حضرت آب ..گوزن نقره ای عزیز..میبینی؟...آبشار آرامش چه زیباست؟.....این آبها از کجا میآیند؟....چگونه است که این آبشار همیشه میبارد و میبارد...و از نگاه کردن به آن آرامش میابم؟....آبشار آرامش میبارید و میبارید و میبارد و خواهد بارید...تو همیشه بمان در کنار آبشار...گرگ پرنده....او به تو نه تنها آرامش میدهد..بلکه آب بزرگترین و واضحترین مفهوم ابدیت و ازلیت است.......انگشتانش را بالا گرفت..قطره ای آب از نوک انگشتان گوزن در حال چکیدن بود...نوری در میان قطره آب میدرخشید....گرگ پرنده..آیا تا به حال به این نور دقت کرده ای؟...آیا تا به حال به درون آن راه یافته ای؟...نوری در درون هر قطره آب هست که میدرخشد و چشم را نوازش میدهد...آب زندگی بخش است گرگ عزیز...آب زندگی بخش است و الفبای زندگانی است...هیچ مرده ای نمیتواند زندگی بیاورد...آب زنده است...آب با تو حرف میزند.......آیا تا به حال با آب حرف زده ای؟...میدانی گرگ پرنده...انسانها ساحل دریا را دوست دارند...ولی نمیدانند برای چه..انسانها چه فراموشکارند...گرگ پرنده حتما کسانی را دیده ای که دقایقی و ساعتها به اعماق دریاها خیره میمانند....و گوش میدهند...تو هم شنیده ای؟...صدای آب را شنیده ای؟....آب با تو حرف میزند...او یکی از فرشتگان بسیار زیبای خداوند است...که انسانها او را به این صورت میبینند..دستور پرودگار عالم این بوده است....آه...گوزن نقره ای....آب یک ماده شیمیایی است...یک مولکول اکسیژن و دو مولکول هیدروژن است.....گرگ پرنده عزیز...نام تو چیست؟...آیا نام تو تشکیل شده از عناصر توست؟...اسامی قراردادی هستند...و نام ها را انسانها به روی آن ریز عنصر ها مینهند...ورنه..آب آب است........حضرت آب پاک میکند...و پاک است....حضرت آب را وقتی در دست میگیری تو را به خودت نشان میدهد...فرشتگان خداوند و فرستادگان او کم نیستند گرگ پرنده..خوب به دور و اطرافت نگاه کن...فانتریا زنده جاوید است..لاریب فیه....صبح گاهان که بر میخیزی اولین کاری که میکنی آبی است که بر صورت میزنی...و تو نمیدانی..نمیدانی که خدایت چه قدر به تو نزدیک است......حضرت آب را فراموش نکن گرگ پرنده...حضرت آب....حضرت آب....
حضرت آب سلام!
گوزن نقره ای سخن میگوید صدای چک چک ...چک چک آبی آمد...و با خوشحالی میدانستم که در فانتزیا هستم...به سوی راست نگاه کردم..وای خدای من!...فرشته ای ..یا روحی..یا نمیدانم چه..بسیار زیبا رو...در لباسی بسیار فاخر و زیبا..به رنگ سپید و آبی آسمانی..و شاید هم فیروزه ای...ایستاده بود...چشمهایش را بسته بود . آواز میخواند....بلندای قد او حدود چند صد برابر من بود...به طوری که اگر در کنار پایش می ایستادی نمیتوانستی سر او را ببینی..با این همه بسیار زیبا بود.....با صدای بسیار زیبایی آوازی میخواند که من هرگز نشنیده بودم.....بسیار دلنشین..بسیار زیبا...زیباتر از هر صدایی بود...او نیایش میکرد با پروردگار رحمن....نیایشی از هزاران نیایش زیبا تر...و پر معنی...به زبانی که من کاملا درک میکردم..ولی هرگز قادر نخواهم بود آن را باز گو کنم....کمی دور تر پرواز کردم....در کنار کلبه ای جنگلی..پیرمردی با موهای بلند و ریشهای بلند و سپید...نیز چشمهایش را بسته بودو نیایش میکرد...قد او هم قد من بود....و دستهایش را به آسمان بلند کرده بود..گویی آسمان را در آغوش میگیرد......او هم به زبان دیگری غیر از زبان این دنیا آواز میخواند و با معبود خویش راز و نیاز میکرد.....
