راه فانتزیا
چه شب زیباییست..و سکوتی پر بار..و حضوری خالص..و پرنسس اینجاست.و چه شبی راز آمیز..گوزن نقره ای در باد....شعر عشق میخواند..شعر آرامیدن....شعر فی ری ها را..چه شب بیداریست..و شبی چون این را..هیچ سحرگاهی نیست..و من از دریچه اش..میروم تا ته دشت..تا سر کوه..دست در دست پرنسس زیبا رو..
اگر هنوز عضو فیس بوک نیستید.بدونید که این سایت عملا داره تبدیل میشه به یک شناسنامه اینترنتی جهانی .من البته خودم زیاد به فیس بوک سر نمیزنم..ولی اونجا یک پروفایل دارم و یک گروه هم موقع ایجاد پروفایل در اون ایجاد کردم که نمیدونستم غیر از خودم هم کسی دوست داشته باشه در اون عضو بشه..بعد از مدت ها به اونجا رفتم و دیدم که بیش از دویست نفر عضو شدند.این برای خودم جالب بود..اگر دوست داشتید شما هم به گروه بهترین کتابهایی که خوانده اید بپیوندید .
پ.ن: روزهای تعطیل خوبی داشته باشید.:)
Kate wins a bottle of shampoo مراسم اسکار برگزار شد و من اصلا فکر نمیکنم که " میلیونر زاغه نشین" فیلم مستحق اسکار بود..فیلم هایی از این دست فیلم هایی هستند که به لطف نشان دادن هنرمندانه فقر به گونه ای که بیشتر بتوان احساسات را بر انگیخت شایستگی جوایز ارزنده را پیدا میکنند.
از این بگذریم این دلیل نمیشه که فراموش کنیم که به حق " Sean Penn" دوست داشتنی واقعا به شایستگی در فیلم "Milk" به ایفای نقش پرداخت و جایزه بهترین بازیگر مرد رو از آن خودش ساخت.و همین طور "Kate Winslet" که برنده اسکار بهترین بازیگر زن به خاطر فیلم ."The Reader"شد که این قدر هیجان زده شده بود که تقریبا همه را ماچ کرد و از خوشحالی از آنجلینا هم تشکر کرد...حالا دیگه اون همون طور که خودش گفت فرق قوطی شامپو رو با و جایزه اسکار خوب میدونه:) و این خیلی برای ما جالب باید باشه که هنرمندان بزرگی چون او با هیجان و احساس تمام از همه تشکر میکنند و سعی نمیکنند که هیجانشون رو پنهان کنند و این شاید خیلی درس ها رو داشته باشه برای هنر مندهای داخلی خودمون که کمتر قیافه بگیرند و بیشتر به فکر کمیت کار هاشون باشند.
پ.ن:میدونید فرق مراسم اسکار با جشنواره فیلم فجر چیه؟..در اسکار همه بهترین لباسهاشون رو میپوشند و کمتر قیافه میگیرند..در جشنواره فجر همه بدترین لباس ها رو میپوشند و بیشتر قیافه می گیرند.
اورانیا امروز ای میلی از دوست ناشناسی به دستم رسید که به من و فانتزیالند بسیار لطف داشت.در ضمن نامه این دوست با سایتش آشنا شدم که بایست بگم این سایت یک شگفتی است برای کسانی که علاقه دارند به دانستن به دنیای آنسوی مرگ و تجاربی که دیگران در موردش داشتند و گزارشاتی که از بیماران در حال کما و یا نزدیک به مرگ داده اند.ساعت هاست که نشستم به خواندن این وب سایت پر محتوا که این دوست محترم ایجاد کرده اند.
با سپاس فراوان از این دوست خوب.
اینجا فانتزیاست چند روز پیش این موسیقی به دست من رسید. این نوع موسیقی های مخصوص ریلکسیشن و مراقبه را باید در خلوت و سکوت و بنا بر احتیاط واجب در شب گوش داد.
مکتوب است صراف سخن باش و سخن بيش مگو
چيزي که نپرسند تو از پيش مگو.
