...میخواهم تنها باشم..آدمها..رهایم نمیکنند..گوزن!..شبها که میخوابم اگر ماه بر آسمان فانتزیا نتابد..خوابهای پریشان میبینم..اگر تاریک تاریک باشد..ارواح آدمها برای من در خواب فلسفه میبافند..برایم چاقو میکشند..به هم ناسزا میگویند.....
من چه دورم..و گاهی به نظر میرسد هرگز نمیرسم..و سرابی گاه سلامی میکند و کلاهی به احترام بر میدارد..و من هنوز دورم..
سفرنامه
این جمعه رفته بودم به شهرستانک جایی هست در جاده کندوان یا همون تهران -چالوس.تنها دره شرقی -غربی البرز مرکزیه ...یعنی بقیه دره ها شمالی جنوبی شکل گرفتن..به شهرستانک میگن گذرگاه خورشید..به دلیل همون شرقی -غربی بودنش خورشید ازابتدای طلوع تا انتهای غروب در دره حضور داره و این یکی از مزایای اینجاست.دمای تابستون در اون به 15 درجه نمیرسه و هوای فوق العاده خوبی در تابستون داره..و جایی ست که ناصرالدین شاه قاجار کاخ و یا شکار گاه خودش رو برای ییلاق انتخاب کرده بود.که هنوز بعد از 120 سال بقایای اون وجود داره.
ناصرالدین شاه در شهرستانک هر سال مراسم آشپزان به راه میانداخت.اعتماد السلطنه در کتاب خاطرات خود در این باره مینویسد هر سال در یک روز معین ناصرالدین شاه به اتفاق وزرا و رجال و شاهزادگان و حدود- صد نفر از زنان- خود به شهرستانک میآمد و مراسم مخصوص آشپران به راه میانداخت.طبق این مراسم هریک از بزرگان و شاهزادگان باید گوشه ای از کار را می گرفتند و به دست خود سبزی پاک میکردند و آش می پختند.سپس سوگلی حر-مسرای ناصرالدین شاه کاسه اش را بر میداشت و به دست ناصرالدین شاه میداد ناصرالدین شاه برای سفر به شهرستانک از جاده مخصوص شاهی عبور میکرد.این جاده از راه "پس قلعه" و "توچال" به شهرستانک میرسید.اما خدمه و چاکران شاه مجبور بودند از راه باریک و خطرناک رودخانه به آنجا بروند.همیشه در جریان این رفت و برگشت تعدادی از خدمه شاه به رودخانه سقوط میکرند و جان می سپردند. به همین دلیل ناصرالدین شاه در "سرخ حصار" قصری ساخت و مراسم آشپزان خود را به آنجا منتقل کرد.
ناصرالدین شاه در اوخر عمر به علت مصرف زیاد گوشت به نقرس دچار شده بود..به همین علت دکترا بهش گفته بودن که برای درمان باید به جای خوش آب و هوایی بره تا استراحت کنه..همون نوکراش و نمیدونم چاکراش رفتن گشتن و گشتن تا شهرستانک رو پیدا کردن که هم خوش آب و هوا بود یه جای نمونه از این لحاظ ..هم اینکه یه جور گیاه و یا درخت اینجا رویش میکنه به اسم "توس" که جوشونده اش برای نقرس خوبه ..پس دستور میده تا قصری در اینجا بنا کنن..و در عرض سه سال این کاخ ساخته میشه که الان اصلا نصف ساختمون کاخ نیست..یعنی یه طبقه اش کلا محو شده!که تو عکس میبینید.همون طور که گفتم حدود صد تا از خانوماش رو با خودش میبرده..جالبه بدونید که ناصرالدین شاه به خانومایی علاقه داشته که تپل بودن اولا..ثانیا سیبیلو بودن!!مثه این گزارشگرای خانوم صدا و سیما!..دیگه اینکه ابروهاشون پیوسته بود.اگرم نبود پیوسته میکردن براش!..یعنی من میخوام بگم این آدم چه جور در عرض دو ماه صد تا زن رو رتق و فتق می کرده آیا؟!!.دستور میداده از دهات اطرافم 5 یا شش تا دیگه از دختران خوب و خوشگل!! رو براش بیارن..البته همیشه یکی از زناش سوگلی و رییس حر-م سرا میشده..که اتاقش از بقیه بالا تر قرار میگرفته..و منزلت خاصی داشته یه جورایی..البته اینکه خانومای تپلی دوست داشته حالا میشه درک کرد چرا..ولی..سیبیل و اینا دیگه کابوسه فکر کنم.
