<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Fantasialand</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://shahiin.com/atom.xml" />
    <id>tag:shahiin.com,2007-12-03://1</id>
    <updated>2008-05-16T18:12:31Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Publishing Platform 4.0</generator>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-157.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.252</id>

    <published>2008-05-16T17:49:46Z</published>
    <updated>2008-05-16T18:12:31Z</updated>

    <summary>گرگ پرنده بال داره.. تنهایی پرواز میکنه.. من باشم و تنها باشه و تنهایی.. یه سیگار و دوتنها اگه یه روز بیاد تنها بیاد .گرگ پرنده با تنها پرواز میکنه. یه سیگار و دو بوسه.. من باشم و تنها باشه...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="برای خودم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[گرگ پرنده بال داره..
 تنهایی پرواز میکنه..

من باشم و تنها باشه و تنهایی..
یه سیگار و دوتنها

اگه یه روز بیاد
تنها بیاد
.گرگ پرنده با تنها پرواز میکنه.

یه سیگار و دو بوسه..
من باشم و تنها باشه و تنهایی

<a href="http://i29.tinypic.com/2llm0ck.jpg">+</a>photo of the day

]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-155.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.250</id>

    <published>2008-05-15T16:56:19Z</published>
    <updated>2008-05-15T17:19:05Z</updated>

    <summary>این ترم یه درس روان شناسی تربیتی داریم که یه واحد عملی هم داره و از قرار ده نمره از بیست نمره دست استاده..گربه سیاه این ترم این درسه است..با بقیه هیچ مشکلی ندارم..ولی حضور برای درسهای عملی اجباریه و...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        این ترم یه درس روان شناسی تربیتی داریم که یه واحد عملی هم داره و از قرار ده نمره از بیست نمره دست استاده..گربه سیاه این ترم این درسه است..با بقیه هیچ مشکلی ندارم..ولی حضور برای درسهای عملی اجباریه و من هم یه خط در میون رفتم..یعنی اگرم میخواستم نمیتونستم برم..اگه این  روانشناسی تربیتی رو پاس کنم دیگه با بقیه مشکل ندارم..بایست یه تحقیق هم بنویسم تحویل این استاد بدم..اگه شما در مورد این درس چیزی دم دستتون هست به ما برسونید ممنون میشیم..بد بختی اینکه آدم نره کلاس همینه دیگه..اگر بانک نبود و میشد برم کلاسا رو حتما تا حالا با یکی از اون دخترا دوست میشدم..تلفنی ازش میپرسیدم جریان چه جوریه و اینکه هفته دیگه امتحان داریم یا نه..

پ.ن: در مورد این کتاب انسان طاغی که تازه شروعش کردم.هنوز پیشرفت قابل توجهی نداشتم..و وقت نکردم بخونمش..چون درگیر درسهای دانشگاه هستم..

پ.ن:اینکه من این ماجراها رو تو چند تا پست قبل تعریف کردم به خاطر این بود که واقعا اتفاق افتاده..مثلا چند وقت پیش که پی به مزایای مترو و بلوتوث  نبرده بودم..با تاکسی میومدم خونه..یه روز با یکی از همکارام تو تاکسی نشسته بودیم که یه خانومی اومد نشست کنار من. و ماجراهای مالش در تاکسی شروع شد..یعنی اون شروع کرد..این همکار منم داشت واسه من صحبت میکرد بنده خدا نمیدونست من فقط سرم رو تکون میدم..و حواسم اون وره..بنده خدا خانومه چهار راه ولیعصر پیاده شد..به نظر کنار شلوارش سنگ شور شد.از بس که هی مالید ولی چراغی از طرف ما سبز نشد!.بازم موقع رفتن تیر آخر رو رها کرد و یه دستی به سر و گوش ما کشید و پیاده شدو در رو نبست!..و رفت..یعنی تا لحظه آخر امیدش رو از دست نداده بود بنده خدا...این همکارم همچنان مشغول صحبت بود...این مورد غیر از اون موردیه که گفتم صبح اول صبح اتفاق افتاد..حالا بعضیا ممکنه بگن من الکی میگم..ولی این عین حقیقته.....ای کاش این همه خجالتی نبودم..

پ.ن:یه جمله ناقص میگم پرش کنید.

با خودم عهد کردم که امسال دیگه....
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>داستان تولد دو نفره</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-154.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.249</id>

    <published>2008-05-14T18:32:07Z</published>
    <updated>2008-05-14T19:37:18Z</updated>

