من سوار رنگین کمان شدم..:) آیا هیچ وقت دوست داشتید سوار رنگین کمون بشید؟..
وقتی بچه ای پاک بودم..از جنس بچه هایی که میتونید همه جا ببینید..منظورم از جنس بچه هایی است که چشمانی معصوم دارند..فکری اگر چه بی تجربه های لعنتی..ولی پاک و بی ریا..و باوری که در چشمانش موج میزد..و منظورم از جنس بچه هاییست که اگر به آنها میگفتی اگر امشب زود بخوابی فردا تو را به دیدار دریا خواهم برد..و او چه مشتاق باور میکرد و با رویای دریا به خواب میرفت..و منظورم همان کودکی است که وقتی صبح از خواب بیدار میشد تا قبل از شنیدن اینکه این حرف, دروغی بیش نبوده است...منظورم دقیقا از جنس همان دقایق خوشحالی از خواب برخاستن است..کودکی که با وعده شب قبل از خواب برخاسته و چه بی ریا باور کرد و ایمان داشت که امروز صبح او را به دریا خواهند برد..و با اشتیاق از خواب برخاسته و با همان چشمان معصوم..و با لبخندی البته بر لب...از همان جنس بچه ها...زمانی که هنوز باور میکردم آسان..و اعتماد میکردم آسان..و لبخندم دقیقا لبخند بود و نه زهر خند..و چشمانم هنوز پاک بود..و هنوز معصومیت در آنها موج میزد را میگویم..در آن زمان..هر وقت در تلویزیون کارتون نشان میدادند..و کودکانی را میدیدم که سوار بر رنگین کمان میشدند و دست هایشان را به آسمان میگرفتند و فریاد شادی بشریت را سر میدادند..آرزو میکردم که ای کاش من هم روزی سوار آن رنگین کمان زیبا شوم و به آسمان بروم بعد از اینکه باران بارید...ولی در مدرسه باور دادند به همان کودک که رنگین کمان وجود ندارد..و هرگز هیچ کسی قادر نبوده سوار بر رنگین کمان شود...و من بسیار دلمرده شدم..و دقیقا از همان زمان ها بود .. که دیگر کودکی پاک نبودم...و باورمند...چون دروغ شده بود..بازهم..کارتون دروغ گفته بود..بچه ها پس چطور در کارتون به آسمان میرفتند..؟..سوار بر رنگین کمان زیبا میشدند؟...ولی همیشه این آرزو با من ماند..و ماند..تا من امروز نه آن کودک پاک باشم..و نه آن نگاه بی آلایش و معصومانه..با من..و اکنون که این ها را مینویسم..به فکر معصومیت از دست رفته خود باشم...و اشک در چشمانم حلقه زند...ولی من این کار را کردم..!من دقیقا دیشب...سوار بر رنگین کمان شدم!....همان رنگین کمان بود..باور نکنید..اما من دقیقا دیشب..سوار رنگین کمان شدم...و تمام نورها و رنگ ها را بوسیدم و بوییدم و در آغوش گرفتم..به نظر میرسد هنوز خیلی راه دارم تا به باورهای شاهین کوچک برسم..و خودم را از میان لجنزار تعلیم و تعلمی که دوازده سال به من نوشتن علم را یاد داد و به خاطر سپردن اینکه رنگین کمانی وجود ندارد..و پس از آن هم در تمام کتاب های دانشگاه ..
ولی اشکالی ندارد گوزن من..بگذار به ما بخندند..میدانم که همه ابلهانه اش میپندارند..ولی تو که میدانی..تو که میدانی و تو که دیدی..من رنگین کمان سواری کردم..و چه خوشبخت بودم..و من اکنون احساس مرد بزرگی را ندارم که املاک بزرگی در شمال شهر تهران به دست آورده است و یا اینکه اوتوموبیل مرسدس آخرین مدل را امروز خریده باشد..ولی احساس شعف و شادی کودکی پاک را دارم..با چشمانی پاک و.و اشک آلود از رسیدن به آرزویش...یکی از آرزوهای کودکی..و مطمئنم گوزن..مطمئنم که اگر آن آهن پاره های آخرین سیستم را هم روزی بخرم و صاحب بزرگترین املاک در شمال تهران هم بشوم..هرگز شادی و خوشبختی رسیدن به این آرزو را تجربه نخواهم کرد..