دیگه چی؟..آها.. برای تمام این خانوم ها در پشت کاخ خونه و حموم ساخته شده بود..یعنی هر زنی یه اتاق حدود دوازده متری در اختیارش بوده که همه اتاق ها به هم راه داشته..و همه هم به هم دیگه مشرف بوده...میشه تصور کرد که ناصرالدین شاه تو این راهروها با خانوماش دنبال بازی میکرده:))
دیگه اینکه یه رود کوچولویی اونجا بود که به اتفاق رفتیم تا سرچشمه اون رود رو که در ارتفاع 2800 متری بود پیدا کردیم..جایی که مفهوم اکسیژن رو میشه فهمید..و وقتی دستت رو تو آب میبری فریز میشی..اسم چشمه شم هم "گله گیله "بود..صعود خیلی سخت بود ولی ارزشش رو داشت.
پ.ن:یه چیز با مزه در مورد ناصرالدین شاه این که چون خیلی به فرنگ سفر میکرده و اینا..وقتی میره اروپا می بینه همه ساختمونا بلندن ولی ساختمونای تهران بلند ترینش دو طبقه است..دستور میده عمارت "شمس العماره " رو میسازن.که بلند تر از جاهای دیگه بوده..و وقتی رفته بوده روسیه اگه اشتباه نکنم یه دور بین شکاری میبینه خیلی خوشش میاد که راه دور رو نشون میداده..میخره میاره تهران..کار هر روز و یا یه روز در میونش این بوده که میرفته بالای شمس العماره از اون بالا با دوربین خونه های مردم رو دید میزده..مردم تهران ناراحت میشن میرن به آخوند اون موقع خبر میدن که خیلی هم نفوذ داشته..روحانی دستور میده برای ایوون شمس العماره یه قفل و کلید بسازن. قفلشو بیارن بدن به خود روحانیه..فرداش ناصرالدین شاه میاد میبینه در قفله بی سر و صدا بر میگرده میره کاخش:))
پ.ن: این شهرستانک خیلی خوبه..پر از باغهای سیب و گلابیه و آلبالو..و الاغ!..و دیگه اینکه حتما برید ببینید..هوای خوبی داره..خوش میگذره..نزدیک تهرانم هست..دو ساعت بیشتر فاصله نداره.
پ.ن: اینم عکس دسته جمعی:
+
Spirit of the Senses
+همین مجسمه از زاویه ای دیگر
+و از نگاهی دیگر
Vala Ola در ایسلند به دنیا آمد و رشد کرد.او از سال 1994 در آمریکا زندگی کرده است.و از سیزده سالگی طراحی را آغاز کرده است.او برنده عالیترین جایزه طراح ایسلندی را در سن 26 سالگی دریافت کرد.او مطالعاتش را در انگلیس ادامه داد و در همان حین دو اثر برای مسابقاتی روانه کرد.پس از مهاجرت به آمریکا او تمرکز خود را بر روی نقاشی پرتره با رنگ روغن گذاشت.پس از 7 سال در حالی که تنها به خلق آثاری از پرتره پرداخته بود به مجسمه سازی با گل رس علاقه مند شد.علاقه و الهامی که او میگرفت به خاطر دید و جهان بینی او به زندگی بود.زندگی روزمره ای که همه ما شاهد آن هستیم را او لحظه به لحظه مورد کاوش قرار میداد و لحظه ها را ثبت میکرد.او تمام آثار بزرگ و کوچک خود را در استودیوی خودش در scottsdale خلق میکند.تمام مجسمه های او با برنز قالب گیری میشوند.او میگوید:تمام آنچه زندگی به ما داده است همین لحظه است که زندگی میکنیم و این لحظه است که اهمیت دارد.تمام آرزوی من این است که خود و دیگران را در لذت بردن و هوشیاری بیشتر سهیم کنم.شریک زندگی و کار او هنرمند مشهور Don Clapper است که همیشه در کنار اوست.
