گرگ نقاش

همون طور که پیداست من باز خونه هستم و دارم اینجا مینویسم..خب نشد برم سفر....در ظاهر هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداشت ولی در باطن یه وقتایی هست که دیگه تو بگو همین الان هواپیما پارک کردن دم در خونت فرش قرمزم پهن کردن که تو رو اختصاصن وردارن ببرن..اون وقت اگه من رو مودش نباشم نمیرم.دلیل منطقی امیدوارم کسی از من نخواد چون اصولا آدم منطقی ای نیستم.و همه چی بسته به اینه که من حال چیزی و داشته باشم یا نه..که در اکثر موارد حال هیچ کاری رو ندارم.مثل اینکه میخواستم برم یه کلاس نقاشی تا اینکه قبل از اینکه ایمان ملکی تماس گرفت یه خورده تمرین کرده باشم و نرم اونجا با دو متر قد بگه از من پرتره بکش..چشم چشم دو ابرو بکشم..خیلی طرح خوبی به نظر رسید ..بعدش هی امروز و فردا کردم و هی امروز و فردا کردم تا اینکه بعد از اون دفعه ای که گفتم رفتم ثبت نام کردم تو کلاسهای ایمان خان هنوز نرفتم..علتش هم یه چیزی بیشتر نمیتونه باشه ..

ولی بعدش یه جا خوندم که اگه میخوای یه نقاش خوب بشی اول باید هزار تا نقاشی بکشی و بعد باید هزار تای دیگه بکشی تا تازه بهت بگن نقاش..منم خب خدایی استعدادش رو دارم..یعنی از بچگی داشتم..ولی خوب خیلی وقته نکشیدم..به خاطر همین چند تا کتاب و مداد و اینا خریدم که تمرین کنم..البته نتیجه زیاد بدم نبود و کمی امیدوار شدم..ولی یه عکس رو یه بار مدل قرار دادم که عکس خسرو شکیبایی بود..بعد که تموم شد به نظرم خیلی شبیه شده بود..ولی رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیشتر به نظرم شبیه فرامرز قریبیان شده بود..ولی بدم نبود..لا اقل معلوم بود آدم کشیدم و این خیلی جای خوشحالی داره..دیگه اینکه من تکنیکا رو نمیدونم و لازمه باهاشون آشنا بشم..علاقه ای به خوندن کتابای آموزش طراحی ندارم و بایست یکی برام توضیحش بده ..البته تمرین و تمرین هم حتما میکنم..

موقعی که رفته بودم مداد و اینا بخرم از انقلاب نمیدونستم اسم این مدادا چیه و چی باید بگم..گفتم مداد طراحی میخوام..خانوم گفت همشونو میخواین؟..گفتم بله لطفا...چند تادخترم اونجا بودن و برگشتن منو نگاه کردن..فهمیدم زیادی تند رفتم..البته قبلا میدونستم مدادای "ب" نمیدونم شماره دار داریم و مداد کنته و اینا ولی یادم رفته بود.خانومه گشت و پیدا نکرد همشو..منم خیلی خونسرد گفتم که اشکالی نداره و اینا..همینا فعلا خوبه....بعدش میخواستم از این تخته های نگه دارنده بخرم که یه خورده چرخیدم هرچی فکر کردم اسمشو یادم نیومد و به خاطر دخترایی که اونجا وایستاده بون روم نشد بپرسم ..و نگفتم..بعدا اومدم خونه ..گفتم این تخته ها کوچیکن..برای اینکه بتونم کار درستی انجام بدم..بایست یه دونه از این بزرگاش که این مرد مو فرفریه تو کانال چهار داشت "باب راس"بخرم..بعدش جایی خوندم که برای شروع نقاشی رئال لازمه اول طراحی رو یاد بگیریم..بنابر این نه اینکه فکر کنید دارم خودم و خفه میکنم و صب تا شب طرح میکشم.نه بیشتر دارم نقاشی از این سایت و اون سایت نگاه میکنم و غبطه می خورم ..و اینکه خیلی هم علاقه دارم..برای خودم..دوست دارم نقاشی کنم..ولی خوب خوبه که آدم هر کاری رو اصولی و درست انجام بده..

پ.ن:اگه میبینید دیگه عکس های روزانه خبری نیست به خاطر اینه که عکس خوبی نمیبینم..به محظ اینکه ببینم و جالب باشه و به پست هم مربوط حتما اینجا میذارم تا ببینید و به قول همسایگان که تو خونه ما سرک میکشن و میرن تو وبلاگاشون غیبت ما رو میکنن..عکس میذاریم تا بیننده هامون زیاد شه از گوگل! اونم بیننده خارحی!..چون از گوگل نود درصد بیننده ها عمدتا خارجی هستن!.حالا من بیننده خارجی تو وبلاگ فارسی میخوام چه کار خدا علیمه!..اصلا فرض کنید این طوریه..من اینجا اون کاری که دلم بخواد انجام میدم..با طیب خاطر..یعنی شما راحت میتونید تو وبلاگتون پست حروم کنید درباره من بنویسید که فلانی عکس میذاره آمارش بره بالا..بره یا نره..دیگه این دوره ها رو ما تموم کردیم..به قول این سریاله..این چیزایی که واسه شما آرزوست واسه ما خاطره است.درسته اینجا کمتر از یکساله باز شده..ولی دیر زمانی ست ما خاک وبلاگستان خوردیم و این حرفا..