و من اکنون گرگی خوشبختم:)
پ.ن: نوشتم که درتاریخ ثبت شود..شاهین کوچک به یکی از آرزوهایش رسید..
گزارش هفتگی خوب جمعه ها رو به نظرم بایست اختصاص بدم به یه گزارش از هفته گذشته:
هفته گذشته رو باید اعتراف کنم با این که کلی درس داشتم اختصاص دادم به خوندن این کتاب "جهان هولوگرافیک"..بایست بگم که این کتاب محشره..نه تنها خودم خوندم..بلکه به چند نفر هم هدیه دادمش..چیزی نیست که من بخوام اینجا توضیح بدم که چه جور کتابیه..حتما باید بخونیدش..توصیه میشه خلاصه شدید..البته اگه بتونید چند تا فصل اول کتاب رو که کمی کسل کننده هست و به بحثای علمی می پردازه تحمل کنید اون وقت متوجه منظور من میشید.
دیگه اینکه در ادامه تحقیقاتم روی موضوعات ماورایی و فرا روانشناسی رفتم پیش یکی از اساتید ریکی ایران یعنی خانوم فرحناز- دیهیم و ریکی مرحله یک رو گرفتم..در مورد ریکی نمیدونم چه قدر آشنایی دارید..البته من به تمامی موضوعات مربوط به فرا روانشناسی واینها علاقه دارم..ولی از روی لینکی که گذاشتم میتونید برید و کاملا در موردش اطلاعات کسب کنید..یه جور انتقال انرژی کیهانی هست به دست ها.. و الی آخر...که اگه اطلاعات بیشتر خواستید بگید تا بهتون بگم..البته تو نت به وفور در موردش اطلاعات هست.
دیگه اینکه این فیلم Mamma Mia رو ببینید..سراسر شادی و هیجان و زندگیه....
عشق باشد!
An ocean of love
گوزن این فانتزیا رو من خلق کردم...با همه جزئیاتش...خیلی دوستش دارم..هر دو به غروب خورشید نگاه میکردیم..گوزن لبخندی زد و گفت ..دیگه میخوای چی توش اضافه کنی؟...بلند شدم . دستامو باز کردم و گفتم...حالا میخوام تو این دریا یه پری دریایی داشته باشم....گوزن گفت فقط یه پری دریایی برای یه دریای به این بزرگی؟..برای تمام فانتزیا و سامرلند؟..گفتم..فقط یکی..و من اون رو الان آفریدم...و حالا باید تو این دریای بزرگ به دنبالش بگردم....این بار تو نباید بیای گوزن..این بار خودم باید برم..باید برم بگردم پیداش کنم..گوزن گفت..هی گرگ پرنده..تو تمام این اقیانوس ها رو به دنبالش می خواهی بگردی؟..تو هرگز چنین کاری نکردی..تو حتی شنا هم بلد نیستی..به محظی که وارد آب بشی..غرق میشی..گفتم..گوزن عزیز من..این بار میرم که غرق بشم..این بار اگر غرق بشم..تو دریایی غرق میشم که خودم ساختمش...تو اقیانوسی غرق میشم که خودم آفریدم..یه اقیانوسی به رنگ آبی عمیق..گوزن گفت..اسم این اقیانوس رو چی گذاشتی؟..گفتم:عشق !..گوزن گفت..سفرت چه قدر طول میکشه؟....گفتم..به اندازه ایمانی که به خودم دارم..به اندازه باوری که دارم..به اندازه تمام آنچه میدانم..به اندازه رازی بزرگ...و همچنان که خورشید در صبحی زیبا در فانتزیا طلوع میکرد..گرگ پرنده به آب زد....از خواب بیدار شدم..در معبد نور و خرد بودم..گوزن میخندید..میدانست چه خوابی دیده ام..گفت.میخوای دوباره بخوابی؟..گفتم..نه باید برم..گفت کجا؟..گفتم به دنبال پری دریایی....