پ.ن: به نظر من اون یه نابغه است.این آثارش رو خیلی دوست دارم.
The Gardening Woman
Joo Hee Bae چهار فیگور در اندازه های زنده و طبیعی در زمان گذراندن تحصیلاتش در دانشگاه ساخته است و به خوبی در یافته است که مطالعه بدن انسان نه تنها بهترین راه برای رشد مهارتهای اوست بلکه فرصتی است برای عملی ساختن ایده های نابش.البته پروژه تز پایانی او برای فارغ التحصیلی در کشور ش "کره" تنها شامل فرم های تخیلی و انتزاعی بوده اند.به هر حال علاقه او برای ساخت فیگور های طبیعی و ناتورالیستی اجتناب نا پذیر می نمود.به همین دلیل به جستجوی مدرسه ای بود که بنیان های محکم تری از لحاظ علمی داشته باشد.او اکنون در آکادمی هنر سانفرانسیسکو مشغول به تحصیل است.فیگوری که در بالا مشاهده میکنید به تازگی برنده جایزه Elisabeth Gordon chandler Prize شده است که مسابقاتی ملی و بسیار معتبر در سطح آمریکاست.او یکی از 13 نفر انتخابی برای شرکت در این مسابقه بوده است که میبایست در 28 ساعت و ظرف 5 روز مدل خود را ارائه میدادند.او میگوید که در روز آخر کار بسیار دشوار شده بود ..چون می بایست "انگشتان " را تمام میکردم و این سخت ترین قسمت کار بود.با این که این اولین مسابقه او بوده است او اکنون یکی از برترین پیکر تراشان آمریکا محسوب میشود.او مجسمه سازی را در دبیرستان آغاز کرد. و بعد ازدواج کرد وبه مراقبت از فرزندانش پرداخت..به طوری که 8 سال مجسمه سازی را به طور کل رها کره بود.او زمانی که تصمیم گرفت به آمریکا رفته و به تحصیل در آکادمی هنر مشغول شود 7 سال در "کره" معلمی کرده بود وبه همراه خانواده خود در حالی که دو فرزند 11 و 14 ساله دارد رهسپار آرزوی خود شده است.و برای رسیدن به این مسابقه نیز سه سال منتظر مانده است.او اکنون 39 سال دارد.او مدل های زیادی شبیه به این اثر خارق العاده ساخته است و لی حاضر به گفتن راز آن نیست.و تنها به همین بسنده میکند که مدل من بسیار دختر جوان و دوست داشتنی است و وقتی که کار تمام شد ما به هم لبخند زدیم و از هم تشکر کردیم.
پ.ن: برای این که بتونید این شاهکار رو در جهات مختلف ببینید اینجا رو کلیک کنید.
پ.ن2: او همچنین در سال 2007 هم برنده جایزه های زیادی به خاطر اثر دیگری شد که از اینجا و یا به اندازه بزرگتر از اینجا ببینید.
پ.ن3: شاهکار هنری بالا با نام های مختلفی نام گذاری شده مثل "تابستان"و "رویای تابستان" و"بانوی باغبان"که من این تیتر رو براش انتخاب کردم.
