سفر نامه +full view
این جمعه رفته بودم دو جای دیدنی که یکیش رو الان معرفی میکنم یکی دیگه اش رو تو یه پست دیگه. گنبدسلطانیه در جنوب زنجان و در روستایی به نام" سلطانیه" واقع شده که به دستور سلطان محمد خدابنده ساخته شده و معماری اون رو معماران ایرانی انجام دادن.این گنبد هفتمین اثر از" نه "اثر باستانی ثبت شده کشور در جهان هست و یکی از عجایب معماری به شمار میره..چون تمام ساختمان اون رو آجر و ملات تشکیل میده و در این بنا هیچ ستونی وجود نداره.اولین گنبد آجری جهان هست و دو تا گنبد داره..در مورد این گنبد تو اینترنت مطالب خوب زیاد میتونید پیدا کنید ولی بعضی چیزها رو شاید جالب باشه که بدونید.از جمله اینکه گنبدی که در تصویردیدید گنبد بیرونی اون هست و یک گنبد دیگه در داخل اون قرار داره.علت اینکه دو گنبد داخلی و خارجی ساخته شده یکی این بوده که گنبد اصلی و داخلی از گزند برف و بارون مصون بمونه و دلیل مهم ترش این بوده که هوایی که بین دو گنبد همیشه وجود داشته باعث میشده هوای داخل گنبد در زمستان معتدل و در تابستان همراه با وزش باد خنکی باشه که این یکی رو خودم حس کردم و خیلی باد خنک و جالبی اون تو جریان داشت..مثه اینکه رفته باشی مترو!:)..دیگه اینکه بینا بین تمامی آجرها نقوشی ایجاد شده که همونطوری که در عکس میبینید یکی در میون در بین تمام اونها اسم "علی" نوشته شده .شما میتونید از پله های مارپیچ این گنبد به ایوان های بالایی که یکی داخل گنبد و دیگری خارج اون هست دسترسی پیدا کنید.در ایوان طبقه سوم شما دید کاملی به تمام مناطق اطراف دارید و این به خوبی نشون دهنده اینه که دیده بان ها از اون مکان چه دید خوبی به تمام مناطق اطراف داشتن.و دیگه این پنجره کوچیک هست که زمان رو نشون میداده و به نوعی ساعت به شمار میومده که قبل از این گنبد در زمان ساسانیان اختراع شده بوده و در این بنا هم ازش استفاده شده و طرز کارش هم این جوری بوده نور رو در ساعات روز به داخل تالار عبور میداده و با نشونه های خاصی زمان اون ساعت از روز رو مشخص میکرده..این تصویر طاق ایوان طبقه بالایی و بیرونی گنبد هست که رنگ آجرهای شفاف تر و زیبایی رو نسبت به دیواره ها به نمایش میذاره .جالبه بدونید که رنگ دیوارها هم اول به همین رنگ بوده و به مرور و دستکاری های مرمت و یاد گاری نوشتن و نمیدونم دست زدن به در و دیوار و نقوش به مرور رنگ پریده شدن.داخل و خارج فضای گنبد پر از داربست هست که بعضی از اونها بیش از سی سال هست که اونجا هستن و دارن خودشون تبدیل به یه اثر باستانی میشن.و این نشون دهنده اهمیت این آثار از دید مسئولین و حکام ما قبل و امروز هست که هنوز مرمت نشدن..به طرز عجیب وزیبایی شما میتوید از مهندسی دقیق و بینظیر این بنا لذت ببرید. ..در زیر گنبد چند دالان تو در تو وجود داره که برای عبور از هر تالار به تالار بعدی که به اون تربت خانه گفته میشه باید سرت رو خم کنی و این به عمد ایجاد شده بوده ..چون قرار بوده که سلطان محمد پیکر علی بن ابیطالب رو از نجف به اینجا بیاره ولی با مخالفت روحانیون زمانش مواجه میشه و به ناچار تربت نجف رو به این مکان منتقل میکنه و دستور میده ورودی دالان ها رو کوتاه ایجاد کنن تا همه مجبور به تعظیم بشن.
