گوزن نقره ای سخن میگوید در میان آسمان ها نوری خواهد آمد....گلوله نوری بسیار روشن..از تجلی ذات خداوند...و تو مشتاق آن خواهی بود... و آن نوری نیست که تو را احاطه کند..آن گلوله نوری است که با تو برخورد خواهد کرد ..نه همچون شهابی که تاریکیش در پی باشد..بلکه همچون ستاره ای دنباله دار که همیشگی خواهد بود..و پس از برخورد تو را به جایی بسیار دور پرتاب خواهد کرد..و من پرسیدم به کجا گوزن من؟..و با چه سرعتی او خواهد آمد؟...و در چه زمانی خواهد آمد؟..گوزن گفت: عرصه حضور خداوند زمان و مکان ندارد..با سرعتی بسیار بیش از سرعت نور...و در مکانی خارج از جهان آفرینش در جایی بسیار تاریک پرتاب خواهی شد..من گفتم:ولی گوزن من!..تاریکی مرا از او دور خواهد کرد..و بسیار ترسان میشوم...گوزن لبخندی زد..و گفت:
سياهي گر ببيني، نور ذات است
به تاريکي درون، آب حيات است
پ.ن: دیشب گوزن گفت از اثرات ذات آن نور در تو باقی خواهد ماند و تو را نورانی خواهد کرد..تا امروز در موردش فکر میکردم که یعنی چه..امروز گوزن اومد و این بیت شعر را گفت که تنها چند کلمه از مصرع اولش رو وقتی به خونه رسیدم یادم مونده بود..با دلشوره زیاد در اینترنت سرچ کردم..با اولین سرچ پیداش کردم...شعر مال شیخ محمود شبستری هست.و الان من یک گرگ پرنده خوشحالم:)
ربط عرفان و سیاست دوستی سوالی پرسیده است از ربط عرفان و سیاست که عین سوال و عین جواب رو اینجا میاورم .
سوال:من همه اینها را قبول دارم.کارما را هم می فهمم.چیزی که من نمی فهمم رابطه عرفان با سیاست است.به نظر شما سبز بودن کارمای منفی دارد یا مثبت؟
جواب:عرفان به سیاست هیچ ربطی ندارد.البته خیلی ها, خیلی چیزها را امروز به هم ربط میدهند که دلیلی بر حقانیت آن نیست.سیاست مدن ریشه در فلسفه دارد.و آن را میتوانید در کتابهای چند هزار سال پیش یونانی ها و ارسطو و افلاطون پیدا کنید.البته آن چه آنها پایه گذاشتند چیزی جز این بود..به هر لحاظ...عارف یک شخصیت حقیقی است و سیاست مدار یک شخصیت حقوقی.عرفان همه به راستی است و سیاست همه به دروغ و نیرنگ-لا اقل سیاست امروزی- سیاست به جمع تکیه دارد و عرفان به فرد..اگر مفهوم علمی سیاست رو کنار بگذاریم و به مفهومی که امروز همه ما از سیاست میشناسیم بپردازیم سیاست بسیار کثیف است و توصیه به دوری از آن..فقط یک وجه اشتراک بین عرفان و سیاست میتوان بر شمرد..و اینکه سیاست و عرفان هر دو تو را به فنا میدهند.ولی یک تفاوت حتی در این مسئله هم وجود دارد و آن هم این است که معشوق یعنی خداوند همه نرمی است و ملاطفت..و فنای تو در راه عشق عین زندگی است..ولی فنای تو در سیاست عین مرگ است و جهل..اسیر رنگ ها نشویم .اگر چه امروز رنگی خوشرنگ تر است..ولی فراموش نکنیم چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد ..موسوی با موسوی در جنگ شد..و به یاد داشته باشیم. سیاست به مانند تئاتر صحنه ای پر تماشا دارد ...و تو هرگز نخواهی دانست که در پس پرده چه میگذرد..که چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من...از این لحاظ..عرفان و عارفان را با سیاست کاری نیست..نه از روی جهل..بلکه حیف نگاه که از روی معشوق و جلوه عشق برداشته شود و به روی موسویان در جنگ با طالبان قدرت افتد..جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه..چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند....یاد معشوق مجالی به عارف و عاشق نمیدهد تا به چیز دیگری جز او بیندیشد.
