همراه تون رو میخواهید پرداخت کنید و روز آخرش هم هست و دیگه وقت ندارید و یا حالشو ندارید که بعدا به بانک مراجعه کنید بدونید همه اونها موظف هستن تا اخرین دقیقه قبض های شما رو قبول کنن.اگر یه خورده مقاومت کنید حتما کارتون رو انجام میدن و همین طور همه خدمات دیگه رو.
4-وقتی به بانک میرید به تابلوی هایی که بالای هر باجه نصب شده دقت کنید و سعی کنید سوالات دیگری غیر از کارهای بانکی از متصدی مربوطه نپرسید..مثل اینکه این طرفا نونوایی سنگکی کجاست .
5-اینکه همیشه حق با مشتری هست رو فراموش کنید چون اینجا ایرانه و هم شما ایرانی هستید و هم کارمند پشت بانک.به خاطر همین لطفا اروپایی بازی هاتون و شعارهای بانک سوییس رو برای بانکهای مفلوک ایرانی به کار نبرید .
6-کارمند بانک موظف هست که به همه سوالات شما با خوشرویی جواب بده..بنابراین کوچک ترین بی احترامی به خودتون رو در صورت لزوم به راحتی میتونید به رییس شعبه(دقت کنید فقط رییس شعبه) اطلاع بدید..چون بقیه مسوولین معمولا به نفع کارمند رای میدن ولی رییس شعبه بیشتر هوای مشتریا رو داره..اگر بازم خواستید بیشتر پیگیری کنید در تمام بانکها شماره تلفن بازرسی وجود داره کافیه فقط یه زنگ بزنید و گزارش بدید.البته حتما فقط اسم اون کارمند رو بگید نه همه رو..اکثرا نمیدونن که میشه پیگیری کرد.
7-لطفا پیرو صحبتی که در مورد شعارهای حق با مشتری است و اینها... از کارمند بانک پول درشت نخواهید..چرا؟..چون اولا بازم اینجا ایرانه..دوما پول هایی که در بانک هست اصلا از خزانه توزیع میشه و نوع درشتی و ریزی پولها هماهنگ نیست که شما هر پولی بخواهید در دسترس باشه..سوما اینکه کارمند بانک حق داره پول های بهتر و تر و تمیز تر رو به مشتریای تاپ بده و برای اونا نگه داره..این نه تنها بد نیست ..بلکه اصلا این روش بانکه..چون اصولا بانک یک موسسه غیر انتفاعی هست که با پول سرو کار داره ونه تنها مشتریای پول دار رو تحویلشون میگیره بلکه میبره تو روی مبل راحتی هم مینشونه تا کارش انجام بشه یه چایی هم بهش میده.بنابراین این که من حق دارم هر پولی که دلم میخواد در بانک داشته باشم رو در سفراتتون در بانکهای خارجی عملی کنید.
.
.پ.ن: هر سوالی در مورد هر چیزی در بانک داشتید بهم بگید راهنمایتون میکنم تا کارتون بهتر راه بیوفته.
پ.ن2:شب یلدا تونم خوش بگذره..تو فانتزیا داره برف میاد..یادمه پارسال همین موقع ها یه پستی نوشته بودم تو اون وبلاگ قبلیم در مورد اینکه تو فانتزیا چه خبر میشه این روزا..آقای گرگ و گوزن نقره ای این شبا حالی دارن که کمتر کسی داره..شما هم سعی کنید خوب و خوش باشید..
فعلا
صبح های شنبه... صبح های شنبه من تا دو ساعت نگذرد روبه راه نمیشوم.به خاطرهمین تا حدود دو ساعت بعد از بیدار شدن با کسی صحبت نمیکنم و تو خودم هستم.ولی نمیدانم چه جوری است که بعضی ها مثل این همکار من صبح ساعت هفت صحبت هایی میکنند که معمولا شما در یک مهمانی هنگام رقص !..آن وقت ساعت ده صبح اخلاقش مثل ساعت هفت صبح من میشود!.بعد از ظهرها که من و بقیه حالمان خوب است و خوشحال از رفتن از سر کار به خانه هستیم او با کسی نه تنها صحبت نمیکند بلکه خدا حافظی را هم به زور می کند..درست است که من صبح های شنبه اگر شب قبلش ساعت ده هم خوابیده باشم باز هم نیاز به زمان دارم تا به قول معروف یخم آب شود..ولی تا آنجایی که من میدانم اگر اکثریت مردم این طوری نیستند قریب به اتفاق دیگر صبح ها حرف های ساعت چهار بعد از ظهر را نمیزنند.!.به خاطر همین از او پرسیدم صبح ها چه میخورد که این طوری سر حال است..ولی بعد از ظهر ها حالش گرفته است..یا چرا سیستمش به هم ریخته..گفت صبح ها که از خواب پا میشود سه سیخ دل و قلوه گوسفندی به همراه گوجه و سبزی خوردن میخورد..نفس عمیقی از سر رضایت کشیدم و گفتم چه خوب!.البته بیشتر به خاطر خودم خوشحال بودم که متوجه شدم آن که بیمار است من نیستم.!
به ما بپیوندید
موج مهربانی چیست؟
پروژه های موج مهربانی برای اعضا:
1-پروژه 29
2-پروژه رهایش
:بیانیه شماره 1-2-3-4-5-6-7-8-9-10
برای "موج مهربانی" لوگویی با موضوع یک "گوزن" بسازید.
برای پیوستن به این جمعیت بزرگ و یا فرستادن لوگوهایی که برای موج مهربانی ساخته اید و یا ارسال مطالب ارزشمند برای تقسیم کردن بین سایر اعضاو یا تجربیات خودتان از انجام پروژه های پیشنهاد شده به آدرس زیر ای میل بزنید.
quester15000@yahoo.com
رادیو فانتزیا:
برنامه این هفته:
از اینجا بشنوید
پروژه 29 روز -29 هدیه
هر روز یک هدیه به دیگران بدهید.شما میتوانید یک لبخند هدیه بدهید.و بازگشت آن را مشاهده کنید.هر عملی یک کارما داردبه ما گزارش دهید که امروز چه هدیه ای به چه کسی دادید؟.به موج مهربانی بپیوندید.ما خواهان صلح جهانی و گسترش مهربانی و خصایص انسانی هستیم.
از اینجا بخوانید
پیشنهاد کتاب:
نویسنده: دن میلمن
مترجم:نیکی کهنمویی
داستان تمثیلی آیین جان به اکتشاف راز هستی و قوانین روحانی شکل دهنده و حاکم بر آن میپردازد و روش هایی کاربردی برای ایجاد معنا و تعیین راه در زندگی ارائه میدهد.راوی در کوه با پیرزن خردمندی ملاقات میکند که او را به سفری ادیسه وار درجهان روح می برد.این زن با داستان ها, آزمون ها و تجربه های این سفر وحشی قوانین بنیادین تعادل, انتخاب, پیشرفت, حضور, شفقت, ایمان, توقع, شرافت, عمل, چرخه ها, تسلیم و وحدت را بیان میکند.آیین جان روشن گر راهی است به سوی آرامش درونی و توانایی نهان انسان برای رسیدن به معنایی ژرف تر از معنا ,ارتباط و هماهنگی با سراسر جهان خلقت.این کتاب میتواند در سفر زندگی از بهترین همسفران هر خواننده ای باشد



