Mirror

باید از رقابت دوری کرد..استرس زیادی که از رقابت به من وارد میشه خرد کننده است..خواستن و خواستن ..همیشه خواستن ها هستن...عقب تز از کسی..جلو تر از کسی..بعد به فکر این میفتی که چرا من از فلانی بایست عقب تر باشم در حالی که میتونستم الان در جایگاهی بهتر از فلانی باشم..نمیدونم بهتره فکر کنیم که هیچ راهی وجود نداشته و هر چه بوده همین بوده که بایست اتفاق میفتاده..و نمیدونم سر نوشت بوده و یا اینکه نه..کوتاهی از خودمون بوده..ولی شرایط زیاد و مختلفی در زندگی هر کدوم از ما هست که باعث میشه الان اینجا ایستاده باشیم..خیلی از اونها دست ماست و خیلی هاش هم از عهده ما خارجه..تاسف گذشته رو خوردن به نظر من بی مورده..اگر چیزی هست که باعث میشه تو بتونی به عنوان یه سوخت اولیه و محرک قدرتمند ازش استفاده کنی و به جلو بری..اون خوبه..منتها نباید اجازه بدی اون باعث حس غبطه خوردن به دیگران و شرایطشون بشه..هر وقت خودم رو با کسی مقایسه میکنم..دچار افسردگی میشم ..بهتر میدونم که این بحث ها رو بس کنیم و در جاده ای از جنس رویاهای زیبا..دست هامون رو تو جیبمون کنیم و بدونیم این زندگی حقیقت نیست و حقیقتی وجود نداره جز قدرت اندیشه های ما و انرژی کائنات..و بقیه تصورات و موهوماتی بیش نیستند..اون وقت که از این مساله فارغ شدی و آروم تر شدی..میتونی به رو برو نگاه کنی.در ادامه جاده چه چیزی میتونه برای تو در شرایط فعلی وجود داشته باشه؟..دانشگاه؟..ادامه تحصیل؟..با آرامش.. به دنبال هدفت بری و بدون نگرانی از اینکه به فلان شخص میرسی یا نه..به زندگی خودت برسی و از لحظه لحظه هاش لذت ببری..و بدونی تو نمیتونی جای هیچ فرد موفق تری باشی..و هیچ فرق موفق تری وجود نداره..چون موفقیتی نیست..موفقیت یعنی شادی..یعنی تو خوشبخت باشی..زندگی خیلی کوتاه تر از اینه که بخوای غصه بخوری گرگ پرنده..

گرگ پرنده دیروز در حالی که یکی از شاگرد های زرنگ مدرسه اش بود و به راحتی در دانشگاه قبول شد و نرفت..بعد از ده سال دوری از مدرسه داره ترم سوم دانشگاه رو میگذرونه و آروم آروم درس هاش رو میخونه..همیشه به خودم گفتم که خب مگه چه اشکالی میتونه داشته باشه..وین دایر هم به قول خودش وقتی همه هم کلاسیاش از دانشگاه فارغ التحصیل شدن تازه به دانشگاه رفت..البته بعضی وقتا غبطه خوردن به گذشته بدون شک پیش میاد. و این که الان می بایست دانشجوی دکتری باشم و تازه ترم سوم کارشناسی هستم..ولی بعدش با خودم میگم که چی؟..کلا خواستن رو متوقف میکنم..و دست هام رو تو جیبم میکنم و با خودم میگم هی گرگ پرنده !..از کجا معلوم؟.. تو تا کی زنده هستی؟..تو زندگیت رو بکن..کاری که میتونی بکن..تو چه کار میتونی بکنی؟..درست رو ادامه بدی..تمام تلاشت رو به کار ببندی و به جلو بری..و در عین حال بدونی که زندگی یه رویاست که چه با دکتری چه با کارشناسی..چه با پول چه بی پول باید ازش جدا شی و بری..فقط چیزی که این وسط مهمه اینه که تو خودت رو گول نزنی..واقع بین باشی..و هرچند راه طولانی..اما قدم های اول رو برداری..تا اینکه تو مسیر اون خورشیدی که بهش نگاه میکنی قرار بگیری..زندگی رسیدن به هدف نیست..زندگی در مسیر رسیدن به هدف ها هست که معنی پیدا میکنه..زندگی همین الانه..و هیچ هدفی وجود نداره..اما اگر خواستی هدفی انتخاب کنی..مثه یه بازی بهش نگاه کن و بدون که هر بازی ای برد و باخت داره..تو هیچ وقت از اینکه یه بازی شطرنج رو ببازی افسرده نمیشی..

+photo of the day

30
April
+ لينك
Temple of love

سلام گوزن عزیز..آن چه من مینوازم بر کیبورد همچون نت هایی ست که نواخته میشوند بر سازی ابدی..تا از تو بگویند نت ها..از ابدیت..هنگامی که بر روی نیمکتی نشسته بودم و به ابدیت انتهای راه جنگل های سامر لند نگاه میکردم...و تو میدانستی من چه میگویم..آه ..گوزن من..نت ها میآیند و من نمیدانم با کدامین دانش مینوازم...فانتزیا آرام..فانتزیا پر بار..در معبد نور امشب عود ها را روشن کرده ام..به انتظار ستاره ها و فی ری ها....تا از آسمان نور در دست و شادان بیایند....و تو خواهی خواند آواز ابدیت را...و من بر روی صندلی در میان معبد نشسته..از آسمان نور های ابی و رنگی و زیبا خواهد باریدن گرفت..آن چه می نواخته شود اکنون...همچون نت هاییست که در کاخ مرمرین درنزدیکی آبشار آرامش شنیده بودیم..آنجا هستیم..اکنون.چه بسیار بلورین ستون ها..و آبشاری از جنس صلح...بیرون باران میبارد و تو میدانی من چه میگویم...وقتهایی باران میبارد بیرون..قطره هایش را بر صورت من میچکاند فرشته ای..و تو خیس شدن را میفهمی...گوزن من..پیکر آزادت را در آسمان دیدم به پرواز در آمده...رقص کنان...بر بالای آبشار آرامش....و نغمه ای از دور شنیده میشود ...بسیار دلنواز و شادان....و بسیار هیچ نمیخواهم..و من آزاد..و رها.کسی چه میداند..کسی نمیخواهد بداند گوزن من..فانتزیا را با صدای زنگوله ای آغازیدیم و من میدانم..روزی در فانتزیا خواهم گشت بسیار و داخل معبد دور افتاده ای که آخرین بار فرشته ای در آن هزاران سال پیش آرامیده نت های آرام خواهم نواخت...و آرام در کنار گلهای همیشه بهار پنهان خواهم شد....و دیگر باز نخواهم گشت به تصور دروغین دنیای مترو ها و آدم ها و دروغ ها و راست ها.....و روزی بسیار نزدیک است و تو میدانی من چه بسیار خوب میدانم..و دیگر با تو پرواز خواهیم کرد آرام آرام بر بالای رود های آبراهام..و شنا خواهیم کرد آرام آرام..و تو باز تنها کسی هستی که هم میتوانی آواز بخوانی و هم شنا کنی....و من باز تو را صدا خواهم کرد..گوزن ببین!..رود دورادور ما نورانی میشود..میبینی؟..و تو میگویی آه گرگ پرنده..بسیار زیباست..بودنت خوب است گوزن..بودنت خوب است.و من باز نخواهم گشت روزی.. از فانتزیا.

+موسیقی برای مدیتیشن

+photo of the day

29
April
+ لينك
Moonday

شاید حیرت کنید اگر بدانید که دانشمندان دریافته اند که در هنگام ماه تمام تنها امواج نیستند که بالا میآیند.حتی زمین نیز حدود پانزده سانتی متر به طرف بالا می آید.زمین نیز سخت میکوشد تا به ماه برسد.وقتی ماه کامل در آسمان باشد حتی زمین نیز جمود خود را فراموش میکند تا به ماه برسد.وقدری مایع میگردد و رفتاری لاستیک مانند پیدا میکند و سعی میکند به ماه برسد.و انسان هشتاد درصد از آب و بیست درصد از زمین ساخته شده.برای همین است که ماه بدر این همه برای انسان گیرایی و جذابیت دارد و اثری مغناطیسی روی او دارد.هشتاد درصد اقیانوس درون و بیست درصد خاک درون او هر دو شروع میکنند به عروج به سمت ماه.این واقعیت را از قرون و اعصار دور دریافته اند که ماه بدر انسان ها را دیوانه میکند.معنی واژه "ماه زده"Lunatic"به معنی دیوانه و مجنون از همین واقعیت گرفته شده است.
لونا(Luna)یعنی ماه.
راز2-ص 278-279

