کوچولوهای عزیز
4.gif

داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که دفتر نقاشیم رو که مربوط به کلاس پنجم دبستانم بود پیدا کردم.چند تا نقاشی جالب توش پیدا کردم که یکیش این بود.میدونین این آقاهه چی داره میگه؟..داره میگه کوچولوهای عزیز میتونن بعد از راهیان نور برنامه های خودشون رو ببینن!!.

از این نقاشی چند نکته مستفید میشود:یکی اینکه کوچولوهای عزیز اون موقع مجبور بودن قیافه کریه این مجری درب و داغون رو تحمل کنند..اگر فکر میکنید هنر این جانب بد بوده بایست به استحضار تان برسانم من همیشه نمره نقاشیم بیست بود!.بنابراین و از آنجایی که همیشه خدا ترکیب ریش و عینک فقط یه ترکیب مستعد نقاشی بوده.. بنده این کار را کاملا رئال کار کرده ام..فقط کاملا شبیه به اصل بوده..طی تماسی که با باستان شناسان گرفتم آنها نیز بدین نکته صحه گذارده اند.نکته دوم اینکه کوچولوهای عزیز مجبور بودند اون موقع اول از همه این آقا رو با این قیافه نخراشیده تحمل کنند بعد تازه راهیان نور(!!!) را..و سپس برنامه های خودشون را.اگر من میگم ما نسل سوخته ایم.به خاطر این دردهاست.حالا میفهمم چرا ما اون موقع ها از دیدن انریکو و گالنی و فرانچی و حنا و دکتر ارنست لذت میبردیم..چون لااقل چهر ه هایشان بویی از انسانیت برده بود..نکته دیگری که از این نقاشی مستفید میشود این است که اینجانب آن موقع تحت تاثیر کلام آقا قرار گرفته و در ذهن کودکانه خود چندین بار تکرار نموده ام تا نقاشی تمام شود تا بتوان داخل نقاشی آن را جای دهم..تا چنین روزی سندی بر سوختگی نسل خودم داشته باشم.

حالا تازه کجاشو دیدید.این قدر نقاشی های مسئله دار از خودم پیدا کرده ام که اصلا اینجا جای گفتن و نمایش این آثار نیست.:)
پ.ن:خب عقاید یک دلقک هم تمام شد و رفتم سراغ این کتابی که می بینید تو ساید بار هست.توصیه میکنم بخونیدش.

پ.ن1:کوچولوهای عزیز بعد از راهیان نور میتونن تصویر امروز رو ببینن.

پ.ن3:موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید

29
February
+ لينك
نامه ای به هزاره پنجاه و دوم

سلام دوست من:
بعد از چندین هزار سال پیامی به دست تو رسیده است و تو این پیام را درحالی میخوانی که من برای رشد و تعالی نیازمند پیام های گذشتگانم.اصالت پیام اگر چه با مهر و دوستی ست.ولی تمام پیام های ماندگار پیام های بزرگانی بوده اند که از ابتدای خلق بشر تا به امروز نیازمند آنیم و در زمان شما هم بدون شک به آنها پرداخته خواهد شد.بشر هرچه هست یک روح..و از یک دریاست.ما نه از شما جداییم و شما اگرچه سوار بر اندیشه های نوین خود..اما درگیر مسائلی که از قبل تا آینده با آن همه ما گریبانگیر بوده ایم

دوست من.پیام من به تو پیام عشق است و محبت.پیام بخشش و ایثار.پیام آزادی و رهایش.در قرن من انسان یک برده است.او برده زاده نشد.آزاد آفریده شده.او همچون خود آزادی آزاد زاده میشود.ولی در همه جا خودش را در زنجیرها می یابد.انسان در زنجیر زندگی میکند و در زنجیر میمیرد.این بزرگترین فاجعه دوران هاست که برای بشر تا کنون رخ داده..پیام من برای تو آزادی ست .چرا مسیح را مصلوب کردند؟چرا به سقراط زهر خوراندند؟.چرا منصور را به قتل رساندند؟اینها مردمی بی گناه بودند.گناه آنان این بود که تلاش میکردند تا مردم را از زندان و زنجیرها آزاد کنند.

دوست من پیام من پیام صلح است.و عشق.ملیت ها امروزه دستاویزی برای جنگها شده اند.ملیت تو در آینده هر باشد امیدوارم ملیتی زمینی باشد.اهل کره زمین باشی و ساکن زمین زیبا.و جدا از نام ها و ملیت ها.و در صلح با همسایه ات.