دیگه چی؟..همم..دیگه اینکه حتما برید اونجا..و برای عکسبرداری فلاش نزنید و دست به درو دیوار و نقوش نزنید.:)
پ.ن: چند روز شد من آپ دیت نکردم.. که برای خودم هم عجیبه چون من هر شب تقریبا یه چیزی مینوشتم و اینکه بایست فقط یه چیزی بگم و اون اینکه واقعا وقت نکردم!..ممنون که تو کامنتا به وبلاگ و نقاشی ها علاقه مندی نشون میدید.من یه عادتی دارم و اونم اینه که هرچیزی که برام جالبه فکر میکنم برای بقیه هم جالبه..خیلی این جور وقتا کنف شدم ..علتش هم این بوده که در نود درصد موارد اون چیزهایی که من برام جالب بوده و با حرارت در موردش رفتم رو منبر برای خیلیا اهمیتی نداشته و این عجیبه..ولی میدونم که خیلی از شما این چیز میزایی که من بهشون دلخوشم دوست دارید و شما هم دلخوشیتون محسوب میشه..دلخوشی ها کم نیستن..کماکان دوست دارم نقاشی های وحشتناک خوبی که میبینم رو به شما هم نشون بدم و خودم رو مجبور نمیکنم چون اینجا فانتزیا لند هست همش به گوزن نقره ای نامه بنویسم .گوزن هم راستی حالش خوبه..پروانه بر دست هم عالی تر از همیشه..این پستای فانتزیایی حسش باید بیاد تا نوشته بشه..کاملا تصادفی میان و میرن..داشتم فکر میکردم شاید تو زمستونا بیشتر این حال و هوا میاد..ولی شما که غریبه نیستید گوزن هر شبش پیشمه و تو خیالات با هم کلی حرف میزنیم..وقتی میگم خیالات یعنی واقعیت..چون واقعیت من برای خیلیا خیالاته.تو پست بعدی یه جای دیگه که این جمعه رفتم بهتون نشون میدم عکساشو..خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود...در ضمن تو فیلیکر من همه عکسای سفرهامومیذارم .اگه دوست داشتید ببینید.
Passing Time +full size
Micheal Malm یک نقاش فیگور اهل یوتاست.در فیگور او بیشتر به روی زنان در مناظر وسترن کار میکند و همچنین غالبا کار بر روی اسب را نیز دوست دارد.او خیلی زود حرفه ای شد.تنها در 22 سالگی او آغاز کرد و سریعا در گالریهای بزرگ مورد قبول واقع شد.در مسابقات مختلف هنری جوایز زیادی را از آن خود کرد.او ابتدا مطالعه هنر را در کالج Dixie در یوتا آغاز کرد و بعد از دانشگاه یوتای جنوبی فارغ التحصیل شد.و در سال 2000 به درجه استادی رسید.او کارهای لند اسکیپ و منظره بسیاری هم دارد.
The Death of Love Arantzazu Martinez یکی از شاگردان هنرمند بزرگ اوJacob Collins است که نمایشگاهی از کارهای گروهی خود را به همراه استاد و دیگر دوستان در Kaaterskill Fine Art از 19 July تا 22August واقع در نیویورک بر پا کرده اند.آنها تمام تابستان سال گذشته را در قله کوههای Catskill به جستجو و طراحی و طرح برداری از جزئیات صخره ها و درختان و نور و آب گذراندند.آنها همچنین زیر نظر استاد کلاسهای پیشرفته ای را در Sugar maples در زمان باقی مانده گذراندند. و تمام زمستان را صرف به اتمام رساندن آن زمینه های هنری نمودند.کارهای آنها در نمایشگاه جدید آثارشان با گرافیت و مرکب و در کارهای رنگی با رنگ روغن و آبرنگ و کارهای تمام شده ای که با رنگ روغن کار شده اند میباشند.کلیه آثار به اتمام رسیده و نرسیده آنها که شامل جزئیات صخره ها و مطالعه بر روی درخت میباشند که حاوی نکاتی برای بیننده هستند که در ذهن سبک Hudson River School را که به اصرار در باریک بینی و دقت و صبر بسیار در مطالعه طبیعت و عناصر طبیعی دارد تداعی میکند.
پ.ن: به نظر من اون در طراحی در کار فیگور و پرتره موفق تر عمل میکنه..میدونید من اصلا از استیل لایف و این جور دقیق شدن رو لند اسکیپ ها خوشم نمیاد....من خودم طراحی پرتره و فیگور رو به هر چیز دیگه ترجیح میدم...البته بعد از اون لند اسکیپ های سبک باب راس رو دوست دارم.دیشب تی وی داشت بازم یکی دیگه از سری درسهای نیم ساعته باب راس رو نشون میداد که لند اسکیپ هاش محشره.نمیدونم دیدید یا نه..این مرد فوق العاده است..حیف شد که مرد..به زودی سری سی دی هاش رو میخرم..