پ.ن:امروز متوجه شدم گوشی موبایل بدون نقص نداریم..از بین گوشی های وجود تو بازار من فقط به نوکیا و سونی اریکسون اعتقاد دارم.از بین این دو تا هم به خاطر طراحی بهتری که همیشه سونی اریکسون ها داشتن رفتم سراغ سونی اریکسون..ولی نکته مهم اینه که خدمات نوکیا و نرم افزارها و امکاناتش فوق العاده نسبت به سونی اریکسون جدیدا بهتر به نظر میرسه..اول که رفتم سراغ آی فون و آی میت دیدم کلا فقط به درد کلاس گذاشتن میخوره و بی خاصیت هستن..لا اقل از لحاظ بلوتوث و دوربین و امکانات متوسط یه گوشی..بعد دیدم اصلا به پاکت پی سی احتیاجی نیست و رفتم سراغ سونی اریکسون و نوکیا..دیم نوکیا فعلا بهترین گوشی های بازار رو داره..و اونی رو که من پسندید N82 بود..سری های N95 و اینا که خیلی بزرگ هستن و دیگه حالت بی سیم پیدا کردن..ولی در اندازه های یک گوشی خوب فعلا N82 بهترینه به نظرم..ولی مشکلش اینه که نوکیا بازم پیرو بی سلیقگی های قبلش بازم یه جا خراب کاری کرده و این بار صفحه کلید گوشی هست..نظر شما چیه.. پیشنهاد بهتری دارید؟

+photo of the day

28
April
+ لينك
So warm and so worm

داستان داستان شروع فصل گرماست و بال بال زدن تو این گرما..و چیزی که من نمیفهمم اینه که چرا این راننذه های سواریای که الان دیگه همشون کولر دارن کولر ماشیناشون رو روشن نمیکنن؟..آدم تو این شهر بزرگ حرکات محیر العقول تری هم میبینه و اونم اینه که راننده مثلا یه تاکسی سمند ..تا موقعی که سوار ماشینی پنجره ها رو داده پایین و آفتاب راست میخوره تو چشم تو و توی ترافیکی و از پنجره هم دود موتور و ماشین و اینا میاد تو و کافیه یه کمپرسی هم از بغلت رد شه...نیست که اگزوزشون بغلشونه..یه راست دود میره تو حلقت..ولی باز جناب راننده کوتاه نمیاد و کولر لا مصب رو روشن نمیکنه که نمیکنه..و قضیه این جا جالب میشه که تا همه مسافرا آخر خط پیاده میشن میبینی که راننده مزبور شیشه ها رو داد بالا و کولر رو روشن کرد..اسم این چیه؟.

امروز به خاطر کلاسی که بانک برام گذاشته بود مجبور شدم بر خلاف میلم با مترو برم ..چون مسیرش این طوری راحت تر بود..بایست بگم جریان هوای اون پایین از این بالا خیلی بهتر بود.. من هیچ وقت از مترو خوشم نیومد..اونم به خاطر شلوغی بیش از حدشه...و هی بایست کیف و جیبت رو مواظب باشی..و دروغ چرا..ملت اون پایین عین گوسفند میمونن به خدا.(.بلا نسبت شما)از بس هول میدن و...ولی هواش تابستونا خیلی خوبه..مخصوصا هوای بلوتوثی اش که عالیه..کافیه بلوتوث تون شانسی روشن باشه..در عرض یک دقیقه دو هزار و پانصد بلوتوث شما رو شناسایی میکنن و میخوان عکس و فیلم بفرستن..ولی گاهی وقتا هم عکسایی که میفرستن عکسه ها:)).از این به بعد جدید ترین عکسها و فیلم های موبایلی رو اگه خواستین داشته باشید برین داخل یه ایستگاه مترو بشینید و بلوتوثتون رو روشن کنید..:).بعد از مدت ها سوار مترو شدن یه حالی به ما داد..هرچند یکی کیف یکی دیگه رو تو اون شلوغی زد و بد بخت هیچ جا نمیتونست در بره..و تا میتونست کتک خورد..و بعد هم خیلی ریلکس قضیه تموم شد..

+photo of the day

27
April
+ لينك
خدا در فنجان چای


...کسانی که مشتاق هیچ بهشتی به جز این جا و اکنون نباشند ; کسانی که ابدا جاه طلب نباشند , کسانی که آرزوی دنیای دیگر در سر نداشته باشند.کسانی که خدایشان در تمام هستی و سراسر گیتی منتشر باشد.در آوای پرندگان , در سبزی برگ درختان , در شبنم های صبحگاهی , در انوار آفتاب و در تو و در من ; در همه جا.کسانی که خدایشان چیزی جدا از زندگی و از هستی نباشد , کسانی که خدایشان بتواند در یک فنجان چای باشد و بتواند رودخانه ای جاری باشد .کسانی که خدایشان بتواند درخت سروی باشد در حیاط .{...}این ها کفر نیست.چنین نیست که خداوند خفیف شده باشد.این هاعبارات کفر آمیز نیستند.بلکه همه چیز هستی را تا مرحله الوهیت ارتقا میدهند.این ها مهم ترین عبارات مذهبی هستند که تا کنون ادا شده است.این یکی از اساسی ترین حقایقی است که باید درک شود.

راز 2-ص 224-

پ.ن:پی نوشت پایین ربطی به پست امروز ندارد و ممکن است اوقات لطیف تان را مکدر کند..بچه ها را از جلو مانیتور دور کنید


پ.ن2:یه درخواست دوستانه دارم..اگر شما هم از اون دسته افرادی هستید که سمنو میخورند..خواهش میکنم این کار رو در ملا عام نکنید.امروز روزمون خراب شد با دیدن این منظره کریه.که عده ای سر خوردن مایعی قهو ه ای و کریه و بد شکل و بد فرم دعوا میکردند .فلسفه سمنو گذاشتن سر سفره هفت سین رو هم من هیچ وقت نفهمیدم..حالا عده ای بدعت گذار! در این بانک ما پیدا شده اند که این مایع کثیف و بد رنگ و بد ..(اسمایلی سبز شدن)را میخورند!..میخوام بدونم شما هم سمنو میخورید؟..این شالاه که این طور نیست.اگر هست بنا بر احتیاط واجب ترک کنید..امروز همش دلم به هم میخورد. و اووق میزدم.


photo of the day
اگر دوست داشته باشید میتونید عکس های "ابر قرمز"و "باران بر صورت"دو تا از دوستان گوزن نقره ای رو ببینید

امضا : گرگ پرنده

+

+

26
April
+ لينك
ماهی مست

ماهی مست-اورهان ولی

ماهی مست
اورهان ولی
ترجمه :یغما گلرویی
انتشارات نگاه

زخم چاقوی رو پیشونیم
واسه خاطر توست!
قوطی سیگارم
تنها یادگاریته!
تلگراف زدی که
خونه زندگیت رو ول کن بیا!

اورهان ولی

پ.ن:خونه زندگیتو ول کن بیا؟تا به حال همچین پیامی برای کسی فرستادید؟..یا دریافت کردید؟

..میدونی گرگ پرنده.
.همه چیزا که گفتنی نیست

+photo of the day

25
April
+ لينك
رویا بین بیدار

بزنه یه بارون بیاد این خفگی و گرمای هوا رو بشوره و ببره..بزنه یه بارونی بیادو من برم زیرش..خیس خیس بشم..خیلی وقته از این کارا نکردم..بارون حکمش چیه؟..حکم بارون هر چی هست بعدش تازگیه و روییدن..و سبز شدنه

..راستی کی میتونه این دی دریمینگ منو تعبیر کنه؟...چند روزه هر جا میبرم جلو چشمم یه جاده است..دو طرفه اش درختای بلند و قطور..و یه راهه وسطش..که انگار هیشکی تا به حال از این جاده نرفته..بکر و ساکت ..نمیدونم چطوری ولی همون لحظه احساس میکنم این جاده جنگلی زیبا و سر سبز تا ابدیت پیش میره..اینو جدی میگم..چند روزه هر جا میرم این میاد جلو چشمم..و جالبه که احساس فوق العاده ای بهم میده..سعی میکنم حفظش کنم...شما هم رویا میبینید؟.من هم تو خواب میرم یه جاهای قشنگ و هم تو بیداری..نمیدونم چرا..ولی خیلی حس خوبی برام ایجاد میکنه..


