قاشق خنده خوری

.زندگی یعنی غصه .
.یه قاشق خنده.
.یه دریا گریه.
.برای رسیدن به یه قاشق خنده
..بایست تو دریای گریه شنا کنی..
..اگه میتونی تو قاشق خنده شنا کنی.
.بایست خیلی کوچیک باشی..


+photo of the day

30
June
+ لينك
the fool moon

چهاردهم هر ماه پنجره خونه رو سر یه ساعت مشخصی باز میکرد تا به ماه کامل نگاه کنه و نفس عمیقی بکشه..همسایه بغلی هم همچین عادتی داشت....دو سال گذشت..حالا قرص ماه هر شب کامل بود..و هردو هر شب برای دیدن قرص کامل ماه پنجره رو باز میکردن..تا از دیدن قرص ماه لذت ببرن و نفس عمیقی بکشن.و هیچ حرفی رد و بدل نمیشد..هر شب..راس ساعت میومدن ..تا فقط قرص ماه رو ببینن و نفس عمیقی بکشن....حالا سالها میگذره..دیگه یکی از اون پنجره ها باز نمیشه..گرگ پیر چشم هاشم خوب کار نمیکنه..روزی سه بار پنجره رو باز میکنه تا قرص کامل ماه رو ببینه و نفس عمیقی بکشه...ولی نور خورشید تو چشم میزنه و اشک از چشمای گرگ پیر جاری میشه.....

+photo of the day

29
June
+ لينك
زهر مار

یه آدم لجن بهت میگه زهر مار.و تو ناراحت میشی...و یه کسی که تو دلته مدتی..یه روز یه چیزی میگه.. تو میخندی و بهت میگه زهر مار...و تو دنیا رو با اون فحش عوض نمیکنی

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟..برین مژده گر جان فشانی رواست!..

بدون شک کلیوپاترا " زهر مار" رو دوست داشت....

+photo of the day

28
June
+ لينك
The Call of the Wild
airborne_01r.jpg

.. جک فقط دو راه داشت..یا آدم بشه..یا بره پیش سپید دندان.همونطوری که کلیوپاترا فقط دو راه داشت..یا مثه بچه آدم تسلیم بشه..یا با اون ماره رو هم بریزه و بعدش با هم فرار کنن..هیچ کسی نفهمید که اون عاشق اون ماره بود.

27
June
+ لينك
یک تست روانشناسی

به تصویر پایین نگاه کنید :

rotating.gif

اگر شما این خانم را در حال چرخیدن در جهت عقربه های ساعت میبینید این بدان معناست که شما از سمت راست مغر خود استفاده میکنید.اگر شما او را در حال چرخش در خلاف عقربه های ساعت میبینید پس شما از سمت چپ مغر خود کمک میگیرید.

بعضی از مردم توانایی این را دارند که او را در حال چرخیدن در هر دو جهت ببینند.اما اکثریت او را در حال چرخش به یک سمت میبینند.اگر شما او را میبینید که در حال چرخیدین به یک سمت است و ناگهان تغییر مسیر میدهد پس در ردیف تعداد انگشت شمار مردم قرار دارید.

حتی اگر برای شما این گونه به نظر نمیرسد ولی بدانید که هر دو جهت چرخیدن قابل دیدن است.به نظر میرسد این حقیقت بعد از پنج سال مطالعه به روی مغز انسان و کارکردهایش در دانشگاه Yaleایالات متحده به اثبات رسیده است.گمان میرود که تنها 14% از مردم آمریکا قادرند او را در حال چرخیدن به هر دو جهت ببینند.

منبع
پ.ن: اگر هنوز اصرار دارید که در یک جهت میچرخه بگیدتا تقلب بهتون برسونم:)

+photo of the day

26
June
+ لينك
چرا شما مادر خود را دوست میدارید؟


مادر خود را دوست میداریم که چون او بود که ما را در بدن تحمل کرد و او بود که شبها را نمیخوابید نکند که آسیبی به ما برسد.او بود که دلسوزی میکرد و او بود که وقتی مریض میشدیم ما را به درمانگاه میبرد تا نکند یک بیماری خطرناک باشد .او بود که ما را بزرگ نگهداشت و رسم و آداب زندگی را بر ما آموخت.وظیفه ما نسبت به او این است که:در موقع بیماری او را به درمانگاه ببریم.با او در اوقات فراقت حرف بزنیم و نه اینکه وقتی وارد خانه شدیم بی توجه باشیم.در کلاس نمرات سطح بالا بگیریم تا او را خشنود کنیم.برایش دلسوزی کنیم و نگذاریم تا آسیبی به او برسد.شبها در کنارش باشیم تا او تنها نماند و ما باید که همیشه با او باشیم.در مقابل زورگویان از او دفاع کنیم و نگذاریم که او ناراحت شود.و نگذاریم که یک مو از سرش کم شود.از او مراقبت کنیم.او را دوست داشته باشیم تا خداوند از ما راضی باشد.کارهای نیک کنیم و اگر دردی داشت با او دلداری کنیم.و او را به گردش ببریم.تا او از ما خشنود گردد. و او را در موقع پیری در خانه نگه داریم نه اینکه او را به سالمندان ببریم و بگوییم ما دیگر خسته شده ایم.آن موقع است که خداوند از ما ناراحت میشود.مادرمان هم ناراحت میشود.والسلام