+تصویر بالا در ابعاد بزرگتر
پ.ن:آثار دیگری از این هنرمند.:
+ و+و+و+
The Persistent Dream of Youth Christopher Pugliese در سال 1968 در آمریکا در یک خانواده نقاش به دنیا آمد.و به طور خصوصی تحت آموزش Seth Jaacobes به تحصیل پرداخت.او فینالیست شصتمین دوره مسابقات مجله هنرمند آمریکایی بود.او از کودکی میدانست که روزی هنرمند بزرگی خواهد شد.او اکنون در صف مقدم رئالیست های آمریکایی قرار دارد.و امروز در استودیوهای خود در نیویورک نیوجرسی و کلورادو مشغول به کار است و با هوش سرشار خود تکنیکهای کلاسیک آمریکایی و فرانسوی و ایتالیایی را در آموزشهای خود با هم ترکیب میکند تا بهترین مناظر و گل ها و طبیعت بی جان و طرح هایی را به وجود آورد که با آثار کلاسیک ترکیب شده اند.در آثار او بهترین رنگ ها و بافت ها و استفاده دراماتیک از نور را میبینیم.او پیوندی نا گسستنی با سنت های گذشته دارد.او همچنین هنرجوی مدرسه آکادمی ملی هنرهای زیبای آمریکا و.ASLN است و جوایز بسیاری تاکنون برای خلق آثار ارزشمندش دریافت نموده.از جمله جایزه ای که به نام هنرمند بزرگ ویلیم بوگوئرو توسط موسسهARC به بهترین آثار اهدا میگردد را در سال 2007 از آن خود کرده است.
ِAdam 
Cody Swanson در هشتم فوریه 1985 در آمریکا به دنیا آمد.بعد از اتمام دبیرستان به فلورانس ایتالیا رفت و در آکادمی هنر فلورانس به تحصیل پیکره تراشی پرداخت..پس از یاد گیری تمام مهارت ها و تکنیک های اساتید گذشته, او اکنون سه سال است که به تدریس مشغول است و در طی این سه سال این هنرمند 23 ساله بیش از 80 پیکره برنزی خلق کرده است.احساس او در مورد آثارش نمایش عشق و زیبایی ها و نیروی خلق کردن موجودات توسط خداوند است.اثر بالا یکی از معروفترین آثار او هست که برنده جایزه بهترین اثر سال 2007 را در بین 1643 اثر از 596 هنرمند را از موسسه ARC با جایزه ای به ارزش 10000$ از آن خود کرده است.برای این پیکره که با نام " آدم " نام گذاری شده است .اثری نیز به نام "حوا" او خلق کرده است.
+پیکره آدم در ابعاد بزرگتر
چند اثر دیگر از او:
حس من وقتی با عقل فکر میکنی باید در مورد آدما همیشه مثبت فکر کنی.وقتی با قلبت فکر میکنی در مورد آدما احساس میکنی...فارغ از مثبت و منفی..گاهی حس های تو عجیب و غریبن.از اون جنس حسها که به خودت نهیب میزنی ..نه بابا..مگه میشه؟.. من به خودم همیشه نهیب زدم که هی گرگ پرنده..در مورد آدما این جوری فکر نکن..مثبت فکر کن.. بعد مثبت فکر کردم..و سالیانی بعد و یا گاهی چند وقت و چند ماه بعد حس اول اثبات شده.این تصادف نبوده..احساس من هیچ وقت بهم دروغ نگفته..
گم
من عاشق جنگلای بی رد پام..من عاشق راههای نرفته..من عاشق جاده های بی انتهام که دستامو باز کنم و چشمامو ببندم و تو کولاک زمستونی برم و گم شم. من عاشق گم شدنم.فقط یه قسمت درد ناک داره.و اونم اینه که همه به گم بودن یه نفرعادت میکنن. اما گم شده به گم بودن خودش نه.
Frida Frida Kahlo تولد 1907-فوت 1954
نقاش مکزیکی که به شهرت جهانی دست یافت.او در آثارش از رنگهای زنده که تحت تاثیر فرهنگ مکزیکی بود استفاده میکرد و همچنین تحت نفوذ رئال و سمبولیسم و سورئالیسم اروپایی ها هم بود.بسیاری از آثار او پرتره خود Frida هستند که به صورت سمبلیک به درد ها و جنسیت- زنانه او میپرداختند.در سال 1929 او با یک هنرمند نقاشی های دیواری به نام Diego Rivera ازدواج کرد.Diego به رشد هنری او بسیار کمک کرد.اگر چه او مدت زمان درازی بود که به عنوان یک نقاش مهم شناخته شده بود ولی آگاهی جهانی از هنر او در دهه 1970اتفاق افتاد.خانه "آبی" رنگ او بعد از مرگش به سال 1957 توسط همسر او به موزه تبدیل شد.