+اثر هنری

+پیانو

24
April
+ لينك
شمال یعنی خوشامیان

سالی دویار ..سالی دوبار..یه بار روز اول عید..یه بارم شهریور...سهم سفر هر سال ما بود به شمال..همیشه شب قبلش خوابم نمیبرد و بوی دریا و شمشاد ها و ...تو خوابم میپیچید..اون موقع ها که خودمون ماشین داشتیم خیلی بهتر بود..یه پیکان مدل چهل و هشت بود و یه جاده کندوان..سالی دوبار سهمیه ما از سفر ..رفتن این جاده و رسیدن به خونه پدر بزرگ بود و برگشتن ..دوران جنگ..که ماشین نداشتیم..صبح ساعت پنج صبح از خواب بیدار میشدیم.و سه چهار نفر آدم..با هفت هشت تا چمدون زمخت و زشت و بد ترکیب..راه میافتادیم به سمت ترمینال غرب..اتوبوس کابوس بدیه..میدونی....بد تر از اون مینیبوس بود..با اتوبوس شیش ساعت راه بود و با مینی بوس چهار ساعت..همیشه خدا هم حالم تو هر دوشون به هم میخورد.......تو ترمینال غرب که هنوز مثه الان این قدر خارجکی نشده بود..کولی ها و دوره گردا نون شیر مال میفروختن و مردمی که پارتی بازی میکردن تا بتونن اتوبوس یا مینی بوس گیر بیارن..اما همین که پلیس راه چالوس رو رد میکردی..دیگه گرگ پرنده چشماشو میبست و بو میکشید..می شناختش..بوی گلهای جعفری خونه پدر بزرگ..لذت دیدن گلهای کاغذی..گلهای شاپسند و اون درخت بید وسط حیاط....راه شمال اگه شب بود..بهتر بود..شب که میرسیدی...میتونستی از دور صدای هزاران جیر جیرک رو بشنوی که یه ارکستر سمفونیک بزرگ راه انداخته بودن..صدای شغال ها..بوی شالی های برنج..بوی نارنج و طعم تمشک...

این روزا دلم تنگ شده برای شمال..شمال برای من یعنی خوشامیان.یعنی مادر برزگی که ننه صداش میکردیم...یعنی پرتقال خونی...یعنی قل قل سماوری که بخارش تو نور زرد و آبی و سبز شیشه های رنگی در ورودی خونه..رنگ میگرفت و به فانتزیا میپیوست..شمال یعنی زندگی.یعنی اون درخت نارون بزرگی که جلوی خونه پدر بزرگ بود..وقتی باد توش میپیچید دیوونه ات میکرد.شمال یعنی بوی بربری تازه و داغی که پدر بزرگ تو دستش بود و از در میومد تو..شمال یعنی کندوهای زنبورا..یعنی درخت گوجه سبزی پیر پر از شکوفه...یعنی گزنه..یعنی تو زمینای برنج چرخیدن و چرخیدن..یعنی سر ظهر تابستون برای پدر و عمه ها و پدر بزرگ و بقیه فامیل که داشتن برنج رو درو میکردن با داس... تو فرقون با برادر چای و ناهار ببری..شمال یعنی فرقون سواری..شمال یعنی ابرای سفید..آسمون آبی..یعنی مه ساعت شیش صبح..شمال یعنی نفس کشیدن بدون دغدغه..

سالی دوبار..جاده کندوان..سهم ما بود از سفر..سالی دوبار رفتن و برگشتن..رفتن به سرزمینهای زیبای خیال..به سرزمین تمشک ها..یعنی دریا..یعنی ماسه های خنک..اما..کابوس بزرگ.. برگشتن بود..دوباره..ترمینال و اتوبوس و مینیبوس...و بازم دعوا و پارتی بازی برای زود تر برگشتن..و باز هم حال من به هم میخورد..دیگه خیلی وقته بعد از رفتن پدر..شمال هم رفت..دیگه سالهاست که نرفتم..نمیدونم هنوزم پشت خونه پدر بزرگ شغال ها زوزه میکشن؟..هنوزم میان مرغ و خروساشو ببرن؟..ولی خوب میدونم دیگه زمین برنج پدر بزرگ از بین رفته و جاش یه ویلای چند صد میلیونی سبز شده..دیگه لازم نیست..شب کسی تو زمین بخوابه و یه چوب دستش باشه بزنه به یه حلب و داد و بیداد کنه..تا مبادا خوک وگراز به زمین بزنه..دیگه نمیشه یواشکی رفت شب با رادیو جیبی تو زمینای برنج در حالی که سیاهی شب همه جا رو گرفته..رادیو امریکا گوش داد..بیچاره پسر عموی پدرم رو بگو..نصفه شب..فکر کرده بود جنی شده.از وحشت الکی دادو بیداد میکرد..صدای ستاره درخشش رو تو جایی میشنید که خود ستاره درخشش هم خوابش رو ندیده..

+عکس

23
April
+ لينك
میگون

اول اینکه امروز گزارشگر واحد مرکزی خبر رفته بود میگون..و از یه بنده خدایی پرسید میگون یعنی چی؟..اون طرف هم با اعتماد به نفس بالایی توضیح میداد که میگون یعنی الوان و رنگارنگ و زیبا و..!واقعا نمیدونست اون نیلگونه؟..نه میگون؟!.. لفظ می و میگون بودن رو که هر بچه کلاس سوم دبستانی میدونه یعنی چی..یعنی اینقدر می تو مملکت ما تابو هست که اگز چیزی مشابه اون هم باشه و به مانند می باشه..مشکل داره توصیفش؟..یا اینکه نه قضیه این نبوده و تو کل صدا و سیما کسی نمیدونسته این معنی اشتباهه تا فضاحت به بار نیارن؟..در هر دو صورت متاسفم..در هر صورت به دیدار من اگر میایید با جانی قرمز اصل بیایید!:)

دیگه اینکه فردا روز کتابه و تو تموم دنیا(منظورم کشورای اروپایی هست)این روز رو جشن میگیرن..تو خبرها خوندم که تو فرانسه بینوایان رو از اول تا آخر میخونن..تو اسپانیا دون کیشوت رو میخونن تا به طور سمبلیک این روز رو ارزش براش قائل بشن و کلی برنامه های مختلفی ترتیب دادن..تو مملکت ما غیر از اینکه هایپ رو گرون کنن که هیچ کار دیگه ای ندارن و نمیدونن فردا چه روزیه و کلا تعطیلن..داشتم فکر میکردم جامعه وبلاگ نویسای ایرونی یکی از بزرگترین جوامع مجازی محسوب میشن و خوبه که فردا هر کسی تو وبلاگش یه کتاب رو معرفی کنه ...

دیگه اینکه من نژاد پرست نیستم ..ولی این طبیعیه که با بعضی از فرهنگ ها مشکل داشته باشم..یکی از اون فرهنگ ها فرهنگ اعراب هست و من نمیتونم کتمان کنم..ولی چیز دیگه ای که هست اینه که هم اعراب و هم ترک های همسایه ما از لحاظ موسیقی چه پیشرفت هایی کردن و موسیقی ما در منجلاب خودش داره سیر قهقرایی خودش رو طی میکنه..من بعضی وقتا یه ترانه هایی از این عربها میشنوم که خیلی دوستشون دارم و حتی با بعضیاش خاطره دارم..البته تمام دنیای موسیقی اعراب به خانوماشون ختم میشه..وگرنه غیر از دری وری چیز دیگه ای به آهنگهای مرداشون نمیتونم بگم..به خاطر اینکه ....بگذریم..ولی این دیانا حداد دوست قدیمی ما یه آهنگی اون قدیما خونده بود که هنوزم تاریخ مصرف داره و جون میده این آهنگ رو تو خیابون های دبی در حالی که سوار لکسوس هستی و داری از رانندگی لذت میبری گوش بدی..اگه دوست داشتید از اینجا دانلود کنید.

+عکس

22
April
+ لينك
شما رد شدید

Image and video hosting by TinyPic

این مسیری هست که من هر روز صبح باید عبور کنم و به اون طرف خیابون برم .خیلی جاهای تهران هست که خیلی ها وقتی میبینن چراغ عابر پیاده قرمزه میایستن..و خیلی ها هم خیلی ریلکس رد میشن.یه آمار جالبی که دارم و موجب خجالت خود من شده اینه که در این مکان که اسمش رو نمیبرم در طی این چند ماهی که مسیرم از این سمت شده..و در اون زمانی که من به اون چراغ میرسم... تنها موجودی که عین علم یزید! می ایسته تا چراغ عابر پیاده سبز بشه و بعد رد شه منم..این نه تنها فخر فروشی برام به همراه نیاورده..بلکه مایه خجالت منم شده...چون همون طوری که در تصویر میبینید فقط من اونجا هستم و چراغ عابر قرمزه..و لا اقل از روی خط هم کسی عبور نمیکنه!..همه در مسیر های مختلفی رد میشن..تازه نکات دیگه ای هم کشف کردم و اون این بود که حتی بعضیا همون موقع هم کسر شان شون بود که از رو خط عبور کنن و از کنارش رد میشدن..از اینکه من اونجا هر روز میایستم و بقیه طبق تصویر رد میشن اصلا احساس خوبی ندارم..دوست ندارم کسی فکر کنه من تافته جدا بافته ام و قیافه میگیرم..ولی خب به بعضی چیزا اعتقاد دارم و فکر میکنم باید همه این رو رعایت کنن..حتی بعضیا وقتی از کنارم رد میشن یه لبخند ملوانی(مثه ملوان زبل) هم میزنن..حتما تو دلشون میگن اینو نگاه کن!..اینا رو گفتم که به این نتیجه برسم که اگر همه با هم به قانون رعایت نکنن..مخصوصا یک روحانی!..همونطور که در تصویر میبینید..اگه یه نفر مثه من این چیزا رو رعایت کنه مورد تمسخر هم قرار میگیره.شاید حتی بین شما هم هستن کسانی که همین الان دارید منو مسخره میکنید که بابا تو هم چه حالی داری..اشتباه نمیکنم؟

+عکس

21
April
+ لينك
حماقت های قشنگ

.امروز یکی از همکارام یه حرف قشنگی رو نقل قول میکرد و اون هم این بود که تو تا جوونی میتونی بستنی بخوری!..خیلی ساده ..ولی پر معنی بود..میدونی..یه وقتایی دلت میخواد یه کاری انجام بدی که در چشم منطقی مردم یه حماقت محظه..و شاید هم درست باشه..ولی تو دلت شدیدا میخواد که اون کار رو انجام بدی..و برای انجام دادنش خیلی هم خوشحال و خوشبختی..نمیدونم..شاید تو قالب کلمات نمیان.و من دارم تلاش بی مورد میکنم تا این حس رو به شما منتقل کنم.