69/8/28

پ.ن:این انشایی بود که من سال 69 نوشته بودم در باره مادر با عنوان بالا..اون موقع فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم:)

پ.ن2:ویدئوی بالا هم یکی از ویدئوی های Era هست در مورد مادر که خیلی زیباست. آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

+photo of the day

25
June
+ لينك
اندازه یه قلب
___Miss_you____by_DreeamyEyes.jpgمیدونی گوزن.. من بزرگترین شانسی که آوردم این بود که آدم نشدم وگرنه آدم بدبختی میشدم.چون لابد خیلی بایست ناراحت میشدم که چرا خونه این قدر گرون شده که نه نمیتونم بخرم نه اگه مثه آدما قصد مزدوج شدن رو داشتم میتونستم اجاره کنم.والا این آدمایی که من میبینم خیلی وضعشون خرابه .خب گناهی هم ندارن.چون آدما برای زندگی به یه سقف نیاز دارن ولی خوش به حال خودمون گوزن ..چون گرگا ازدواج نمیکنن..اصلا نمیدونن چی هست..اگه یه گرگ همراه رو ببینن و عاشقش بشن..تا آخر عمر با همن..تو یه غار تنهایی..من که زمستون تابستون زیر درختای فانتزیا میخوابم..یا میرم تو غار تنهایی.راستشو بخوای هیچ آدم صحیح و سالمی حاضر نیست بره تو غار زندگی کنه..فک کن !..اونم با یه گرگ!!.ولی جالبه چون تو و جانی و پروانه بر دست اومدین تو غار با من زندگی میکنین.جا برای کسی هم تنگ نیست..اتفاقا هر چی جمعیتمون زیاد میشه غار تنهایی منم بزرگتر میشه.....یا شاید چون شماها روحین جا زیاد نمیگیرین..یه جا خوندم روح رو میشه کرد تو یه قوطی..یه قوطی مگه چه قدر جا میگیره؟..اندازه یه قلب...


+photo of the day

23
June
+ لينك
Empty moments


I want to know if you can be alone with yourself,
and if you truly like the company
you keepin the empty moments.

+photo of the day

22
June
+ لينك
مه پاره

شیرین لبی شیرین تبار......مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار......با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول......هم برده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار......تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی .....ما را پریشان میکنی

آخر من از گیسوی تو.....خود را بیاویزم به دار

یاران هوار مردم هوار.....از دست این بی بند و بار

از کف بدادم اعتبار.....می میزنم جام پیاپی میزنم

هی میزنم هی میزنم بی اختیار

+مرتبط

+مرتبط

P.S:"If the music be the food of love..play on!"--William Shakespeare

+photo of the day

21
June
+ لينك

من برای تو یک بستنی خرید" ولی" من خورد.
من برای من یک بستنی خرید "و" تو خورد.

+photo of the day

20
June
+ لينك
Hahaha

میرم کنار خیابون وای میستم تا یه ماشین منو که عجله دارم سوار کنه....بعد نیم ساعت یه تاکسی نگه میداره..سوار میشم..وسط راه ماشین تغییر مسیر میده..من میگم مگه شما فلان جا نمیرید.؟..میگه نه..من اون یکی فلان جا میرم....میخندم و پول یارو رو میدم و میام پایین.

یه ساعت مطلب مینویسم برای وبلاگ و کلی هم روش فکر میکنم و مایه میذارم..بعد برق قطع میشه و بعدش هم که برق میاد میبینم هیچی سیو نشده..تکیه میدم به صندلی و میخندم

یه روز از صبح تمام تلاشم رو میکنم که کارام رو جوری میزون کنم که بتونم سر ساعت بیام بیرون..با هزار تلاش فراوون موفق میشم و سر ساعت با افتخار زیاد بلند میشم که بیام بیرون..دم در دیپورت میشم و باید بعد از ظهر بمونم..میخندم و میرم دوباره کار رو ادامه میدم

من کلا خیلی میخندم این روزا..