دیمیتریو در تاریکی نشسته ام..پنجره روشن..نور آبی .. و زرد و سبز و از بیرون به داخل اتاق میتابد..گوزن راستش به کسی نگفتم راز را...ولی میدانی میخواهم چه کار کنم؟..میخواهم فقط برای امروز..مرد نباشم..فقط برای امروز زن نباشم..فقط برای امروز نباشم..وقتی نیستم احساس نیاز برای یافته شدن نمیکنم..میدانی گوزن..وقتی نیستم همه بیرون اتاقند..دیگر کسی داخل نمیماند..همه کسانی که هستند بیرون هستند..و اما اگر من نباشم این دیوار دلش احتمالا برای من تنگ میشود..گوزن اگر یک روزی من نبودم تو کجا میروی؟...برای تو که فرقی ندارد..میروی دو هزار سال دیگر پیش یک دیوانه دیگر که در اتاق نشسته برایش گیتار میزنی..یا شاید قیافه حق به جانب به خودت میگیری و در حالی که چپقت را در دستت گرفته ای خودت را معرفی میکنی و میگویی هی..من گوزن نقره ای هستم!..رییس قبیله فلان !..آن وقت من اگر نباشم کسی نخواهد فهمید؟..خب بفهمند..یا نفهمند..وقتی نیستم مگر مهم است؟..شاید باشد..ولی مثل افتادن برگ از درخت چه قدر کم اهمیت ...گوزن راستی میگویم کمی پنجره را باز کنیم ..هان؟..به نظر بیرون باران میبارد...میشود به نظرت در این هوا بدون بارانی و چتر زیر باران رفت؟...میدانی ..بیرون هم تاریک است.....پس این نور از کجا میاید داخل؟..امشب دیدم که شخصی مجسمه دیمیتریو را ساخته بود و به قیمت یک میلیون و چهارصد هزار تومن میفروخت....دیمیتریو اصلا لبخند نمیزد...بالهایش آهنی شده بود..نمیدانم میگفت برنز است..یادم باشد برای خود دیمیتریو تعریف کنم کمی با هم بخندیم..گوزن ..میخواهم بروم کنار آن ستون بلند و مرمری که بلندایش را نمیدانم تا کجا بود بنشینم...چه ستون بزرگی بود..تو هم میآیی؟..
You 're always on my mind ..هی اونجا رو ببین گوزن!...اون دریاچه کوچیک و زیبا را میبینی؟..اوه..چه ابرهای زیبایی....اون فی ری ها رو میبینی؟..دارن ابرا رو فوتشون میکنن...آه..سلام قوی زیبا!..روز زیباییست برای پرواز ..این طور نیست؟..گوزن همچنان میتازد و میتازد و پرواز میکند..بر فراز ابرها..و قوی دیگری نیز ما را همراهی میکند..هی ..هی!!..هی!..چه قدر از این بالا سامرلند زیباست!...گوزن..برویم به سمت آن آبشار!..میبینی؟..چند قوی دیگر هم آمدند گوزن!...سلام!..شما ها چه قدر زیبا هستید..به نظر میرسد شما زبان ما را میفهمید..این طور نیست؟.. دسته قوها آوازی آشنا را میخوانند...آوازی پر از رمز و راز..آوازی آشنا ست نه گوزن؟...قو ها به سمت دریاچه پایین میروند..ما هم..هی..هی..:)
پ.ن:خانوم ها توآمریکا باور دارن ..هر مردی این آهنگ رو دوست داره..بایست مرد خوبی باشه..راستش.. این تنها آهنگ الویس هست که دوست دارم..اتفاقا ایتز..وان آو مای بست.. اور!.. :))