من اسم این کارها رو حماقت نمیذارم.چون زندگی برا ی من یه رویاست و مفهوم و هدفش لذت بردنه..بنابراین..اون کاری رو میکنم که لذت میبرم..در این راستا امروز بیست جلد کتاب یکجا خریدم به قیمتی کلان!.البته این کار رو خیلیا نمیکنن ولی این کتابها یه سری بودن که ارزش فوق العاده ای داشتن وممکن بود دیگه فرصت خریدشون رو پیدا نکنم. بایست یه جا میخریدمشون.و من اینکار رو کردم..الان مثه یه گرگ پرنده مهربون دارم تو اتاق 9 متری که توش هستم پرواز میکنم.الکی خوشحالم ..با اینکه هنوز یه کلمه ازش و نخوندم..ولی میدونم که به زودی تمام بیست جلدش رو میخورم..یا میبلعم:)

شراگیم ..تو کامنت هاش یه شعری بود که هی دارم با خودم زمزمه میکنم..:

من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کاو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر

من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مغاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور کاز خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم، من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،


زندگاني همچنان آبست
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.

من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.

من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.

من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد

من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود و حرام بت پرستي را

من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر

*********

دکتر هوشنگ شفا

کامنت از نازلی

+عکس

20
April
+ لينك
مشتاق نیستم

...ولی بسیار مشتاقم
ولی بسیار مشتاقم

سوتک؟
تو چه کاره حسنی ؟
اصلا فرض کن تو یه کاره حسنی..با سوتک به نظرت این مردم از خواب بیدار میشن؟..با سوتک؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
همین بسه..نمیخواهم بدانم.

+عکس


19
April
+ لينك
دریا شناسی

در کنار ساحل کسی نشسته که مدت هاست دستهاش رو بالای ابروهاش گذاشته و به دور دست ها نگاه میکنه.همیشه هر چیزی که انتهایی نداشته باشه دیدنی تره و نگاه بی انتهایی رو میطلبه.دریا دریاست.با شکوه و قدرتمند و آرام و با یک سمفونی بی انتهای آرام نتهای مکرری رو مینوازه که دل هر پری دریایی ای رو جذب میکنه.یه پری دریایی یه پری دریاییه.هیچ وقت ندیدم یه پری دریایی بدون دریا زنده بمونه.باید دوباره به آغوش دریا برگرده و گرنه میمیره..برای اینکه اون عاشق دریاست.دریا پری داره چون دریاست.دلی پاک..عمقی بسیار..درونی با شکوه..پر از پریا .هیچ وقت به بانوی جوانی نگاه کردی که در کنار ساحل قدم میزنه؟..به نظر میرسه بهترین تابلویی که یه نقاش میتونه بکشه تابلوی بانوی بر-هنه و دریاست.هی..گرگ پرنده من هرگز ندیدم دریا آلوده بشه..آلودگی ها هم تو دریا پاک میشن.دریا پاکه و میشه در آغوشش شنا کرد و گم شد.میشه توی دریا شنا کرد و بهش اعتماد کرد.از غرق شدن نترس.دریا تو را در آغوش خواهد گرفت.و تو را غرق خواهد کرد.برای غرق شدن تودریا باید دیگه نفس رو هم فراموش کنی.باید جزئی از دریا باشی..حتی جسمت روهم فراموش کنی.دریا جسمت رو پس میفرسته..به دریا اعتماد کن و دوستش داشته باش.حتی اگر هرگز تو دریا شنا نکردی در کنار ساحلش بنشین و نگاه کن..دستت رو بر بالای ابروهات بذار و به دنبال انتها بگرد.هیچ انتهایی نیست و تو باز غرق شدی..غرق شدن این قدر ترسناک نیست که شن پاشیدن به دریا.حتی وقتی سنگی به سمت دریا پرت میکنی دریا اون رو جذب میکنه و صیقلیش میکنه..سنگ ها هم پودر میشن و ماسه های نرم کنار دریا میشن.دریا آرام..باشکوه و محل امنی برای اینکه پریای دریایی بهش اعتماد کنن و در آغوشش غرق بشن..اون هم بدون هیچ پیراهنی.میدونی گرگ پرنده..کمتر دیده شده زنی به جنگ دریا بره..ولی همیشه این مرد ها بودن که با دریا سر ستیز داشتن.به تاریخ نگاه کن.هر مردی به جنگ دریا رفت غرق شد.و هر مردی دریا رو رقیب ندونست به ساحل بازگشت.هیچ مردی حریف دریا نبوده و نیست.یه راز بزرگ اینه که مردها همیشه به دریا حسادت میکنن.و هرگز نمیتونن بر-هنه شدن معشوقه هاشون رو در کنار دریا ببینن.اونها به دریا حسودی میکنن گرگ من...

پ.ن:هی گوزن..چه طوری میشه دریا شد؟

+یک اثر هنری

William Adolphe Bouguereau-1825-1905
The Wave -1896

18
April
+ لينك

..وقتی رسیدم..دختره داشت تو تلویزیون میگفت وقتی پدر و مادرم هر حرفی بهم بزنن من هیچی نمیگم.. سرمو میندازم پایین و هرچی گفتن میگم چشم..حالم به هم خورد..میشه یه خواهشی داشته باشم؟..لطفا تو گوش بچه هاتون نخونین که وظیفه دارن بابت تمام زحماتی که براشون کشیدید از شما تشکر کنن .وظیفه تون بوده..نبوده؟..چه کار کردید؟..بزرگش کردید؟..خب پس بزرگش نمیکردید و ازش نگه داری نمیکردید میذاشتید کنار خیابون؟..پس این وظیفه شما بوده که ازش به بهترین نحو نگه داری کنید...اونم آدمه.. بزرگ شد از شما تشکر میکنه و دوستتون داره..چه کسی از پدرو مادر به آدم نزدیک تره؟آدم حالش بد میشه وقتی میبینه یارو چهل سالشه ولی هنوز اینو نمیفهمه.و میاد مثه کسانی که یه چیزی رو بهشون تلقین کردن و هیپنوتیزم شدن این حرف های کلیشه ای و چرند رو میزنه.یه کم فکر کنید.شما لذت میبرید از این که قضیه رو وارونه جلوه بدید؟

خیلی چیزها هستن که نمیفهمم..ولی یه چیزی رو خیلی باور دارم و اونم اینه که جرم کسی که شخص دیگه ای رو وارد این دنیا میکنه کمتر از کسی نیست که شخصی رو میکشه بلکه بیشتره...

پ.ن:گرونی بیداد میکنه..هایپ شده دو هزار و صد تومن!!..دیگه چی بخوریم؟..باد؟..این مملکت صاحاب نمیخواد؟..از همه هایپ خوران حرفه ای دعوت میشود بدین وسیله تا اطلاع ثانوی از آشامیدن هایپ خود داری کنند.این یک اعتراض خاموش به گران شدن هایپ میباشد.قبل از خودداری از آشامیدن یک پک ده دوازده تایشو بگیرین بذارین خونه..به نظرم وضع خراب تر شه...راستی الاغ هم گرون شده.. باور میکنید؟..سیزده میلیون و پونصد!..باور میکنید؟..من دردمو به کی بگم؟!.

پ.ن:سایت اکو نیوز عکس یادگاری منو از دوستم که درحال پول شماری برای عابر بانک بود و من هم تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم و با موبایل گرفته بودم.. گذاشته گوشه سایتش.. یعنی من تو دهن این سایت میزنم..من میرم دیوان لاهه شکایت میکنم..من کپی رایت اجرا میذارم !..