پ.ن:تصویر Frida رو میتونید از اینجا ببینید.از زندگی اون فیلمی با بازی سلما هایک ساخته شده که من توصیه میکنم حتما ببینید.من فریدا رو دوست داشتم..حتی اشتباهات او هم به نظر بسیار زیبا به نظر میرسیدند در دنیایی که او برای خودش ساخته بود البته اشتباهی من ندیدم..از دید او همه چیز تجربه جدیدی به شمار میآمد.او در حقیقت شور زندگی بود.
نقاشی های اون رو از اینجا ببینید.
پ.ن:هی فریدا..از دیه گو سد..فااک ایز جاست لایک هند شیکینگ....آی ثینک ..ایف لایف ایز سو فااکین ذیز دیز..سو می بی لایف ایزجاست شیکینگ هیز هند تو می....بات آی تینک یو فااکد د لایف ....اند آی ادور یو فریدا..ویوا لا ویدا!
پ.ن:این پست تقدیم به این دوست
چند رو پیش رفته بودم به فروشگاهی که همیشه ازش عطر میخرم.عطر خاصی تو ذهنم نبود .چند تا عطر خنک رو امتحان کردم که فروشنده که آشنا هست گفت این یکی رو بردار سک-سیه!.گفتم یعنی چی؟..گفت خانوما خیلی خوشون میاد..وقتی اینو شنیدم گفتم لازم شد دوباره بوش کنم..بو کردم..و داشتم فکر میکردم که یه عطر چه چیزی میتونه داشته باشه که باعث جاذبه بیشتر بشه؟..راستش اصلا حرفش رو جدی نگرفتم و به خنده بر گزار کردیم..و یه عطر دیگه رو برداشتم..موقع خارج شدن و خداحافظی ..فروشنده گفت که این عطر رو هم بردار..راستش وسوسه شدم.دیدم بنا بر احتیاط واجب بهتره برش دارم ببینم چیه جریانش. فرداش اون عطر رو زدم و رفتم سر کار.اولین خانومی که بهم برخورد کرد..گفت سلام آقای خوشبو!..شاید باور نکنید.ولی اینه دیگه...راستش رو بخواین از اون روز هر روز دارم این عطرو رو خودم خالی میکنم.یکی از همکارام که مرد بود میگفت این عطر جدید که زدی چرا این جوریه؟..گفتم چه جوریه؟..راستش ترسیدم رو مردا هم جاذبه داشته باشه..در اون صورت من میدونستم و اون فروشنده!..گفتم چطور مگه؟..گفت خیلی زدی .دارم سردرد میگیرم!.یه نفسی کشیدم و گفتم خدا رو شکر..گفت:چرا؟..گفتم حالا دیگه..:))
Passion(Leila)-1892 یک شاهکار هنری از Sir Frank Di-cksee رو شاهد هستید که درآستانه قرن بیستم درست در اوج زمانی که اورینتالیسم سبک روز بود و خلق آثاری از اعراب و فرهنگ اون ها یک رویه بود برای اساتید اون روز ها که اغلب برای پیوستن به رویال آکادمی گوی سبقت رو از هم می ربودند.این اثر با نام passion و همچنین با نام Leilaشناخته میشه که یک نسخه آبرنگ از اون هم وجود داره. Diksee رو عده ای یکی از پیروان Pre-raphaelite brotherhood هم میدونن.اون در هر صورت یکی از اساتید رویال آکادمی بوده.. و این شاهکار رو در سال 1892 خلق کرده
پ.ن:سلام بانوی سرخ پوش..امشب زیباتر به نظر میرسی..در اتاق بسته است..شب است و تاریک بانوی زیبا...و کسی نیست..من به صفحه مانیتور خیره ..و در حیرتم...و هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه را...تو امشب از من چه میخواهی ؟..هی بانوی من..هیچ کسی نمیداند که چه شبها..در تاریکی اتاق و از دریچه این مانیتور.من و توچه رازها به هم گفته ایم..چشمانت با من حرف میزنند..و هیچ کسی نمیداند..که تو چگونه با من رقصیدی..هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه تو را..و حالا تو را به همه معرفی کرده ام..تو از آن منی...مرا ببخش که به همه نشانت دادم..دوستت دارم.