پ.ن2:هرکی فکر میکنه از من خوشبخت تره..حاضرم باهاش شرط ببندم:)
Daisy ..پیراهن سپید..پیراهن سپیدی بر تن داشتم...از ته دل شاد بودم...هوا خوب بود...آسمان آبی عمیق...خوشحال و خندان بودم..و میچرخیدیم.. دستهام تو دستای چند نفر دیگه بود..چند تا بچه بودیم....یه دایره بزرگ بود...و ما میچرخیدیم..دختر و پسر بودیم...چهره کسی رو یادم نیست..چون سرم بالا بود.و برگ سبزی رو میدیدم که از لابه لاش نور آسمان آبی بود...و همه خوشحال وخندان میچرخیدیم و میخوندیم...همه آواز بسیار زیبایی رو میخوندیم...در نهایت خوشبختی...و شاد..هیچ کسی هیچ کسی رو نگاه نمیکرد..همه خوشحال به آسمان نگاه میکردن و آواز میخوندن...فکر میکنم بوی گل های داوودی می اومد..اون وسط پر بود از گلهای داوودی ...
+ ببینید
من باور میکنم لیلا تو وبلاگش یه سوالی پرسیده که دوست دارم شما هم اون رو بخونید و نظرتون رو بگید.و اما نظر من :
..عشقه..و عشق هرگز تعهدی در پی نداره..اینو یادت باشه..تعهد با ازدواج ممکن میشه..و در ازدواج هیچ عشقی وجود نداره..جالبه بدونی که کلیت زندگی اصلا بیمه شدنی نیست..من نمیفهمم چطور میشه متعهدانه ترین چیز یعنی ازدواج رو بیمه شده فرض کرد..چون اون هم بیمه نیست..به خاطر درصد بالای بیمه شدن همه ازدواج رو انتخاب میکنن..ولی نمیدونن که عشق رو از دست میدن..سوال من اینجاست..ارزشش رو داره؟
یعنی میخوام دقیقا این رو بپرسم که اگه واقعا به این باور باشیم که با ازدواج عشق نابود میشه اون وقت عشق رو انتخاب میکنیم یا ازدواج رو؟..البته این دیگه سوال منه نه دیگه لیلا....ولی چیز جالب اینه که قاطبه مردم دنبال امنیت بیشتر هستن..یعنی ترجیح میدن بیشتر امنیت داشته باشن تا اینکه حس عاشق بودن رو تجربه کنن..سوال دیگه من اینه:شما چی؟..فکر میکنید امنیت تو زندگی مهم تره تا اینکه عاشق کسی باشیم؟..توجه داشته باشید که من فرض کردم که عشق هیچ وقت بیمه شدنی نیست چون از جنس زندگیه واقعیه..و خود زندگی هم هیچ وقت بیمه شدنی نیست..یعنی ممکنه یه لحظه قلبم درد بگیره و تمام..ولی با اینحال اغلب مردم ترجیح میدن ازدواج کنن و یا در بسیاری موارد مجبورن که ازدواج کنن..ولی بیشتر افراد متاهل و متعهد که من باهاشون صحبت کردم از طیف های مختلف اذعان کردن که یک ساعت قبل از ازدواج برای لحظاتی از کاری که در شرف انجامش بودن پشیمون شدن..و جالبه بدونید که همشون یعنی صد در صدشون گفتن که فردای روز ازدواج کاملا پیشمون بودن ولی هرگز به روی کسی نیاوردن.. البته این یه تحقیق علمی نبوده و اینکه این سوالات رو من از اونها در زمانهای مختلف و در مکان های مختلف پرسیدم..