این جوری نبودم ها!!..این جوری شدم

+photo of the day

19
June
+ لينك
Creatng myself
creating.jpg

وقتی آقای گرگ میتونه از آهنگ عربی لذت ببره بذار آدما ی این کشور به خاطر ایرانی بودنشون جرات ندن به خودشون از این موسیقی زیبا لذت ببرن..هیچ گرگی شناسنامه نداره..یعنی فرقی نمیکنه من از نوادگان رستم هستم و یا کوروش و یا هرکی...یعنی فارغ از من و ماست گرگ پرنده..آیا تا به حال گرگی را دیده اید خود را مربوط به زمانی و مکانی بداند؟..یک گرگ یک گرگ است..با تمام خصوصیات یک گرگ..هیچ گرگی تظاهرات نمیکنه..راهپیمایی مسالمت آمیز بر گزار نمیکنه..هیچ گرگی گرگ دیگه رو پاره پاره نمیکنه..هیچ گرگی بمب هسته ای نداره تا بهش افتخار کنه..تا شناسنامه اش اون بمب باشه ..هیچ گرگی رو پیراهنش بابت کشتن یه هم نوع سر دوشی نداره..گرگ پرنده هیچ ملیتی نداره..ناسیونالیسم نمیفهمه..گرگ پرنده نمیفهمه ..روی کره زمین هیچ مرزی وجود نداره..مرز ها فقط رو نقشه ها هستن...گرگ پرنده میخواد فقط لذت ببره..اگر تو افغانی هستی میتونی بهترین دوستش باشی.اگه ترک باشی..اگه لر ..هر خری میخوای باش.فقط از جنس آدما نباش..یعنی جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه..چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند..وقتی میگم خلاص.یعنی گرگ پرنده حقیقتا آدم نیست..بعیده آدم هم بشه..

, پ.ن:من هویتم رو در ایرانی بودن پیدا نمیکنم و تو ایران یا امریکا دنبالش نمیگردم..من هویت گرگ پرنده رو خلق میکنم.و درعین حال اجازه نمیدم هیچ برچسبی بهش چسبیده بشه..گرگ پرنده از هر جایی لذتی رو پیدا میکنه..و ممکنه سالها با خودش همراهش داشته باشه..ولی اون رو یه بر چسب نمیکنه..به محظی که به خودمون بر چسب میزنیم تبدیل به یه موجود تک بعدی بی خاصیت میشیم..

پ.ن:خیلی ها هنوز نمیدونن گرگ پرنده چیه و چرا..گرگ پرنده یه نماده..یه نماد ضد ارزشهای جامعه..یه ضد ارزشه..یه آرمان گم شده است..در اصل ارزش اصلی رو جستجو میکنه..و اونها رو هنوز به یاد میاره.ولی اونها رو در تضاد با ارزشهای آدما میبینه..پس به دنیای حیوانات میره..و اونجا طی شخصیت هایی که خودش میسازه و البته "هیچ کدوم آدم نیستن"و در اصل روح انسان های فرهیخته ای هستند که اسم های سمبولیک براشون گذاشته میشه..انسانهای فرهیخته ای که ارزشهای اصلی رو میدونستن و خودشون یه ضد ارزش بودن..به عنوان مثال"جان کافی"همونی که گرگ پرنده جانی صداش میکنه.شخصیت اول و قهرمان فیلم the Miles هست..که حتما توصیه میکنم ببینید .گرگ پرنده هیچ چیزی نمیدونه و هیچی نمیفهمه و سوادی نداره..چون خوشبختانه گرگ باسواد نداریم..بنابر این راحت میتونه بی سواد باشه و یاد بگیره و از یاد گرفتن خجالت نمیکشه...به خاطر همین گرگ پرنده هنوز یه شخصیت و کارکتر ناقصه..و به مرور کامل و کلمل تر میشه...این یه پروسه است و هیچ عجله ای هم در کار نیست.خود به خود شکل میگیره و به جلو میره.امیدوارم توضیحات کافی در مورد گرگ پرنده و جان کافی داده باشم..البته اگه پست های قبل رو بخونید بیشتر دستگیرتون میشه..بعضی دوستان فقط میگن این جانی کیه؟..بعضیا اشتباها فکر کردن یه حیوونه یا یه گرگ دیگه است..در حالی که اگه دو تا پست پایین تر رو میخوندن یه عکس بزرگ از جان کافی میدیدن:)..حالا اگه گفتین گوزن نقره ای نماد چیه؟:))

+photo of the day

+music of the day
1-Elissa-Ayami_Bik

2-Elissa-Hobak

18
June
+ لينك
walk into me

.جانی تو هم کافی هستی برای خودت؟

گرگ آرام قدم بر میداشت.
...و دستهایش را به پشتش زده بود..
جانی چهره مهربانی دارد.
.دست های زمخت و سیاهش را انگار خارهای تمشک آزار نمیدهند..
دست میبرد تا تمشکی از بوته ای بچیند
....خوبی جانی این است که مرا میفهمد
...نه به خاطر اینکه به من هم تمشک می دهد.
.چون ما تمام تمشک ها را با دست هایمان فشار دادیم و له کردیم
.و.دست هایمان را به صورت هم مالیدیم.

.جانی جانی جانی عزیز..دلم برایت تنگ شده بود..

17
June
+ لينك
شبیخون

کاش گرگی هم نفس میآمد از فانتزیا
شبیخون میزد با حجم عظیمی از تنهایی
تا ما تنهایی هایمان را تقسیم کنیم.
.و با آب بنوشیم.
.از یک لیوان
اگر کسی نمیآید

لا جرم هیچ کسی تنها نیست ...