+عکس

17
April
+ لينك
ممد آمریکایی

این دوست با گذاشتن این آهنگ های خاطره انگیز تو وبلاگش ما رو باز داره هوایی میکنه بشیم ممد امریکایی ها!..یادش به خیر دهه هشتاد ترانه ها چه پر معنی تر بودن..آهنگ ها چه قدر قشنگ تر بودن..صدا ها چه قدر بهتر بود...ویدئو ممنوع بود..سی دی که اصلا نبود..نوار بود..ما هم یه ضبط صوت داشتیم که گاهی نوار جمع میکردو با خودکار بیک دوباره نوار رو میچرخوندیم تا درست بشه..فکر میکنین چی گوش میدادیم؟بهترین موسیقی های دهه هشتاد رو!..ولی خیلی کارمون رو راه مینداخت..اصلا ما همین بهترین آهنگ ها رو.. خاطره انگیز ترین هاش رو با همون ضبط صوت داشتیم ..شهرام برادر بزرگ بود و نوارهای خارجی میذاشت...بعضیاش برای من که کوچیک بودم خیلی جذاب بودن..این آهنگ هم که بالا می بینید یکی از اون ها بود..به نظرم امریکا هم اون موقع ها یه امریکای دیگه بود..ممد امریکایی ها هم ممد امریکایی های دیگه ای بودن..یادم میاد بودن کسانی که عاشق این بودن که پاشون رو بذارن تو خاک امریکا و بتونن اونجا ادامه تحصیل بدن و زندگی کنن..بر خلاف خیلی ها که میگن امریکا دهه هفتاد در اوج بود..من میگم دهه هشتاد..شاید به خاطر این بود که دوره کودکی من دهه هشتاد بود...کلاس زبان زیاد نبود.یه سیمین بود و یه ایران- امریکا.اولین رکن ممد امریکایی بودن این بود که زبانت رو قوی کنی..سفارت اون موقع ها گاهی برای دانشجو های ایرانی ویزا صادر میکرد..بسته به اینکه حال کارمندش اون روز خوب بود و یا نبود.راه وروشش رو همه فوت آب بودن..اینکه چه جوری وارد شی..اول لبخند بزنی یارو خوشش بیاد..یا آخر چه مدارکی نشون بدی..چیو اول نشون بدی..و...اکثر ممد امریکایی ها رو تو کلاس های زبان میدیدی..کسانی بودن که غذاشون به سبک امریکایی بود..لباس پوشیدن..موهاشون..خلاصه اینکه امریکا رویای خیلی ها بود.اسم ایالت ها و ولایت هاش که هیچ..اینکه دمای کدوم شهر امروز چند درجه است هم از طریق رادیو چک میکردیم..اینکه لهجه تگزاسی رو یاد بگیریم بهتره..یا لهجه نیویورکی.نه اینترنت بود..نه ماهواره..همون رادیو های پارازیتی بود..و ضبطهایی که نوار جمع میکرد.ولی آهنگهایی که از توش میومد بیرون یه زندگی بود..یه دنیای دیگه ای داشت...وقتی میگم رویا بود..برای ما پایین شهریا بود..وگرنه بالا شهریاش به قول بهروز وثوقی براشون راه امامزاده داوود بود.پدرا و مادرا چه قدر بچه هاشون رو نصیحت میکردن که اونجا هیچ خبری نیست.هرجا بری آسمون همین رنگه..ولی این طور نبود.و این طور نیست..من و خیلیای دیگه پیه همه چیز رو به تنمون مالیده بودیم.ظرف شویی و کار کردن تو رستوران برای یه دانشجو ایرانی تو امریکا اصلا کسر شان نبود.منظورم قشری بودن که رویای ادامه تحصیل بعد از دبیرستان تو امریکا رو داشتن..نه اونایی که به خاطر "مون واک" مایکل جکسون میخواستن برن...که تعدادشون کم نبود..بچه های نسل من و از جنس فکریه سرزمین آرزوها.سوختند و یه عده کمی تونستن برن..یه عده ی هم موندن و موندگار شدن..نسلی که چیزی نمیخواستن به جز آرامش..به جز رفاه..به جز تحصیل تو بهترین دانشگاههایی که حقشون بود.

امروز دیگه ممد امریکایی ها رفتن..تموم شدن..الان ممد کانادایی و ممد استرالیایی ها راه افتادن..ولی نه کانادا امریکا میشه..نه استرالیا .حتی دیگه امروزم امریکا..امریکای دهه هشتاد نیست.امریکای دهه هشتاد تموم شدو ما بهش نرسیدیم.بعضی حس ها هست که تو فضاش باید باشی تا متوجه بشی.وقتی من میگم امریکای دهه هشتاد..اونایی که بودن و میدونن من چی میگم..خودشون میفهمن .هرچند من بچه مدرسه ای بودم اون موقع..ولی یه ممد امریکای متعصب بودم.من به تعصب اون موقع خودم افتخار میکنم.به اینکه تو ذهنم شهامت ساختن بهترین آرزوها رو داشتم..وقتی که خیلیا اینجا بزرگترین آرزوشون این بود که دختر مدرسه دخترونه روبرویی از نامه ای که براشون نوشتن خوششون میاد یا نه ..اینکه شهامت تلاش برای رسیدن به دور دست ترین سرزمین ها رو داشتم...هرچه بود تموم شد..ولی یاد و خاطره اون روزا و کارای عجیب غریبی که میکردیم یادم نمیره و همیشه باهامه.

پ.ن:آهنگه بالا رو سارا تو وبلاگش برای دانلود گذاشته..در ضمن دو تا از داستان های زیبایی رو که خودش نوشته و همچنین شعرهای بی نظیری که میگه رو میتونید بخونید..این قدر شعرهای این دوست زیباست که خیلی ها با شعرهای شعرای قدیم اشتباه میگیرن..خودتون ببینید.

+عکس

16
April
+ لينك
روی آب...

اگه میدونستم سرنوشت ما رو کی میبافه حتما ازش میخواستم مال منو کلا بشکافه.

تا به حال فیلم خانه ای روی آب بهمن فرمان آرا رو ندیده بودم..ولی دنبالش بودم .امروز دیدم..همونطور که انتظار داشتم ..مگه میشه فیلمی رو فرمان آرا بسازه ..انتظامی و کیانیان و هدیه تهرانی بازی کنن بد باشه؟..هرچند انتهای سفارشی ای داشت..ولی فیلم پر مغزیه..اگه تا به حال ندیدید پیشنهاد میکنم. حتما ببینید.

پ.ن:.به خورشید دست نزن..به خورشید نگاه نکن..او گرمابخش تو خواهد بود.دیدن او تو را کور خواهد کرد.

بهترین کتابها و ترانه های خاطره انگیز را در وبلاگ دوست من خواهید یافت...
32 داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ برای دانلود
به همراه دو تا از خاطره انگیز ترین ها

+عکس

15
April
+ لينك
ماچ نکن برادر

من میتونم یه خواهشی از آقایون داشته باشم؟..تو رو خدا همدیگرو ماچ نکنید..به خدا زشته..اصلا خنده آوره..دو تا مرد گنده و سیبیلو!..شلپ شلپ همو ماچ کنن.من نمیفهمم این رفتارو..مگه مرد هم مرد رو ماچ میکنه؟..این مملکت همه چیش بر عکسه..باز خوبه بعضیا رحم میکنن صورت رو به صورتت میچسبونن..هر چند فلسفه این کار رو هم نمیفهمم.. خیلی از آب دهنی کردن صورت یه مرد دیگه بهتره..تو هیچ جای دنیا مرد مرد رو ماچ نمیکنه..غیر از ایران و این روس ها..مخصوصا زمانی که اتحاد جماهیر شوری بود و همه کمونیست بودن و از این سیبیلای سگی هم میذاشتن..یه جای دیگه هم هست که الان یادم رفته..چند روز پیش رفتم شعبه قبلی که کار میکردم..ده نفر کارمند داره.از اول تا آخر همه میدونستن من خوشم نمیاد آقایون رو ماچ کنما...همه از دم خیسم کردن..حالم این قدر بد شده بود که بدنم به رعشه افتاده بود..مگه مشکل اخلاقی دارید خب؟..نکن برادرم نکن.اونام چون میدونستن من دوست ندارم از قصد و شوخی آن چنان صدادار هم این کار رو میکردن که مثلا ثابت کنن چه قدر باحالن..ولی جدا از شوخی به خدا زشته..مرد مرد رو نباید ماچ کنه..نکنید تو رو خدا..همه چی تو این مملکت بر عکسه..همه چی..

.
پ.ن:در راستای وبلاگ نویس کردن خانواده..اخوی بزرگتر رو هم وبلاگ نویس کردم..اگر یه معلم خوب زبان انگلیسی میخواهید شک نکنید که درست دارید میرید.شهرام یه مدرس زبانه حرفه ایه...اگر دوست داشتید به وبلاگش یه سر بزنید .