پ.ن: هدف من از این سوالات واین حرف ها پرسیدن بود..و سوالاتی که تو ذهنم میچرخه همیشه..البته تا حدود زیادی خط مشی من تو زندگیم مشخصه..ولی هیچ وقت به صورت دگماتیک فکر نمیکنم که چون قبلا این طوری فکر میکردم پس همیشه باید همون طور رفتار کنم..و همیشه به خودم اجازه میدم که این سوالات رو برای خودم بازبینی کنم و دوباره بررسی شون کنم.خوشحال میشم اگر شما هم نظری دراین مورد دارید بگید.
..هرچند توصیف ناپذیر..اما بذار بنویسم گوزن...کی میدونه یعنی چی وقتی یه کبوتر سفید زیبا ازت نترسه که هیچ....تازه بیاد خودش جلوت رو زمین ..ویواش یواش بیاد رو دستت بشینه..؟ کی میدونه چه حسی داره؟....کی میدونه وقتی توی یه جنگل بی انتها داری راه میری..یه جنگل ازهمونایی که من دوست دارم..یهو یه کبوتر سر وکله اش پیدا بشه؟..جایی که خیلی خلوته..میدونی کجا رو میگم گوزن؟...تو که بودی میدونی...یه جایی بود هیشکی نبود...من بودم و یه درخت انار کنارم..یه شاپری روی درخت..یه کبوتر روی زمین....به نظر میرسید یکی پشت اون بیشه ها..نگام میکرد..میخندید..لبخند میزد...میفهمید..چه حس و حالی دارم..کبوتره نمیرفت..
+ببینید...
سایکیک نشونه ها کم نیستن گوزن...همون جوری که یادم دادی دارم میرم جلو..انگار یه فرشته ای..یه همزادی..یه نیمه ای..نمیدونم..تا حالا این جوری نگاه نکرده بودم..تو مسیر زندگی داره به من چیزایی رو نشون میده....و هر جا میرم..نشونیش رو پیدا میکنم..مثلا یه جا میبینی یه دستمال رنگی آشنا ...یه جای دیگه یه بوی خوش..یه جای دیگه..یه حرکتی..چیزی..نشونه ها رو همون جوری که گفتی دارم دنبال میکنم..حتی تو خواب..همشو..به طرز باور نکردنی ای معنای درستی میدن..چی شده من یه سایکیک شدم گوزن؟..یا بودم؟..یا همه اینجورین؟..نمیدونم کسی دیگه هم همچین احساسی داشته؟
Just call my name
آبی ..زرد..قرمز...سبز...آبی..زرد..قرمز...سبز...هیچ کسی نیست..اتاق تاریکه..درو که میبندم..دنیای من شروع میشه..زمستونم که باشه..به دیوار رو برو نگاه میکنم...و دستامو میگیری و میبری..به نقشی که اون تو هست...یه جنگل ..گرمای هواشو حس میکنم..سبز..سبز..آرام..گوزن ما چه جوری از دیوارا رد میشیم؟..تو گفتی اینجا سرزمین فانتزیاست..یادت میاد؟...منو بردی به معبدی زیبا.....هیچ وقت چهره پروانه بر دست رو یادم نمیره..با لبخندی همیشگی..به ما خوش آمد گفت.....و کاش وقتی بازم میریم اونجا...دیگه هیچ وقت بر نگردیم..میدونی گوزن..ای کاش تو روح نبودی....میشه یه دونه از این پرهای بلند رو به من بدی یادگاری؟..منم در عوض تا صبح برات آواز میخونم..همون شعری که دوست داری..آبی..قرمز...زرد..سبز...نورهایی که میفتن روی سقف...همیشه نشونه این هستن که تو داری میای..و هر وقت میای...از سقف اتاق یه عالمه پر میباره....ولی وقتی میری..برقارو که روشن میکنم..هیچ کدومش نمونده..اون وقت سوز سرما دوباره میاد...تنها میشم....گوزن یادته دیشب چه قولی بهم دادی؟....یادت نره ها...
پ.ن:دیشب تا خود صب این آهنگ رو برا گوزن نقره ای خوندم..