گوزن عزیز...ای استاد بزرگ من...چرا ؟...چرا نمیتوانم به دیگران بگویم که چه مفهومی داشت؟.....چرا قادر نیستم حتی یک کلمه از آن را باز گو کنم؟....و گوزن سخن میگوید:
گرگ پرنده.....نیایش هایی که شنیدی مخصوص سرزمین فانتزیاست...از جنس نور...و خالص....اگر نور زیادی بر چشم بتابد چشم را خواهد آزرد..نه برای اینکه نور زیان بار است..بلکه برای اینکه دریچه چشم انسان کوچک است..و ظرفیت درک مقدار بسیار ناچیزی از نور را دارد....چشم درون انسانها در این دنیا در مرتبه پایین تری از آن مرتبه قرار دارد..همچنان که انسانها صدای مورچگان را نمیشنوند....همچنان که حس بویایی ضعیفی دارند...همچنان و همچنان ...تو دریافتی...ولی از آن کلمات و جملاتی که دریافتی و مدهوش شدی...ذره ای را نمیتوانی ترجمه کنی...چون معادلی در زبان محاوره ندارد.....در گفت نمی آید...گفتنی نیست به زبان دنیا.....و من پرسیدم ..گوزن من...آیا هیچ راهی نیست؟...چگونه از این همه لذت انسانها بی بهره میمانند...؟..ونمیتوان شنید؟..بگو گوزن من...انسانها چگونه میتوانند بشنوند....گوزن مرا به غاری برد...غاری که از سقف آن قطرات آبی میچکید...گوزن نقره ای گفت..به آن قطره ها نگاه کن..و خوب گوش کن...نگاه کردم.....قطرات از سقف غار یه زمین میچکیدند و با هر قطره ای که میچکید...نتی نواخته میشد...به مانند یک پیانو...و طولی نکشید که یک ملودی..نه...یک سمفونی بسیار زیبا شنیدم...یک پیانو بود؟...انگار با هر ضربه ای به زمین یک نت پیانو نواخته میشد...و قطرات آب ...موسیقی دلنوازی مینواختند..گویی ریچارد نشسته و پیانو مینوازد.....گوزن دست بر شانه من زد و گفت:
گرگ پرنده....انسانها باید ازخود سوال کنند..که در خلوت درون خویش...در غار نهاد خویش...زمانی که تنها هستند..آیا قطره ای از این قطرات برای شکرانه برکات پروردگارشان اشک ریخته اند؟...برای حس کردن او؟...برای حس کردن حضور او؟...و یا غایب بوده اند؟..هر دانه اشکی نتی است که میچکد و نواخته میشود..و تو در تنهایی شبهای خود پرودگار خود را فراموش نکن...
ناگاه نوری شدید بر من تابید......دیگر قادر نبودم چشمهایم را بگشایم....بسیتم...گوزن نقره ای رفته بود...
و کتاب حافظ جلوی من باز بود...و این بیت را دیدم
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد........... نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
گل های شیپوری قسم به گلهای شیپوری.....هیسس....سکوت کن...قطره شبنمی در تاریکی از غنچه نارنجی رنگ گلی به زمین غلتید...تاریک بود..گوزن کسی اینجا نیست...به نظر می رسد رازی را گفتم..نه؟..نه گرگ پرنده...تو فقط با خودت فکر کردی...گوزن پس چرا فکر کردم که همه شنیده اند؟...چون در فانتزیا تو برای حرف زدن نیازی به گشودن دهانت نداری..فکر تو سخن توست.......پس اگر این طور است همه صدای مرا شنیده اند؟....اینجا شنونده ای نیست...اگر هست محرم است.....محرم راز های بزرگ..رازهای ازلی ابدی...کلیدهای گنجهای بزرگ.....گوزن اکنون که در این تاریکی هوا نه سرد است و نه گرم..و ابرها به زیبایی از روی ماه تمام عبور میکنند...بیا کمی با هم صحبت کنیم...راستی گوزن میدانی در باغ رحمن چه دیدم؟...دیدم که فرشته ای با خداوند نیایش میکرد...هیسس!..چرا گوزن نگویم؟..مگر نگفتی همه در فانتزیا محرم رازهایند؟...نگویم که چه گفت؟....وقتی اسم برد آن را..و بعد سخنانش را..نمیدانم..نیایشش را..و..نمیدانم چه را..و چرا...و کجا....فقط میدانم که در باغ رحمن بود.....کنار شاخه های آویخته از دیوار باغ ایستاده بود و کسی نبود...تاریک بود همه جا... واو روشن بود انگار...و شاخه گلی را در دست داشت که از دیوار باغ آویزان شده بود...و چشمانش را بسته بود....گرگ پرنده میدانم که چه گفت...نگو...میدانم که لب به سخن گشود و نیایشش را اینگونه آغاز کرد که:.