    <summary>ما دیروز یه صحبتی کردیم و درد دلی ..اندر باب خجالت..نمی دونم چطور شد که بحث کشیده شد به دوست دختر و این برنامه ها..پس بذارین یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم..پارسال سر سیاه زمستون توی دی ماه...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[ما دیروز یه صحبتی کردیم و درد دلی ..اندر باب خجالت..نمی دونم چطور شد که بحث کشیده شد به دوست دختر و این برنامه ها..پس بذارین یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم..پارسال سر سیاه زمستون توی دی ماه که هی برف میومد و دولت همه رو فرت و فرت  تعطیل میکرد و بانک ها رو تعطیل نمیکرد..موقع امتحانای پایان ترم بود..یعنی من روزایی رو که امتحان داشتم مرخصی میگرفتم..و میرفتم امتحان میدادم .از اونجایی که پیام نور یه دانشگاه غیر حضوری ایه..من هیچ وقت تو کلاسهایی که بعضی وقتا دانشگاه  در نظر میگیره شرکت نمیکنم..یعنی اصلا نیستم و نمیتونم که برم..به خاطر همین با دانشجو های روانشناسی اصلا آشنایی ندارم و نمیشناسمشون..و همون طور که قبلا گفتم نود درصد دانشجو ها رو خانوما تشکیل میدن .جوری که موقع امتحان از شش جهت جغرافیایی من خانوما نشسته بودن..یکی از خانوما پیرو پست قبلی که دیروز گفتم جزوخانومای ترنج به دست و کف بریده ای بود که جلو نشسته بود و عقب عقب منو نگاه میکرد:)..هر بار بهانه ای که مثلا چه قدر گرمه و (وسط زمستون)..یا نمیدونم مدادم افتاد و اینا..زیاد توجهی نکردم..چون تو فکر امتحان و اون جور مود ها بودم..دو سه تا امتحان که دادیم گاهی به من لبخند میزد و منم مثه یه بچه معصوم بی خبر از همه جا لبخند میزدم در پاسخ..بعد از امتحان که اومدم بیرون دیدم صدام میکنه ..دیدم همون  دختره است..اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت میتونم شما رو دعوت کنم به تولدم؟...تو دلم خیلی خوشحال شدم گفتم..آخ جون..بالاخره یه تنوعی ایجاد میشه..میریم حال میده..گفتم..بله..خواهش میکنم..خوشحال میشم..بعد خواستم ببینم چه جور تولدی هست...مثلا رسمیه..یا اسپرت برم؟..یا تو چه حال و هواییه ..گفت که نه فقط خودم هستم و شما!!..منم حساس!..قبول کردم و شماره موبایلم رو دادم و بعد از چند بار ای میل و تلفن..قرار شد که تو یه رستورانی نزدیک صادقیه من برم برای تولد خانوم..بیشتر راغب بودم ببینم این خانوم که نه منو میشناسه ..و نه میدونه من کیم..چه چیز باعث شده که بیاد منو دعوت کنه برای جشن تولد..اونم دو نفره!..چون درسته نخوردیم نون گندم..ولی دیدیم دست مردم ..که بعد از سالها دوستی دخترا و پسرا جشن تولد دو نفره میگیرن و این برنامه ها..و این که یکهو بخواد این شکلی باشه تا حدودی مشکوک میزد. و برام جالب هم بود..در هر صورت یه کادو به زعم دوستان گرانقیمت و به زعم خودم نا قابل خریدم..خب  مگه در تمام عمر آدم چند بار یه خانوم آدم رو دعوت میکنه به رستوران..با هم جشن تولد دو نفره بگیرن؟..خب بایست یه چیز خوب میگرفتم دیگه..برای همین هم این کار رو کردم و رفتم..و سر صحبت که باز شد اولین چیزی که پرسیدم همین  بود که آیا واقعا امروز تولد شماست؟..گفت :بله هست و من شما رو که دیدم خیلی از شما خوشم اومد و اینا..خیلی خدا وکیلی اعتماد به نفسم زیاد شد..تا اینکه گفت از هیکل شما خیلی خوشم اومده!...خیلی خوش هیکلی..وقدت بلند و این حرفا..راستش من زمستونا یه کاپشن خفن و کپلی میپوشم که زیرش میتونی ل-خت بگردی..از بس که گرمه و حجیم..به خاطر همین خانوم تصور کرده بودن که من خیلی هیکلی هستم و امر مشتبه شده بود براشون..البته قد بلند هستم..ولی هیکلی خوب نه..گفتم ..فکر میکنم اشتباهی شده..بعد بلند شدم کاپشنم رو در آوردم....تا ایشون ببینن اون چیز که دنبالش هستن من نیستم..منو بگو که فکر میکردم در این مدت کوتاه چه در گرانمایه ای در من کشف کرده که من بی خبر بودمو قدر خودم رو نمیدونستم..بعد که بیشتر رفتم تو کارش متوجه شدم که ایشون حتی دنبال کیس برای ازدواج هست..و این خیلی بد بود..بهش گفتم معیار شما برای ازدواج واقعا قیافه طرفه؟..باور کنید گفت بله..و خیلی براش مهمه..و اگر موافق باشم میتونیم در این مورد با هم بیشتر صحبت کنیم..البته خیلی دختر محترم و خوبی بود..ولی دقیقا قصد ازدواج داشت..اونم با پسری که دو جلسه دیدش اونم نیم ساعت دنده عقبی تو جلسه امتحان!مستقیم بهش گفتم که نه من اصولا دیدگاهم در مورد ازدواج این قدر با تفکرات سنتی تو ایران متفاوته که متاسفانه به این جور چیزا فکر نمیکنم..حالا من اینا رو میگفتم این بنده خدا هم فکر میکرد که من روزی دو بار دوست دختر عوض میکنم..و نمیدونم  یه هفت خط حرفه ایم..!..نمیدونست که من  دفعه اوله که با دختری قرار گذاشتم..در هر صورت بهش گفتم که خیلی خوشحال شدم که دعوتم کرد..و خیلی ممنون که در مورد من این قدر خوب فکر میکنه..و این که اگه مایل باشه میتونیم با هم دوست باشیم..و این حرفا...معلوم بود که شل شده و دیگه به جوابی که میخواسته رسیده..گفت نه..من با هیچ مرد غریبه ای دست نمیدم و نمیدونم دست نمیزنم.!.قیافه اش شبیه دخترای مذهبی نبود..ولی متوجه شدم که چرا موقعی که هم رو دیدیم دست نداد بهم..چون اون موقع فکر کردم که متوجه نشده...

یکی میگفت که همه کسانی که ازدواج رو نفی میکنن و نمیخوان ازدواج کنن  دنبال آزادی های جن-سی هستن و بادی به هر جهتن..میخواستم بگم که نه من این طوری نیستم..درسته که به ازدواج اعتقادی ندارم و پارتنر رو ترجیح میدم..ولی وقتی قرار باشه با کسی باشم...عاشقانه باهاش هستم..و کاملا وفادار..این دیدگاه ها و صحبت ها در ایران فعلا زیادی رایجه  و ملت هنوز نمیتونن خودشون رو بدون اینکه رو سرشون کله قند بسابن با  عشقشون ببینن..و هنوز دیدگاه های دگمی وجود داره که فکر میکنن هیچ مردی و یا هیچ زنی نبایست قبل از ازدواج دستی به کسی بزنه...تابو ها رو بریزید دور لطفا ..بگذارید احساس هوایی بخوره.

پ.ن:در مورد قیافه ام این دو سه روز زیاد صحبت کردم..برم اسفند هوا کنم بیام..در ضمن حتما همه شما ها عکس منو دیدید.از بس همه جا گذاشتم..همچین معمولی معمولی!....:)..