.
+Lady in red
..امروز یه اس ام اس اومد برام که نوشته بود خوشبختی در داشتن دوست داشتنی ها نیست.بلکه در دوست داشتن داشتنی هاست....یه عالمه نقاشی های قشنگ دیدم که به مرور معرفیشون میکنم.دیگه اینکه خودم هم دارم تمرین میکنم....چند تا فیلم هم دارم دانلود میکنم که هر کدومشون شاهکارن..چند تا کتاب هم گرفتم تو این هفته...بخونم خوب بودن معرفیشون میکنم..حالم خوبه..فکر میکنم سفر خیلی تو روحیه ام تاثیر مثبت گذاشته:)
.میبینید؟.چه قدر من دلخوشی هام کوچیک و زیبا هستن؟....درسته زندگی به معنای واقعی کلمه نمیکنم..ولی از زنده بودنم در لحظه هاش استفاده میکنم..مثه یه نفر نیستم که برنامه بلند مدتی واسه زندگیش داره..قاعدتا همه تو سن و سال من این طورین یعنی برنامه هاشون رو دارن انجام میدن که خونه بخرن و پول جمع کن و ازدواج و این برنامه ها..نود درصد مردم این جورین..و یا اینکه یه خانواده ثروتمندی دارن که از قبل بیمه هستن..ولی من مثه یه شاگرد ترک تحصیل کرده ..یا بهتر بگم ترک زندگی کرده میمونم که همیشه برام سه ماه تابستونه..همیشه اون کاری که دلم بخواد میکنم.. ..در عین اینکه هیچی ندارم..همونی هم که دارم مثه ریگ خرجش میکنم .من دیگه با زندگی قطع رابطه ام..اگه مفهوم زندگی این چیزا نیست..اگه هست که همینه که هست...اگه خوبه ..اگه بده..نمیتونم کار دیگه ای کنم..یا بایست خیلی پیش از اینا داستان زندگیم رو تموم میکردم که عاقلانه نبود و ترسو هم بودم..و یا اینکه بایست از زندگی میکشیدم کنار..من این زندگی رو نمیخوامش..خیلی وقته که دیگه این رو مطمئنم..ادامه میدم که تموم شه..به همین راحتی..نه اینکه فکر کنید الان خیلی ناراحتم و افسرده وغمگین هستم..نه..این دیگه یه راهه..اتفاقا خیلی هم که داره خوش میگذره..مهم اینه که بگذره...پس میریم تا بگذره و تموم شه...زندگی برای من هر چی بود..داستان بی مزه و لوسی بود که اصلا سناریوش از ابتدا اشتباه بود...این روزا خیلی حالم خوبه....فکر میکنم بازم سفرهای بیشتری برم.
دریاچه شورمست بعد از مدت ها به این دریاچه کوچولو و یا بهتره بگیم "آبگیر "رفته بودم..دریاچه شور مست در کوههای سواد کوه قرار داره و جای خیلی دیدنی ایه..و جون میده برای عکاسی .خود دریاچه فقط دیدنی نیست..بلکه تپه نوردی از مسیر هایی که عقل جن هم بهش نمیرسه هم اگه اهلش باشید و از پایین اومدن از شیب های چهل و پنج درجه و لیز خوردن و اینا هم میتونه یه روز هیجان انگیز رو براتون رقم بزنه..توصیه کردن رفتن به اینجا ها برای بعضیا جالب نیست و میگن شلوغ میشه و جاهای دنج لو میره و اینا.البته بایست بگم این مکان قبلا توسط ملت همیشه در صحنه آشغال ریز!..قبلا لو رفته و نمیدوم تا کی بایست حرص بخوریم از دست خودمون که چرا محیط به این قشنگی رو نمیتونیم تمیز نگه داریم واسه خودمون.در هر صورت به جای حرص خوردن چند تا از عکسای اینجا رو میذارم که ببینید.البته من الان هنوز خوابم میاد و میخوام برم بخوابم چون دیشب که دیر وقت رسیدم و صبح کله سحر هم رفتم سر کار....البته تو فیلیکر من هم میتونید همه این ها رو با توضیحات اضافه تر ببینید..
photos of the day
+گرگ پرنده
مرگ سقراط 'Death of Socrates' Jacques-Louis David ( French 1748-1825 ) Oil on canvas Circa 1787.