16
June
+ لينك
wish list again...


شاید یه روز پولامو جمع کنم یه حموم عمومی بخرم..
نه عمومی نباشه
خصوصی باشه
از اون حمومایی نباشه که جمعه ها با بابا میرفتیم
بعد کارتون میتی کومون
حمومش بایست وان داشته باشه.
.اونم دونفره..!

+ Next photo of the day


16
June
+ لينك
آخرین روز عمر من

صادق منو دعوت کرده به اینکه بنویسم اگر فقط 24 ساعت تا پایان عمرم باقی مونده باشه و من خبر داشته باشم چه کار میکنم..چون زمان شروع داستان رو تعیین نکرده و اینکه تو روز تموم میشه و یا شب..خودم فرض میکنم که از ساعت دوازده شب شروع میشه و تا دوازده شب بعد تموم میشه.بایست عرض کنم که از همون دوازده شب تا صبحش احتمالا خوابم نمیبره دیگه و تا صبح بیدارم..هرچند دوست داشتم بگیرم اون روز آخر رو لا اقل بخوابم تا دوازده ظهر..ولی به نظر نمیاد برای من اتفاق ساده ای باشه..یعنی برای هیچ کسی نیست.ولی رو هم رفته من جزو کسانی هستم که مرگ رو دوست دارم بر خلاف خیلی ها..یعنی فکر میکنم به هیجانش میارزه ... و خیلی دوست دارم بدونم اون ور چه خبره و چی پیش میاد...به دلایل زیاد فکری و فلسفی که اینجا وقتش نیست بگم..ولی چیزی که میدونم اینه که میرم شمال..البته به کسی خبر نمیدم صد در صد ..دوست دارم روز آخر رو تنها باشم ..یه جای دنج و خلوت کنار دریا پیدا میکنم که سالی یه بارم کسی از کنارش رد نمیشه..یه جای بکر میخوام و سکوت..جایی که لا اقل هرچی باشه ..آدمیزاد نباشه..دوست ندارم موقع مرگم کسی منو ببینه..یا حتی کسی بهم دسترسی داشته باشه و حتی همیشه تو این فکر بودم که هر وقت فهمیدم که میمیرم به زودی برم یه جایی که هیچ کسی پیدام نکنه..هیچ وقت..نمیدونم چرا ..ولی دوست ندارم ....و البته قبل از اینکه برم شمال حتما میرم یه رستورانی دو پرس ماکارونی میخورم.:).بعدش که رفتم شمال میرم کنار دریا میخوابم ..تا اینکه شب بیاد..شب که بیاد..حتما مدیتیشن رو دوباره شروع میکنم....این بار با صدای دریا و امواج و خنکای نسیمی که میاد..و بعد زود تر از اینکه مرگ بیاد سراغم..من میرم فانتزیا..و همونجا میمونم.. و دیگه بر نمیگردم..این واقعا نهایت آرزویی هست که من دارم..فکر میکنم اگر یه روز قبل خبر داشته باشم واقعا همین کار رو میکنم و چه قدر هم خوبه..در ضمن اینکه هرچند همیشه مرگ برای همه از جمله من ترسناک و هیجان انگیزه..ولی چون من میرم فانتزیا دیگه متوجه نمیشم:)..و اینکه هر وقت بیاد من از همین الان تا هر وقت دیگه هم بیاد من آمادگی کامل دارم برای رفتنش...اینو جدی جدی میگم...گفتم خبر بدم..اگر عزرائیل یا هر خر دیگه ای هست میخواد بیاد زود تر خبر بده..بیاد بگه..من خوشحال میشم..:)

+photo of the day

16
June
+ لينك
Lady Wind
k04.jpg

..هیچ وقت هم خنده های خوب..هم گریه های خوبی نبوده اند..اما همیشه..هم گریه های خوب..هم خنده های خوبی هستند.

Cry with the wind.
.the wind is a lady..
cry with the wind..
she will kiss your eyes...
the train has gone..
just the wind whispers
she will cry with you
with the rain and the sorrow..
she will kiss your pain..
she will pouring for you..


the lady wind I love you..
The lady wind I love you..


all the roads and the seas
all the trees and the bees
all the ants all the wolves
..will cry with the wind..
the wind is calling me..
you just cry with me
all the wolves in the roads..
will cry with me


a Silver Deer..in my hand..
a butterfly on my hand..

I wil cry with the wind


+Full size of the photo

14
June
+ لينك
just-ify

کمتر مردی هست که بخواد فقط یه همراه باشه
..و کمتر زنی هست که فقط یه همراه بخواد..

+photo & video of the day

12
June
+ لينك
بازگشت جان کافی
mapplethorpe23.jpg

گوزن .. یادته تو وبلاگ "نه غم دوزخ و نه عشق بهشت" جان کافی یه پای ثابت فانتزیا بود؟..دیروز دوباره دیدمش..گفت میخواد بیاد فانتزیا..اگه جانی بیاد با هم میریم چهار تایی شنا میکنیم.