این جناب <a href="http://ashoo1970.blogfa.com/">شهرام خان</a> و <a href="http://www.niyousha.blogfa.com/">شیرین خانوم</a> فکر کردن شاخ غول شکوندن وب لاگ منو پیدا کردن..ما که بی دلان مست دل از دست داده ایم!..راست باخته ایم و پاک باخته..:))

]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گرگ خجالتی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-153.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.248</id>

    <published>2008-05-13T17:05:41Z</published>
    <updated>2008-05-13T18:45:53Z</updated>

    <summary>یه مشکلی که من دارم خجالتی بودن منه....خجالت از سخترانی توی جمع ..یعنی من هر بار که خواستم برای جمعی صحبت کنم زود گوشام داغ میشدن و بدنم سرد میشد و عرق میکرد و کلی مشکل پیدا کردم....داشتم این کتاب...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روانشناسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        یه مشکلی که من دارم خجالتی بودن منه....خجالت از سخترانی توی جمع ..یعنی من هر بار که خواستم برای جمعی صحبت کنم  زود گوشام داغ میشدن و بدنم سرد میشد و عرق میکرد و کلی مشکل پیدا کردم....داشتم این کتاب شیوه های تغییر رفتار دانشگاه رو میخوندم که راه کار هایی رو نوشته که به نظر من زیاد به درد بخور نیستن و من قبلا همشو امتحان کردم..و همیشه هم همینطور بوده..فقط این نیست که از صحبت توی جمع خجالت بکشم..بچه که بودم یه بار رفته بودیم خونه یکی از دوستان خانوادگی .و من میخواستم برم دستشویی ..و نمیدونستم کدوم طرفه..من کوچیک بودم و اون خونواده هم یه دختر کوچیک هم سن و سال من داشتن..باباش بهش گفت که منو ببره نشونم بده..اسم دختره رو یادم  نیست ..ولی همین که من بلند شدم و اونم بلند شد که نشونم بده..دستم رو گرفت که منو ببره به قول خودش اونجا..همونطور که گفتم کوچیک بودم..ولی  خیلی خجالت کشیدم که دستم رو گرفت..چون  تا اون موقع دست دختری رو نگرفته بودم.اصلا یه حسی شد که همه فهمیدن و کلی بهم خندیدن..و من به غلط کردن افتادم و دیگه نمیخواستم برم دستشویی.!!یا مثلا اون موقع که دوره دانش پذیری برای ورود به پیام نور رو میگذروندم تو دانشگاه علامه نود درصد کلاس دخترا بودن و مردا یکی من بودم..و چند تا از این پسرایی که انگشت کردن تو پریز برق و شلوارشون داره از پاشون در میاد و یه پیر مرد که نمیدونم سر پیری دنبال چی میگشت تو دانشگاه.و یه قابلمه پلو می آورد سر کلاس و کفشاشو در میاورد و بدون توجه به استاد و درس.به جای خودکار ..از کیفش قاشق در میاورد و غذا میخورد و بوی غذاش خفه میکرد همه رو.. فکر میکرد کلاس هنوز مثه مکتب های قدیم برگزار میشه.هر وقت استاد که خودشم خانوم بود سوالی میکرد..چون بین اون سه چها ر تا مرد لاجرم من خیلی خوشتیپ!! بودم .همین جوری نصف کلاس بر عکس نشسته بودن ..حالا استادم یه بار میخواست از من به عنوان تنها پسری که تو هوای کلاس بود سوالی بپرسه و من جواب بدم..همه دیگه بدون رو در بایستی بر میگشتن منو نگاه میکردن.. دهنم رو باز میکردم که جواب بدم..ولی صدایی بیرون نمیومد..چون اصلا نفسم بالا نمی اومد!..صدام عوض میشد..و تارهای صوتیم دور هم گره میخوردن  و صورتم عرق میکرد..یادمه که یه بار که گفتم منم مثه بقیه فکر میکنم..و البته برای اینکه از جواب دادن رها شم..یکی از دخترا گفت آقا شاهین خواهش میکنم بگو..!!!!!فکر کن!..اونا اصلا اسم کوچیک منو از کجا میدونستن؟.من که اصلا حرف نمیزدم !..دیگه شما از من چه انتظاری داشتید!..به تته پته افتاده بودم و دستام رو زیر میز قایم کرده بودم که کسی لرزشش رو نبینه..ولی همه انگار حالا زیر میز رو نگاه میکردن..تمام حرکات منو انگارهمه نگاه میکردن..نمیدونم از اینکه دستام رو برده بودم زیر میز چه انتظاری داشتن و دوست داشتن چه اتفاقی بیفته..ولی مطمئنم اگه استاد یه چند دقیقه از کلاس بیرون میرفت الان دیگه خجالتی نبودم.چون تو اون چند دقیقه تجربیات زیادی پیدا میکردم و خانوما از خجالتم در میومدن!.ولی احتمالی نمیرفت  که الان با پک کامل تمام اعضای بدن اینجا نشسته باشم.چون  ..دیگه بگذریم..حالا بیاد تو کتاب شیوه های تغییر رفتار دکتر فتحی توضیح بده که راهکارش اینه..نمیشه..گاهی وقتا شده با کسی صحبت میکنم و چند بار به قول خودش نور بالا میزنه و چراغ روشن نشون میده که بیا با هم رفیق شیم و اینا..و منم حالیمه و میفهمم..ولی به خاطر اینکه خجالت میکشم..نتونستم باهاش قراری بذارم وببینمش..دو سه نمونه برام اتفاق افتاده که چند بار قرار های مختلف با  دوستانی که سالهاست تو ایتنرنت میشناسم و باهاشون صحبت دارم رو کنسل کردم و بهونه های مختلف آوردم..حالا میتونم اعتراف کنم که من فقط خجالت میکشیدم همین!حتی چندبار  دوستی که اینجا رو هم میخونه  و چند سالی هم هست که با هم صحبت میکنیم گفته که بیا ببینمت..و من گفتم نه..خودش چون منو میشناسه میدونه که من اصلا اهل کلاس گذاشتن نیستم..میگه شاهین مگه من جذام دارم که تو میترسی منو ببینی؟..و این بده..خیلیم بده..شاید من فقط یکی از دوستان رو تونستم ببینم و اونم به مدت خیلی کوتاه!..اونم اینجا رو میخونه و خودش میدونه...این زمانی بیشتر بد میشه که یه غریبه اینجا رو بخونه  ..اون وقت حتما فکر میکنه..من دارم کلاس میذارم.. خجالت الکیه..ولی این یک حقیقت محظه..نمیدونم چه کارش کنم..یا مثلا پیش میاد که با کسی صحبت میکنم خیلی تعارف میکنه و اینا .من فقط میگم خیلی ممنون..متشکر..مرسی..دوباره میگم..ممنون...و روم نمیشه زیاد برم تو جزئیات که این شالاه باشه برای شما و نمیدونم  ایشالا سفر شابد-والعظیم..و چه میدونم این شالاه جشن خت-نه سورون بچه تون..بیایم برقصیم..و آش پشت پا بپزیم... این ممکنه در طرف حس بدی ایجاد کنه که اون اندازه یه بغچه از این حرفا میزنه و من چون خجالت میکشم..روم نمیشه تعارف کنم..و دوباره میگم..ممنون..ممنون..حالا هر کی اگه راه کاری داره بگه..ما که موندیم توش. 
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title></title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-152.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.247</id>