پ.ن:دیگه اینکه بدین وسیله اعلام میشود تا این لحظه من به هیچ یک از بستگان و خویشاوندان و همکاران و دوستان آدرس اینجا رو ندادم و خودشون یواشکی سرک کشیدن و پیدا کردن...بنابر این هر کدوم که اینجا رو بخونن حکمش مثه حکم کسیه که یواشکی تو حموم خونه مردم رو نگاه کنه...:)) ما اینجا پر و پاچمون بازه و ممکنه عکسای و نوشته های پرو پاچه باز ترم بذاریم..بنابراین حالا میخواین بخونید میخواین نخونید..:)
برا من که مهم نیست

تا فردا

31
July
+ لينك

بودن ... مسئله این ست
بودن برای چه کسی هم مسئله است
نبودن مسئله ای نیست
درد آور تر همین است

30
July
+ لينك
خیس تر نگاه کنید

Image and video hosting by TinyPic

William Whitaker در 1943 در ایلینویز Utah به دنیا آمد.او با رنگ و روغن و آب رنگ و پاستیل آثار بسیاری زیبایی را در سبک کلاسیک رئال خلق نموده است.آثار او با فیگور ها ی حرکتی زنانه شناخته شده اند.برای مثال نوع گام برداشتن این بانو را ببینید.-به حرکت پای سمت راست از مچ دقت کنید-روند کلی شکل گیری این اثر را میتوانید از اینجا ببینید.او هنوز هم همانند گذشته در کار گاه قدیمی خودش کار میکند و و در همانجا هم هنرجویان و بازدید کنندگان و مدل هایش را میبیند.روزی سه و یا چهار ساعت بیشتر کار نمیکند و بقیه روز را به قول خودش صرف خراب نکردن آثار خوبش میکند.او همسری هنرمند و علاقه مند به نقاشی با ابرنگ دارد و تنها پسر مردی نقاش است.

پ.ن:یکی دیگه از کارهاش رو که من خیلی دوست دارم اینه ..

29
July
+ لينك
شیراز یه نفر

هفته پیش میخواستم برم شیراز کسی پایه نبود ..این هفته گفتم خودم برم تنهایی...زنگ زدم امروز به یه آژانس.. خانوم مهربونه گفت عزیز دلم خیلیییی دیر زنگ زدی..!!گفتم خوب..پس ظاهرا باید فراموشش کنم..راستی اصفهان چی؟..گفت اصفهان خیلی آسون تره از شیراز..ولی تمام پروازهای به سمت اصفهان روز نهم کنسل شده..ولی زمینی بخوای میتونم برات ردیف کنم..منم که عمرا بمیرم اوتوبوس سوار نمیشم.به نظرم تا چهار سال دیگه که دوباره شرایط سفر مثه این دفعه جور بشه بایست صبر کنم..

پ.ن:راستش من از هر چیزی خوشم بیاد معمولا بهش نمیرسم..و این عادت شده برام..مثه سفر کردن که عاشقشم..ولی شاید باورش برای شما سخت باشه که چند ساله مسافرت نرفتم..حتی تا کرج!!..و تو این تهرون خراب شده یا نشده هستم..یا هر چیز دیگه ای که فکرش رو بکنید که من عاشقش هستم معمولا خیلی ازش دور هستم..شاید به ذهنتون برسه که اگه عاشق سفر باشی همین الان راه میفتی میری..ولی خب من یه چیزایی رو همیشه در نظر میگیرم..اگر قراره سفری در پی باشه..بهتره جوری نباشه که من بعد از یازده ساعت رفت و یازده سفر بر گشت از شیراز اونم با اوتوبوس!..به غلط کردن بیفتم..!..ته دلم هم هنوز نمیدونم چه کار کنم..امروز یه ایمیل اومده بود از مناظر دیدنی یزد..!..به نظرم آخرشم هیچ جا نمیرم..البته اگه نرم..میدونم تمام اینا بهانه است و دلیلش اینه که کسی پایه نبود و به کسی هم که گفتم همون روز اول زد تو ذوقم.

پ.ن: یه چیزی رو دقت کردیدتو پاراگراف قبلی؟..سه بار کلمه عاشق رو به کار بردم!!..اگه یه کم شم روان شناسی داشته باشید میفهمید که من آدم رومانیک مزاجی هستم ..خب انکارش برای کسی که اینجا رو میخونه خنده داره..و درکش راحت..ولی با این تریپ رومئو ای که من دارم هیچ ژولیتی در کار نیست و مثه اینکه قرارم نیست باشه..یه رومئوی بی ژولیت !..اینم پیرو اینکه هر چی رو دوست دارم ازش دورم!!!

28
July
+ لينك
افسانه پریان
Hylas_and_the_Nym.gif

اثر هنری بسیار ارزشمند بالا کاری است از John William Waterhouse که در پستهای بعد بیشتر او را معرفی خواهم کرد.ولی در مورد این اثر سه روایت و داستان مختلف وجوذ دارد که همگی ریشه در افسانه های یونانی دارد.

سایت Art renewal و چند سایت هنری دیگر این اثر را با نام "شاه هیلاس و پریان " نام گذاری کرده است.طبق این داستان هیلاس از لشکریان جدا شده و برای برداشتن آب به کنار برکه ای میرود که با پریانی زیبا مواجه شده و فریفته آنها میشود به قصد آنها به برکه میافتد و غرق میشود.

روایت دیگر این است که یکی از پریان به نام Echo صدایی بسیار زیبا و دلفریب داشته و عاشق آواز خواندن بوده است.الهه ای به نام Hera به او و صدایش حسادت میکند و صدای او را میدزد.از آن پس Echo فقط میتوانست آخرین کلمه ای را که طرف مقابلش تکرار میکرده تکرار کند-به مانند اکوی یک صدا-او سپس عاشق "نارسیسوس"میشود.ولی نارسیسوس عشق او را پس میزند .او بسیار دل شکسته و غمگین شده و به غاری پناه میبرد و تنها صدای خودش را میشنیده و صدای خودش را تکرار میکند.پریان بسیار غمگین میشوند و به خدایان دعا میکنند که انتقام اکو را از نارسیسوس بگیرند.پس نارسیسوس به کنار رودی رفته عکس خود را در آب میبیند و عاشق تصویر خود میشود و در آب میافتد و غرق میشود.-از اینجا ببینید-

روایت سوم که من فکر میکنم زیبا تر باشد این است که یکی از پریان عاشق جوانی شده ولی عشق او رد میشود..پس پریان که تعداد آنها به پنجاه میرسیده است و هفت عدد از آنها در تصویر دیده میشوند تصمیم به انتقام میگیرند و جوان را کور میکنند-همان طوری که از حالت چشمان او در نقاشی میتوان حدس زد-سپس او را به کنار برکه برده و او را به همراه خود به اعماق برکه برده و غرق میکنند.

پ.ن:هر کسی از این تصویر طی سالیان دراز داستانی ساخته است..داستان شما در مورد این اثر هنری بسیار زیبا چیه؟

27
July
+ لينك

یک تنها را یک تنها از تنهایی بیرون میآورد..و یا اینکه هر دو با هم به تنهایی می روند.