+عکس

14
April
+ لينك

در مورد آدلف هیتلر گفته شد که او هرگز نمیتوانست زنی را دوست بدارد.زیرا او هیچ گاه نمیتوانست به کسی اعتماد کند.او هرگز به هیچ زنی اجازه نمیداد که در اتاق او بماند.هرگز.چرا؟و این به آن معنی نبود که او با هیچ زنی رابطه نداشت.او با زنان رابطه داشت ولی او هرگز به هیچ زنی اجازه نمیداد که شب ها در اتاقش بماند.کسی چه میداند؟شاید آن زن او را مسموم کند.شاید او جاسوس باشد.او ظرفیت دوستی نداشت.او یکی از تنها ترین انسان های دنیا بود.اگر نتوانی عشق بورزی.اگر حتی نتوانی به زنی اعتماد کنی.البته که همیشه در ترس و پریشانی(Paranoia)بی دلیل به سر خواهی برد.او نتوانست در تمام عمرش ازدواج کند.زیرا اگر با زنی ازدواج کنی باید به او اعتماد کنی.آن وقت او با تو خواهد بود.البته او با زنی ازدواج کرد.ولی درست قبل از این که مرتکب خود کشی شود سه ساعت قبل از آن..وقتی که او تصمیمش را گرفت که خودکشی کند.ازدواج کرد.حالا دیگر ترسی وجود نداشت.دیگر آن زن چه کاری میتوانست بکند؟هیتلر از قبل تصمیم به خودکشی گرفته بود.پس حالا ازدواج کردن منطقی به نظر می رسید.مشکلی وجود نداشت.از آن کاری بر نمی آمد.فوقش این بود که او را مسموم کند.او خودش میخواست که خودش را مسموم کند.دیگر نیازی به ترسیدن نبود.مرگ آمده بود.او سه ساعت قبل از مرگش ازدواج کرد.نیمه شب کشیشی را از خواب بیدار کردند و به زیر زمین محل اقامت هیتلر آوردند.کشیش نیمه خواب به نوعی ترتیب ازدواج را داد.هیچ دوستی در مراسم ازدواج حاضر نبود.بستگان هم حضور نداشتند.فقط چند نگهبان مسلح بودند.پس از ازدواج او چه کرد؟آیا با همسرش مهرورزی کرد؟نه.آنان هر دو خود کشی کردند.این تنها کاری بود که او پس از ازدواج انجام داد.شاید او میخواست کسی او را در مرگ همراهی کند.پس ازدواج کرد.

راز2-ص 130

پ.ن:شاید او میخواست کسی او را در مرگ همراهی کند

پ.ن:دوستان خوبم نهال و سانجون لطف تون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.ممنونم.

پ.ن:دوست خوبم سارا فیلمی رو در وبلاگش پیشنهاد کرده که شما میتونید به صورت آنلاین ببینید.از دستش ندید...فیلم مفهومی بسیار جالبی بود.

+عکس

13
April
+ لينك
نایاب

این کتاب عطر سنبل عطر کاج عجب نایاب شده و ما نمیدونستیم.جناب فروشنده و همکارش با چند تا چشمک به هم فهماندند که به من بگویند کتاب را ندارند...بازم رفتم انقلاب و به بهانه پیدا کردن یکی از کتابای درسیم رفتم و کتاب درسی رو پیدا نکردم ..ولی چند تا کتاب که دنبالشون بودم گرفتم..ببینم شما ها کتاب تاریخ فرهنگ و تمدن ایران و اسلام نوشته ولایتی رو ندارین ما بخونیم بریم امتحان بدیم؟.هیچ جا گیر نمیاد لا کردار.اخه یکی نیست بگه پسر خوب این همه درس بود واسه عمومی برداری اینم شد آخه درس تو پیدا کردی؟اونم تاریخ امتحانش سی و یک خرداد؟..وقتی میگم سی و یک خرداد اگه کارمند بانک باشی متوجه منظورم میشی..در هر صورت خود کرده را تدبیر نیست.اگه تا هفته دیگه گیر نیارم مجبورم تفنگم رو بردارم به زور اسلحه برم از یکی از این کتاب فروشیا بگیرم..نمیدونم چه مرگیه کتاباشون که به تعداد انگشتای دست میرسه میگن نداریم...

+عکس

12
April
+ لينك
اقلیت

وقتی توی یه کلاس پنجاه و چند نفره فقط سه نفر پسر باشن..اون وقت معنای اقلیت رو میشه درک کرد.مخصوصا اگه دوتای دیگه سیاهی لشکر باشن و برای خندیدن اومده باشن. وقتی استادم خانوم باشه دیگه معلومه چی قراره پیش بیاد.نمونه اش اینه که قرار شد برای روزای وسط هفته هم کلاس داشته باشیم.استاد گفت چه روزی خوبه؟..یه دفعه کلاس ترکید!..هر کی یه چیزی میگفت و من فقط نگاه میکردم.آخرشم استاد گفت من نمیفهمم چرا این قدر سر و صدا میکنید؟..آخرشم خودش هر روزی دلش میخواست رو تعیین کرد و بعدش گفت:آقایون نظری ندارن؟..همه خانوما نمیدونم چرا خندیدن..بعدش من گفتم این روز من نمیتونم بیام..ایشون هم فرمودند دیگه تغییر داده نمیشه... تو دلم گفتم جهنم..


+عکس


11
April
+ لينك
Romance

Romance نام مشهور یک ملودی است به پیشینه چندین قرن.به روایت داستانهای اسپانیولی از این آهنگ در قرن هجدهم میلادی به عنوان قطعاتی ساده نه تنها برای همراهی با آواز بلکه برای اجرای بدون کلام استفاده میشده است.در خلال قرنهای هجده و نوزده آهنگسازان روسی ورژن های قبلی آن را گسترش داده و با ذائقه هنر روسی در آمیختند.هنرمندان بزرگی چون موزارت از این اثر قطعه ای برای کنسرتو پیانو نوشتند. بتهوون نیز آن را با ویلن درآمیخت.

منبع:ویکی پدیا

+این قطعه با شکوه رو میتونید از اینجا بشنوید
Classical Guitar
Liona Boyd
Spanish Romance

+ویدئوی یک اجرای کوتاه و زیبا از این اثر

+عکس

10
April
+ لينك
شهر مهر آباد

شهریست در فانتزیا که مهر آبادش خوانند.مهر آباد شهر سکوت.مردم شهر همه خموش.صدا فقط صدای فلوتی است که از کوههای دور دست به گوش میرسد.در میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه چای یخ میکند.حرف های بسیاری برای گفتن .حرف های بسیاری همیشه روانده.جاری و ساری. میهمانی چای گوزن نقره ای همیشه سکوت وهمیشه چای یخ .چون همه غرق شنیدن. و نوشیدن.باید نوشید و نیوشید.در مهرآباد زیر سایه درخت بلوط پیر میهمانی چای دیر هنگام .هم گرگ غرق است و هم گوزن .در میهمانی چای گوزن نقره ای هیچ کلمه ای بر زبان نیست.گوزن با بلوط..بلوط با گرگ پرنده..گرگ پرنده با گوزن در سکوت پرواز میکنند.

هی گرگ پرنده.. بلوط پیر را ببین.سکوت او پر حرف..چه قدر بلوط حرف دارد.چه قدر بلوط خوب میشنود..خوب میگوید.گوزن لبخندی بر لب..گرگ پرنده غرق سکوت...

سکوت حجم بزرگی است که میمیراند هر چه مردنی است.و زنده میسازد هرچه زندگی است.سکوت به تنهایی صحبت با سکوت است و سکوت در میهمانی چای گوزن نقره ای صحبت با گوزن.و سکوت گوزن با بلوط جاودانیست.بدون شک در میهمانی چای گوزن و درخت بلوط پیر چای هردو یخ

هی گرگ پرنده ببین..صبح میشود.گرگ از پنجره مهر آباد شهر... نگاهی به بیرون میکند..چه قدر ما حرف زدیم..باز هم چایمان یخ کرد گوزن..میبینی؟..در میهمانی چای گوزن نقره ای جمله ها بدون فعل .نه (است) ی است..نه (میشود )ی میشود.هیچ فعلی در کار نبود..همیشه از فعل بدم میآمد گوزن.فعل پایان بود و من از پایانی ها بیزار.چای یخ کرده در دستان گرگ..لبخندی بر لب..و سکوتی بر لب..و نگاهی در چشم...

+بشنوید

+ببینید

9
April
+ لينك

این تصویر را توصیف کنید

پ.ن:من هنوز خیلی چیزها رو نمیفهمم .
..وقتی نیست

8
April
+ لينك
Samson and Delilah
untitled.gif

Petrus Paulus Rubens

سامسون قهرمان و اسطوره قوم یهود عاشق دلیله میشود .دلیله با دریافت رشوه از دشمنان و سود جویان راز قدرت سامسون را که در موهایش بوده کشف میکند که هرگز کوتاه نشده بود.در این تصویر سامسون را می بینید که بعد از حیله دلیله به خواب فرو رفته و موهایش در حال کوتاه شدن میباشد.سامسون پس از اینکه موهایش کوتاه شد قدرت خود را از دست داد.از نکات دیگر قابل توجه در تصویر پیرزنی است که شمعی در دست نور صحنه را تشدید میکند.در پشت صحنه مجسمه ونوس را میبینید که الهه عشق و دلیلی برای سرنوشت نافرجام سامسون میباشد.