    <published>2008-05-12T17:33:15Z</published>
    <updated>2008-05-12T18:30:33Z</updated>

    <summary>یه چیزی رو بدون گرگ پرنده..اونم اینه که وقتی شدیدا نیاز به این داری که کسی تو رو بفهمه..دقیقا هیچکسی تو رو نمیفهمه...خیلیا سعی میکنن ..ولی سعی کردنشون مسخره است..انگار داری تو یه مرداب دست و پا میزنی و پایین...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="برای خودم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        یه چیزی رو بدون گرگ پرنده..اونم اینه که وقتی شدیدا نیاز به این داری که کسی تو رو بفهمه..دقیقا هیچکسی تو رو نمیفهمه...خیلیا سعی میکنن ..ولی سعی کردنشون مسخره است..انگار داری تو یه مرداب دست و پا میزنی و پایین و پایین تر میری..دیگران میگن بیا بالا...چرا میری پایین؟..اون وقت این که دیگران به خاطر اینکه سعی کردن به تو کمک کنن انتظار دارن تو حتی ازشون تشکر بکنی..باعث میشه که تو بفهمی چه قدر تنهایی..بعدش حتی به تو میخوان انرژی مثبت بدن..تو بازم پایین تر میری..و اونا نامید میشن و دست آخر یکی یکی میرن..مثه کوچه ای میمونه که  تو توش وایستادی و همه دارن از پنجره دست تکون میدن میگن بیا بالا..ولی کسی در رو باز نمیکنه..و تو میخوای که بری بالا..تا بفهمی چطوریه که اونا شادن ولی تو نمیتونی باشی..بعدش میبینی که یکی یکی به خاطر اینکه تو نرفتی  احساس حق به جانب بودن بهشون دست میده و تو رو تو دلشون بدهکار میکنن و خودشون رو بستانکار..اون وقت میرن تو و برقا رو خاموش میکنن..و آخرین پنجره هم بسته میشه و دیگه چراغی روشن نیست.و تو هنوز وسط کوچه وایستادی و سرمای زمستون تو راهه..و تو راهت رو پس میکشی  و برمیگردی و تو  این شهر حتی یه نفر نمیفهمه برای بالا رفتن بایست در رو باز کنن..نکنه مردم این شهر برای رفتن تو خونه از دیوار میرن بالا؟..

پ.ن:هی گرگ پرنده..آدما همون آدمان که سینوهه شناخت..ظاهر خوب بایست حفظ بشه..حتی هم دردی کردن آدما..عاشق شدنشون..به خاطر خودشونه..نه به خاطر تو....هیچ کسی مجانی ماچت نمیکنه یادت باشه..اگر دیدی کسی لبخند میزنه بدون..مثه یه سکه ده تومنی بی ارزش بوده که میشده ازش گذشت و پرت کرد تو کلاه یه گرگ که کنار خیابون نشسته....هانس خوب میفهمه من چی میگم.مثه اینکه فقط شخصیت های تخیلی بایست بفهمن من چی میگم..دیگران چه تقصیری دارن؟..میخواستی از دیوار بری بالا..مهم تعارف بود که اونا کردن..

مثه یه مورچه ای شدم که با انگشت برش میدارن و میبرنش یه جای دیگه ولش میکنن..چه کسی اهمیت میده..ولش کن..

گوزن... کجایی
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>اردیبهشت آمد...اردیبهشت رفت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-151.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.246</id>

    <published>2008-05-11T18:03:58Z</published>
    <updated>2008-05-11T18:27:00Z</updated>

    <summary>گوزن میگفت که در جاده ای مهی در مسیر سامرلند..جایی او را دیده است..که تنها با پیراهنی سپید..ره به سوی آبشار آرامش داشت .برای همین بود که وقتی همه میگریستند..من میدانستم که او آنجا نیست..و ما راه را برای یافتنش...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term=" فانتزیا نامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="برای خودم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        گوزن میگفت که در جاده ای مهی در مسیر سامرلند..جایی او را دیده است..که تنها با پیراهنی سپید..ره به سوی آبشار آرامش داشت .برای همین بود که وقتی همه میگریستند..من میدانستم که او آنجا نیست..و ما راه را برای یافتنش اشتباه آمده ایم..پدر از دروازه های  پر شکوه و زیبای فانتزیا گذشته بود و در کنار برکه ای  نزدیک آبشار آرامش خستگی در میکرد.

پدر..در فانتزیاست..در فانتزیا کسی گم نمیشود..در میان آبشار آرامش گوزن او را دیده بود....شاید به جنگلهای دور دست تر در سامرلند رفته باشد..ولی فانتزیا بزرگ است و من هنوز چند گامی بر نداشته ام..او را باز هم خواهم دید....گوزن او را دیده است.