+

26
July
+ لينك

هرچه خواستی به تو دادم
هیچ چیز نخواستم و تو هیچ چیز به من ندادی
و تو نمیدانستی من سراسر خواستنم

25
July
+ لينك
Flower seller

Eugene D Blaas در سال 1843 از پدر و مادری اتریشی در ایتالیا به دنیا آمد و نزد پدرش که خود استاد آکادمی رم ونیز بود آموزش دید.ونیز در اروپای قرن هجدهم جذابیت خاصی برای اساتید نقاشی داشت.جایی که او تبحر خاصی در سبک ونیزی و خلق فیگور های خاص پیدا کرد.آثار او بیشتر شامل مردان ماهیگیر و زنان گل فروش و فیگورهای خاص با تاکید بر ظرافت بر روی مو و پوست میباشند..او در سال 1932 فوت کرد.

+

+

watch more here

25
July
+ لينك
تا اطلاع ثانوی سفر تعطیل

.. من دوست دارم نقاشی کنم تا آخرش...ولی هنوز اولش هم شروع نشده..من یه نفر رو میخوام برای این که وقتی باد به پرده میزنه و اون رو به رقص در میاره...بفهمه شمع روشن یعنی چی..


..میدونی من به هیچ کسی اعتماد نمیدم که مای لایف ایز برلیانت..مای لایف ایز یونیک.!..ولی اعتماد میدم که مای لاو ایز پیور..من هیچ تعهدی ولی به کسی نمیدم.....تعهد رو بایست در چشم من ببینی....باید به من اعتماد کنی..و تو..آدم این کار رو نمیکنی..و میترسی..

بعد از چند سال میخواستم این هفته که دو سه روز تعطیله برم مسافرت.ولی بعدش دیدم اون جا که بایست کسی با من همراه باشه..کسی نیست و من تنها م....و این خیلی درد ناکه کسی نباشه که باهاش بری سفر...درهر صورت ..بعدش گفتم که عیب نداره خودم تنهایی میرم..به چند تا آژانس زنگ زدم..بعضی ها به سینگل ها تور نمیدادن..و یکی دو تا هم میدادن..که یکیشون رو انتخاب کردم که برم..ولی دو ساعت بعد که قرار بود من زنگ بزنم به اون خانومه که پشت خط بود و زنگ نزدم چون وقت نکرده بودم..اون زنگ زد و گفت شما برید از یه جای دیگه تور بگیرید .همه جا پیدا میشه...دقیقا نفهمیدم منظورش چی بود..ولی فکر کرد من از جای دیگه گرفتم و خواست با این حرفا دلش خنک بشه..بعدش دیگه گفتم ولش کن..تنهایی سفر کردن فایده نداره و بی خیالش شدم..لاجرم تا اطلاع ثانوی در همین غار تنهایی خواهم ماند....ولی دوست داشتم اگه میرم سفر بعد از چند سال.. شب اول برم حافظیه..ولی نمیدونم چرا هیچ وقت از سعدی خوشم نیومد....احتمالا اگه میرفتم سعدیه نمیرفتم..

پ.ن:من دلم یه پیانو و یه پرده میخواد که سفید باشه و باد تکونش بده..
من دلم یه بوم نقاشی میخواد و یه عالمه رنگ و دوست دارم اتاق خالی باشه..هیچ کسی نباشه..فقط یه پرده میخوام..

میدونی گوزن گاهی میگم کاش تو روح نبودی و با هم میرفتیم سفر...

..و بعد شمع رو خاموش میکنم..و مهتابی رو روشن..و دیگه باد پرده رو به رقص در نمیاره..چون کسی نیست ..

24
July
+ لينك
بازار کنیز فروشان
w.jpg

Jean-Léon Gérôme 1824-1904 یک نقاش و مجسمه ساز فرانسوی و آغاز گر جنبشی در امپرسیونیسم بود که به وسیلهMonet و Manet پایه گذاری شده بود.او همچنین کارهای زیادی در زمینه های تاریخی و اورینتالیسم خلق کردکه نقطه عطفی در امپراطوری نقاشی فرانسه به شمار میرود.او در سال 1840 به پاریس رفت جایی که Paul Delaroche بود.و نزد او به مطالعه پرداخت و به همراه او به ایتالیا رفت.جایی که موفق شد طرح ها و آثار زیادی در رابطه با فرهنگ و رسومات و همچنین بازارهای بر-ده فروشی مانند این و این خلق کند.آثار او به گونه ای بسیار ظریف بیننده را با سبک وسیاق زندگی مردم در قرن نوزدهم نمایش میدهد..از جمله سبک لباس پوشیدن-فرهنگ و غیره که با دیدن هر اثر از او میتوان ساعتی به بحث و بررسی پرداخت و نکات ریز و دقیقی در مورد تاریخ به دست آورد.او در سال 1854 به ترکیه و سواحل رود دانوب رفت و در سال 1857 به مصر سفری داشت که در تمامی این سفرها نقشی از زندگی و حقایق تاریخی دیده شده خلق کرده است.ره آورد سفر او به خاورمیانه و مصر آثاری بود که به معرفی حر-م سراهای سلاطین مصر و ترک پرداخته است و آنچه در آن می گذشته را به زیبایی به تصویر میکشد..مانند این و این .

پ.ن:
در مورد بر-ده فروشی و کنیز فروشی در قرن نوزدهم و قبل تر میتونید کتاب "حر-م سرای سلطان" رو که در قسمت کتابخونه معرفی کردم ببینید..من به شما توصیه میکنم این رمان رو در صورت علاقه مندی به تاریخ و حقایقی که کمتر در موردش صحبت شده بخونید.. که در مورد دختری انگلیسی هست که دزدان دریایی اون رو میدزدند و قصد فروش به سلطان ترکیه دارن..داستان هایی که این بین اتفاق میفتند بسیار جذاب و توصیف کننده آداب و رسوم مسلمون ها و تقابلش با اروپای اون زمان و دید اروپایی ها در مورد اونهاهست..