Just call my nameI'll be there
گوزن تو تنها کسی هستی که وقتی میگم حالم عالیه نگرانم میشی....تو تنها کسی هستی که وقتی زیاد میخندم و شادی میکنم میفهمی که حالم خوب نیست.....گوزن..تو وقتی از پیشم میری کجا میری؟..میری تو کوههای تبت؟..پیش ژست؟..میری به معبد سکوت؟..گوزن وقتی میای اینجا باد میاد..وقتی میای..نور چشامو میزنه...اینجا خیلی تاریکه..گوزن..پنجره ها رو باز کردی..کسی نیومد...سوز سرما میاد..میشه پنجره هارو ببندی؟..دیگه فکر نمیکنم کسی بیاد..دیگه داره زمستون میاد..اگه زمستون بیاد اینجا من از سرما میمیرم..گوزن نمیدونی چی میتونه اینجا رو گرم کنه؟...دیشب خواب دیدم ..خواب دیدم..از تو پنجره یه نور سبزی اومد تو..منو در آغوش گرفت....گوزن دیگه خیلی سرد شده...به نظرت کسی میاد؟..یا بازم هرکی بیاد..از پنجره این تو رو نگاه میکنه و میره....گوزن پنجره ها رو ببند......
گزارش هفتگی ابن اتاقی که من توش هستم زمستونا دماش به صفر درجه میرسه..تابستونا به بالای چهل درجه..نه تابستون خوب خنک میشه..نه زمستون خوب گرم میشه..از طرفی میخواستم که پالتو یا کاپشن واسه زمستون بخرم چون هوا دیگه راستی راستی داره سرد میشه..ولی پول خرید بخاری برای اتاق کم میاومد..بنابراین فعلا بخاری رو خریدم..و تا اطلاع ثانوی تو سرمای زمستون یخ میزنم
بخاری با مزه ایه..میدونین میخواستم از اینا بگیرم که عین پنکه میمونه..ولی هیچ جا نداشتن..به خاطر همین یه مدل دیگه گرفتم که ..واسه خودش این ور اون ور میچرخه و خودش روشن میشه..خودش خاموش میشه..هم سرد میکنه هم گرم میکنه...تازه کنترلی هم هست:)
برای آوردن بخاری یه تاکسی گرفتم ..تو راه طرف داشت طبق معمول از همه چی گلایه میکرد..و یهو گفت تموم امیدم به دی وی لاتاریه!..گفتم..اه..مگه شما هم شرکت میکنید هرسال؟..گفت نه..ولی یکی گفته شرکت کن..خیلی من بهت امیدوارم ..خیلی ساده بود و کاملا جدی میگفت..و اصلا هم نمیدونست گرین کارد اصلا چی هست..کلی توضیح دادم ..که تازه پرسید کانادا هم مال آمریکاست؟......خیلی جدی!..استیل آدمایی رو نداشت که منظورشون قاره آمریکا باشه..گفتم نه..البته جزو قاره امریکا هست..ولی خودش یه کشور دیگه است که همسایه آمریکاست....خیلی تو کارش مصمم بود که حتما لاتاری رو شرکت کنه..خدا بگم چه کار کنه اون بابایی رو که بهش آدرس دی وی لاتری رو داده بود..میگفت خوب شد میشه اینجوری رفت آمریکا..وگرنه دیگه من نمیدونستم باید چه کار کنم تو این مملکت....راستش داستان زندگیش رو که تعریف کرد آدم وحشت میکرد..و سه تا از انگشتاشم تو دستگاه پرس تو جای قبلی که کار میکرد قطع شده بود...دیدم توضیح فایده نداره..این طرف بیشتر به دلداری نیاز داره..گفتم بله ..امیدوارم برنده شی..خودش که اصلا نمیدونست کامپیوتر چیه..گفت میره یکی میده براش ثبت نام کنه.