به نام صاحب باغ......قسم به گلهای شیپوری ....
هیسسس!..گوزن نگو...گوزن لبخندی زد و گفت..حالا فهمیدی که چرا نباید گفت گرگ پرنده؟..گفتم ..آری آری فهمیدم...دیگر هیچ نگو...نه..گرگ پرنده فقط این را بدان...که آن فرشته درون باغ نبود..او بیرون دیوار باغ ایستاده بود و نیایش میکرد..
پ.ن: این راببینید
شبهای فانتزیا گل شب بو...سلام....جیرجیرک میخواند....گل شب بو سلام....نوری از دور پیداست....و عطری دارند...نارنجستانها.....کمی آن سو تر.... زیر نور ماه...برق میزند شبنم مانده از باران ..به روی برگهای پهن انجیر....و زنگوله آویزان است...زنگوله کوچک راز...و قطراه ای آب در امتدادش پیداست...و نسیم خنکی میآید....جیرجیرکها تسبیح گویان...راز بزرگ ازلی میخوانند...وه که تو راز را میدانی....و چه بسیار آمده اند و رفتند..مردمانی که صدای جیرجیرکها را.. میشنیدند و میخفتند غافل....و در اینجا من به روی امواج شبانگاهی نشسته مواج...چشم هایم را میبندم...و روبه سوی تاریکی دل میگشایم....و کسی اینجا نیست...همه مردم خوابند....و چه فی ری ها امشب...پرواز زیباتری دارند.....مبادا که کسی..راز ما را بفهمد گوزن...مبادا که صدای پرواز فی ری ها...مردمان غافل را...بیدار کند از خواب ....و مبادا دنیای ما...راز بزرگ ما را....غافلان کشف کنند...و گوزن لبخندی بر لب...هیچ نمیگوید و فاش ..میدانم که چنین نخواهد شد....و من انگار..هر زمان که به جلو...قدمی برمیدارم....کمی خنکتر میشوم...و نگاهی که به عقب میاندازم....دنیای دیگری را میبینم....و چه کسی گفت که دنیای درون..و چه میدانم دنیای برون.....سرزمین تاریکی است..که من در این تاریکی نور عشقی میبینم..که در روشنایی بی معنی روز... هرگز ندیده بودم...و چه نوری در میان درختان پیداست....نه...کمی بالاتر از آن خوشه به...آری آری آنجاست......نه ستاره است و نه ماه..نه چراغ است و نه مردی..که دراندیشه تاریک شب....به دنبال تنهایی بگردد تنها...نه نه نه...آن نور...همان راز بزرگ...که در اینجا افشاست.....آن همان منبع عشق است انگار....و چنین که بر میگردم...خودم را میبینم...و چه آرام نشسته بر کنار دیوار.....نه گوزن نمیشود..نمیشود توصیف کرد...راز را ...از مسیر آن قابی که به دیوار آویخته شده...من چه رازی را ...در یافته ام.....و گویی انگار...چشم در چشم تو دوخته است ....از زمان بی زمانی تا الان..نه نه..تا بی نهایت انگار....و چه من پیر شده ام...و چه من راه درازی در پیش...و خدا کند که این راه نگیرد پایان....گوزن..برویم در آب...کمی دلشوره آب میخواهم...کمی از آن نوری ...که به هنگام صبح از آب میزند بیرون..کمی من شب بو ها را...امشب میبویم...تو هم تنها نروی...من و پرنسس را با خود ببر ...