و عشق زاده خداوند است و ازدواج زنجیری دیگر.مکتب ها و مذهب ها و پیروانشان عشق را از ملت ها میگیرند و برای آنها ازدواج میسازند.دوست من آزاد باش به دور از پیام های مکاتب مختلف و ساخته های دست ایشان و قرار دادهای دروغین و پوشالی.قرار داد تنها عشق است و بس.چون عشق بمیرد هیچ بندی نیست و هیچ ریسمانی نخواهد بود.زندگی کردن بدون عشق روزمره گی ست و زنجیری دیگر.در قرن من ازدواج میکنند به امید عشق..اما عشق اتفاق است و ازدواج قرارداد جنسیت ها.برای آسایش دقایقی تنها ..اما عشق ژرف است و ابدی.با ازدواج هرگز عشق روی نخواهد داد.

پیام من برای تو پیام قرون و اعصار گذشته است دوست من.پیامی حتی برای آیندگان تو.و آن چیزی نیست جدا از آزادی و عشق.دوست من هنوز هم بر روی زمین زندگی میکنی؟...بدان و بدان تنها زمین خانه گرم توست.بر تو باد خاکی شدن..بر تو باد بازی های کودکانه.بر تو باد درخت کاشتن..بر تو باد در لحظه زیستن.در هیچ زمان و در هیچ مکانی در دنیای پهناور هستی و اکنون که این پیام را میخوانی هرگز لحظه حاضر را فدای هیچ فلسفه ای و هیچ فرهنگی و هیچ شخصیتی نکن.چون تمام فلسفه ها و تمام فرهنگ ها و تمام شخصیت ها ساختگی و محدود کننده اند.بر تو باد بی فرهنگی و بی شخصیتی.به مانند کودکان بی دلیل آزاد باش دوست من.به مانند کودکان در لحظه باش و به آینده فکر نکن که افکار آینده موجب غم و غصه و آزردگی هستند.به مانند کودکان همیشه سرگرم کاری باش و بدان همان خدایی که کلاغ ها و ستوران را سیر میگرداند و به آنها تن پوش میدهد تو را نیز خواهد پوشاند و تو را نیز خواهد بوسید.

دوست من دوست بدار همه را..و عشق را قدر بدان.اکنون که نامه مرا میخوانی من در فانتزیا به همراه گوزن نقره ای هستیم.و بدون شک تو را می بینیم و لبخند میزنیم.کافیست از دریچه چشمانت نور به درونت بتابد..اولین اشعه نور از طرف من و گوزن نقره ای تقدیم تو باد.
بدرود.


پ.ن:صادق منو دعوت به این بازی وبلاگی کرده بود.این پیام بالا هیچ کدوم از من نیست و بر گرفته از رهنمود های انسانهای بزرگی چون مسیح و اشو و سعدی و تمام عاشقان هست.با خودم فکر کردم اگه قراره پیامی برای آیندگان بفرستم چه بهتر که پیامی باشه که فایده ای برای اون ها داشته باشه.

پ.ن2:دیگه اینکه بابا شما ها چه قدر باحالین!.فکر نمیکردم این قدر ریلکس باشین..از امروز یه روز در میون تند تند عکسای یواشکی با هم نگاه میکنیم.آخ جون..:))

پ.ن: خب رسمه که بعد از بازی وبلاگی چند نفر رو دعوت کنن به بازی..از اونجایی که هر وقت هر کسی رو دعوت کردم حال ما رو گرفت و به ...ش هم حساب نکرد.برای اینکه باز هم ضایع نشم از کسی اسم نمیبرم.هرکی دوست داشت اونم دعوت به این بازی..منتها به منم خبر بدین بیام بخونم.باشه؟

پ.ن3:راستی آلبوم تمبرای بابامو پیدا کردم..اون تمبره هم که گفتم همونجا سر جاشه.منتها گلاش زرد نیستن صورتین..حالا بعدا بهتون نشون میدم..تازه یه عالمه دفتر های کلاس پنجم دبستان رو هم پیدا کردم که بعدا انشاء ها و نقاشی های اون موقع رو هم بهتون نشون میدم..
فعلا به قول استاد:
عشق است...