.گوزن شنای پروانه یادم میدی؟..

12
June
+ لينك
گوزن فیلم میبیند

برید این فیلم زنها فرشته اند رو ببینیید..من و گوزن و سرو رفتیم دیدیم.چرند بود..ولی برید ببینید یه کم بخندید..جالب بود که اون لحظه هایی که مرد فیلم شکست میخورد خانوم ها مشعوف میشدن و دست و هورا هم میکشیدن..نمیدونم یه فیلم چه تاثیری واقعا میتونه رو آدما داشته باشه..ولی چیزی که میدونم اینه که آدما در چنین لحظه هایی خودشون رو تخلیه میکنن..یعنی جایی احتمالا تو زندگیشون از مردی شکست خوردن که اینجا وقتی میبینن این طور هورا میکشن و خوشحال میشن و دست میزنن..یه جنبه اش هم بر میگرده به اینکه اگر چند نفر باشین و یه صحنه رو ببینید.. تو بیشتر رفتارات افراطی میشن..یعنی اگر چند تا پسر تو خیابون با هم راه برن ..و یا چند تا دختر ..هیچ فرقی نمیکنه..پسرا و دخترا بیشتر جلی میشن که کارهایی رو بکنن که اگر تو تنهایی در همون موقعیت قرار میگرفتن..این به خاطر اینه که اون ها در چنین موقعیتی یه احساس امنیت بیشتری میکنن و دیگه نگاه از روشون برداشته شده و میتون بدون سان-سور خود واقعیشون رو نشون بدن..دلیل دیگه اش هم اینه که وقتی تو جمع هستی دیگه مسوولیت از گردن تو برداشته میشه و کسی تورو مواخذه نمیکنه واسه مسخره بازی..و اون رو به جمع نسبت میده..رو هم رفته من از بازی امین حیایی خوشم میاد همیشه... و نمیتونم بگم از شریفی نیا بدم میاد..شاید بد ترین بازی رو مهتاب کرامتی کرده..یه فیلم گیشه ای از نوع چیزی هست که تماشاگر دوست داره ببینه و بشنوه..بدون هدف و بدون معنای خاص..چیزی که باز جالبه اینه که تماشاگر همون چیزها رو هر روز تو زندگی عادی میبینه و نمیخنده..ولی چون اون حرکت رو فلان بازیگر مشهور کرده براش خیلی جالب میشه..حتی بعضی صحنه ها بود که خنده دار نبود..ولی بعضی احساس میکردن که وظیفه دارن بخندند واگر خنده شون نگیره حتما مشکل دارن..خیلی برام جالب بود..چون دفعه آخری که به سینما رفتم پارسال پیرار سال بود..برای همین رفنار جمع و گروهی که توش بودم برام جالب اومد :)

+داره بارون میاد..من برم فانتزیا..شما نمیاین؟

+Photo of the day

10
June
+ لينك
فانتزیای من

پروانه زیاد بود...نیمکتی سفید بود و خانه ای بسیار زیبا بود و چندین گل کاشته شده در کنارش...دو ستون سفید داشت..من انگار از پنجره به بیرون نگاه میکردم..و سر که به روبرو بلند کردم..بعد از محوطه چمنزاری که رو بروی خانه بود جنگل پر پشت و زیبایی بود که راهی از دل آن باز میشد..انتهای راه مه بود و انگار تا به بی نهایت پیش میرفت..و من بارها و بارها این موسیقی رو شنیدم و شنیدم..که به گمانم کسی که اون رو مینواخت بسیار خوشبخت بود..و من اکنون کمی عقب ترم..داخل اتاق..در و دیوار سفیدی داره و همون پنجره ای که من ا ز دریچه اون به بیرون نگاه میکردم....شیشه های رنگی داره..و هر قسمتش یه شکل قشنگیه و نور رو به رنگهای زرد و قرمز و آبی به داخل میتابوند...و نور تا روی پنجه پاهای من کش میآمد....فکر میکنم یه میز و صندلی سفید هم اونجا بود..نمیدونم از جنس چی بود..ولی بسیار صیقلی و زیبا به نظر میرسید..و روی اون یه گلدون پر گل های وحشی بود...کمی رفتم جلوتر...با پا نبود..نمیدونم چه طور..ولی مثه اینکه تو هوا سر میخوردم....با اختیار رفتم داخل نورها...زرد..آبی ..سبز..قرمز..نارنجی...صورتی....نور میتابید و گرم بود..حالا دقیقا روی صورتم بود..چشماهایم را دیدم..صورتم را دیدم..چشمهایم بسته بود..و انگار سالها بود که خوابیده بودم...و این آرامش رو هرگز در آیینه ندیده بودم....

...آب از روی صورتم پایین میاومد ..اه...برگشتم...تو حموم زیر دوش آب ....ای کاش بر نمیگشتم..