+آثار بیشتر از این هنرمند رو میتونید از اینجا ببینید

23
July
+ لينك

هی گوزن..خواب دیدم رفتم فانتزیا یه آبشار داره میریزه پایین..و من تشنه تشنه ام..همه جونورا هم دارن آب میخورن..حتی تو..ولی من تشنه تشنه بودم..و افتادم و مردم..وقتی مردم بیدار شدم...

22
July
+ لينك

من همه چیم بر عکسه..وقتی غمگینم زیاد میخورم..زیاد خرید میکنم..زیاد خرج میکنم..زیاد میخندم.. ..هیچی کم نمیشه..همه چی میره بالا....

+photo of the day

21
July
+ لينك

دارم این روزا یه کاری میکنم که بیشتر لذت ببرم..مثلا نصفه شب میرم تو خیابونا یه دوستی رو از فرودگاه بر میدارم میرم شرق تهران و دوباره بر میگردم غرب تهران..یا مثلا رفتم ایمان ملکی رو دیدم و تو کلاساش رزرو کردم.

+Photo of the day

20
July
+ لينك

گاهی اگر منفجر نشوی نابود میشوی..و اگر هم منفجر شوی نابود میشوی..در این مواقع..نابودی مهم نیست..

19
July
+ لينك
تو هم برو خسرو..تو هم برو

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن
دارم هی پا به پای نرفتن
بیا برویم روبروی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها سر پناه خیس از مژه های ماه را بلدم که بی راهی دریا نیست
.....

پ.ن:حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن


پ.ن:از اینجا بشنوید

18
July
+ لينك
Goddess
dance_1340_03_ch_ep_ballettech_fn-2r.jpg

اگر کسی باشه که تو بهش اعتماد کنی و یا اگر تو به هیچ کس اعتماد نمیکنی در هر دو حالت یک نتیجه میگیری .اگه تو به یه نفر اعتماد کامل داشته باشی..دیگه از هیچ کسی و هیچ چیزی نمیترسی و به غیر از اون یه نفر هیچ چیز اهمیت نداره..اگر تو به هیچ کسی و هیچ چیزی اعتماد نکنی هیچ چیز اهمیت نداره..ولی یک تفاوت وجود داره.اولی از تو یک برده میسازه و دومی تو رو آزاد میکنه.یک برده خواهان آزادیه..و یک آزاد خواهان بردگی..انسان آزاد به دنیا میاد..پس به دنبال بردگیه...چون نیاز داره به یه نفر اعتماد کامل داشته باشه..و برده در آرزوی آزادی..و این چرخه ادامه پیدا میکنه..مدام تو به اون یک نفر یا یک چیز اعتماد میکنی و مدام از شر اون رها میشی....آزادی ترسناکه اگه همه آزاد باشن..پس نیاز هست که همه برده باشن و تو آزاد باشی..و یا تو برده باشی و همه آزاد باشن..اگر تو آزاد باشی و همه برده باشن..تو خدا میشی..و میشی اون یک نفر..اون وقت یه برده پیدا میشه که به تو اعتماد میکنه و نبض زندگیش رو به دست تو میسپاره..اون وقت تو قدرت رو در دست داری..و اگر تو برده باشی و همه آزاد باشن..همه خدا هستن و تو برده....فکر میکنی چه اتفاقی میفته؟..تو به زودی خواهان آزادی میشی و از دست خدایان فرار میکنی به سمت یه خدای دیگه...در نهایت میخوای که آزاد بشی..پس به هیچ کدوم از خدایان اعتماد نمیکنی..وقتی تو به هیچ کسی اعتماد نکنی اون برای تو میمیره..پس همه خدایان میمیرن و تو تنها میمونی..و همه خدایان برده میشن..و تو خدا میشی.در هر صورت یا تو خدایی و یا برده..از خدا بودن خودت ناراحتی؟..از برده بودن خودت ناراحتی؟.کی گفته یه خدا نمیتونه ناراحت بشه؟..یه خدای بی احساس به درد لای جرز دیوار میخوره..منم مثه نیچه تنها خدایی رو میپرستم که رقص بداند.

17
July
+ لينك
John Howard Sanden
aaserod.jpg

John Howard Sanden در سال 1935 در آستین تگزاس به دنیا آمد.او به مدت بیش از 37 سال یکی از برترین هنرمندان نقاشی پرتره در سراسر آمریکا بوده است.و بیش از یکصد پرتره از چهره رهبران و دولت مردان و هنرمندان به اتمام رسانیده است.بیش از سه دهه در Art Student League نیویورک تدریس کرده است و 5 کتاب در زمینه نقاشی پرتره به رشته تحریر در آورده است.و تعداد بی شماری کلاسهای آموزشی و سمینارهای هنری را برگزار نموده است.او تقدیر نامه های فراوانی تا کنون دریافت کرده است و همچنین از طرف کالج Houghton درجه دکتری هنرهای زیبا را دریافت نموده است.سال 1969سال سرنوشت سازی برای او بود که او تصمیم به ترک محل زندگی و عزیمت به نیویورک گرفت.جایی که تبدیل به یک نقاش پرتره مشهور شد.در همان ماه های ابتدایی اقامتش در نیویورک دعوت به آموزش و تدریس شد . و در سال 1974 موسسه پرتره را پایه گذاری کرد.و تورهای آموزشی فراوانی را در سراسر آمریکا بر گزار نمود.کلاس های او گاهی به بیش از هفتصد نفر می رسیدند و گاهی عده ای حتی موفق به شرکت نمودن در کلاسهای او نمیشدند.او برای این گروه نیز جلسات و سمینارهای مختلفی ترتیب میداد .او اکنون مشغول نوشتن زندگینامه خود میباشد.

+watch more of him

+photo of the day

16
July
+ لينك
Maria Magdalena

تو هنوزم مثه قدیما ماریا ماگدالینا نشدی..

+photo of the day

16
July
+ لينك
fine..thanx

از امروز تا اطلاع ثانوی هرکی از من بپرسه حالت چطوره فقط یه جواب میشنوه..ممنون خوبم

+photo of the day

14
July
+ لينك

هوا گرم تر از اونیه که خاموشی بی وجدانی تلقی نشه....