پ.ن4:یک تصویر بسیار زیبا... ببینید:

یک موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید

28
February
+ لينك
Hissss

اون موقع هایی که دبیرستان میرفتیم با بچه ها عکسای ممنوع زیاد نگاه میکردیم....نمیدونم شما هم از این کارا کردین یا نه..ولی اون موقع ها در عنفوان !جوونی خیلی میچسبید اگه میتونستی یه چند تا یا حتی یک عکسه یواشکی از چیزهایی که تابو بودند وهستن ببینی..اصولا بنی بشر از رمز و راز خیلی خوشش میاد.یه زمانی هم تو هارد کامپیوترم یه سری عکسای یواشکی داشتم که بایستی حتما و حتما یواشکی می دیدمشون..اینقدر این کار سری بود که از برنامه های سیا و اف بی آی هم سری تر بود و تو هفت تا فایل نا مربوط و با نام های بی ربط تر و اون هم با نهان کردن فایلها و تمام فولدرهاش ..به قول دوستان تو هفت تا بغچه قایمشون میکردم..الان دیگه همچین احساساتی ندارم .کمابیش برای خیلی از پسر بچه ها از این چیزا بوده و هست..علتش هم به خاطر اقتضای سن و این هاست..الان دیگه لطفی برام نداره که بدن بدون پیراهن خانومی رو تو عکس ببینم به عنوان نمایش و حراج و این برنامه ها..ببینم که چی بشه؟..دیگه شاید حتی حالم هم از دیدن بعضی از این جنس عکسها به هم میخوره تا بخوام چیزی رو توش کشف کنم برای خودم..نمبدونم متوجه منظورم میشین یا نه..ولی تا اونجا که میدونم تمامی آدمها یه همچین سیری رو چه در کوتاه مدت و یا چه در بلند مدت داشتن..الان اگه دیگه تو اینترنت گردی ها و استامبل کردن هام به طور تصادفی چیزی تو این مایه ها ببینم زود از روش رد میشم..چون دل به هم زنه برام..ولی مثه همه مردا همچنان ...

توضیح بسه.!!

.تمام این روضه هارو خوندم که بگم بعضی از عکسها یه جور فلسفه پشتشون خوابیده...بعضی عکسها حتی اگه تصاویر بدون پوشش باشن عرفانی هستن..و آدم رو می برن فانتزیا..یه جورایی به قول دوستان یه حس فرآگاهی به آدم دست میده و آخرین چیزی که شاید آدم بهش فکر کنه ..و یا شاید هم اصلا بهش فکر نکنه بدن و سسکه(شما درست بخونیدش!).

نه مثه اینکه هنوز نگفتم جریان چیه!

والا جونم بگه یه چند وقت هست یه عکسی رو سیو کردم از یه جایی که خدایی یادم نمیاد از کجا..که خیلی برای من مفهوم داره..بعضی چیزا رو باید دید..گفتنی نیستن..هر وقت خواستم بذارمش اینجا تا شما هم ببینین دستم رو عقب کشیدم و گفتم برداشت نامناسبی در موردش نشه..یا شایدم نمیخواستم این راز و رمز و به قول خودم عکس یواشکیم رو لو بدم..

ولی در هر صورت با تمام این توصیفات..من از اونجایی که دید مذهبی به هیچ چیز ندارم و دیدگاههای مخصوص خودم رو دنبال میکنم..از دیدن این جور عکسها واهمه ای ندارمو به بهشت و جهنمش هم کاری ندارم ..هرچند این عکسی که میخوام نشونتون بدم خودش مفهومی از فانتزیاست برای من..ولی در نهایت تصمیم گرفتم به شما هم نشونش بدم..اگر شما خوشتون نمیاد بدن یه خانوم غریبه رو ببینید یا مذهبی هستید یا در هر صورت خوشتون نمیاد از این جنس عکسها..نبینید..اما اگر دیدید حتما نظرتون رو بگید خیلی برام مهمه بدونم در موردش چی فکر میکنید و اولین چیزی که به ذهنتون میرسه چیه؟..

اولین چیزی که در مورد این عکس به من تداعی شد این کلمات بودن که از ذهنم گذشتن و منو میخکوب کردن..به طوری که چند دقیقه مبهوت بودم..و فکر میکردم..

