Jesus خب تولد عیسی مسیح رو به همه کسانی که خودشون رو قلبا به اون متصل میدونن تبریک میگم..دو سه روز پیش یه مطلبی توی روزنامه خوندم که در نوع خودش جالب بود..کلیت بحثش این بود که داشت مقایسه ای بین شخصیت مسیح و شخصیت پیامبر اسلام میکرد و یه جورایی هر دو رو توی کفه ترازو گذاشته بود .خیلی جالب بود این نکته که نوشته بود مسیح کلمه بود..کلمه بود یعنی اینکه کلام خدا بود..یعنی خود مسیح کلام خداوند بود..و در حالی که در اسلام پیامبر کلام خدا نبود..و کلام خدا کتاب آسمانی محمد بود و شخص پیامبر اسلام به مانند مسیح کلمه نبود.ولی همون طور که میشد حدس زد از این مطلب نتیجه گرفته بود که از اونجایی که خود مسیح کلمه بوده و کتابی از مسیح به عنوان کلام خداوند موجود نیست و تمام آنچه ما از انجیل مسیح میدونیم نقل قول هایی است از حواریون مسیح..خواسته بود از اسلام در برابر مسیحیت دفاع کنه..از اونجایی که من نه مسیحی هستم و نه مسلمون شاید بتونم به عنوان یه بی طرف این نکته رو خاطر نشون کنم که مسئله مسیحی بودن و مسلمون بودن نیست و اینکه کدام برتر هستن.مسئله این بود که مسیح همیشه میگفت و در انجیل هم میشه خوند و پیدا کرد که گفته من مذهب جدیدی برای شما نیاوردم....در اسلام هم همیشه گفته شده دین یکی است و همون اسلام بوده از ابتدا و تا ابدهم همین خواهد بود..به فرض اینکه هر دو طرف درست میگن..و این رو از هر دو بپذیریم.. و یه نکاتی رو در نظر بگیریم..نتایج جالب توجهی رو به دست میاریم..یکی از اون نتایج اینه که عیسی مسیح مسیحی نبود!!..چرا که برای دعا به کنیسه یهودیان میرفت..این عجیب نیست چون که در اون زمان کلیسایی وجود نداشت..هدف عیسی ایجاد دین مسیحیت نبود..هدف عیسی همون طور که در سراسر انجیل از روایات مختلف اون میشه به طور همسان دید و در فیلمهای مختلفی که بنابر اون ساخته شده میشه فهمید این بود که دشمنان خود را دوست بدار.به منفورین از خود محبت نما.هر کسی دو پیراهن دارد یکی بدهد به آنکه ندارد. .این جملات شاید خیلی پیش پا افتاده به نظر برسن ولی فراموش شده هستن...ولی همین ها اهداف مسیح بودن..نه جنگهای صلیبی..و نه پروتستان ها و کاتولیک ها. وارتدوکس ها..از طرف دیگه محمد هم مسلمون نبود..محمد هم اهداف مشابهی همچون مسیح داشت..مطمئنا همه موافقیم که محمد هدفش ایجاد فرقه اسماعیلیه یا مالکی و حنبلی و شافعی و شیعه و سنی و این مزخرفات نبوده..به نظر میرسه امروز هدف اصلی محمد و مسیح فراموش شده امروز همه به دنبال این هستن که ثابت کنن فرقه ما بهتر از فرقه شماست و لاجرم بهشت و حوریان و پریان از آن ما.یک پیشنهاد دارم واون هم اینه که مسیحی نباشیم..مسیح باشیم..مسلمون نباشیم محمد باشیم..یهودی نباشیم..موسی باشیم..بودایی نباشیم..بودا باشیم..زرتشتی نباشیم..زرتشت باشیم..:
جنگ هفتاد و دوملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند.
ای کاش همین الان زمان می ایستاد..رو به عقبم نمیرفت..یه مسیر دیگه ای رو غیر از عقب و جلو انتخاب میکرد..