+photo of the day

13
July
+ لينك
سقوط

پرهای سفیدی داشت..و بسیار زیبا بود..اتاق بسیار کوچکی بود..و من و او درست کنار هم...دائما بال میزد و پرهای سفید سفیدش را به هم میزد..انگار بیست تا کبوتر سفید در یک اتاق ..پرهایش به صورتم میخورد...فرار نمیکرد....سمت چپ پنجره بزرگی بود..که نورانی بود..و نور شدیدی از آن میتابید... به سمت پنجره رفتم..بدون اینکه بترسم پریدم.. و پریدم..همه جا سفید بود و من اصلا وحشت نمیکردم..هیچ دیواری نبود..زمینی نبود..که به آن محکم برخورد کنم و متلاشی شوم..گوزن من..زمانی که زمینی نیست که به آن بر خورد کنی..سقوط عین صعود است..و صعود و سقوط بی معناست..زمین را فراموش کرده ام..نه به پیش میروم..نه به پس..شناورم..با سرعت؟..نمیدانم..میدانم زمانی دور..در فاصله چندین میلیازد سال نوری سقوط کردم..ولی از آن پنجره..و زمینی نبود..و من در فضای لایتناهی..همچنان میایم و میآیم..پس سقوطی در کار نیست..چون زمینی در کار نیست..وقتی چیزی برای افتادن نیست تو سقوط نمیکنی و شکست نمیخوری.هیچ چیز نه خوب است و نه بد..وقتی شکست معنا نداشته باشد و نه پیروزی..تو فقط میدانی که زمانی سقوط کرده ای و آن را به خوبی به یاد میآوری..و هرچه منتظر ماندی به زمین نخوردی که نخوردی..پس شاید صعود کردی..و شاید هم ثابت ایستاده ای..من نه صعود کرده ام..نه سقوط..تنها در این فضای نورانی بی معنی زیسته ام..گاه از ترس اینکه زمینی مرا نابود سازد..و گاه از اینکه آسمانی را سقف گذاشته باشند..و هر بار اشتباه بود.

+photo of the day

12
July
+ لينك
Did you know..

ایمان ملکی برای آموزش نقاشی امروز وقت میدهد برای سال آینده.مهرداد جمشیدی فعلا هنرجوی خانوم فقط میپذیرد..خود استاد کاتوزیان رو که اصلا اگه پیداش کردید جایزه دارید...بقیه شاگردانش رو هم پیدا نکردم. دنبال یه استاد خوب میگردم در سبک رئال در تهران.اگه میشناسید خبر بدید.

+photo of the day

12
July
+ لينك
میتوانم ولی نمیخواهم

توکا میگه:نمی توانم مثل مردهای دیگر زندگی کنم چون یاد نگرفته ام یا شاید چون استعداد یادگیری اش را نداشته ام،

+photo of the day

11
July
+ لينك
BALCONES DE BUENOS AIRES
Cenientas_of_the_Night_II-638x507.jpg


Fabian Perez در 2 نوامبر 1967 در بوینوس آیرس آرژانتین به دنیا آمد.به عنوان یک نوجوان او بسیار علاقه مند به هنر های زیبا و هنرهای رزمی بود .بنابراین تصمیم به ادامه تحصیل در هر دو رشته کرد.کاراته به او نظم و ترتیب را آموخت و شخصیت او را تحت تاثیر قرار داد و بابی تازه گشود تا او به هنرهای زیبا بپردازد.آنچه او درمطالعات شرقی خود آموخته است نقاشی های او را بسیار تحت تاثیر قرار داد.

او آرژانتین را در 22 سالگی به مقصد ایتالیا ترک کرد .جایی که 7 سال اقامت گزید. و جایی که رشد چشمگیری در نقاشی ها و نوشته های او صورت گرفت.او در ایتالیا کتاب خود تحت نام " بازتاب یک رویا" را نوشت که بعد ها در ایالات متحده منتشر شد.سپس او به ژاپن رفت و یک سال آنجا ماند.او در آنجا طرحی از پرچم ژاپن همراه با مردی که در حال مدیتیشن بود کشید که هم اکنون در یک مکان دولتی در ژاپن در معرض دید عموم است. Fabian ژاپن را نیز به مقصد لوس آنجلس ترک کرد و آن جایی است که بقیه عمر خود را صرف نوشتن و نقاشی نموده است.

استایل او منحصر به فرد است.او امیدوارست که آثارش را در سبک های هنری خاصی طبقه بندی نکنند.او این محدودیت را نه در کارهایش بلکه در مورد خود نیز نمی پذیرد.او علاقه مند به کار با اکرلیک است .به این علت که زود خشک میشود و به او اجازه میدهد تا ضربه های بعدی را به میل خود و با احساسات جسورانه و سمبلیکی که در آثارش مشهود است به تصویر کشد.او با احساس خود نقاشی میکشد.و هر اثر او یک نقشه به همراه چندین راهنماست .که هر بیننده ای میتواند از زوایای مختلفی به آن بنگرد.

در کتاب "بازتاب یک رویا" میگوید: سی سال بود که من در شن زار ها به کندی حرکت میکردم..پس بار خود را سبک کرده و توانستم جاده روبرو را به وضوح ببینم.پس با سرعت راهی تجارب جدید شدم.

+watch more of him

10
July
+ لينك
رنگ

ای کاش چند تا سطل رنگ داشته باشم ..یکی آبی..یکی قرمز..یکی زرد.. یکی سبز..اون وقت آروم دست راستمو میکردم تا مچ تو رنگ آبی پر رنگ ..بعدش دست چپم رو میکردم تو رنگ قرمز..بعد دستامو نگاه میکردم و میمالیدم به صورتم..بعدش یه دیوار سفید گیر میآوردم ..یه سطل رنگ آبی رو بدون اینکه کسی باز خواستم بکنه می پاشیدم مثه آب رو دیوار...بعد یه سطل رنگ دیگه..حتی سقف رو هم رنگی میکردم..همه جا رو رنگی میکردم..