در این صحنه سقراط را میبینیم که بحث های معروف خود را حتی در آخرین لحظات عمر و در حال گرفتن جام زهر هم ادامه میدهد.به نشانه اینکه مرگ او متفاوت بود و او باور راسخی به اعتقادات و فلسفه خود داشت.بسیاری از مریدان و غلامان او در غم و اندوه به دور او میچرخند در حالی که همسر او از فاصله ای دور در سمت چپ تصویر دیده میشود که در حال خروج از زندان است به نشانه اینکه همسرش بر خلاف پیروانش و شاگردانش او را ترک کرد.در این تصویر افلاطون را میبینیم که در پایین تخت و Crito را میبینیم که دست بر پای استاد در حال استفاده از آخرین سخنان اوست.و به نظر میرسد تنها این دو نفر هستند که کنترل روحی خود را تا حدودی حفظ کرده اند.David با خلق این اثر ادای دینی به صورت غیر مستقیم نمود به مبارزین فرانسوی اصلاح طلبی که در زندان های پادشاه آن روز فرانسه بودند .
+تصویر بزرگتر
Saint Eulalia این تصویر یکی دیگر از کارهای Waterhouse هست که یکی از صحنه های حقیقی مربوط به قرن چهارم میلادی را به تصویر کشیده است. سنت Eulalia یک بانوی مقدس در شهر بارسلونای آن زمان بوده است که تنها دوازده و یا سیزده سال در زمان کشته شدنش بیش نداشته است.او به جرم اینکه برای خدایان امپراطوری روم که آن زمان بر اسپانیا حکومت میکرده قربانی نفرستاده و به تبلیغ مسیحیت پرداخته بود به مرگ محکوم شد..اما قبل از مرگ به تعداد سالهای سنش شکنجه شد .از ذکر شکنجه های وحشتناکی بر او انجام شد صرف نظر میکنم.در این اثر هنری همان طوری که می بینید چند کبوتر وجود دارند.که بر طبق داستان های دینی نشانه روح مقدس او هستند که از دهانش در هنگام مرگ خارج شده اند.و بارش برف نماد یک معجزه و یا پیامد مرگ نا بهنگام و سخت است که طبیعت را هم در مرگ او شریک میداند.به گونه ای که گویا آسمان هم از مرگ او به طور معجزه آسایی شروع به باریدن برف کرده است.به تصویر کشیدن بدن -بدون پوشش این قدیس مسیحی در زمان نقاش یک جسارت بالایی میخواسته است که این را بسیاری از اساتید هنری ستوده اند.این تصویر کاملا به صورت نمایشی از دور کار شده است.هر ساله در بارسلونا در روز دوازدهم فوریه به مدت یک هفته فستیوالی تحت نام این دو-شیزه قدیس برگزار میشود.
+تصویربزرگتر
رادیو فانتزیا - شماره یک خب به نظر میرسه این رسانه قدرتمند داره هر روز قدرتش رو به رخ رسانه های دیگه میکشه ..وبلاگ یه رسانه کاملا شخصی و یه تریبون قدرتمنده..که اگه درست ازش استفاده بشه..خیلی حرفا برای گفتن خواهد داشت.در این راستا..از امروز یه بخش دیگه ای رو به کتگوری های قبلی اضافه میکنم به نام "رادیو فانتزیا"..در این بخش..هر از گاهی صحبت میکنم...گاهی حس ها با نوشتن راحت تر منتقل میشن..گاهی خوبه که بتونی با بیننده های وبلاگت حرف بزنی و اونها بشنون..این یک ایده خوب به شمار میره.من اولین صدام رو که نمیدونم بهش باید بگم پاد کست یا هر چیزه دیگه..با موبایلم ضبط میکنم و رو هارد میریزم و از اونجا آپلود میکنم..فعلا برای گرگ تنبلی مثه من این عالیه..اگر صدای من رو که الان این پایین گذاشتم و یکی از پست های فانتزیا نامه رو باز خونی کردم شنیدید و عیب های زیادی از لحاظ فنی بهش قائل بودید که حتما خواهید بود..به خوبی خودتون ببخشید..چون در هر صورت اولین پاد کست و یا برنامه رادیویی این وبلاگ هست.
یه کار دیگه هم میشه کرد..تا حالا فک کرده بودید وقتایی که به وبلاگ دسترسی ندارید میشه تو تنهایی مثلا تو سفر تو یه شهر غریب و یا یه کشور دیگه صدا رو ضبط کرد و یا از موقعیتی گزارش تهیه کرد..و بعد سر فرصت تو وبلاگ گذاشت؟..