هست بيرنگي اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها
چونکه بيرنگي اسير رنگ شد
موسي ي با موسي ي در جنگ شد
رنگ را چون از ميان برداشتي
موسي و فرعون دارند آشتي
گر دو چشمي حق شناس آمد ترا
دوست پربين عرصه هر دو سرا
عشق باشد
ده قانون بشریت
1-شما یک بدن دریافت خواهید کرد.شما میتوانید عاشق و یا متنفر از آن باشید.ولی این بدن تا مدت مشخصی با شما میماند.
2-شما درسهایی خواهید آموخت.شما در مدرسه ای تمام وقت ثبت نام میشوید به نام"زندگی".
3-هیچ اشتباهی وجود نخواهد داشت.تنها درسها وجود دارند.رشد پروسه ای است از امتحان -خطا و تجربه.
4-درسها تکرار خواهند شد تا زمانی که آموخته شوند.یک درس به نحوه های مختلف به شما عرضه میشود تا زمانی که شما آن را بیاموزید.
5-درسها تمام شدنی نیستند.هیچ بخشی از زندگی وجود ندارد که درس مربوط به خود را نداشته باشد.اگر شما زنده هستید مفهومش این است که هنوز درسهایی برای یاد گرفتن وجود دارند.
6-هیچ جایی بهتر از "اینجا" نیست.زمانی که "آنجا" ی شما تبدیل به "اینجا" شود شما به سادگی یک "آنجا" ی دیگری به دست خواهید آورد که دوباره بهتر از "اینجا" به نظر میرسد.
7-مردم فقط و فقط آینه شما هستند.شما نمیتوانید عاشق و یا متنفر از چیزی در دیگری باشید مگر اینکه آن بازتابی ازآن چیزی در شماست که شما عاشق و یا متنفر از آن هستید.
8-آنچه شما برای زندگی خود میسازید به شما بستگی دارد.شما تمام وسایل و منابع را دراختیار دارید.اینکه شما با آنها چه میکنید به شما بستگی دارد .شانس از آن شماست.
9- پاسخ های شما در درون شما نهفته است.پاسخ سوالهای شما از زندگی درون شما ست.تمام آن چیزی که شما نیاز دارید تا انجام دهید این است که نگاه کنید بشنوید و اعتماد کنید.
10-شما همه اینها را فراموش خواهید کرد.
Cherie Carter-Scott
ثبت است بر جریده عالم دوام ما از این به بعد تا اطلاع ثانوی پروژه جدیدی اضافه نمیکنم..به اندازه کافی پروژه در اختیار هست برای شروع موج مهربانی..منتظر فعالیت ها و گزارش اعضا و لیدرهای موج مهربانی هستم.. برای ایجاد یک جمعیت بزرگ موج مهربانی نیاز به افرادی هست که احساس تعهد و مسئولیت کنند.من موج مهربانی رو رها نمیکنم و تا آخر عمر از طریق این سایت و از راههای مختلف دیگه ادامه میدم..کسانی که رفیق نیمه راه بودند بدونن که چه با اونها و چه بی اونها من ادامه میدم.موج مهربانی برای روزهای خوش و سرگرمی و اینها نیست و نبود ونخواهد بود.شما زمانی دقیقا یک عضو جمعیت موج مهربانی هستید که در زمانی که گرفتاری هاتون با شما دست و پنجه نرم میکنند بتونید مهربون باشید.در هر صورت راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست .همچنان دست شما رو میفشاریم برای پیوستن به جمعیت موج مهربانی
عشق باشد
عشق است
من همیشه برایم جای تعجب بوده که چرا پرندگان انتخاب میکنند که در کنار همدیگر در یک مکان بمانند در حالی که میتوانند به هر کجای دنیا که بخواهند پرواز کنند؟.
بعد از خودم همین سوال را پرسیدم.
پاسخ من این بود..مادامی که عشق بین ما حکمفرماست از هم دور نخواهیم شد.عشق پیوندی است روحی و نه جسمی..بنا براین اگر جسم های فیزیکی ما بنا به دلایلی از هم جدا و دور بماند روح های دو نفر که عشق بین آن دو وجود دارد هر گز از هم دور نخواهد بود..همچون پرندگان..که کنار هم میمانند و هر کدام به طرفی نمیرود و کنار هم مینشینند از هر جنس و از هر نژاد..بنا براین..عشق همچون نیروی عظیمی است که جذبه و کشش بین دو روح و یا چندین روح را با یکدیگر سبب میشود.از این لحاظ زمانی که بین دو انسان عشقی دیگر نیست آن عشق به کجا میرود؟آیا ما خود مولد عشق هستیم؟. باید آن را تولید کنیم؟..و یا عشق از جایی میاید و تحت شرایطی میماند و با از بین رفتن آن شرایط بین یکی از آن دو نفر راهی دیگر در پیش میگیرد و میرود؟..