سعدي
پ.ن: از دیروز این بیت را مدام با خودم تکرار میکنم
اینجا کجاست؟
شما واقعا در مورد تهران چه قدر اطلاعات دارید؟..میدونید ما که تو تهران زندگی میکنیم شاید برامون جالب باشه که جاهایی وجود داره که هنوز نرفتیم بهشون سر بزنیم و این شهر با جمعیت دوازده میلیون و بلکه بیشترش مردمی علاقه مند به بازدید از محل زندگی خود رو نداره..پیرو این مطلب میخوام براتون مثال بزنم که یه روز جمعه که رفتیم به موزه ایران باستان و یا همون موزه ملی . کلا بیش از ده تا پونزده نفر بازدید کننده از تمدن ایران باستان حضور نداشت..باید بگم برای مردمی با این ادعا (!) که ما چنین بودیم و چنان ! و این جمعیت که خودش از خیلی از کشورهای اروپایی بیشتر هست..این در یک روز تعطیل خیلی جای تاسف داره.و خیلی جالب تر که بدونید دائما در مکان هایی مثل موزه های شهر تهران بیشتر از ایرانی ها ممکنه توریست های خارجی رو ببینید.البته فکر نکنید ما داریم از وجود توریست های خارجی نهایت استفاده رو میبریم و ارز وارد میکنیم !..بلکه بایست بگم که بیشتر موزه های شهر تهران در ایام تعطیل بسته هستند.مثل موزه پست و تلگراف و تلفن..و یا موزه سکه های قدیمی .این عکس رو چند وقت پیش که به موزه ایران باستان رفته بودیم گرفتم.این مجسمه گاوی هست مربوط به تمدن عیلامی ها که در زیگورات چغازنبیل پیدا شده و روی بدنش به خط میخی نوشته شده.بهتون پیشنهاد میکنم که در ایام تعطیل یه سری یه موزه های شهر بزنید.مخصوصا اگه خیلی ناسیونالیست تشریف دارید و تا به حال به موزه ایران باستان نرفتید حتما برید.تا لا اقل فقط پز تمدن چند هزار ساله ندیده رو نداده باشید.
دیگه اینکه جدیدا یکی از مردهای نمکی که در معادن نمک حوالی زنجان پیدا کردن رو هم به موزه ایران باستان آوردند.شاید جالب باشه براتون که بدونید تمام موهای سر و ریش مرد نمکی سالم مونده و حتی دندوناش..بهتره بگم فقط چشماش و بینیش سرجاش نیست..و جزییات وجود داره..حتی یه گردو هم کنار وسایلش و نخ و سوزنش و چکمه های چرمش..با دوخت کاملا عالی(!)که مربوط به چند هزار سال پیش و حتی قبل از میلاد مسیح هست رو اونجا گذاشتن و می تونید ببینید.متاسفانه شارژ دوربینم تموم شده بود و نشد که عکس بگیرم ازش.چیزی که در مورد مرد نمکی برام جالب بود مو و ریش بور و روشن اون بود که شخصی که توضیح میداد میگفت مردم ایران در اون زمان مثل اروپایی ها رنگ چشم و موی روشنی داشتند.و اینکه یه گوشواره هم در گوش راست اون مرد وجود داره که همه رو اونجا میتونید ببینید.باضافه خیلی جزییات جالب دیگه .برای من این چیزها خیلی جالبه .چون میتونم یه انسان واقعی مربوط به دو هزار و پونصد سال پیش رو ببینم و حتی یک گردوی چند هزار ساله !..این جالب نیست؟.
در هر صورت اگر دوست داشتید جمعه هاتون رو فقط به خواب نگذرونید و خواستید موزه ایران باستان رو انتخاب کنید ..البته به خاطر اینکه از معدود موزه هایی هست که باز هستش و ارزش دیدن رو هم البته داره...بدونید که جمعه ها از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر باز هست.برید از مرد نمکی و خیلی خیلی چیزهایی که مربوط به تاریخ ایران هستش بازدید کنید و مطمئن باشید پشیمون نمیشید.
پ.ن:یه سوال تهران شناسی برای کسانی که فکر میکنن خیلی خوب تهران رو بلدن.اگه گفتید اینجا کجاست؟
پ.ن:بابت تبریک و این همه لطفی که بهم داشتید برای روز تولدم صمیمانه از همتون سپاسگذارم .ممنون و متشکر
Happy Birthday to me :)
تو فانتزیا امشب جشنی بر پا بود.همراه با شور و شوق و یه عالمه آرزوهای قشنگ..من واقعا از پرنسس و گوزن نقره ای و همه فانتزیا متشکرم که این شب قشنگ رو برام آفریدن.میدونید فکر میکنم هیچ چیز بهتر از این نباشه که شب تولدت بارون بباره:)
پ.ن:این آقا گرگه رو پرنسس برام خریده..خیلی ازش ممنونم بابت همه چیز:)
پ.ن: اینم گرگ پرنده با کیک تولدش:)
پدر یوزارسیف
جمعه هفته پیش سوار یه ماشین دربست شده بودم تا برسم خونه.راننده مثه همیشه از ترافیک شکایت میکرد و میگفت که تا نیم ساعت دیگه که سریال شروع بشه خیابونا مثل لحظه تحویل سال خلوت خلوت میشه..پرسیدم کدوم سریال؟..گفت"یوزارسیف!..در هر صورت شاید برای شما جالب باشه که بدونید که پدر یوسف یعنی یعقوب با حیله مادرش یعنی ربکا به نبوت رسید!..خلاصه داستان به این صورت بود که ابراهیم پسری داشت به نام اسحاق و او همسری داشت به نام ربکا که دو قلو زایید و یکی از پسران را یعقوب و دیگری را "عیسو"(با عیسی اشتباه نشود) که هر چند جفت یعقوب بود ولی کمی از یعقوب بزرگتر بود..وقتی هنگامه مرگ اسحاق فرا میرسد یعقوب که از جانب خدا اسرائیل هم نامیده میشد به همدستی مادر زودتر از "عیسو" که لباس های سرخ میپوشید و به ادوم یعنی سرخ شهرت داشت - برکت را از اسحاق گرفتند و یعقوب به نبوت رسید.در طول تاریخ از دشمنی بنی اسرائیل و ادومیان بسیارسخن گفته شده. اما اثر بالا:
نام اثر:اسحاق یعقوب را برکت میدهد.