خب لاجرم این برای کسانی که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردن و یا اینکه اینترنت و وبلاگ براشون زیاد جدی نیست هنوز..یه کم زیادی جلو رفتنه..ولی به زودی به شما قول میدم یکی از اولین رسانه های قدرتمند در کنار رادیو وتلویزیون خواهد شد..هنوز حدود ده سال بیشتر نیست که از عمر وبلاگ میگذره..در آینده خبر های بسیار خوبی در مورد ش خواهیم داشت..
فقط تصور کنید که آیندگان یا خانواده شما در آینده بتونن صدای شما و یا نوشته های شما و یا ویدئوی شما رو ر وبلاگتون برای یاد گاری نگه دارن و بخونن..و نوه ها و نتیجه ها و چند نسل بعد از شما بتونن این اطلاعات رو از اجدادشون داشته باشن.از روحیاتشون و ...!این عالی نیست؟
با تشکر از کمانگیر... که این ایده رو داره اپیدمی میکنه
پ.ن:این صدای شاهین است..صدای ما را از فانتزیای امروز ابری میشنوید.
پ.ن:خوب کمانگیرعزیز لطف کرد و برای اینکه بتونید این پادکست رو به صورت مستقیم بشنوید ار فضای خودش برای این کار به من کمک کرد.یه دنیا تشکر مخصوص..چاکریم :)..
این روزا چه قدر خبر از مجید -مجیدی میشنویم..یادمه تو بحبوحه سینمای فجر یه سالی بود که در یکی از کم بیننده ترین سانس فیلم ها رفتم و رنگ خدا رو دیدم..همون فیلمی که به پسر بچه کوچیک و نابینا بازی کرده بود و اسمش هم محمد بود..اون فیلم به نظر من یه شاهکار بود و هست..فیلم فقط حرف زدن نبود..دیدن بود..شنیدن بود..شنیدن هایی از جنس فانتزیایی..صدای اون پرنده ای که تو دل جنگل میخوند و یه راز قشنگ با خودش داشت ..و اون مادر بزرگ مقدس.....ولی مجید- مجیدی این روزا دیگه محبوب کسی نیست..دوست داشتم اون همه حس قشنگ رو در فیلم رنگ خدا یه آدم بی نیازتر ایجاد میکرد..یا لا اقل اجازه میداد ما فقط روی خوبش رو ببینیم....به نظرم مجیدی باید یه بار دیگه رنگ خدا رو ببینه..شاید یادش بیاد چی نشون داد به مردم...شاید چیزهایی رو فراموش کرده.
یه فیلم دیگه ای که من تو سینما دیدم همون روزا و یکی از کم بیننده ترین فیلم ها بود..یه فیلم چند اپیزودی بود به اسم تولد یک پروانه..شاید کلا ما ده نفر بودیم که موندیم تا آخر فیلم..و من هاج و واج که چرا مردم این فیلم رو دوست نداشتن..یه شاهکار دیگه بود...تی وی هم چند بار نشون داده..هر دو این ها از مصداق های سینمای معنا گرا هستن و هرچند من سینمای معنا گرای ایران رو اصلا قبول ندارم چون عمدتا با غرض و مرض همراه هست..ولی این دو تا فیلم حسابشون کاملا برای من جدا بوده..
پ.ن:امروز همش تکرار میکردم: دونت کرای فور می آرجنتینا...نمیدونم چرا..یه آهنگی بیفته تو دهنم تا شب یه بند میخونم..
The Lady of Shallot این اثر درخشان یکی دیگر از کارهای ارزشمند Waterhouse هست که داستان دختری است که دچار یک مصیبت پر رمز و راز میشود که در برجی در نزدیکی قلعه شاه آرتور زندگی میکرده است و تنها اجازه داشته است به دنیای بیرون از طریق یک آینه نگاه کند.روزی از درون آینه او یک شوالیه جوان و زیبا رو را میبیند و تاب نیاورده و مستقیما به او نگاه میکند.و به دنبال آن مجازات میشود.مجازات او این بوده است که درون قایقی به سمت آبهای پایین دست رودخانه ای مرگبار روان شود.او قبل از اینکه به پایین رود برسد در حالی که آواز میخوانده میمیرد.در این تصویر نقاش دست های او را از زنجیر رها میکند..در حالیکه او را میبینیم که به مجسمه مسیح در جلوی سه شمع در حال خاموشی خیره شده است.این فیگور بر روی منظره ای کاملا ناتورالیستی کار شده است.