+photo of the day

9
July
+ لينك
گرگ پرنده شنا میکند

.خب شاید اول از همه باعث تاسفه که در سن بیست و هشت سالگی و اندی شنا بلد نبودم..تاسفش برای خودمه که ازش محروم شدم..یکی میگفت بعضی ورزشها رو مثه شنا باید از بچگی یاد گرفت و در بزرگسالی آموزشش خیلی سخت تر میشه.ولی بعد از رایزنی های متعددی و معتنابهی که انجام دادم خیل کثیری از شناگران این نظریه رو رد کردن و گفتن که امکان پذیره..البته این تقصیر من نبود که وقتی بچه بودم منو نذاشتن که برم یاد بگیرم.هرچند که همیشه علاقه داشتم.به خاطر همین رفتم از توی همشهری یه آگهی رو پیدا کردم که مربوط به آموزش تضمینی شنا بود.از اونجایی که اکثر کلاس های آموزشی برای کودکان و نوجوانان هست من چند بار از خانومی که پشت خط بود پرسیدم که برای بزرگسالان هم آموزش دارن یا نه؟ که گفت البته که داریم .فردای اون روز رفتم ثبت نام کردم.قرار شد در دوازده جلسه یاد بگیرم و نکته دیگه این بود که من در تمام عمرم به استخر نرفته بودم و بار اولی بود که اونجا میرفتم و سعی کردم بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنم و به قول خودمون سوتی بدم برم دنبال بقیه تا ببینم روند کار از کجا شروع میشه.یعنی از دم در که کارت آموزش رو دادم دقیقا نمیدونستم باید چه کار کنم.و محرز ترین کاری که بلد بودم این بود که بایست ل-خت بشم.ولی این که کجا نمیدونستم.البته فهمیدنش زیاد سخت نبود چون از همونجا که داشتم میرفتم یه نفر جلومو گرفت و گفت آقا با کفش نیا. و یه جایی بود که پر دمپایی بود عین این مسجدا.یکی برداشت داد بهم و یه پلاستیکم داد دستم که بهش کلید آویزون بود و یه شماره روش داشت.رفتم همونجا که همه ل-خت میشدن.اولش شاید خجالت کشیدم ولی بعدش که دیدم کویت بازاره با اعتماد به نفس بالایی همه رو در سه سوت کندم و کردم تو کوله پشتیم.البته به جز مایو.شما هم دقت کنید که وقتی میرید استخر حتما مایو بپوشید رفتید اونجا همه رو باید دربیارید غیر از اون یکی!.خیلی خوشحال بودم و دیگه جو گیر شدم که بابا کرال سینه که بچه بازیه..بعدش احتمالا میگم شنای پروانه هم بهم یاد بده.چون گوزن نقره ای همیشه شنای پروانه میکنه منم دیده بودم دلم خواسته بود.بعدش اینکه رفتم مستقیم سراغ مربی و خودم رو معرفی کردم.و یه خوش آمد گویی بهم کرد و گفت برو زیر دوش.این یکی رو بلد بودم چون میدونستم بایست قبل از اینکه بریم تو آب حتما بایست یه دوش بگیریم.و حتی در به در دنبال اون حوض کوچیک میگشتم که توش کلر بایست باشه که نبود..خیلی قبراق مثه مستر بین رفتم پیش مربی در حالی که موهام دیگه اومده بود تو چشام.و خیس شده بودم و کمی از این بابت شرمنده که چرا با این وضعیت خدمت رسیدم و اینا.ولی بعدش فهمیدم که همه خیسن غیر از مربی و یادم اومد که تو استخر کسی سشوار نمیزنه بره تو آب.مربی بهم روحیه داد و گفت که شروع میکنیم و تو یاد میگیری و از این حرفایی که میزنن همیشه و روحیه میدن..رفتیم لب استخر و گفت ببین اولین حرکت حرکت مدادیه..یعنی جفت پا عین مداد میپری تو آب و میای بالا.گفتم تو این عمق کم فکر نمیکنید جفت پا پریدن و اینا..که گفت اینجا پر عمق ترین قسمت استخره. یعنی دو و نیم متر به گفته خودش و به دید من اون آب از رنگ و عمقی که نشون میداد بالای سه و نیم متر بود.لا کردار سر حرفش هم وایستاده بود که باید بپری و مربی بازیش گل کرده بود.منم یه نگاهی به جماعت استخر کردم و دیدم همه منتظرن من بپرم .و از طرفی من بیچاره در تمام عمرم در نیم متر آب هم نبودم چه برسه به این عمق که رنگ آب از عمق زیاد به آبی پر رنگ تبدیل شده بود ! و میشد به راحتی عمق زیادش رو حس کرد.من گفتم بهتر نیست از کم عمق شروع کنیم و بعد به تدریج..؟ که گفت اصلا فکرشم نکن..اونجا به درد من نمیخوره.بپر و تمومش کن.هرچی نپری بیشتری میترسی.منم دیدم که حالا همه دیگه دارن منو تماشا میکنن.دیگه ضایع بود اگه نمیپریدم.و قلبم هم عین گنجیشک میزد از وحشت.چون فکر میکردم از کم عمق شروع بشه..نه اینکه ..در هر صورت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم جهنم.میپرم هر چی شد شد آبروم داره میره.منم در حالت عادی قدم یک متر و هشتادو چهاره..و ایستاده عین مداد هستم چه برسه بخوام جفت پا در حالت مداد سیخکی بپرم تو آب.در دسرتون ندم پریدم در حالتی که اگه اسلو موشن میگرفتن چشمام بسته بود یعنی مچاله بود دهنم به ایضا محکم بسته.نفهمیدم چی شد..یه صدای وحشتناکی اومد و بعدش قل قل قل قل.....بعدش دیگه صدایی نیومد و من تازه فهمیدم ته آبم!..این شد که دهنم نا خود آگاه باز شدو یه دولیتر آب رفت تو حلقم.قرار بر این بود که وقتی رسیدم اون پایین و کف رو احساس کردم محکم بزنم به کف تا بیام بالا.همین کارو کردم و اومدم بالا و یه میله ای رو که مربی گرفته بود گرفتم و اومدم بالا.مثه یه قهرمان !.ولی استاد دست بردار نبود.گفت بد نبود. پونزده بار دیگه بری میریم حرکت بعدی..!!!منم حساس!.گفتم واقعا ؟..گفت بله..خلاصه چهار بار بسم اله بسم اله پریدم و هربار کلی آب خوردم.بعدش جلسه اول با دو چرخه سواری تو آب تموم شد و من حس میکردم تو آب پر وایتکسه یه جوررایی که بوی وایتکس میومد.بعدا فهمیدم که چون کلر گرونه بعضی استخرا وایتکس میریزن که خیلی مشکل ممکنه درست کنه.جلسه بعد قرار بر روی آب موندن بود واز اون حرکت مدادی لعنتی خبری نبود.بایست با پا دو چرخه میرفتم و با دست بال بال میزدم.یعنی دستامو باز و بسته میکردم.چندین و چند بار امتحان کردم و پام با دستم مچ نبود و هر کدوم به اون یکی میگفت برو واسه خودت.البته تمرین بیشنر لازم بود طبیعتا.استاد اومد و گفت نه..فایده نداره...نون رو حروم کردی..این جوری نمیشه..میله های کنار رو ول کن برو وسط...با خنده گفتم استاد من که برم وسط همون جا میرم پایین که!.گفت عیب نداره جسد آدمیزاد توش هواست بره پایین دوباره میاد بالا.گفتم استاد البته درست میفرمایین ولی من اول باید غرق بشم ..بعد تبدیل به جسد بشم.. بعد بیام رو آب !.این یکم ترسناکه!.گفت عیب نداره این میله رو بگیر و برو وسط..یه میله ای بود که سرش گرد بود انگار میخوان با تور پروانه گیری از آب ماهی بگیرن.با ترس و لرز میله رو گرفنم و منو هدایت کرد سمت درست وسط عمق آب..گفت تا میله ها رو گرفتی فایده نداره وباید این قدر دست و پا بزنی تا یاد بگیری..رفتی پایین نترس به من اعتماد کن ...میله رو میدم بهت..گفتم باشه..گفت دوچرخه برو..دو چرخه رفتم و گفت خب میله رو ول کن حرکت دست برو..دو تا رفتم و دیدم نه خیر..بازم دارم فرو میرم توش.تا اومدم میله رو بگیرم دیدم مربی برداشته و ایستاده ومیگه یالا بزن درست بزن..منم دوتا درست زدم و بقیه اش رو نفهمیدم چون بازم..قل قل قل قل قل..رفتم پایین بدون اینکه دستم به جایی بند باشه..دیگه اون وسطا بودم..گفتم چه کارکنم؟..یاد حرکت مدادی افتادم که میرفتم پایین محکم میزدم به کف میومدم بالا.دوباره عین مداد شدم و رفتم پایین ولی انگار کف استخر رو هم ورداشته بودن..ترسیدم و باز دهنم باز شد و مقادیر معتنابهی آب رفت توحلقم..دیگه بال بال میزدم و نمیدونستم چه کارکنم که پام رسید اون پایین..محکم کوبیدم به کف و اومدم بالا..ولی باز همون وسط موندم..کافی نبود و هنوز نیم متر راه بود تا بالا..دیگه نفسم بند اومده بود.که دیدم یه پای حاوی دمپایی اومد از بالا.. گرفتم و اومدم بیرون دیدم مربیه که نخواسته خیس بشه و پای مبارک رو علم کردن تا من بگیرم بیام بالا.به شدت سر درد گرفتم و نفسم مشکل دار شده بود..ولی زود سر حال اومدم..جلسه دوم هم به این صورت تموم شد..ولی من تا اونجایی که میدونم راه و رسم شنا یاد دادن اینه که اول میبرن تو نیم متری و از این جلیقه های هوا میدن تا یارو غرق نشه..بعد از کلی آموزش اجازه میدن بره تو یه متری طرف..نه اینکه همون اول مدادی بری!.درهر صورت دیگه نرفتم .و عطاش رو به لقاش بخشیدم به قولی..ولی در کوتا ه ترین فرصت میرم یه جای خوب که طرف یا آشنا باشه یا کارش رو بلد باشه...آبش هم وایتکسی نباشه.در هر صورت این بود داستان شنا یاد گرفتن ما