پ.ن:گوزن دیدی بازم نشد توصیفش کنم؟..نمیشه..کمتر از اون شد..باید خودت اونجا باشی..تا بوها رو حس کنی..تا ببینی..دیدن اونجا فرق داره..همه چیز حقیقی تره..اگه فکر میکنی رویا بود..بایست بگم..زندگی الان من رویاتره تا اونی که من اونجا بودم....

پ.ن:هر کسی باید برای خودش یه فانتزیا داشته باشه..تا پوچی نابودش نکنه..برای شروع یه بیابون لم یزرع رو تصور کنید..به خودتون سخت نگیرید..یه گل رو میتونید اونجا تصور کنید؟همین کافیه.چرا نمیسازید؟..چرا گل نمیکارید؟..چرا هوای خوب درست نمیکنید؟..چرا رویا ندارید؟..هر وقت رویا ساختید....بهم خبر بدید ..اگر جزو اون دسته هستید که دنبال فایده برای هر کاری میگردن..بایست بگم این کار هیچ فایده ای نداره و پولی ازش در نمیاد..و تا زمانی که تسلیم رویا نشید نمیتونید خلاقیت خودتون رو به کار بندازید..اما جنبه روانشناسانه اش..به دور از اینکه بخوام مدیتیشن رو قاطیش کنم اینه که خلاقیت رو توی شما فوقالعاده زیاد میکنه..روحیه زمانی و مکانیتون رو تقویت میکنه..قدرت مغز رو در به حافظه سپاری فضا ها و ابعاد و نگهداری موضوع زیاد میکنه..همیشه تو ذهنتون چیزای خوب دارید..در بد ترین شرایط به جایی میرسید که در حالی که راننده تاکسی داره به زمین و زمان فحش میده شما لبخند میزنید..هیچ روان شناسی و مشاوری نمیتونه به شما کمک کنه...تا زمانی که خودتون نخواید..من این شیوه شخصیم هست که با ذن و مدیتیشن شروع شد و نا خود آگاه به اینجا که میبینید کشیده شده..قبلا هم در مورد افسردیگم گفتم دوباره نمیخوام ابغوره بگیرم که همینجوریش هنوزم میاد به سراغم..ولی جدیدا اگر اشکی هست...لذت هم هست..من هم گاهی ناراحت میشم و دنیا به چشم تیره و تاره..بایست اعتراف کنم که در بسیاری موارد این طور بوده..و شما رد پاش رو میتونید تو وبلاگ ببینید..ولی شاید اگرفانتزیا نبود تا حالا هزار جور مشکل دیگه هم بهش اضافه میشد..این یه روش درمان نیست..یه بازی برای آرامش حتی برای چند لحظه است..قبول؟.شما هم شیوه شخصیتون رو به کار ببرید..هیچ کسی به شما نمیتونه کمک کنه..خودتون بسازید اونی رو که میخواین..گریه تون در میاد؟..اشکالی نداره...واقعیات زندگی به اندازه کافی هستن..دیگه به آجر فکر کردن و پول و نفت و علی دایی بسه..یه کم به فکر روحی که هستید و تو بدنی قرار دارید..یعنی خودتون باشید..فراموش نکنید که هر چیزی که شما بتونید اون رو به مخیله تون راه بدید درسته و حقیقت داره..چون اگر حقیقت نداشت و ما به ازای بیرونی نداشت شما اون تصور رو نداشتید..پس دعوتتون میکنم به ساختن فانتزیای خودتون....قناری ساختن فانتزیاش رو شروع کرده..فانتزیا مال من نیست..مال شما مال شماست..مال من مال من..شما در فانتزیا هرکاری که دلتون بخواد میتونید بکنید..من بیشتر مواقع که افسردگیم میاد..هم دوست دارم تو فانتزیا کنار رود های آبراهام که خودم ساختم تو ذهنم و بسیار با شکوه هستن..زانوی غم بغل بگیرم..نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه...هرچند جدیدا متوجه شدم که از اون چیزایی که من لذت میبرم قریب به نود درصد آدما لذت نمیبرن..ولی فکر میکنم هنوز هم هستن کسانی که این شکلی فکر میکنن..نمیدونم..من که فانتزیام رو به دنیای آدما نمیدم..خود دانید.

اها فهمیدم ..میدونید مثه چی میمونه؟..مثه اون هنرمندی که کانال چهار نشون میداد و روی بوم نقاشی میکرد...اسمش رو الان یادم نیست......موهای فری فری پر پشتی داشت و درس نقاشی میداد و هر جلسه یه منظره رو تصویر میکرد..حتما متوجه شدید که فی البداهه این کار رو میکرد..و خیلی جالب بود..و بعد میگفت....خیلی خوب..مثه اینکه یه سنجاب هم روی این شاخه درخت زندگی میکنه و بلافاصله با هنری که داشت یه سنجاب میکشید.اون اگه تو ذهنش اون تصویر رو نداشت ..پس از کجا میاومد رو صفحه بوم؟..فکر میکنم..این یه ایده خوبه برای توصیف فانتزیا....