Bathed in Light
+ full view
Shawn Zents در می سال 1965 در اوهایو به دنیا آمد و در نوجوانی به ورزش حرفه ای بسیار علاقه مند بود.او در کالج برای استراحت بین دروس خود یک کلاس طراحی انتخاب کرد و از آن پس تا همیشه با آن باقی ماند.او طراحی و نقاشی را زیر نظر Fred Fixler تا سه سال همچون بهترین شاگردان او ادامه داد.او برای چند فیلم و نیز برای صنعت تبلیغات آمریکا نیز چند کار گرافیکی انجام داده است و با موسسات بزرگی همکاری داشته است.پس از مرگ پدر او گام در راهی نوین گذاشت که آن خلق آثاری بدیع و هارمونیک از رنگ ها و طرح ها بود و دنیایی از درک زیبایی های نور و رنگ بر روی بوم برای او گشوده شد.او میگوید:آرزوی من این است که بینندگان آثار من آنچه در عمق چشمان من وجود دارد و بر روی بوم می آورم را درک کنند.این عمیق ترین آرزوی من است.و یک حقیقت زندگی است.سبک کاری او رئالیسم کلاسیک است.او از نور در آثارش و برای بالا بردن کیفیت کارهایش به خوبی و به نحو تحسین آوری استفاده میکند.
پ.ن:چند تا از بهترین کارهای اون به نظر من این ها هستن.
جنگل پنجشنبه و جمعه رفته بودم به جنگل ابر..جایی که بعد از بیابونای اطراف شاهرود و سمنان قرار داره..و درست بعد از چند تا کوه که به سختی در جاده های خاکی طی شد می بینیش..و ناگهان پشت کوه یه بهشت خیس و سبز رو میبینی..باقی مانده جنگل های هیرکانی رو..نا خود آگاه میبرتت به زمان های دور..نمیدونم..زمان دایناسورها و یا چی..ولی این طور که گفته شده در دوره ای که تمام زمین رو یخبندان میگیره ..این قسمت از دنیا همون طور سر سبز باقی میمونه و میتونه جون سالم از عصر یخبندان زمین به در ببره.بعد از دوران یخبندان دیگه هیچ جنگلی ظاهرا در زمین وجود نداشته و باد بذر این درختان با شکوه رو به سمت مدیترانه و به مرور چندین هزار سال بعد به اروپا میرسونه..و جنگل های اروپا مدیون همین جنگل های البرز هستن.تجربه ای وصف نا پذیر بود به طوری که به قطع یقین میتونم بگم یکی از فراموش نشدنی ترین و بهترین لحظات زندگیم رو اونجا گذروندم..عکسهای زیادی اینجا دارم براتون میذارم ولی مطمئن هستم که عکسها توانایی وصف اون چه دیده میشه و باید حضوری درک بشه ندارن..چون عکس فقط دو بعد از تصویر روبه شما میده ..ولی وقتی اونجا باشی و این عکسها رو از نزدیک به صورت سه بعدی و نمیدونم چند بعدی با چشم خودت ببینی و اکسیژن خالص دریافت کنی قضیه کلا فرق میکنه..تصاویر رو باید با اون بو ها و عطرهای خاص.و اون نم هوا دید..باید فهمیدشون...نمیدونم شما تجربه گذروندن شب رو توی کمپ و چادر با کیسه خواب دارید یا نه..ولی خیلی جالبه..البته کمی ترسناک ..