پ.ن:اردیبهشت آمد..اردیبهشت رفت..چهار سال گذشت
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>کودک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-150.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.245</id>

    <published>2008-05-10T19:00:27Z</published>
    <updated>2008-05-10T19:15:36Z</updated>

    <summary>میدونی از چی بدم میاد؟..از اینکه به یه بچه بگی اون ور رو نگاه کن..اونم به تو اعتماد کنه و اون ور رو نگاه کنه..بعد تو بهش بخندی و پشت سرش شکلک در بیاری..اون هیچ وقت دیگه به تو اعتماد...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[میدونی از چی بدم میاد؟..از اینکه به یه بچه بگی اون ور رو نگاه کن..اونم به تو اعتماد کنه و اون ور رو نگاه کنه..بعد تو بهش بخندی و پشت سرش شکلک در بیاری..اون هیچ وقت دیگه به تو اعتماد نمیکنه..این مهم نیست که اون به تو! اعتماد نمیکنه..این مهمه که تو یه حس اعتماد و معصومیت رو از بین بردی..اون بچه دیگه هیچ وقت به کسی اعتماد نمیکنه..چون فریب خورده..تا حالا به بچه ها دقت کردی؟..زود باور میکنن..زود اعتماد میکنن..دروغ نمیفهمن..گریه میکنه میگه من  فلان چیز رو میخوام..برای اینکه گولش بزنی بهش میگی باشه دفعه بعد که اومدم خونه تون برات میارمش..اونم زود گریه رو بس میکنه و باور میکنه..ولی تو خیانت کردی و نیاوردیش..ولی اون یادشه..شبا و روزا تو ذهنش میگه که دفعه بعد میاره..دفعه بعد میاره....و تو دفعه بعد میری پیشش..و نمیبری..اون تمام  اعتمادش رو از تو از دست میده..و یک علامت سوال بزرگ..چرا نیاورد؟..چرا ؟.چرا؟.. و تو یه آدم پست و کثیفی هستی..

پ.ن:و تو اگر جزو کسانی هستی که یه بچه رو سر کار میذارن و از این کار لذت میبرن و میخندن و از شدت خنده اشک میریزن........چی بگم؟..چی باید گفت؟

<a href="http://images.dpchallenge.com/images_challenge/683/Copyrighted_Image_Reuse_Prohibited_514756.jpg">+</a>photo of the day]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نقاشی های ارزشمند یک استاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-149.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.244</id>

    <published>2008-05-09T15:23:55Z</published>
    <updated>2008-05-09T17:41:55Z</updated>

    <summary> من نمیدونم چرا این قدرشیفته نقاشی های ویلیام بوگوئرو و سبکش هستم..کلا سبک رئال رو دوست دارم..ولی اون چه که در کار های اون هست و من رو جذب میکنه دید زیبایی شناسانه اون هست و از همه مهم...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="آثاار هنری" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="معرفی یک هنرمند" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[<a href="http://tubeimage.com/viewer.php?file=jjoeo963xqobuo72fm0c.jpg"><img src="http://tubeimage.com/files/jjoeo963xqobuo72fm0c.jpg" border="0" alt="TubeImage.com" /></a>

من نمیدونم چرا این قدرشیفته نقاشی های ویلیام بوگوئرو و سبکش هستم..کلا سبک رئال رو دوست دارم..ولی اون چه که در کار های اون هست و من رو جذب میکنه دید زیبایی شناسانه اون هست و از همه مهم تر ذهن خلاق و رویا پرداز قدرتمندش و از اون هم مهم تر توانایی ثبت این رویا پردازی هاست.تمام نقاشی ها در قرن نوزدهم کشیده شدن و زمانی که اروپا تازه دوران نقاهت بعد از رنسانس رو پشت سر میگذاشته و هنوز بسیاری از چیزها مورد پذیرش کلیسا نبوده..همون طور که قبلا هم گفتم در پستی جداگانه... به نقاشی های او در عصر خودش نه تنها توجهی نشد بلکه در بسیاری از موارد با اعتراض هم مواجه شد .این باعث میشه که من بیشتر از بوگوئرو خوشم بیاد و دلیلش هم اینه که اون هیچ اهمیتی نمیداده و این آثار ارزشمند رو خلق کرده که نزدیک به سیصد تا از اونها باقی مونده.اکثر کارهای او رو زنان و فرشتگانی بر-هنه تشکیل میدن که در محیطی شبیه به فانتزیای خودمون:) با فیگورهای مختلفی در حال طنازی هستن.چیز جالب دیگه ای که در نگاه عمیق در این آثار وجود داره اینه که شما به عنوان مرد و یا زن وقتی به این کار ها نگاه میکنید جذب هنر میشی و ظرافت هایی که در نقاشی به صورت آرمانگرایانه ای مبالغه شدن..و برهن-گی اگر چه در دید اول مشخص میشه ولی در مرحله بعد به چشم میاد.البته کارهای نوود جذابیت خودش رو داره ولی این  نشون دهنده هنر این نقاش بزرگ هست.

پ.ن:چند تا از نقاشی های اون رو اینجا ببینید.

<a href="http://www.4shared.com/file/46997508/9b8f86c/William-Adolphe_Bouguereau_-_Le_Jour__Day_.html">+ </a>

<a href="http://www.4shared.com/file/46998582/79d78b2c/yhst-30479181885695_1990_337993231.html">+</a>

<a href="http://www.4shared.com/file/46998800/57d8f35b/William-Adolphe_Bouguereau_-_Nymphs_and_Satyr.html">+</a>
نقاشی بالا یکی از زیبا ترین  کارهای اونه که من دیدم..ظرافت زنانه و خشونت مردانه رو با هم نشون میده