دوست من" توماس" میدونی گوزن..شاید تو فقط بدونی که من وقتی خیلی کوچیک تر از حالا بودم..تنها دوستم یه نفر بود به اسم "توماس"!...و این در حالی بود که بچه های هم سن و سال من دوستاشون یا اصغر بودن..یا ممد..یا مش غلامحسین..:)..فک کنم خوب نباشه این..ولی خوب ..این جوریا بود دیگه..ولی حتی پیکان های جوانان گوجه ای رینگ اسپرت هم نتوانستند دوستم را هنوز از من پس بگیرن.."هنوز هم پیگیر کارهاش هستم..نمیدونم چرا.ولی بخش اعظمی از بهترین خاطراتم رو با این آهنگ به یاد دارم....گوزن فقط تو میدونی من تو ذهنم چند تا ویدئو کلیپ برای این آهنگ از اولین آلبومشون ساختم..:))
وقتی بچه بودم گوزن.یه دفتر خاطرات داشتم..بر عکس همه دفتر خاطراتم مربوط به آینده بود..نه خاطرات گذشته...یعنی یاد داشت میذاشتم که بعدا دفتر رو بدم یه کسی که اون نوشته ها رو مثلا بیست سال دیگه بخونه..و مثلا خوشش بیاد...البته بعد ها پاره اش کردم..چون خیلی راز !! بود:)..ولی یکی از نوشته ها این بود که همیشه دوست داشتم اگه یه روزی یه پرنسسی برای فانتزیا پیدا بشه..این آهنگ توماس رو به اون تقدیم کنم..:)..خب گرگ پرنده اکنون میتونه این کار رو بکنه..
پرنسس زیبا! ..این آهنگ رو تقدیم به تو میکنم..:)
مکتوب است پرنسس زیبا..آسمان که ابری باشد..آسمانی است که دلم میخواهد بدوم..بدوم تا ته دشت..بروم تا سر کوه.....و فریاد بزنم..آیا تا به حال فریاد زده ای؟...آیا تا به حال با چشمان بسته فریاد زده ای؟...آیا تا به حال با چشمان بسته در زیر بارانی سیل آسا فریاد زده ای؟...می آیی با هم گاهی فریاد بزنیم؟..قول میدهم شب های طولانی بر صخره های فانتزیا بنشینیم و آتش روشن کنیم..تو میدانی رقص آتش را؟...تو میدانی رقص باران را؟..باران آتش را خاموش میکند..ولی آتشی در فانتزیا روشن گشته است که گوزن میگفت تو روشن نموده ای..باران بسیار در این سرزمین میبارد پرسس زیبا..ولی هیچ بارانی این آتش سبز را نمیتواند خاموش کند..و چه گرم است....و صدایی از غیب آواز میخواند..و ژست میگوید مکتوب است که ....
Bye Bye beautiful ..خب بعد از جدا شدن "تارجا" از باند "نایت ویش" و اومدن "آنت" به عنوان وکالیست یا خواننده باند..بایست گفت که این گروه تعداد زیادی از طرفدارانش رو از دست داد..و البته به قول یکی... همون قدر که از طرفداران قدیمش کم شد تعداد زیادی طرفدار جدید پیدا کرد..البته من از قبل سبک کار این باند راک رو دوست داشتم و پیگیری میکردم....سبک راک مورد علاقه من "سیمفونیک راک" و"اپرا راک" هستش که یکی از معدود گروه هایی که اجراهای موفقی از این سبک دارن همین باند نایت ویش هستند... لا اقل من این طور فکر میکنم...البته مخالفان جدایی "تارجا" این روزا میگن این گروه دیگه داره قاطی گروه های پاپ میشه و سعی میکنن وجه عمومی این گروه رو خراب کنن...جدید ترین آهنگی که به صورت سینگل از این گروه ارائه شد همین ویدئویی هست که در بالا میبینید.فکر میکنم یکی دیگه از کارهای موفق این گروه باشه..در هر صورت اگر علاقه مند به راک و خصوصا "سیمفونیک راک" و"اپرا راک" و یا به قول من اسپریتوال راک هستید و صدا دارید ولی سیما ندارید..آهنگ این گروه رو پایین براتون گذاشتم که بشنوید.در هر صورت همه اینها یه بهانه ایست برای اینکه من امروز با این آهنگ خیلی حال میکنم و دوست داشتم شما هم ببینیدش:)
پ.ن: میدونستید که خواننده این گروه"آنت" یکی از کتاب های مورد علاقه اش کتاب"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" از پائولو کوئیلوست؟:)
پ.ن:میدونید که خیلی خیلی حالم خوبه این روزا؟:)..سو! لتس راک!:)
پ.ن: دیگه اینکه یه گروه جدیدی پیدا کردم که از سبک کارشون خیلی خرسند شدیم..شاید تو پست بعدی اون رو هم بهتون معرفی کنم..فعلا...هو ا راکی دی!