فانتزیا-رهایش-آزادی-بی ذهنی-فنا- حضور.-اکنون-حس-زیبایی- شکوه- رهایش-رهایش
مدام این کلمات رو با خودم تکرار میکردم..

یه نکته جالبم اینه که معمولا برای این پست ها کسی کامنت نمیذاره و چیزی بروز نمیده.ولی من دعوتتون میکنم که اگر عکس رو دیدید حتما نظرتون رو بگید.

برای عکس امروز پیشنهاد میشود ببینید

برای تمرکز بیشتر روی عکس امروز موسیقی نمیذارم.

پ.ن:چه قدر صغری کبری چیدم :)

27
February
+ لينك
One hundred percent Sun

نظر شما در مورد نوازش کردن یک سنگ چیه؟استاد داریوش در سخنرانی خورشید عشق-شناخت عرفان عملی میگه که بودا یک سنگ رو طوری نوازش میکرد که گویی گیسوان معشوقه اش را.....به این میگن یک ایده عرفان عملی ناب..یادمه یه جایی از قول موریس مترلینگ خوندم که سنگ هم روح دارد و بایست با احترام با او برخورد شود.اگه قبول کنیم که چیزی از دنیا کم نمیشه و ماده و انرژی دائما در حال تبدیل به هم هستند.میشه درجاتی از انرژی در تمام مواد..و درجاتی از ماده در تمام انرزی ها پیدا کرد..بنابراین من فکر میکنم این ایده عرفانی که صحبتش رو میکنه میتونه از دید علمی هم درست باشه..و بودا این رو چه خوب میفهمیده....اگه بخوایم فراتر بریم میتونیم بگیم بودا اون انرژی رو عشق مینامیده که در تمام اشیاء و جانداران میدیده..چه ایده جالبی میتونه باشه نه؟..داریوش عزیز یک نقل قول زیبا هم از زرتشت کرد که اینجا براتون مینویسم:

خورشید باش , که اگر خواستی بر کسی نتابی , نتوانی!

برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید

برای موسیقی امروز یک ترانه ایرانی پیشنهاد میشود :
بشنوید

26
February
+ لينك
It was pouring in Fantasia last night

تا حالا شده تو بیداری خواب ببینین؟..من در طول روز بیشتر از اینکه تو موقعیت باشم تو فانتزیام....امروز میدونین چه خوابی دیدم؟..خواب دیدم رو سرم به جای مو شکوفه های سفید دراومده..منم جورابای قرمز پام بود..تعبیرش چیه؟

دیگه اینکه یه آلبوم تمبر پدرم داشت که توش پر از تمبرهای فوق العاده ارزشمند رو آرشیو کرده بود..صفحه اول رو که باز میکردیم اون قدیما تا ببینیم یه تمبر بود مربوط به بزرگداشت نوروز..که یه درخت گل بود که گلهای زرد مثه شکوفه های درخت سیب و یا گیلاس داشت..شکوفه های ریز و بسیار زیبا.....من با دیدن اون تمبر همیشه میرفتم فانتزیا..الان که گفتم شکوفه یاد اون افتادم..چند روزه دارم میگردم دنبال آلبوم تمبره.هنوز پیداش نکردم..حتما پیداش میکنم و اون تمبر رو نشونتون میدم.

پ.ن:برای تصویر امروز پیشنهاد میشود ببینید
برای اینکه بتونید همه عکسها رو ببینید به قسمتPortfolio سایتی که لینک دادم برید ..

برای موسیقی امروز پیشنهاد میشود بشنوید:
the last time I cried

25
February
+ لينك
Sunny Road

(مونیکا سیلوز)گفت: آیا کار دیگری از دست من بر میآید که برایتان انجام دهم , منظورم کاری است که بتوان از طریق تلفن انجام داد....گفتم: بله.شما میتوانید مازورکای ب قطعه هفت شوپن را برایم بنوازید.او خندید و گفت: شما هم چه فکرهایی در سرتان دارید....

...سریع گفت: من قدری این قطعه را تمرین میکنم.آن گاه خودم به شما تلفن میزنم و مازورکا را برایتان مینوازم.گفتم: بسیار خوب , باشد.اما هیچ کدام گوشی را نگذاشتیم.نمیدانم برای چه مدت صدای تنفس او را شنیدم.بعد او گوشی را گذاشت.

اگر او تلفن را قطع نمیکرد...