اگر نصفه شب باد و بارون سیبل راه بیفته و هر لحظه فکر کنی الان هست که باد چادر رو با خودش بکنه و ببره ..و ترسناک تر اینه که نصفه شب وقتی همه خوابیدن و هیچ کسی بیدار نیست دل درد و دل پیچه بگیری!..به نظرت چه کار باید کرد؟..چراغ قوه رو بر میداری و یواش زیپ چادر رو باز میکنی و مثه یه قهرمان میری بیرون..ولی غیر از سیاهی هیچی نمیبینی..و مه همه جا رو گرفته..تو چراغ قوه رو روشن میکنی..ولی ظاهرا یک متر اون طرف تر رو بیشتر نمیبینی :)... ولی شب به صبح رسید و انگار تو رو توی یه اتاق اکسیژن خالص قرار داده باشن..احساس میکردم تو این طبیعت دارن سلولام خونه تکونی میکنن....همه چیز زیبا تر به نظر میومد..همین طور که تو ایستاده باشی..کافیه تا از اون بالایی که هستی ابرها واسه خودشون تو کوه ها حرکت کنن و بیان از تو عبور کنن..و صورتت رو خیس کنن..و دونه دونه های ریز آب رو احساس کنی...جایی که تو بالاتر از ابرایی..داخل ابرایی....توصیف کردن بی مورده..و قضیه رو لوث میکنه..هیچ فایده ای هم نداره..ولی حتما و حتما برید ببینید..امسال البته دیگه دیره..سال آینده پیشنهاد میکنم تو برنامه تون بذارید..البته الان خیلی خسیسانه و حسودانه ..دلم نمیخواد کسی بره اونجا چون من خودم دوست ندارم جاهای بکر از بین برن..جنگلای بکر رو ببینم که درختانش بر اثر رد پای آدما از بین بره..زباله هایی که ریخته شده همه طرف رو نمیخوام ببینم..حتی نمیخوام ببینم جاده سخت جنگل ابر آسفالت بشه..این جوری شاید ملت کمتر برن و فکر نکنن جنگل ابر جای سیزده به در گرفتنه...راستی نصفه شب تو جنگلا قدم که میزدیم..فرصتی شد که همه سکوت کنیم..سکوت کنیم و طبیعت با ما حرف بزنه...صدای باد تو برگ درختا بپیچه و جیرجیرک ها صحبت کنن..داستان بگن و حرف بزنن.آواز بخونن..شاید داستان های فانتزیا رو میگفتن..فرصتی برای ذن بود برای من..چیزی که همیشه دنبالش بودم..یه طبیعت بود..و سکوت شبانه..که تجربه کنم..و این عالی بود.
پ.ن:توی مسیر به دو جای دیگه هم رفتیم که یکیش مقبره شیخ خرقانی بود که عارف بزرگی بوده واسه خودش.. یه روز ابوعلی سینا میره ببیندش ..زنشو میبینه که خیلی بد اخلاق بوده..میره صحرا شیخ رو میبینه که با دو تا شیر داره میاد و بارش رو روی شیرها بسته..میگه این دو تا شیر چطور رام شدن؟..شیخ میگه که خدا زن بدی به من داد وبه خاطر اینکه من همسرم رو تحمل کردم این دو تا شیر رو بهم هدیه داد..:حالا خودتون میدونید..هر کی شیر میخواد بره تو صف!:))
دیگه مقبره بایزید بسطامی بود..که اینم ..ببینید
اینم عکس دسته جمعی.که نشون میده فقط تعداد قلیلی از آقایون حاضر به کوهنوردی شدن و بقیه تو کمپ موندن رو ترجیح دادن..ولی گرگ پرنده همه جا پایه بود..اون یه قهرمانه..:)
.