پ.ن:..شما هم که شنا بلدید همین طوری بهتون یاد دادن؟.

+photo of the day

8
July
+ لينك
one wolf 's dream

Im just a dreamer, I dream my life away, today
Im just a dreamer, who dreams of better days, ok
Im just a dreamer, whos searching for the way, today
Im just a dreamer, dreaming my life away

+photo of the day

6
July
+ لينك
چسبندگی و فروروندگی

از هر چه بچسبد رویگردانم...چسبیدنی ها هر چه محکم تر هم بچسبند..باز با تو یکی نمیشوند..کاش کسی بود .. در من ..که در من نه تنها میزیست..بلکه جوانه میزد...هر چه میچسبد به سختی تو را رها میکند..به آرامی می آید و لبخند می آورد...ولی .به سختی و زحمت تو را مجروح میکند و میرود..و حتی تکه ای از تو را نیز با خود میبرد..در حالی که تن روح.. جراحت برداشته است.هر چه فرو رونده است در جان..با درد فرو میرود...و هرگز جدا نمیشود..هرچه فرو رفتنی نیست و فرو میرود..به زودی بیرون آمدنی است...چون دچار نفس تنگی میشود..فرو رفتن یک خود کشی است..چگونه میشود کسی غرق شود در حالی که نفس میکشد؟..هر چه فرو رفتنی است با درد میرود در جان میزبان..هر چه فرو رفتنی است چیزی به تو میافزاید..هر چه یکی شونده است فرو رفتنی است...ولی هرچه فرو رفتنی است یکی شونده نیست...نیاز به عمق بیشتریست شاید...عمیق شاید..هر چه عمیق تر ..و تو در ژرف نای اقیانوس های روح و جان با او شنا میکنی و غوطه ور میشوی..ودیگر دردی نیست..و باقی بقای شماست..هر چند خاک عاشق جسم است و دریا نیز هم..ولی درد ناک..هرچند عشق چون نیشتری است بر جان..اما جان ..عاشق است..هرچند زالو ها بسیارچسبنده و سکر آور..ولی خونخوار و مرگ آور..ولی کماکان فرو رفتنی ها همچون سرنگی ترسناک و احتیاط آور در ابتدا...و رهایشی و آرامشی در انتها..در عمق... اگر بر تو چسبید چیزی.. قبل از خشک شدن جایش و قلمش و رد بوسه اش جدا شو..اگر در تو فرو رفت و ماند...بدان که عاشق است....که غرق توست..غرق دریا ی تو..که رسم خود کشی نه برای جسم..بلکه برای روح بود ابتدا..و باقی زان پس بقایشان..عاشق و معشوق.