پ.ن:خدا بگم این <a href="http://www.livedigital.com/">لایو دیجیتال</a> رو چکار کنه .نزدیک هشتصد تا از بهترین نقاشی های جهان رو توش آرشیو کرده بودم از جمله تمام کارهای بوگوئرو..حالا هی میزنه به زودی راه اندازی میشه..لایو دیجیتال یه سایت اجتماعی بود مثه فیس بوک .البته اون موقع فیس بوکی در کار نبود و در لایو دیجیتالم من تنها ایرانی فعال بودم..یه سایت اشتراک ویدئو و آدیو وعکس بود و وبلاگ هم داشتی و نزدیک دویست نفر هم به من لینک بودن ..البته نه اینکه عاشق چشم و ابروی من باشن..بلکه به خاطر اینکه به خاطر یازده سپتامبر  یه نامه بلند بالایی نوشتم و انزجار خود و ملتم!! را از این مسئله ابراز کردم..یه چیز جالبی که بود این بود که تو به هر کسی لینک بودی میتونستی براش پیغام بفرستی.و سند تو ال هم داشت..چون اکثر کاربر هاش آمریکایی بودن و من تنها ایرانی شبکه به اون بزرگی.. مثه توپ تو کل لایو دیجیتال صدا کرد و نود درصد گفتن که ما میدونیم ملت ایران تقصیری ندارن و سیاست و اینا مربوط به دولت هاست و هیچ دولتی نه تو امریکا و نه هیچ جای دیگه نماینده ملتش نبوده و نیست.. چند نفری هم کسی از دوست و آشنا رو تو اون حادثه از دست داده بودن و خیلی خوشحال شدن به خاطر ابراز همدری که باهاشون داشتم.کلا خیلی شبکه خوبی بود..البته تا وقتی که نسخه بتاش راه نیفتاد..چون از اون به بعد شیوه کار عوض شد و خیلی ها رفتن سراغ مای اسپیس و گروپر و اینا..و من در مدت یکی دوسال یکی از پر بیننده ترین  پروفا یلها رو داشتم طبق آمار خود سایت و ماجرایی داشتیم..ولی نقاشیام حیف شدن و زحمتی که برای کالکت کردنشون کشیدم..امیدوارم این پیام به زودی راه اندازی میشود که مدت هاست رو صفحه هست الکی نباشه و دوباره راه بیفته تا لا اقل چیز میزام رو بتونم جا به جا کنم.البته من الان تو فیس-بوک اکانت دارم...و یکی از دوستان لایو دیجیتالیم هم منو پیدا کرد و اونجا ادم کرد.ولی من زیاد اونجا فعال نیستم...

پ.ن:نه مثه اینکه حالم خوب شده....فقط سر دردش مونده..اونم استامینوفن میخوریم فعلا..:)]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>سرد میشه و گرم میشه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-148.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.243</id>

    <published>2008-05-08T15:44:15Z</published>
    <updated>2008-05-08T15:51:53Z</updated>

    <summary>سرد میشه و گرم میشه..تب و لرز؟..هیچ نشونه سرما خوردگی نیست..فقط بی حالم و شل و وارفته... داشتم فکر میکردم اگه من پیر بشم چه کسی از من مراقبت خواهد کرد؟..لاجرم همه خواهند رفت دنبال زندگی شون و من تنها...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[سرد میشه و گرم میشه..تب و لرز؟..هیچ نشونه سرما خوردگی نیست..فقط بی حالم و شل و وارفته...
داشتم فکر میکردم اگه  من پیر بشم چه کسی از من مراقبت خواهد کرد؟..لاجرم همه خواهند رفت دنبال زندگی شون و من تنها میمونم...هیچ میدونستید وقتی مریض میشی نیاز به توجه بیشتر اطرافیان داری؟..من نمیدونستم..

پ.ن:خب  بالاخره این <a href="http://www.pacopena.blogfa.com/">آقا مهدی</a> ما هم به جمع وبلاگ نویس ها اضافه شد..با بک گراندی که ازش سراغ دارم به زودی یکی از وبلاگ های پر بیننده رو خواهد ساخت.

 ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>برای دوستان رایگان است</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-147.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.242</id>

    <published>2008-05-07T17:05:32Z</published>
    <updated>2008-05-07T18:04:56Z</updated>

    <summary>نوزده تا کتاب هستن که من به قیمت هفتاد هزار تومن از یه دوستی خریدم....کتاب که نه..ای بوک..البته بسیار ارزشمند هستن..بازشون کردم دیدم نوشته کپی این آثار وجدانا آزاد است..به هم هدیه بدهید....این اولین کتابه که تو کتابخونه میبینید..ببینید اگه...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        نوزده تا کتاب هستن که من به قیمت هفتاد هزار تومن از یه  دوستی خریدم....کتاب که نه..ای بوک..البته بسیار ارزشمند هستن..بازشون کردم دیدم نوشته کپی این آثار وجدانا آزاد است..به هم هدیه بدهید....این اولین کتابه که تو کتابخونه میبینید..ببینید اگه خوشتون اومد..خبر بدید تا براتون با ای میل بفرستم
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>گوزن و ماه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-89.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.241</id>

    <published>2008-05-06T18:01:57Z</published>
    <updated>2008-05-06T19:30:30Z</updated>

    <summary>زنده ام اینجایم ..دلم گرفته است حالم بد نیست خوب هم نیست.. گوزن اینجاست. .نشسته روی صندلی.. روی ایوان.. به ماه مینگرد ..و من در تاریکی کره کره ها بازند ..و نور ماه میتابد.. از میان روزنه ها.. و من...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term=" فانتزیا نامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="برای خودم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[زنده ام
اینجایم
..دلم گرفته است
حالم بد نیست 
خوب هم نیست..
گوزن اینجاست.
.نشسته روی صندلی..
 روی ایوان..
به ماه مینگرد
..و من در تاریکی
کره کره ها بازند
..و نور ماه میتابد..
از میان روزنه ها..
و من اکنون اینجا
در اتاقی تاریک..
چشم  گرگی بیدار..
چشم گرگی خونین..
چشم گنجشکها خواب..


..گوزن 
..گاهی سکوت را میشکند.
.گاهی زمزمه میکند
..گاهی.
.نفسی میکشد...
و خوشا به حال او.
.من نفس نمیکشم.....

و دل من میگیرد.
.و گاه صدایش میزنم
گوزن!
.!..گوزن


مادرم صبح میگفت..
..صدای تو را نشنیدست گوزن؟..
..همه کوچه ما میدانند.
.که گوزنم اینجاست.
.در دل تاریکی ها.
.و چه من تنهایم..