:) کلا گرگا آدم به دور هستن..اینو همتون میدونید..ولی جدااز فانتزی بازی..من یه شب تاریک و یه صدای جیرجیرک رو با یه سکوت سنگین رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکنم..هیچ دقت کردی اینجا هم چه قدر خلوته؟..فکر نکنید ناراحتم از این بابت..صادقانه و صمیمانه خیلی خوشحالم..شاید همه کارای من برعکس بنی بشر باشه...این یکی هم روش..میدونید..از شلوغی خوشم نمیاد..از خلوتی اینجا خوشحالم..درسته وبلاگ یه پنجره است که باز شده به بیرون تا با مردم صحبت کنیم..ولی من سرم رو از این پنجره بیرون نمیبرم که فریاد بکشم یا آواز بخونم..خودم واسه خودم دارم زندگیم رو میکنم..البته تو همه سایت های معروف دنیا هم عضو هستم ..مثه فرند فید..نمیدونم مثه تویتتر و فیس بوکو حتی یوتوب وفلیکر و گوگل پیکاسا که جای خود دارن..نمیدونم اورکات و یاهو سیصد شصت و دیگه کلوب و همه جا هستم و هیچ جا نیستم..این جالب نیست؟..من همین رو میخوام..سکوت اینجا رو دوست دارم...اون جا هایی هم که هستم خیلی ساکتم....ولی همشون رو زنده نگه میدارم..چون به همشون گاهی سر میزنم..اگر کسی میاد اینجا و کامنتی میذاره من از بودنش خوشحالم..تعداد کمی هم هستن که میان میخونن و کامنت نمیذارن و یا شاید ماهی یه بار سالی یه بار کامنت میذارن...که تقریبا همشون رو میشناسم. و اون هم به مدد این تکنولوژی پیشرفته روز هست..حتی پادکست باز ی هم داشتیم اینجا.یادتونه؟..میخوام اینو بگم اگه من تو دو میلیون نفر آدم هم باشم.دور و بر خودم رو خلوت نگه میدارم....نه اینکه تنها باشم..ولی یه حسیه....میخوام بگم خوشحالم که این وبلاگ دم در اتوبان وبلاگستان نیست.اون ته ته هاست..شاید ته جنگلا..آمار روزانه بازدید اینجا خیلی کمتر از اونه که فکرش رو بکنید..امیدوارم سال دیگه همین موقع اگر تعدادش زیاد میشه..کسانی باشن که گرگ پرنده و احساساتش و نمیدونم نقاشی و رنگ بازی و گوزن نقره ای رو دوست داشته باشن...البته این وبلاگ به روی همه بازه..ولی یه عده مدتی مشتریش میشن و بعد از یه مدت خودشون میرن..هر کسی خوشش بیاد میمونه..خیلیا اومدن و رفتن.الان اینجوریه..اونایی که میان اینجا هیچ کدوم زورکی نمیان..یا به خاطر رودربایستی..اگه قرار باشه به خواننده های اینجا اضافه بشه..ترجیح میدم با شناخت کافی اضافه بشه..اینایی که اینجا رو میخونن خیلی ارزشمند هستن.با تعدادیشون هم دوست شدم....نمیدونم چرا اینها رو میگم..ولی خوشحالم که اینجا کناراتوبان نیست..همین.
Out of the door +full size
Tae Park میگوید نقاشی های من نمایشی از دنیای بیرون و بازتابی از درون من با توجه به بازتاب احساسات من و داستانهای تصویری ای در مورد موضوعاتی که خلق میکنم هستند.نقاشی های من راهی هستند برای اینکه من از زندگی تقدیر کنم.
او جوانترین فرزند خانواده ای ست که شش پسر و دو دختر را شامل میشوند.پدر او نیز به طراحی تمایلاتی داشته است و در نهایت یک معلم نقاشی در دبستان بود.در کشور" کره" رسم بر این است که معلمین مدارس طبق قانون می بایست سالیانه به مدارس مختلف در مناطق مختلف میرفتند.از این لحاظ او در خانواده ای پرورش یافت که دائما در حال کوچ بوده اند.
پ.ن:در کارهای هنزمندان شرقی و شرق دور معمولا یه تکنیک خاصی رو میشه دید که مختص همون اطراف هست .خصوصیت نقاشی های شرقی تا کید زیاد بر جزئیات هست که گاهی این حتی به نظر من خوب نیست..چون روح رو از کار میگیره..منظورم اینه که اینقدر که هنرمند به جزئیات توجه میکنه و محو این جزئیات میشه که هر رقصی و هر حرکتی و اون چه که من جوهره نقاشی میگم ازش گرفته میشه و تنها پوست واستخون باقی میمونه به طوری که طرح های فیگوراتیو شرقی برای من مثه آثار استیل لایف غربی هستند.یعنی نقاش های شرق هیچ گرمایی در کارشون نیست...برای همینم تا به حال کمتر نقاش شرقی معرفی کردم اینجا..ولی این هنرمند شاید یکی از استثنا های شرق باشه..اگه به آثارش که پایین می بینید توجه کنید گرمای خون رو در زیر پوست میتونید حس کنید..در تمامی رنگها زندگی جریان داره و از جزیئات بی مورد پرهیز شده .