+ بشنوید
ژست و من سلام ژست!
به یاد میآوری؟...به یاد میآوری؟...
در برابر آسمان ایستاده بودی...و باران میبارید..و بسیار خیس میشدم..و تو را اصلا باران در بر نمیگرفت..تو خود بارانی از نور بودی..باران میبارید و خیس میکردو می شست..
و تو پیراهنی سپید بر تن
و من سلام کردم..و تو لبخندی بر لب
گفتم..ژست..من به تو یقین دارم..و تو گفتی..به من اعتماد کن..و من گفتم ..ژست عزیز من به تو ایمان دارم...پس دست خود را سوی پرتگاه نشان کردی و گفتی از این پرتگاه به پایین بپر..و من در لحظه دویدم و از پرتگاهی بلند و خوفناک به پایین پریدم..
باران میبارید
و من پریدم
و دستی در آسمان با من پریده بود
و دست در دست به آسمان میرفتیم..ژست این اولین بار بود که وقتی از بلندی میپریدم بالا میرفتم..و تو گفتی به آن ابرها نگاه کن گرگ پرنده..و من به ابرها نگاه کردم....و آسمان آبی بود..و باران نمیبارید..و ما به آسمان رفتیم..جایی پشت ابرها
به یاد می آوری؟
Dolannes Melodie ..آفتاب چه خوب است گوزن...نور همچون شاخه های تنابیده در هم..به روی دست من..میتابد..و آسمان بسیار آبی..و در عمق آسمان میبینی؟....و در عمق آسمان ..میبینی؟...چگونه گم میشوم؟...دست در دست پرنسس زیبا..در آسمان پرواز خواهیم کرد..و به اونشان خواهم داد..آسمان ها را...گوزن..یادمان باشد...نور های آبی را به پرنسس نشان دهیم..آبشار آرامش را...بی گمان..در کنار آبشار قدری تامل خواهیم کرد..وگرگ پرنده و پرنسس زیبا..سوار بر گوزنی نقره ای...در آسمان هستیم..شما کجا هستید؟..صدای زمینی ها نمیاید پرنسس زیبای من..تو چیزی میشنوی؟..جز نوای زیبایی از ریچارد؟...به نظر میآید این سرزمین پهناور تا ابد ادامه داشته باشد..ولی چه قدر مهاجران به فانتزیا کم..و فانتزیا رازی است بزرگ پرنسس زیبا....آن کوه زیبا را میبینی که برف آن را پوشانده؟....به نظر نمیرسد جایی بیرون از حقیقت وجودی ما باشد..اگر زیبایی را میبینی..زیبایی در درون توست..و همچنان..فانتزیا را به همراه گوزن..به پرنسس جوان..نشان میدهیم..سرزمینی نه از جنس خیال..بلکه از جنس یک راز..
یقین در تمام زندگیم هرگز این قدر شاد نبودم..به خاطر معجزه؟..بله..ولی بیشتر به خاطر درک اینکه فهمیدم چطور میشه تمام زندگی رو تبدیل به معجزه کرد...