<a href="http://www.redbubble.com/people/bengel/art/782538-1-arboretum-ablaze">+</a>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>امید دلنواز من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-146.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.240</id>

    <published>2008-05-05T17:52:15Z</published>
    <updated>2008-05-05T19:41:42Z</updated>

    <summary> نگاه کن! نگاه کن گوزن من!. .چگونه با دو بال.. به روی ابرها ستاره ساز میشوم؟.. نگاه کن!.. نگاه کن گوزن من! چگونه از دویدن ات. .ستاره ها به هر طرف شهاب میشوند.. به من بگو که چند نفر....</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term=" فانتزیا نامه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[<a href="http://www.picoodle.com/view.php?img=/4/4/19/f_bathinabowlm_424898c.jpg&srv=img32" target=_top><img border=0 src="http://img32.picoodle.com/img/img32/4/4/19/f_bathinabowlm_424898c.jpg" alt="bathinabowl,  Image Hosting"></a>

نگاه کن!
نگاه کن گوزن من!.
.چگونه  با دو بال..
به روی ابرها  ستاره ساز میشوم؟..
نگاه کن!..
نگاه کن گوزن من!
چگونه از دویدن ات.
.ستاره ها به هر طرف شهاب میشوند..

به من بگو  که چند نفر.
.شب گذشته را به احترام باد
کنار پنجره نفس کشیده اند..

به من نگاه کن گوزن من
..دمی بیا پرش کنیم از این مکان.
.به سرزمین ابرها وموج ها .

مرا ببر امید دلنواز من..
مرا ببر امید دلنواز من.
...کسی در این شب  قشنگ..
از میان کوه های دور
فلوت میزند..
مرا دگر رها مکن..
مرا از این ستاره ها جدا نکن

پ.ن:مرا ببر به سرزمینی که در آن همه به احترام بارانی که بر شیروانی میبارد تا صبح بیدار میمانند..و میرویند...برو بگو که در فانتزیا وقتی مه میشود..کسی آتش روشن نمیکند..مه را باید فهمید....به من بگو که چند نفر.
  باران و شیروانی را شنیده اند.

پ.ن:آفتاب میشود
<a href="http://www.4shared.com/file/46524644/7483919e/aftab_mishavad_6.html?dirPwdVerified=adb8cbfe">+</a>بشنوید]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Remember me</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/remember-me.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.238</id>

    <published>2008-05-04T17:11:16Z</published>
    <updated>2008-05-04T18:22:45Z</updated>

    <summary> +ویدئوی اوریجینال +مرتبط Did I disappoint you or let you down?...Should I be feeling guilty or let the judges frown?...Cause I saw the end...before we&apos;d begun,..Yes I saw you were blind and I knew I had won...So I took...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="برای خودم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="موسیقی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[ <object width="425" height="319"><embed src="http://www.sanchi.ro/flvPlayer.swf?hiddenGui=true&scaleMode=full&autoStart=false&startImage=http://www.sanchi.ro/thumb/2_1398.jpg&flvToPlay=http://www.sanchi.ro/embeders.php?flv=1398" type="application/x-shockwave-flash" allowFullScreen="true" width="425" height="319" bgcolor="#000000"></embed></object>        


<a href="http://video.google.com/videoplay?docid=612606737127266408&q=James+Blunt+-+Goodbye+My+Lover+&ei=_PgdSLvsG46E4gLeyrzFAQ&hl=en">+</a>ویدئوی اوریجینال

<a href="http://www.sunjoon.com/2008/04/sun_284.html">+</a>مرتبط

Did I disappoint you or let you down?...Should I be feeling guilty or let the judges frown?...Cause I saw the end...before we'd begun,..Yes I saw you were blind and I knew I had won...So I took what's mine by eternal right...Took your soul out into the night...t may be over but it won't stop there,..I am here for you if you'd only care...You touched my heart you touched my soul...You changed my life and all my goals...And love is blind but then I knew it,..My heart was blinded by you...I've kissed your lips and held your hand...Shared your dreams and shared your bed...I know you well, I know your smell...I've been addicted to you...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..I am a dreamer and when I wake,..You can't break my spirit - it's my dreams you take...And as you move on, remember me,..Remember us and all we used to be..I've seen you cry, I've seen you smile...I've watched you sleeping for a while...I'd be the father of your child...I'd spend a lifetime with you...I know your fears and you know mine...We've had our doubts but now we're fine,..And I love you, I swear that's true...I cannot live without you...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..And I still hold your hand in mine...in mine when I'm asleep...And I will bear my soul in time,..When I'm kneeling at your feet...Goodbye my lover...Goodbye my friend...You have been the one...You have been the one for me.(2x)..I'm so hollow, baby, I'm so hollow...I'm so, I'm so, I'm so hollow.(2x)

]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>بچه مثبتی که منم و عمه ام.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-145.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.237</id>

    <published>2008-05-03T17:35:40Z</published>
    <updated>2008-05-03T18:27:14Z</updated>