چند تا از کاراش رو ببینید
پ.ن:البته عنوان این پست مربوط میشه به یه اثر دیگه از این هنرمند هست که بایست ببینیدش.
در این اثر که اینجا میبینید هم جزئیات شرقی توش به اندازه رعایت شده..هم گرمای خون و زندگی توش جریان داره و هم حس..پیشنهاد میکنم سایز بزرگترشم از اینجا ببینید
قلمرو من شب بود..همه جا تاریک بود..نه که دلگیر باشه..تاریک بود..یه دیوار روشن روبروم بود..یه پنجره باز ..که باد پرده توریش رو تکون میداد..هیچ صدایی نمی اومد ..هیچ صدایی...من دستام آبی بود..یه سطل رنگ کنارم..اونم آبی بود..آبی عمیق...دوباره پنجه دست راستم و باز کردم و بردم تو آبی عمیق..وقتی آوردم بیرون..قطره قطره رنگها میریخت..دستم و گذاشتم رو دیوار..نه یه بار..جندین بار..حالا همه جای دیوار جای دستای آبی بود..آبی عمیق..عمیق بود..آبی بود..مثه آسمون.همه جا تاریک بود...یه پنجره بود و یه سکوت عمیق..دستهای آبی همه پروانه شدن..پروانه های زیبا..بلند شدن از رو دیوار..بدون صدا پرواز میکردن تو اتاق..سه تا..چهار تا ..سطل رنگ هنوز کنارم بود..یه عالمه آبی عمیق توش بود..بلندش کردم و ریختم رو خودم....پروانه بر دست باورت کردم..راست میگفتی..تمام شب گلهای وحشی رو میچشیدم..هیچکی نمیفهمه بهت قول میدم..عکست رو دیواره..اون بالا..تو قاب...داری لبخند میزنی..یه پروانه رو دستته..هوا بیرون چه قدر خنک بود..
پ.ن: گوزن امشب قاصدکا هم میان..تو هم بیا..باشه؟....خونه خالی سراغ نداری گوزن؟..یه چند تا سطل رنگ بگیریم بپاشیم رو دیواراش؟..دلمون یه حالی بیاد؟..صورتی ..قرمز و بنفش و آبی..آبی عمیق...
The Vermillion Kimono Evan Wilson در سال 1953 در آلاباما به دنیا آمد.در دبیرستانی در کارولینای شمالی به مطالعه هنر پرداخت.سپس به کالج هنر در مریلند رفت.جایی که با استاد تمام عمر خود یعنی Joseph Sheppard آشنا شدکه یک هنرمند بین المللی است.و ولیسون را در مسیر خود که رئالیسم بود قرار داد.بعد از کالج او موفق به دریافت بورسیه تحصیلی برای ادامه تحصیل در فلورانس ایتالیا شد.جایی که او 4 سال به کسب دانش و تجربه نزد بزرگان ایتالیایی و آمریکایی پرداخت.نخستین نمایشگاه انفرادی خود را در سال 1979 بر پا کرد.او با گشت و گذار در موزه های مختلف آثار زیادی را از Frans Hals , Ruben,Rembrandt ,و van Dyck را کپی کرد.او عاشق نگاه اشرافی و سرشار این آثار بود به طوری که خود را در آینده یک Van Dyck دیگر میدید.او در اروپا این تکنیکها را با شرایط روز تطبیق داد.او در سال 94 به نیویورک رفت.او نقاشی رئال را با نواختن موسیقی کلاسیک برابر میداند.او میگوید که در یک اثر نقاشی بزرگ به دنبال متدهای به کار گرفته شده نمیگردد بلکه بر قدرت تصویر تمرکز میکند.