Princess of Fantasia .هی گوزن من!..پری دریایی به فانتزیا میآید....هی گوزن نقره ای!..دوست من..به پروانه بر دست بگو..تمام درب های معبد نور و خرد را بگشاید..به معبد کوهستانی برود..و عود روشن کند..به تمام معابد در تمام فانتزیا ..و سامرلند.. نور آبی میبارد امشب..امشب...فانتزیا را چراغانی خواهیم کرد..امشب...جشن باشکوهی برگزار خواهیم کرد...ملکه فانتزیا امشب به فانتزیا وارد می شود...با قلبی با نورهای صورتی...و با تاجی از رنگین کمان..و با چشمانی زیبا ..و از این به بعد فانتزیا و سامرلند و مهرآباد و تمام شهر ها و کشورهای و قاره های کشف نشده فانتزیا جایی بسیار زیبا تر خواهند بود برای زندگی.....گوزن من..گوزن..شراب سرخ دست خواهیم گرفت امشب به سلامتی ملکه....و جانی برای همه ما دعا خواهد کرد..و ژست و بانوی مقدس هم خواهند آمد...درست بالای معبد نور...همه ما پرواز خواهیم کرد..ستارگان..میدرخشند..و ماه بالای سر ماست.. و امشب ملکه زیبا و گوزن نقره ای و گرگ پرنده با هم به دور آتش خواهند رقصید..در حالی که فی ری ها از آسمان گوی های نورانی با خود به همراه می آورند..و گرگ پرنده بسیار خوشبخت است:)
اینجا فانتزیاست... ..خب حدودا یکسال هست که در این وبلاگ مینویسم....یعنی حدود یکسال هست که من از روحیات درونیم..و سرزمینی عجیب به نام فانتزیا براتون نوشتم..یه سرزمین که متعلق به من هست..و باورم اینه که هر کسی برای خودش یه سرزمین درونی داره..که از کرانه های بیرونی که چشم میبینه بسیار وسیع تر..و پر جاذبه تره..سرزمینی که ما میتونیم با روزمرگی و عدم خلاقیت اون رو به پوچی بکشونیم و کم کم نابودش کنیم....و یا اینکه به اون و درون مون بال و پر بدیم..بزرگ و بزرگ ترش کنیم..و رنگ حقیقت بهش بدیم..و حتما امروز همه ما میدونیم که هرچه در بیرون هست..زاییده درون ماست و تمام کهکشان ها در درون ما وجود داره..به نظر میرسه ما انسانها از خود اصلیمون خیلی دور شدیم..تحقیقات دانشمندان نشون داده که انسان های بی سواد و یا کم سواد بیشتر به امور درونی خودشون باور مند تر هستند .تا کسانی که از تحصیلات عالیه بر خوردارند..ولی همیشه بودن معدود انسانهای با سوادی که فقط در پی این نبودن که ببینن تو کتاب ها چی نوشته و آیا با تحقیقات علمی ثابت شده یا نه..به خودشون ایمان داشتند و سرزمین درون خودشون رو گم نکردند..
بله..اینجا فانتزیاست..امروز اگر شما خواننده دائم این وبلاگ بوده اید..حتما فانتزیا را میشناسید.و از عناصر فانتزیا..اسامی افرادی که نامبرده ام حتما میدانید...و این طرز نوشتن بدون آداب نگارش و پر از نقطه چین رو حتما به بزرگی خودتون میبخشید...به همین لحاظ.. برام جالبه که بدونم..نظر کلی و واقعی شما در مورد این وبلاگ چیه....اگر قرار باشه سرزمین فانتزیا رو توصیف کنید اون رو چطور توصیف میکنید؟..آیا افکار من برای شما حس خوبی ایجاد میکنند؟..یا برعکس..؟..هر گونه تعارفی رو لطفا کنار بذارید..مطمئنا میدونم که برای بعضی اصلا جالب نیست..و سلیقه ها متفاوته..من از همه خوانندگان چه قدیمی و چه جدید دعوت میکنم که نظرشون رو در مورد مطالب این وبلاگ.و به خصوص کتگوری فانتزیا نامه بگن..و احیانا هر سوالی در مورد هر چیزی در مورد فانتزیا داشتید بپرسید من حتما جواب میدم..
پ.ن: من از همه شما به خاطر اینکه اینجا رو میخونید تشکر میکنم.
Nocturne ..برای پیدا کردن پری دریایی باید تمام دریاها رو گشت..و اکنون گرگ پرنده تمام دریاهای درون را با تمام ماهیان ریز و درشت میگردد..و گاهی چشم میگشاید..و گوزن نقره ای را میبیند که در کنار آتش نشسته است..و لبخندی میزند..هی گرگ پرنده..!..یافتی؟..گرگ پرنده سر تکان میدهد به علامت نه !..گوزن نقره ای..چپق قدیمی اش را میگیراند..شب است.. و فانتزیا بسیار آرام..و در خواب است..و باران میبارد...گرگ پرنده چشمانش را میبندد..این بار..از گوشه چشمش دانه اشکی میغلطد...گوزن اگر پری دریایی را یافتم..فکر میکنی حاضر شود با ما به دور آتش بچرخد و برقصد؟.....
پ.ن:شماها پری دریایی را ندیدید؟
+بشنوید
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