عشق باشد
up here in Heaven
Up here in heaven, we stand together,
Both the enemy and the friend, 'till the end of time,
Up here in heaven, we are forever,
There is only one God up here, for all of the world
این بالا در بهشت ما در کنار هم ایستاده ایم
هم دوست و هم دشمن در کنار هم تا ابد
در بهشتیم برای همیشه
اینجا فقط یک خداست برای تمام دنیا
Chris de Burgh - Up Here In Heaven
از اینجا بشنوید
پروانه بر دست
پروانه بر دست با لبخند همیشگی خودش میگوید..اگر شما خود عشق باشید و در عشق زندگی کنید..آن مقدار عشق در زندگی شما جاری خواهد شد که ندانید با آن همه چه کنید.....پروانه بر دست عزیز با آن همه لبخند تو چه کنم..با آن همه ..در فانتزیا تو را دیدم که جامه ای سپید بر تن داری و در کنار معبد نور و خرد ایستاده ای..تو همیشه آنجایی ..با لبخندی همیشگی..و مرا در آغوش میگیری و به داخل معبد رهنمون میشوی....و باز درس عشق به من میدهی..میدانی پروانه بر دست..عشق مانند دریا ست..دریایی که از آن نمیترسم و در آن غوطه ور میشوم..نمیدانم این دریا چه رنگی است..ولی میدانم تنها دریایی ست که میتوانم در آن شنا کنم..یادت هست که گفتی شیرجه بزن و درآن غوطه ور شو؟..یادت هست که گفتی.. آفرین همینطوری درست است...در ژرفای آن شنا کن؟..هیچ دیوانه ای چنین کاری نمیکرد..ولی من به تو ایمان داشتم..و بعد گفتی با دهان باز در دریای عشق باید شنا کرد..و من باز به تو ایمان داشتم.. در عمق اقیانوس عشق غوطه ور شدم و رو به پایین شنا کردم و دهانم را باز کردم و هرچه عشق نوشیدم تشنه تر شدم..آه... پروانه بر دست تو را دوست دارم....یادم باشد دفعه بعد که آمدم فانتزیا با هم دوباره سوار قایق شویم و تمام طول رودخانه های آبراهامز را آواز بخوانیم و پارو بزنیم..بخوانیم..
Row, row, row your boat,
Gently down the stream.
Merrily, merrily, merrily, merrily,
Life is but a dream.
پارو بزن پارو بزن پارو بزن
قایقت را به آرامی به سوی پایین رودخانه
..شادمانه..شادمانه ..شادمانه
..چون زندگی تنها یک رویاست..
صدای دریا را ازاینجا بشنوید
باران بر درخت انجیر
چشم هایم را باز میکنم.. باران میبارد...و من لباسی کاملا سفید و پاک بر تن دارم..و بر روی زمین نشسته ام..زیر درختی هستم..که برگهای پهنی دارد و دانه های باران به برگهایش میخورد .زیر درخت خیس نیست و باران مرا خیس نمیکند.نسیم خنکی میوزد...به آسمان مینگرم...ابری است..و ابرها به سرعت در حال حرکت...هیچ کسی شاید اینجا نیست....آه گوزن تو اینجایی؟...گوزن نقره ای کمی رو به سمت چپ..او هم با لباسی سفید ظاهر شد...لبخند میزنم...به نظر میرسد گوزن هم زیر باران خیس نمیشود..چون لباسش از سفیدی میدرخشد..و او هم لبخند میزند..گوزن لبهایش تکان نمیخورد..ولی با من صحبت میکند...
..وقتی باران میبارد نرم میبارد و آرام..آهسته میبارد و تند...وقتی باران میبارد..بر همه درختان میبارد..بر همه خاکها میبارد..حتی خاکها هم عطر آگین میشوند..وقتی باران میبارد در فانتزیا جشن بر پاست....