پ.ن:این اثر بزرگ هنری در سال 1609-1610 خلق شده و اکنون در موزه ملی لندن نگهداری میشود.

پ.ن2:برای دیدن اصل نقاشی بر روی دیوار موزه اینجا را کلیک کنید.

پ.ن:این تصویر رو نگاه میکنم و زمزمه میکنم:
Dance me to the end of love-Leonard Cohen

بشنوید

+عکس

7
April
+ لينك
کلا تعطیلم

یکی درس نت میداد..من به فکر جای پیانو در اتاق..جایی نارون ها رو دیدم گوزن..که نت نمیدونستن وبسیاز زیبا مینواختن...باد در موهای نارون ها بسیار زیبا میپیچه گوزن...باد که میاد..نه نتی میدونی..نه دولا چنگی هست ..اگه سکوت باشه.. ..یه عمق عظیم هست..فقط درخت هست.. اصلا مه نیست.

.میدونی امروز به چی فکر میکردم گوزن عزیز؟.امروز داشتم فکر میکردم تنهایی مثه یه اقیانوسه....تنهایی این قدر بزرگه که باید شناگر ماهری باشی که بتونی توش شنا کنی و غرق نشی....تنهایی ابهتش میگیره کسی رو که ظرفیتش رو نداشته باشه و توش غرق میشه..اون وقت برای اینکه نجات پیدا کنه..باید نفسش رو تا اونجا که میتونه نگه داره..یعنی صبر کنه و طاقت بیاره...ولی نمیتونه و نفس کم میاره..وسط فکرام این رانندهه داشت یه چیزی میگفت..بذار ببینم چی میگه

راننده ون امروز میگفت ما یه خونه جدیدا خریدیدم خالیه...این بچه ها میان از صب کلید میگیرن...بعد سر یه چهار راه نگه داشت تا یکی از بچه ها شون بیاد کلید خونه رو بگیه..خودش حدوده پنجاه رو داشت..اون بچه ای هم که اومد کلید بگیره هم حدودا شصت سالش بود..اصلا نفهمیدم چی گفت..زود گوشی رو با یه لبخند الکی گذاشتم تو گوشم و انیگما رو زیاد ترش کردم ..داشت هنوز یه چیزایی میگفت..من نمیفهمیدم...
بعد که پیاده شدم اومدم این ور خیابون داشتم گوشی رو که از گوشم در آورده بودم میزون میکردم تو جیبم بذارمش.. تازه فهمیدم بچه هاشون خونه خالی رو از صبح برا چی میخواستن!..منم تعطیل تعطیلم ظاهرا..دوباره گوشی رو گذاشتم تو گوشم..دیگه چرا صداش زیاد تر نمیشد؟..اصلا برا چی میخواستم صداش اینقدر زیاد باشه؟....

آره میگفتم گوزن جون..تنهایی یه اقیانوسه..که یه شیرجه میزنم توش و شنا میکنم......الان میدونی چی دیدم؟..یه عالمه درخت نارون همش یه جا!..باد در موهای نارون ها اینقدر میچرخید و میچرخید تا این که من و اون گربهه غرق شدیم..این بار تو اقیانوس تنهایی نبودیما!!..با انیگما و گربهه غرق شکوه و زیبایی و غرور نارون ها بودیم..به نظرم گربه ها هم کلا تعطیلن..

+عکس


6
April
+ لينك
ساد سادیسم نداشت.

خب..حتما بایست تشکر کنم از نهال عزیز بابت اینکه این فیلم رو بهم معرفی کرد.این فیلم در مورد زندگی "مارکی دو ساد"هست البته چند سال پایان عمرش که در زندان میگذره و اینکه چه طور به همراهی "کیت وینسلت(بازیگر)"و چند نفر دیگه کتاب هاش رو به طور مخفیانه برای چاپ شدن دست به دست میرسوند.چیزی که جالب توجه هست اینه که تا اخرین لحظه عمرش برای نشر فلسفه و روش فکریش عقب نمیشینه .

اصولا از این شکل انسانها خوشم میاد.البته در مورد ساد تا حدود هفتاد درصد باهاش موافق بودم و حدودا چهل و پنج درصد عقایدش رو قبول ندارم(دقیقا مثه علی پروین که ازش پرسیدن وضعیت تیم چه جوریه..گفت هفتاد درصد آماده ایم مونده چهل درصد!)یا یه چیزی تو این مایه ها..ولی اصولا اصل بر این هست که جامعه و توده های مردم همیشه بر خلاف حقیقت هستن و کسانی رو تقدیس میکنن که خواسته های اون ها رو برآورده کنه..پس قدیس ما یک نقاب روی خودش میزنه و خودش رو موجه جلوه میده تا توده ها ازش حمایت کنن..کاری که ساد نکرد همین بود..و از خودش یک قدیس نساخت.اشو چه قدرزیبا حقیقت رو تشریح میکنه.به جای دری وری گویی نظرتون رو جلب میکنم به این نوشته از اشو که من بارها دوباره از اول خوندمش.:

در دنیای حقیقت مردم سالاری(Democracy) عامل تعیین کننده نیست.حقیقت توسط رای مردم تعیین نمیشود.اگر چنین بود حقیقت هرگز پیروز نمیشد.حقیقت برای انسانهای تنها روی میدهد.انسانهای کمیاب.آنان همیشه تنها هستند.{...}حقیقت بسیار به ندرت روی میدهد.زیرا مردمان اندکی هستند که آن قدر شهامت پیدا میکنند که حقیقت به وقوع بپیوندد.و هرچه توده ها بگویند تقریبا همیشه خطا است.مراقب آن باشید.اگر توده ها باور دارند که شخصی مقدس است مراقب باشید.هر گونه امکانی هست که او یک متظاهر باشد..زیرا همین باور توده ها کافی است که او اصیل نباشد.منطق پشت این چیست؟منطق چنین است که او خواسته های توده ها را ارضا میکند و هیچ انسان با حقیقتی هرگز نمیتواند خواست توده ها را بر آورده سازد.
راز-جلد 2-ص 79-80


لینکهای مرتبط
+

+

پ.ن:
+عکس امروز

پ.ن1:شما با من موافقید که ساد سادیسم نداشت؟

پ.ن2:کسانی که هنوز نمیدونن جریان چیه دوسه تا پست پایین تر رو بخونن

5
April
+ لينك
جمعه های...تار..یک

همه پنجره ها بازه و من دارم به خودم الکی قول میدم که دیگه سه نقطه نذارم لابلای نوشته هام.همون قدر از سه نقطه لای نوشته هام بدم میاد که از زرشک لای پلو. چرا برش نمیدارم و همیشه میذارم؟

همه پنجره ها بازن و دقایقی هست که یه بنده خدایی که نمیدونم کدومشونه یه آهنگ تار غمگین گذاشته که ناخود آگاه انگار روحمو چنگ میزنه.بی انصاف یه کاریم کرده که وقتی تموم شد میاد دوباره از سر خط شروع میشه.دلیل این که این همه از تار و موسیقی سنتی همیشه بدم میومده مثه دلیل اینه که چون خیلی بهش نزدیکی..شاید دلیلش اینه که میخوای دور بشی..دلیلش هر چی هست آبگوشت نیست.میبینی؟..سه نقطه های لعنتی دارن میان و تو هیچ کاریشون نمیتونی بکنی.

چقدر این هدست جدید مزخرفه.اصلا رو سر راحت نیست.شایدم سر من راحت نیست.شایدم خودم ناراحتم.بذار ببینم این کیه تار گذاشته تو وبلاگش.ده بیست تا پنجره است که نمیدونم کدومه..چند تا رو چک کردم..هیچ کدوم پلیر ندارن..معلوم نیست.چرا پنجره ها رو نمیبندم تا از شرش خلاص شم..صدای این تار لعنتی مثه نیشتر میمونه .مثه یه شلاق که میزنه تو روحت..انگار که آتیش میزنه و میسوزونه..انگار که وقتی میسوزونه تو احساس خوبی داری..انگار که میسوزونه و تو بهش اجازه میدی بسوزونتت.

این جمعه های لعنتی رو شما چطور میگذرونید؟.هرچی به عصر که نزدیک میشی ترس برت میداره و تو نمیدونی چرا..و حالا صدای تار رو هم بهش اضافه میکنی.من از این تار چرا همیشه فراری بودم؟.چون مثه کبریت میمونه؟..شایدم مثه این دستگاههای جوش حرارت بالا که جوشکارا دارن..همیشه وقتی کابوس میبینم یه دستگاه جوش روشن رو با شعله وحشتناکش میبینم که یکی گرفته رو سینه ام و من هیچ مقاومتی نمیکنم.کی از دستگاه جوش خوشش میاد؟..