اثرGovert Flinck ( Dutch 1615-1660) Oil on canvas . Circa 1638
پیرمرد نابینا موی پسرش را لمس میکند.او پیر است و میخواهد که قبل از مرگ فرزند را برکت دهد.مرد جوان یعقوب است.و دونفر سمت راست پدر و مادر او یعنی اسحاق و ربکا هستند.اینطور که به نظر میرسد اسحاق در حال فریفته شدن است.دستان یعقوب با پوست بز پوشانده شده است تا اینکه دستهای پر موی عیسو برادر دیگر را برای پدر تداعی کرده او را بفریبد و برکت نبوت را از او دریافت کند.ربکا همانطور که از چهره اش پیداست همدست یعقوب است و برای تکمیل نقشه فرزند غذایی لذیذ برای اسحاق آماده کرده است که در تصویر پیداست.
Govert Flinck تا سال 1638 از پیروان "رامبرانت" بود.نفوذ سبک کار "رامبرانت" در این اثر کاملا پیداست.
پ.ن:اثر دیگری را ببینیداز Benjamin West لحظه تولد عیسو و یعقوب را نشان میدهد.
پ.ن:برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.
لطفا گوسفند نباشید این کتابی که در ساید بار میبینید رو به تازگی در یکی از کتابفروشی های انقلاب پیدا کردم.البته اونقدر معروف هست که حتما بعضی از شما با اون آشنایی دارید.ولی بایست بگم هر وقت به دنبال کتاب خاصی رفتم اون رو پیدا نکردم و تصادفا این بار یه کتاب فوق العاده تر رو یافته ام.از این لحاظ بایست بگم این کتاب یکی از بهترین کتابهایی است که من خوندم.خوانندگان قدیمی این وبلاگ میدونن که ذائقه گرگ پرنده در انتخاب کتاب چطوری هست..و اگر هنوز هم کتاب خوندن رو ترک نکردن و وقتشون رو به خوندن رمان دوست ندارن به طور عبث به هدر بدن و یه چیزایی یاد بگیرن این کتاب رو بهشون توصیه میکنم.
کتاب به اهتمام محمود نامنی نوشته شده و مجموعه ایست از بهترین توصیه های خود شناسی و پایین جلد کتاب نوشته شده :"تقدیم به عزیزانی که نمیخواهند گوسفند باشند."
پ.ن: برام راستش جالب بود که چنین کتابی هم وجود داره..چون هیچ گرگی دوست نداره گوسفند باشه:)
آرام و پدرام برف
خب به نظر میرسید زمستون امسال دیگه برف نخواهد بارید..ولی این دلیل نمیشد که ما نریم به دیدار برف..از این لحاظ دقیقا زمانی که امت ما در حال دست افشانی و پای کوبی در خیابان ها به مناسبت فرخنده سالگشت یوم اله کثیر الذکر دراین روزها بودند..گرگ پرنده و پرنسس و گوزن نقره ای به دیدار برف رفتند.راستش خیلی بده اگه زمستونی بگذره و تو آدم برفی نسازی و سرسره بازی با تیوب رو تجربه نکنی و گوله برف پرت نکنی و شر بازی در نیاری..از این لحاظ گرمابدر در جاده فشم و میگون و اون حوالی و کلیه کوه های البرز و سایر کوههای برفی دم دستتون رو اصلا از دست ندید..حتی اگه تمام بدنتون درد بگیره فرداش ..:)
پ.ن:البته یه مسابقه آدم برفی هم با سایر دوستان داشتیم که البته آدم برفی ما اول شد در مسابقه....اینو همه میدونن.. حتی اگه هیئت داوران مسابقه به اون نمره 2 بده:)
پ.ن: دنبال یه عکس شیش در چهار تک نفره از آدم برفی میگردم .اگه پیدا کردم بهتون نشون میدم تا خودتون قضاوت کنید.
سوخت گوزن میدونی یه فرق آدما با گرگا چیه؟..آدما دلشون میشکنه..ولی گرگا دلشون میسوزه.
و اشک پهنای صورت گرگ پرنده را میپوشانید
و او به خوبی میدانست که سرزمین فانتزیا را انتهایی نیست
و هر رمزی و هر رازی از این سرزمین را
مدپون حضور پرنسس زیبا بود
و گوزن در افق ایستاده بود
دست بر سینه
لبخندی بر لب
و گرگ پرنده خدای را شاکر
و همه فانتزیا آرام
و زمزمه کنان
خداوند خدایشان را سپاس میگفتند