گوزن باران را دوست دارم..و چه بسیار بیشتر دوست دارم وقتی بر درخت انجیر میبارد و بر برگهای پهنش...و چه بسیار باران را بر روی شیروانی ها دوست دارم..و صدایش مرا از جسم رها میکند..و به فانتزیا میبرد....باران یک رمز است گرگ پرنده..باران یکی از رمزهای ورود است......باران میبارد و من چشمهایم باز است..باران میبارد و من چشم هایم را میبندم..باران میبارد و من از صدای تندر ها نمیترسم..من عاشق رعد وبرق هستم..روزی گوزن گفت گرگ پرنده رعد و برق را میبینی؟..او دوست ماست..ما را دوست دارد..شکوهش را دوست دارم..او طرف ماست....باران میبارد و من عاشق تر میشوم...نمیدانم چرا کمی گرم تر شد..چشم هایم را میگشایم..لباس سفیدی که بر تن دارم میدرخشد..شاید آتش میگیرد..نه میدرخشد...وصدای جیرجیرکها و پرنده ها بر لا به لای درختان را میشنوم..باران که ببارد ما رفته ایم..گوزن مرا با خودش میبرد... از همان اول این طوری بود..باران که میبارید من چشم هایم را به آسمان میدوختم ..به ابرها..به بالای ابرها..گاهی پرنده ای را میدیدم که در لابه لای ابرها پرواز میکند...گاهی پیدا میشود و گاهی دوباره به لای ابرها میرود..به محظی که آرزو میکردم آنجا بودم...بر بالای ابرها..ابرهای نرم ...بر بالای ابرها بودم...و از آنجا یکراست به جایی میرفتم...گوزن میداند از بالا دریا چه دیدنی است..مخصوصا اگر باران ببارد...گوزن راست گفتی که از همان بچگی تو با من بودی؟
پ.ن: این صدای باران در جنگلهای بلغارستان به صورت طبیعی ضبط شده است..اگر دوست داشتید از اینجا دانلود کنید.
توصیه هایی از زرتشت
1-ای راستی به سوی من آی و پناه من باش.
2-ما زنانی را میستاییم که از پرتو راستی ممتازند
3-اهریمن نیز به تنهایی پناه میبرد.اما تنهایی او به معنای شکست است و تنهایی تو به معنای ممتاز بودن.
4-جهل و خیانت را از این خانه قدیمی برانیم.چرا که هیچ انسانی دژخیم به دنیا نمیاید.
5-بگذارید افتخار شما در عشق تان باشد.یک زن شرافتمند چیز دیگری را مهم نمیشمارد
6-ای اهورا مزدا من آن شادمانی را میخواهم که یک معشوق به عاشق خود ارزانی میدارد.مرا از راه راستی به سرمایه نیک منشی رهنمون شو.
7-گمان مبرید که من شما را به کشتن غرایزتان رهبری میکنم.من تنها شما را به معصوم نگه داشتن غرایزتان فرا میخوانم.
8-آن که مردمان را میکشد کمتر شایسته نفرین است تا آن که مردم را به فساد میکشاند.
9-هرگز اندیشه خود را به کسی تحمیل نکنید.همه تلاش و کوششتان در راه زایاندان و شکوفاندن اندیشه ها باشد.
10-غم و رنج آدمی را به آشفتگی میکشاند واما بعضی رنج ها تطهیر کننده ست.مثل رنج کشیدن برای شادی و آزادی.
11-راست بگو حتی اگر متلاشی شوی.
12-ما همه لقمه مرگیم.باید چون خورشید هنگام غروب تابنده تر از هر زمان جان بسپاریم.
13-بشر آزاد است که راه نیکی یا بدی را انتخاب کند.افتادن او در دوزخ از سر قضا و قدر نیست.
14-بر حذر باشید که مبادا نادان ها دنیا را در سیطره قدرت خود بگیرند و دانایی جرم محسوب شود.
15-هر قدر اندیشه تان را بپرورانید به همان اندازه شکوفا میشود.
16-در ازدواج تو باید فراتر از خود را بسازی و بپروری.ولی پیش از به دنیا آوردن فرزندی و یا حتی پیش از ازدواج کردن باید خود را ساخته باشی ودر روح و جسم کامل باشی.
پ.ن: به تازگی خوندن کتاب "سرو زرتشت" رمانی اثر فواد فاروقی رو تموم کردم که امسال از نمایشگاه کتاب خریده بودم...در خلال داستانهای کتاب سخنانی و جمله هایی از زرتشت دیدم که یاد داشت کردم .
پ.ن: موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
عشق باشد