دیگه اینکه اگه قسمت کتابخونه رو نگاه کرده باشید..یه کتاب جدیدی رو معرفی کردم که خیلی تعریفش رو شنیده بودم..فوق العاده مهیج و حیرت آوره..حتما بخونید.
دیگه اینکه از هفته پیش یه بک گراند برای یه نقاشی کشیده بودم.که خشک بشه.در طول هفته همش نقشه میکشیدم که چه طرحی روش میخوام بذارم..امروز با اولین قلمی که روش گذاشتم فهمیدم که خرابش کردم..حدود چهار ساعت روش کار کردم..ولی خراب شد..آخر سر انداختمش تو سطل آشغال...بعدشم تازه کلی بشور و بساب داشتم..با تینر و نمیدونم صابون.و همه چی که دستم خشک خشک شده بود..بعدش از این نرم کننده های پوست زدم که دستم چرب چرب شده حالا..:)).
از صب نمیدونم این چه جمله ایه افتاده تو دهنم ..هی میخونم ..نه نه نگو منو خجالت نده..:)
دیگه اینکه خیلی خیلی حالم خوبه..ملالی نیست....دارم تمرین میکنم مثه یه ابر باشم....:)
این بلاگرولینگ معلوم نیست کی میخواد درست بشه...انگار از وقتی خاموش شده وبلاگستانم سوت وکور شده...به خاطر همین آدرس چند تا دوست جدید رو هنوز نتونستم اضافه کنم
عشق باشد
Florinda این نقاشی یک اپیزود از افسانه Rodrick آخرین پادشاه ویزیگوتهای اسپانیایی را تشریح میکند که در حال نگاه کردن مخفیانه "دید زدن" دختران زیبارو بوده است و قصد میکند که بهترین آنها را به عنوان زیباترین انتخاب کند.به نظر شما پادشاه کدامیک را انتخاب کرد؟.آو Florinda را انتخاب کرد که در مرکز نقاشی قرار دارد و دست خود را به سمت چپ شما بلند کرده است.و درنهایت او مورد عشق و علاقه پادشاه قرار میگیرد.پدر Florinda از ماجرا با خبر شده و کینه به دل میگیرد و به عنوان انتقام راه را برای ورود اعراب به اسپانیا هموار میکند که در نهایت اعراب اسپانیا را در تصرف خود در میاورند.
پ.این نقاشی اثر Franz Xaver Winterhalter هست و در سال 1853 به نمایش گذاشته شد.و در سال 1855 او بار دیگر نسخه دیگری از این اثر راخلق کرد .منتها این بار با پوشش :)..که از اینجا میتونید ببینید.
Fly to me
میدونی گوزن..این پیراهن ارغوانی خیلی بهم میاد..یادت میاد؟..اون روز که مرد ارغوانی از دنیا رفت؟..همه میرقصیدن..یادت میاد؟ ..مرد ارغوانی مرده بود..و همه شاد بودند..همه دوست دارانش..همه پیروانش..همه عاشقانش..وقتی مرد ارغوانی از دنیا رفت..همه ارغوانی پوشیده بودن...همه شادی میکردن و هلهله میکردن...مرد ارغوانی که مرد همه فرشتگان مثل اینکه یه دونده به مقصدش رسیده باشه...براش دست میزدن....و انگار که انفجار نور بود..آتشی روشن بود ..و جسد مرد ارغوانی به روی هیزم های خشک..و آتش میسوخت..و همه فانتزی ها..به دورش میچرخیدند و میرقصیدند و شادی میکردند...وقتی مرد ارغوانی مرد..هیچ کسی گریه نکرد..همه به افتخارش دست افشان و پایکوبان شدن..مرد ارغوانی حالا در فانتزیاست..مرد؟....نه..هرگز..تو فانتزیا کسی نمیمیره..وقتی کسی از بدنش جدا میشه..همه بهش تبریک میگن..همه به فانتزیا اومدنش رو تبریک میگن و جشن میگیرن...
Never Died
Only visited the Planet Earth
Between
1931-1990
+بشنوید
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