پ.ن:این میتونه یه ایده برای بازی وبلاگی باشه..همه شما دعوتید که فانتزیای خودتون رو بسازید یا حتی اسمش رو یه چیز دیگه بذارید..هر وقت تو وبلاگتون یکی از رویاهاتون رو توصیف کردید..به منم خبر بدید تا بیام بخونم..باشه؟:)

8
June
+ لينك
یه شب مهتابی

بهش بگو من از اون دیگه آسمون آبی نمیخوام.
.دلم هم دیگه طاقت وقتای بی تابی رو نداره.
.من از اون فقط یه شب مهتابی میخوام

..یه ساحل دریا میخوام.
.یه بوته تمشک میخوام.
.گلهای کاغذی میخوام.
یه گرگ هم گریه میخوام

..تا خود صبح زوزه کشون.
.باد بزنه .
.موهاشو هی تاب بزنه
ستاره ها سوسو زنون.
.تو ماسه ها دست ببرم.
.گلها چراغونی کنن

..نا محرم ها نباشن.
.اون آدما نباشن....
من باشم و گرگ سفید.


بهش بگو...همه آرزوهامو به یک حباب میدم

فقط یه شب مهتابی میخوام

+

7
June
+ لينك
Hold a hand

امروز رفته بودم دانشگاه امتحان بدم..بعضی وقتا هست تو یه جمع دو هزار و پونصد نفره چشمت به یه نفر میفته که دیگه کنده نمیشه.تو میری تا دیگه نگاهت به نگاهش نیفته و روتو هم بر میگردونی..ولی نگاهش انگار مثه یه پروژکتور پشتت رو روشن کرده و اون داغی رو حس میکنی..شایدم نه..نگاهت نمیکنه..تو به روی خودت نمیاری و رد میشی و سعی میکنی تو اون محیط قرار نگیری..خوشگل بود؟..نه خیلی معمولی ..ولی باید این حس برات پیش بیاد تا بفهمی..هنوز نمیدونم چطور میشه که بین این همه آدم نگاه گرگ رو یه نفر زوم میشه..رفتم و با هر بدبختی ای بود تو اون تاریکی تو اون سالن روی چهار پنج تا کاغذ آچهار و خیل مشتاقان امتحان که واقعا زیاد بودن اعم از دختر و پسر .دنبال اسممو شماره کلاس و صندلیم گشتم..با دو سه بار آزمون و خطا شانسی پیداش کردم و رفتم تو کلاس مورد نظرو شماره صندلیم رو دیدم ..ولی یه گردن کلفت پشتش نشسته بود و از اونجایی که هر هرکی بود منم رفتم صندلی کناریش نشستم.. که دوباره دیدمش..درست اومد توی همون کلاسو رفت ردیف آخر نشست..بازم پشتم بهش بود و انگار پشتم داغ میشد..چه قدر احمق بود..احمق بود؟..چرا من چیزی نگفتم؟..خوب اون بایست میدونست که من خجالتیم..از کجا؟..من چه میدونم..ولی چرا نبایست اون شروع میکرد؟..اه...تو دلم گفتم این جماعت این قدر دوستای جور واجور دارن که اصلا تو رو نگاهم نمیکنن که..بعدش با خودم گفتم..مگه اینا چی میخوان؟..احمقن..نمیدونن گرگ پرنده چه قدر میتونه دوستشون داشته باشه..نمیدونن به خدا نمیدونن..تو دلم گفتم..هم برای خودم متاسفم که نمیتونم بد از بیست و هشت سال با یه نفر سر صحبت رو باز کنم و حرف بزنم..برای تو هم متاسفم که نمیدونی دوستی با گرگ پرنده تو رو کجا می بردت....بعدش با خودم فکر کردم.. گرگ پرنده این اصلا شاید تو فاز این مدلی دوست داشتنای تو نباشه..تو که تو عمرت کافی شاپ نرفتی..تو که نمیدونی رستوران به کجا میگن؟..پس به چه درد میخوری؟...آخه گرگا رو تو رستوران راه نمیدن ..جای گرگ تو جنگله..میتونستم ببرمش فانتزیا رو نشونش بدم..اگر چه تو عمرم کافی شاپ نرفتم..

یه چند بار خواستم برم کافی شاپ ولی نشد..هر بار ترسیدم یه نفری برم همه دونفری باشن و نمیدونم..یا شایدم خجالت کشیدم.....


پ.ن:گوزن!..میای یه روز با هم بریم کافی شاپ؟..من دو تا کاپچینو سفارش میدم و یکی میزارم جلوی تو و یکی هم جلوی خودم..خیلی با مزه میشه:)..میدونی تو رو کسی نمیبینه..من هم کاپوچینوی تو رو میخورم و هم مال خودمو..یا شایدم کافه گلاسه..یا ویس-کی.(!؟!؟)...گوزن تو کافی شاپ جانی- واکر قرمزم دارن؟..میشه مثلا کتابم ببریم اونجا بخونیم؟..بهمون نمیخندن؟..اصلا میدونی چیه..سفارش میدم برات قلیون بیارن..یه چیزی تو مایه های همون چپق لکنتی توست..ولی شلنگ دارش:))..