برای دیدن این تصویر در ابعاد بزرگتر و دیدن جزئیات بیشتر اینجا را ببینید.
فرم و محتوا ..هیچ وقت نفهمیدم این خوزه مورینیو چی داره که میگن خوشتیپه؟.خانوما که اصولا فوتبال نگاه نمیکنن..فوتبالیستا رو نگاه میکنن..کاری ندارن کدوم تیم قویتره..نگاه میکنن کدوم تیم خوشتیپ ترن!..هیچ دقت کرده بودید در این تفاوت در فرم و محتوا؟..
پ.ن:این کلمه "فرم و محتوا" از اون کلمه هاست که این روزا هر کی میخواد بگه من خیلی حالیمه و روشنفکرم و فلان و اینا..هی به کار میبره.دیدید بعضی وقتا یه کلمه ای ورد زبون همه میشه؟..الان همه گیر دادن به این کلمه" فرم و محتوا"..یک میگفت بابا این فیلمه اصلا نه فرم بود نه محتوا..نه به فرم پرداخته بود..نه به محتوا..یکی دیگه میاد سوال میپرسه.راستی شما فکر میکنید این نویسنده به فرم دقت کرده بود یا محتوا؟..نصف بیشتر نه میدونن فرم چیه نه محتوا..
من همین جا اعلام میکنم اگه باور نمیکنید میتونم بیش از بیست تا وبلاگ فقط رفرنس بدم تو این هفته اخیر به فرم و محتوای یه چیزی یا یه جای کسی پرداخته بودن
یه چند ماه قبل اگه گفتید چه کلمه ای افتاده ورد زبون همه تا بگن با کلاسن؟..آگراندیسمان!..من دقیقا پی گیری میکردم ....کار به مجریای تلویزیون هم کشیده بود..!.اینا رو گفتم که بدونید من "فرم ومحتوای" همه رو در آوردم کردم تو شیشه..
پ.ن: اگه شما میدونید یعنی چی به منم بگید..جوونیه و جاهلی..خب یاد میگیریم..
+photo of the day
سکوت و فریاد عشق امسال که رفته بودم نمایشگاه کتاب بعضی از نویسنده ها خودشون اومده بودن تا کتاباشون رو بفروشن و اول کتاباشون رو هم برای اونایی که میخواستن امضا میکردن.خیلی وقت بود که رمان های ایرانی نخونده بودم.به همین خاطرم رفتم از تو کتاب خونه ام این کتاب رو برداشتم.نویسنده که مرد میانسالی بود میگفت که تمام رمان هایی که تا به حال نوشته همه داستانهای واقعی بودن..من بعد از "بامداد خمار" و یه رمان دیگه که الان اسمش یادم نمیاد رمان های ایرانی دیگه ای تو این چند سال نخوندم..ولی این کتاب رو فکر میکنم جالب باشه..مخصوصا برای کسانی که چند تا رمان تاریخی خارجی رو پشت سرهم خوندن ..شاید خوندن یه داستان ایرانی که ملموس تره و تو سالهای اخیر اتفاق میافته شاید خالی از لطف نباشه.کاری به واقعی یا غیر واقعی بودن این داستان ندارم..ولی نثر روون و خوبی داره و راحت میشه پیش رفت.
کلیت داستان در مورد زنی است به اسم شیدا که عاشق پسری میشه..ولی با کسی دیگه مجبور به ازدواج میشه و ماجراهایی که به دنبالش پیش میاد....در حد یک رمان ایرانی کار بدی نشده..اول داستان اینجوری شروع میشه:
"مهر ماه سال 1362 بود که به منظور استخدام به دفتر مدیر بیمارستان رضاعی مراجعه کردم.مدیر بیمارستان فرزند دکتر مرحوم رضاعی من را به حضور پذیرفت و پس از ملاحظه مدارک و انجام یک مصاحبه کوتاه چند دقیقه ای گفت:شما به عنوان پرستار بخش یک گزینش شدین و میتونین از فردا رسما کارتون رو شروع کنین:از مدیر بیمارستان به خاطر حسن نیتش تشکر کردم و با رضایت خاطر از این که به کار مشغول شده ام دفتر او را ترک کردم."...
این نویسنده چند تا رمان تو همین سبک و سیاق داره که اگه از این خوشتون اومد بگید تا بقیه اش رو هم معرفی کنم.
+photo of the day