    <summary>صبح ها که از خواب پا میشم..اعصاب درستی ندارم..تا یک ساعت بگذره و من سر حال بیام..تو اون یه ساعت نباید هیچ تصمیمی بگیرم چون هر تصمیمی لاجرم به آسیب دیدن روحی و یا جسمی کسی ختم میشه....ولی از اونجایی...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[صبح ها که از خواب پا میشم..اعصاب درستی  ندارم..تا یک ساعت بگذره و من سر حال بیام..تو اون یه ساعت نباید هیچ تصمیمی بگیرم چون هر تصمیمی لاجرم به آسیب دیدن روحی و یا جسمی کسی ختم میشه....ولی از اونجایی که من  اهل مدیتیشن و مراقبه و اون جور برنامه ها هستم شدیدا..توی تاکسی که میشینم..تا نیم ساعت بعد که برسم بانک معمولا که نه.. همیشه...در حال ذن هستم..البته فکر نکنید تو ماشین کفشامو در میارم..دستامو دو تا محکم میکوبم به هم و نمیدونم عین بودا میشم.....یه شیوه مراقبه این هست که شما با کسی صحبت میکنی ولی یه جای دیگه ای سیر میکنی..یعنی واضح تر بگم این میشه که شما  در حالت نیمه خود آگاه قرار میگیری..خلاصه شاید توضیحش یه کم سخت باشه..ولی یه شیوه سختش هم هست .ولی آسونی ها و مزایای بی شمار دیگه ای داره که من ترجیح میدم..در هر صورت..امروز هم طبق معمول با نشستن در تاکسی مثه یه شرطی شده بدون اینکه کسی متوجه من باشه..تو خودم بودم و با چشمای باز ..مثه بقیه یه مسیری رو که اکثرا هم مستقیم هست نگاه میکردم..ولی جایی که بودم..خیابون نبود..یه راه جنگلی بکر و بی همتا بود که هیچ جنبنده ای انگار سالهاست از اونجا عبور نکرده..بسیار زیبا و غیر قابل توصیف..با گلهای بسیار زیبا ..یه جا توی فانتزیا بود..تا برسم سر کار اصلا متوجه گذشت زمان معمولا نمیشم..مگر اینکه اتفاقی که صبح برام افتاد تکرار بشه.و اونم این بود که تو مسیر وقتی داشتم تاکسی عوض میکردم تا سوارشم..یه خانومی کنارم نشست..و منم طبق معمول از اونجا که به گفته دوستان بچه مثبتی هستم :)خودم رو جمع و جور کردم تا خانوم راحت بنشینن..دوباره رفتم تو فانتزیا واسه خودم که متوجه برخورد پای خانوم با خودم شدم..به خاطر همین  احساس گناه کردم..نه از این بابت که پام به خانوم خورده..بلکه از این بابت که شاید ناراحت شده و یه وقت فکر بدی نکنه..خودم رو جمع تر کردم..یعنی یه جوری که ..از اون جمع تر نمیشد کسی.. با قد نزدیک یک و نود جمع شه.. و باز ادامه مسیر جنگلی رو دست در دست گوزن نقره ای آواز میخوندیم و شادی میکردیم که باز متوجه شدم که بازم پاش به من میخوره..یه نگاه کردم دیدم..کاملا باز باز نشسته..متوجه مسئله شدم..راستش.. قضیه دیگه فرق کرد ..حالا دیگه خوشحال میشدم اگر ادامه پیدا کنه و به جاهای خوب تری هم راه پیدا کنه..چون میدیدم که خود طرف از این بابت مثه اینکه خیلی هم راضی به نظر میرسید و لبخندی از رضایت  بر گوشه لبش بود..ولی یک درصد بازم احتمال دادم که نکنه مشکلی داشته باشه که اینجوری باز میشینه..و حرکت ناجوری نکردم..تا ببینم چی میشه..:).فکر میکنید چی شد؟..فکر میکنید من با اون خانوم با هم دیگه رفتیم فانتزیا؟..فکر میکنید اون خانوم ادامه داد و منم شروع کردم  و اون شپلق خوابوند زیر گوشم؟..فکر میکنید اون خانوم به راننده گفت نگهدار و پیاده شد؟

پ.ن: به کسی که حدس درست بزنه چی شد.. چند تا ازبهترین ای بوک هایی رو که هیچ جا نمیتونه گیر بیاره هدیه میدم.این فقط تا پست بعد اعتبار داره..

پ.ن: میدونستید این چندمین باره تو تاکسی یه خانوم خودش رو به من میماله...؟

پ.ن3:.امروز خیلی تو آینه موهامو شونه کردم...الان بازم میخوام برم موهامو شونه کنم.به نظر شما  فردا هم میاد؟:|

<a href="http://www.myspacers-anonymous.org/pg/buddhaquote.php">+</a>qoute of the day]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>نمایشگاه کتاب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shahiin.com/2008/05/post-144.php" />
    <id>tag:shahiin.com,2008://1.236</id>

    <published>2008-05-02T11:07:32Z</published>
    <updated>2008-05-02T11:23:00Z</updated>

    <summary>امروز رفتم نمایشگاه کتاب..من پارسال نرفته بودم..ولی فکر میکنم این مکان جدید خیلی بهتر از اون نمایشگاه بین المللی هست ..چون اینجا همه غرفه ها تقریبا یه جا به نام&quot; شبستان&quot; متمرکز هستن و مجبور نیستی از این ساختمون بری...</summary>
    <author>
        <name>شاهين</name>
        <uri>http://blogtimes.ir</uri>
    </author>
    
        <category term="Blog" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
        <category term="روز نوشت" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shahiin.com/">
        <![CDATA[امروز رفتم نمایشگاه کتاب..من پارسال نرفته بودم..ولی فکر میکنم  این مکان جدید خیلی بهتر از اون نمایشگاه بین المللی هست ..چون اینجا همه غرفه ها تقریبا یه جا به نام" شبستان" متمرکز هستن و مجبور نیستی از این ساختمون بری به اون ساختمون در حالی که نمیدونی ناشری که میخوای تو کدوم  یکیه و کجا بایست دنبالش بگردی..اگر رفتید مصلا برای خرید کتاب جاهای متفرقه نرید..اکثر ناشرین معروف مثل نشر چشمه-امیرکبیر-خوارزمی-نشر نی-نشر مرکز..و بقیه در همون قسمت نمایشگاه هستن و طبق حروف الفبا چیده شده و میتونید به راحتی پیداشون کنید. مشکل عمده ای که وجود داشت  راه نیفتادن  خطوط شتاب بانکی بود که من فکر میکردم نیازی نباشه پول همراه خودم ببرم..امسال بانک صادرات ظاهرا قرار داد بسته بود و قرار بود چند تا غرفه به بانک صادرات اختصاص داده بشه تا بشه با کارتهای طرح شتاب پول گرفت و یا اینکه خود غرفه ها خودشون از حساب شما کم کنن..ولی متاسفانه این طور نبود و هنوز راه نیافتاده..لا اقل امروز که این طور بود..پس وجه نقد همراه خودتون ببرید.بعضی از ناشر ها هم یه کار خوبی کرده بودن و این بود که کتاب رو خودشون  با پیک رایگان میرسونن به شما و این خیلی خوبه زمانی که شما خریدتون زیاد باشه .اکثر ناشرین ده درصد تخفیف در نظر گرفتن ..و بعضی هم مثل نشر چشمه تا بیست درصد تخفیف میدن..تعدادی از نویسنده ها هم  بودن که خودشون شخصا کتابشون رو میفروختن و به مردم امضا میدادن..اگراز جنوب شهر میرید و به مترو دسترسی دارید بدونید که بهترین راه رسیدن به مصلا مترو هست .چون درست درب مصلا میتونید پیاده بشید.

<a href="http://www.houseofdagmar.se/ss2008/jpg-large/Dagmar_ss08_Campaign_004.jpg">+</a>photo of the day]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>