+photo of the day

6
June
+ لينك
کی چی نبود؟

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا حیوونا بودن و گوسفندا.آدما میگفتن ما خداییم.حیوونا میگفتن ما آزادیم.گوسفندا هم دنباله رو آدما بودن .گوسفندا هم قبلا حیوون بودن , ولی آدما اونا رو گرفتن و رامشون کردن.چند نسل از نسل گوسفندا گذشت.حالا گوسفندا برده آدما شده بودن.آدما بهشون گفته بودن مبادا نزدیک حیوونا شین , چون اونا وحشین !.آدما میترسیدن نکنه حیوونا راز و به گوسفندا بگن؟..یواش یواش میونه آدما و حیونا بهم خورد.....

پ.ن:کی میدونه بعدش چی شد؟

پ.ن:گرگم و گله می برم:)

+photo of the day

6
June
+ لينك
All over a soul

تو لیست کارهایی که قبل از مرگ بایست انجام بدم ..این رو اضافه کردم.

کیس ال اور ا سل..

+photo of the day

4
June
+ لينك

گرگ پرنده داشت تو سامر لند قدم میزد که از دور یه نفر رو دید که یه پروانه نشسته بود رو شونه هاش...لبخند میزد....وجودش امنیت بود و آرامش....اسمش رو پرسید..گفت:اسمی نداره..پس گرگ پرنده باهاش دست داد و صداش زد.."پروانه بر دست"

پ.ن:پروانه بر دست رو هنوز خوب نمیشناسم..هنوز به گوزن نگفتم...اگه بگم حتما خوشحال میشه..

پ.ن:هیشکی نمیتونه مثه ما درس بخونه.

+photo of the day

4
June
+ لينك


این روزا خیلی باد میاد
خوب فکرامو با خودش میبره..
.روی پل هوایی دیگه اصلا فکر نمیکنم..


.پ.ن:گوزن!..قول میدی باد که قطع شد..فوتم کنی؟


+photo of the day

2
June
+ لينك
Peace
William-Adolphe_Bouguereau_-_Le_Travail_Interrompu__Work_Interrupted_.jpg

..در اتاقی بودم سپید با پنجره هایی باز..و پرده هایی سپید که باد آن را میرقصانید.گرگ پرنده با پیراهنی یکدست سفید..و صدای موسیقی دلنوازی شنیده میشد..بر بالای سرم صدای پر زدن فی ری کوچکی میآمد..چه زیبا بود

ساعت8:56 صبح
مکان:بانک
ثبت میشود

پ.ن: در فانتزیا هیچ چیز اهمیت ندارد....تو فقط در اوج رهایی و لذت هستی..هیچ چیز توجیه منطقی ندارد..فقط همه چیز در نهایت خودش بروز میکند..و ناگاه نا پدید میشود.

پ.ن:این گوشی جدید منه..میدونین چه کار کردم؟..تمام نوز ده تا کتاب هایی که گفتم بهتون و به صورت فایل های پی دی اف بودن ریختم توش..از سر کار تا خونه..تو مترو عوض اینکه بلوتوثم رو روشن کنم و عکسهای چرند این جماعت آدم رو نگاه کنم..کتاب هایی رو که هیچ وقت فرصت خوندنش رو پیدا نمیکردم رو میخوندم..ایده خوبی نه؟:)

پ.ن:دیگه اینکه این شبا برق ها که میره یاد شبهای جنگ میفتم.برقا قطع که میشد بدون شک وضعیت قرمز بود.و ما میرفتیم رو پشت بوم تا هواپیماهای عراقی رو که اندازه یه ستاره بودن نگاه میکردیم..ستاره هایی که حرکت میکردن این ور و اون ور....این شبا هم که برق میره شمع روشن میکنیم..منم که میدونی حساس!!.شمع روشن باشه و من آواز نخونم؟..تمام پنجاه سال موسیقی ایرانی رو امشب برای اهل خونه و چه عرض کنم اهل محل خوندم.از فریدون فروغی بگیر..تا سیمین غانم و و نمیدونم نرو اونجا بیا اینجا اونجا نه شاد مهر عقیلی!!..یه فاتحه صلواتی خوندیم برای ویگن و نمیدونم داشتیم میرفتیم تو فاز آهنگ های خارجی و ای سی- دی سی و راک !..که برق اومد....و برای غافلگیر کردن ادیسون یه صلوات دشمن شکن فرستادیم که برق رو اختراع کرد و ما اومدیم وبلاگستان.!..الان صدام دو رگه شده:..:)

+photo of the day

1
June
+ لينك