پ.ن: به نظر من بهترین کار اون همین کارش هست که جوایز بین المللی زیادی رو داره یکی کی از آن خودش میکنه و اسمش رو به عنوان این پست قرار دادم..ولی اگر تو آثار "نود" ش دقت کنید میبینید که علاقه زیادی به لباسهای شرقی و چینی و ژاپنی داره که با میکس کردن با مدل های غربی ترکیب زیبایی ایجاد میکنه.
+The Vermillion Kimono full size
جولیت بینوش رو دوست دارم....نه به خاطر بازیهای درخشانش در کدام فیلم و کدام فیلم..فقط و فقط به یک دلیل..به خاطر اینکه نگاه میکنه....فقط نمیبینه..سکوتی عمیق در نگاهش هست..نمیدونم شما هم اینو حس کردید یا نه..کلا این آدم این تیپیه..یه شخصیت فوق العاده داره که من خیلی طرفدارشم...نگاه کردن آدمها همیشه برای من مهم بوده..یه جورایی از نوع نگاه ادمها پی به خیلی چیزهای درونیشون میبرم..حتی بعضی وقتا آدما رو دسته بندی میکنم ...توی بانک در میون اون همه کار های خسته کننده و طولانی ..تفریح من اینه که مشتریهایی که میان پیش خودم دسته بندی میکنم..مثلا این مرده این جور شخصیتی داره.این که این اصطلاح رو به کار برد مثه اون نفری هست که پریروز دیدم..از لحاظ شخصیتی خیلی شبیهن..و یا این جور آدما چنین خصوصیاتی دارن...این یه خصوصیتی هست که من دارم و در عرض کمتر از پونزده دقیقه من میتونم یه آدم غریبه رو ببینم و بیشتر خصوصیات شخصیتیش رو بهتون بگم..ولی این اتفاق در تماس تلفنی و یا دیدن عکس اتفاق نمیافته..و البته هر چه بیشتر میگذره خوب بیشتر میشه طرفت رو بشناسی..ولی تا اونجایی که مربوط به شناخت تیپ شخصیتی آدما باشه ..من به راحتی میتونم این کارو بکنم..از بچگی این کارو دوست داشتم..مثلا تو کارتون مزرعه حیوانات اگه یادتون باشه یا همون کارتون میشا که یه خرس کوچولو بود..یه ببر آهنگر با پسرش زندگی میکردن که ببر خیلی بد اخلاق بود و بابای میشا هم یه بار باهاش دعوا کرد..اون ببر آهنگر ..یه شخصیته..این شخصیت گرفته شده از آدمهای دور و بر ماست که در سراسر دنیا نمونه اشون زیاده..یه آدم بد اخلاق ولی در درون خوش قلب .و یا همین ژولیت بینوش..اولین بار تو فیلم "دمج" دیدمش و قبل از اون اصلا نمیشناختمش..ولی با دیدن ده دقیقه اول فیلم یه تیپ شخصیتی بی نظیر در اون پیدا کردم..در کارکتر بازی فیلم نبود من اشتباه نمیکردم..در خود شخصیت ژولیت بود..چون فیلمهای دیگه ای هم ازش دیدم و همون آدم بود.. و با شاخ و برگهای متفاوت بازی جدید در فیلم جدید..
پ.ن:میخواستم اینجا سفرنامه دوم رو بنویسم در مورد غار کتله خور که به دنبال گنبد سلطانیه رفته بودم..منتها الان دیگه حس و حالش و لطفش از بین رفته....ولی چند تا از عکساش رو اینجا میذارم تا ببینید.من توصیه میکنم حتما برید ببینید.از نزدیک دیدن تجربه نابیه که چیزهایی به آدم اضافه میکنه که گفتنی نیست..اینو مطمئن باشید.