جمعه ها اگه ماشین داشتم خونه نمیموندم.شایدم گوزن رو صدا میکردم باهاش میرفتیم یه جایی که نمفهمیدم کی شب شد..شبم وقتی رسیدی خونه باید یه راست بخوابی تا نحسی اش تو رو نگیره.....

تو رو خدا بس کن..کدوم پنجره است؟

پیداش کردم..اینه

+عکس

+موسیقی

4
April
+ لينك
The Eyes Of Truth


دردا که مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است،
نه استراحت آغوش زنی
که در رجعت جاودانه
بازش یابی،
نه لیموی پر آبی که می مکی
تا آنچه به دورافکندنی است
تفاله ای بیش نباشد:
تجربه ای ست
غم انگیز

از اینجا

+ببینید

+بشنوید

3
April
+ لينك
ریو خر است

ببینم شما مثه من فکر نمیکنید این اتومبیل شبیه الاغ میمونه؟
از اونجایی که همیشه از هرچی بدم میومده سرم میومده..این بارم گمون کنم داره سرم میاد..ولی با تمام توان مقاومت میکنم..لا اقل تا الان که این جوری بوده....برعکسه..شما از یه اتومبیل دیگه خوشتون میاد.ولی تمام عالم آدم در موردش بد میگن...میگن مشورت نا اهل را چون کردگان بر گنبد است همینه ها!!..یا یه همچین چیزی دیگه..نمیدونم ضرب المثل ها رو یادم رفته دیگه..ولی چیزی که هست اینه که وقتی کم میارن جلو آدم.. به خودت گیر میدن!..میگن تو قدت دو متره تو این ماشین جا نمیشی!..ولی من بمیرم از این الاغا نمیخرم..میدونید آخه یه آلترناتیو هم ازشون میخوای یه ماشین جوادی بهت پیشنهاد میدن که فقط ملا-نصرالدین و طایفه اش سوارش میشن..اصلا شایدم شما سوار بشین..ولی مطمئنم از بد حادثه بوده که گیر این ماشین جوادا میفتین..ولی ..همونطور که گفتم من از اون الاغا سوار نمیشم...از این اتومبیل های جواد هم سوار نمیشم..:|


+عکس
ببینم همونقدر که من دچار هیجان میشم از این منابع عکس ها ی قشنگ قشنگ..شما هم همین حس رو پیدا میکنید؟سان جون که خودش عکاس قهاریه و میدونم پی گیره...دورادورعکاسی هاش رو میبینم..شما هم اگه عکاسی میکنید به من هم نشون بدید.چون من عاشق عکس و عکاسیم..ولی دور مانده از این وادی..ولی هر چه زودتر میرم کلاس تا یاد بگیرم:)

..ببینید

2
April
+ لينك
آیا ساد را باید سوزاند؟
cover-sade.jpg این کتاب رو میتونید از اینجا دانلود کنید.که طرز فکر و فلسفه فکری شخصی به اسم ساد در اروپای قرن هجدهم فرانسه رو بررسی میکنه.این کتاب حاوی مواردی هست که ممکنه شمارو آزرده و ناراحت بکنه..رویکرد" دو بوار" در این مبحث پرداختن به روابط جن-سی "ساد" بوده که نوعی از اخلاقیات رو که محکوم و گمنام باقی مونده رو شرح میده.از روی مطالب اون این نکات به نظر من قابل تفکر و تامل هستن.اگر دوست داشتید یه نگاه اجمالی به مطالب و طرز تفکر ساد داشته باشید نکات زیر رو که برگرفته از همین کتاب هست بخونید:

1-اگر عنصر کثیفی در شه-وت به شما لذت میدهد پس هرچه کثیف تر باشد لذت بخش تراست.
2-خدای گونه ترین افسون ها هم هیچ میشوند وقتی اطاعت و فرمانبرداری از پیش حاصل میشود.
3-انسان تنها با خدمت به تمامی هوس های خیال خود میتواند به سعادت نائل آید.
4-تمام اصول اخلاقی جهان تصوراتی بیهوده اند.
5-زیبایی یک چیز ساده است و زشتی یک چیز استثنائی و بی شک تخیلات آتشی مزاج همیشه یک چیز استثنائی را به چیز ساده ترجیح میدهند.
6-هر چه با لذاتم تداخل داشت از ریشه برکنده-درهم شکسته و نابود ساخته ام.
7-به لطف صداقت خودسرانه و نه به عنوان یک هنرمند کامل و یا فیلسوفی منطقی است که باید از" ساد" به عنوان یک اخلاق گرای بزرگ تجلیل کرد.
8-انسان با انتخاب خدا خود را انکار میکند و این گناه غیر قابل بخش اوست.
9-ساد میدانست که عقیده به جهنم و ابدیت میتواند شعله ظلم و بیرحمی را برافروزد.
10-طبیعت خواهان نابودی حداکثر موجودات است تا از قدرت تولید دوباره چیزها لذت ببرد.اما انسان بنده طبیعت نیست.
11-چه وقت خواهد رسید که علم آموزش دادن انسانها را به علم کشتن و شکنجه دادن او ترجیح دهید؟
12-اگر ممنوعیات که جرم را جذاب میسازند برانداخته شوند هوس انجام آن نیز از بین خواهد رفت
13-اگر فقر به نومیدی تقلیل داده نشود فقرا میتوانند شورش کنند و در این صورت منطقی ترین کار نابودی آن خواهد بود.
14-شادی تنها آن چیزی است که مرا تهییج میکند و تنها چیزی که مرا تهییج میکند گناه است.
15-اگر فضیلت هیچ حسی را تحریک نکند پس مبنای واقعی ندارد.
16-فرد باید خود یک مجرم باشد تا از شر موجود اجتناب ورزد یعنی باید یا آتش افروز باشد و یا عضوی از پلیس
17-در یک جامعه جنایی فرد باید مجرم شود.
18-ساد صرف نظر از آن چه برای او اتفاق میافتد او هیچ اربابی را نمیپذیرد.اگر شکست بخورد به انزوایی میرود که پایانش مرگ است.اما هم چنان حاکم خویش باقی میماند.
19-ما باید خودمان را دراعمالمان نشان دهیم.پس گا**دن انسان بهتر از درک اوست.
20-ما میتوانیم بکشیم اما نمیتوانیم قضاوت کنیم.قضاوت استبدادی تر از ستم پیشگی است.چرا که ستمگر خود را به وجود خویش محدود میکند.در حالی که قاضی سعی دارد نظرات خویش را به قوانینی جهان شمول ارتقا دهد.
21-او تنها به حقایقی وفادار بود که از وجود خود او برآمده بودند.پس از شه-وت رانی عضو خویش فراتر رفت
22-انسانی که مایل به انکار خصوصیت های خویش نباشد توسط جامعه طرد میشود.

رادیو زمانه در مورد این موضوع تحلیلی نوشته است.

+عکس

1
April
+ لينك
اینجا فانتریاست
870112.gif


هی گوزن!
..امشب خیلی خوش گذشت
..میدونی
وقتی فی ریا دور هم میچرخیدن
..میرقصیدن
..باد میومد دستاشونو به هم دادن میخندیدن
..یا که اون موقع که اون شاپرکا دور نور میچرخیدن میپریدن
...من تو فکر اون بودم
..میدونم گوزن من
..میدونم که اون دیگه این ورا نیست
..دیگه دلش با هر کی هست با ماها نیست
..هی گوزن!
....تقصیر اون نبود
تو که خوب میدونی
.من ترسیدم از آدما
..پشت پا زدم به بخت تیره ام
..پشت پا زدم به نور دیده ام
..پشت پا زدم که تا عمر میکنم
..بشینم حسرت نبودنش رو بخورم.


.ولش کن گوزن بیا
..بیا تا تنها نباشیم
..بیا تو با من بمون و هیچ جا نرو
..توی تنهاییام از ما دور نشی؟
..گاهی وقتا باز به ما یه سر بزن
..هی گوزن میدونی چی سخت بود برا من؟
..اینکه شب باشه
..یه درخت پر شکوفه و یه عالمه فی ری و شاپری باشه
..گلا باشن
..شکوفه ها !
..ولی تو با سایه خودت هم تنها نباشی
..درد من تنهایی نبود گوزن من
..درد من با کسی تنها موندنه
..اون کسی که با من میتونست تنها باشه
دیگه نیست

پ.ن: تقدیم به گوزن نقره ای..

پ.ن2:دوست عزیز و ارزشمند و بسیار هنرمند من یکی از داستانهای کوتاه خودش رو در وبلاگش گذاشته توصیه میکنم از دست ندید.داستان رو به کتابخونه اضافه کردم.

عکس+

1
April
+ لينك