+photo of the day

5
July
+ لينك
one is enough ..once is not enough


اگر کسی تنهاست و تنهایی رو دوست نداره بهتره در تنهایی خودش" تن ها"ی دیگری رو راه نده..یک "تنها "ی دیگه برای تقسیم کردن تنهایی که تنهایی رو پر نکنه بلکه در اون زندگی کنه کافیه .

+photo of the day

4
July
+ لينك
سارا کنیزش را هدیه میدهد.
2600687176_4145031d04_o.jpg Louis Jean-Francois Lagrenee -French 1725-1805 رنگ روغن روی کانواس-به سال1762-


به عنوان یک شاگرد او توانست کار بزرگی صورت دهد زمانی که موفق به کسب جایزه بزرگ آکادمی رویال شد.او به دنبال اقامت کوتاه مدتی که در رم داشت خیلی زود کارهایش با Guido Reni مقایسه شد.اونقش مهمی در جایگزین کردن سبکی نو در استایل Rococo دارد.هم چنان که او عامدانه از سبک های اواسط 1700 که پر شاخ و برگ بودند دوری میگزید بر خلاف آن سبک ها رنگهای خنک را در آثارش جانی دوباره بخشید و تکنیکهای آن را پالایش و سازماندهی کرد.قطع کارهای او در اندازه های متوسط و کوچک به درستی قدرت عظیم او را در هنرش به اثبات رسانید به صورتی که کلکسیونر های خصوصی همه جا به دنبال آثار او بودند.

موضوع این اثر "سارا و هدیه اش" اشاره ایست به داستانی مذهبی که طی آن سارا همسر ابراهیم پیامبر کنیز خود هاجر را به شوهرش هدیه میدهد تا برای او پسری به دنیا آورد.این اثر دقیقا بعد از بازگشت Louis از سنت پترز بورگ خلق شده است.

پ.ن:
..آیا شما حاضرید کار مشابهی برای خدای خودتان آنجام دهید؟.
.اگر بله چرا؟.
.اگر نه ..آیا شما به این دلیل نمیتوانید این کار را انجام دهید که هنوز به مرتبه روحانیت ابراهیم نرسیده اید؟
.به فرض اینکه سارا پذیرفته باشد که ابراهیم در خواب خدایش را دیده است که به او دستور چنین کاری داده است..آیا شما حاضرید اطاعت کنید؟
.آیا خدای شما با خدای ابراهیم متفاوت است؟...
آیا شما حاضرید عشقتان را به همسر فدای خدایتان بکنید؟

+full size of the painting

4
July
+ لينك
پشت باغ های گیلاس

حریم حریم است..خصوصی و عمومی ندارد..زمانی خصوصی میشود..که بتوانی از پشت بیشه ها..از پشت پنجره نیمه باز..آن را ببینی....صاحب راز شاکی ست..نه برای این که آن را دیدی..بلکه برای این که دفعه بعد برای دیده نشدن بیشتر تلاش کنی..و اگر تو آن را تکرار کنی به ابتذال کشیده خواهی شد.پس آن را تکرار نمیکنی و به کسی نمیگویی.....و دفعه بعد به احتمال قوی آن را تکرار نمیکنی...چون اگر دفعه بعد هم دیده شوی..تو مجرم خواهی بود و تقاص سختی پس خواهی داد..وگرنه صاحب راز پشت پنجره نیمه باز..از دیده شدن بیشتر از تو که میبینی لذت میبرد..مسئله دیدن و دیده شدن نیست..مسئله این است که صاحب راز نباید بفهمد که تو او را میبینی....یک دیده شدن در عین بی خبری صاحب راز..او پس از اینکه تخمین زد دیده شده..پنجره را خواهد بست....او میداند که تو او را دیده ای..ولی نباید تو را چشم در چشم ببیند..طبق قواعد بازی تو باید تقاص آن را پس بدهی.مقصر تویی که بازی را خراب کرده ای..و تقاصی هم که میدهی برای دیدن نیست..برای خراب کردن بازی ست...طبق همان قواعد بازی اگر هم از تو و هم از صاحب راز بپرسند که آیا این کار درست است.؟.هم تو و هم صاحب راز باید وانمود کنید که کار بسیار زشتی است و کسی که این کار را میکند شایسته توبیخی سخت است.

+photo of the day

2
July
+ لينك
سلام کلئو پاترا

چشم هایش تمام شکوه و سحر و افسون است
که ماه را از بهشت از بالندگی همی رانده است
آوای دریاها و صخره ها ستایش و مدح صدایش میکنند
وقتی که لب میگشاید شب روز را در میرباید
در حالیکه شنوندگان مدهوش گشته متوجه گذشت زمان نخواهند شد
آری بسیار افسونگر است او
باد جوانه میزند از دیدنش و جوانی میزاید پی در پی
کشیشان مقدس به او مینگرند وقتی میخندد
و دستهایشان به آسمان میرود و زمین جاذبه را فراموش میکند.
آنها چشمان بی بند و بار و وحشی او را تقدیس خواهند کرد
حتی منی که از او متنفرم
با اشتیاقی گستاخانه این چنین زیبایی را تماشا خواهم کرد
و همچنان که از او متنفرم او را ستایش میکنم

جان دریدن

پ.ن:بخش دوازدهم کتاب کلئوپاترا آخرین ملکه مصر رو که اطلاعات خوب و بی نظیری در موردش میده ترجمه کردم...نمیدونم این کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه..ولی برام جالب بود..اگه دوست داشتید در مورد جزئیات زندگی این زن تاریخی بیشتر بدونید..میتونید از قسمت کتابخونه دانلود کنید.

پ.ن:وبلاگ شهاب کوچولوی ما رو ببینید.عکس بچگیاش رو گذاشته اون گوشه وبلاگش:)

پ.ن:من یه آبجی کوچولوی خوبم دارم..که خیلی هم دوسش دارم

+photo of the day

1
July
+ لينك