عقاید یک دلقک-ص 278-279

پ.ن:مازورکای شماره هفت یا بیست و پنج , یا باخ یا جواد یساری هیچ فرقی نمیکرد , هانس فقط میخواست که مونیکا گوشی رو قطع نکنه , هرچند نتیجه ای هم نمیگرفت و خودش هم خوب میدونست.یه خلا بود , یه فرصت کاذب , که حقیقت نداشت , تا بتونه چه کار کنه؟ , هیچ , .تا کی میتونست گوشی رو نگه داره؟ , حتی اگه مونیکا هم گوشی رو قطع نمیکرد و ساعتها بدون اینکه حرف بزنن همین طور ساکت پشت تلفن میموندن , آیا اتفاقی میفتاد؟.مونیکا چه کار میتونست برای هانس بکنه؟ , اون یه مهمون داشت و باید گوشی رو قطع میکرد.مونیکا البته منظور هانس رو خوب فهمید , هانس برای یک قطعه موسیقی فراموش شده به اون زنگ نزده بود..برای همینم وقتی زنگ میزنه و اون قطعه رو اجرا میکنه هانس اصلا گوش نمیده و اون متوجه میشه و با گریه قطع میکنه , گریه مونیکا به خاطر گوش ندادن هانس نبود , اون هانس رو میفهمید.ولی هیچ کاری از دستش ساخته نبود.

پ.ن2:برای امروز پیشنهاد میشود ببینید

پیشنهاد میشود بشنوید:
Emiliana Torrini - Sunny Road

24
February
+ لينك
Nothing brings me down
Parande.jpg


خوشحالم که رها شدی..خواستم با دسته گل خدمت برسم..چون فکر میکردم از زندان هواهای نفسانی آزاد شدی..ولی میبینم که نه..از یک لجن زار بیرون آمدی.لجن زاری که تو رو داشت به قهقرا میبرد....ولی دوست من وقتی خواستم تو رو در آغوش بگیرم دیدم که هنوز بوی لجن میدی .تا اونجا که یادمه من به تو بدی نکرده بودم که بخوام حلالیت بطلبم..از طرف دیگه من اصلا مسلمون نیستم که بخوام از کسی حلالیت بخوام:)در هر صورت هر وقت دوست داشتی میتونی با من صحبت کنی و اگر هر زمانی کمکی از دست من بر اومد بگو تا اونجا که بتونم بهت کمک میکنم..شکی نیست که من هم نقص هایی دارم..و سعی میکنم نقایصم رو بر طرف کنم...

دیدم که به پرنده بودن علاقه داری.اگر میخوای در اوج باشی خودت باش..حتی اگر پرنده هم نباشی .و هر چیز دیگه ای هم باشی اوج شکوفایی و موفقیت رو برات آرزو دارم.

. .پیام من به تو پیام دوستی بود نه هیچ کدوم از واژه هایی که به کار بردی.چون دیدم که رها شدی پیام دادم که با تو مشکلی ندارم.و حتی عذاب وجدان گرفتم که نکنه ذره ای از من ناراحت باشی به خاطر راهنمایی هایی که قبلا به دوست مشترکمون(دوست ندیده من) میدادم و ازش متقابلا میگرفتم..قبول کن که اون موقع واقعا در شرایط خیلی بدی قرار داشتی...میخواستم گذشته ها رو فراموش کنیم..همون طور که تو تغییر کردی و من خوشحال شدم.همه ما به تغییرات مثبت تو زندگیمون نیاز داریم..

پ.ن:دیدم که به گفته های نیچه علاقه داری...این جمله اش رو خیلی دوست دارم:

فریفته نوع و سبک من شده ای؟
و در پی من سفر میکنی؟ صادقانه به راه خودت برو!
خواهی دید که آهسته آهسته از من پیروی میکنی.
دانش شاد-کتاب اول -ص7

پ.ن:تصویر امروز را از اینجا ببینید


پ.ن:آهنگ امروز:
Emiliana Torrini - Nothing Brings Me Down

پ.ن:این پست اختصاصی بود برای یک دوست

23
February
+ لينك
The fellowship

در کار زمانه عقل در میماند
میگردد و خلق را میگرداند

بدعهدی روزگار و دل بستن تو
این هر دو مرا چه سخت میگریاند.

س.گ


پ.ن:city_of_prague_philharmonic

پ.ن:تصویر امروز

22
February
+ لينك
Thank God ! It 's Thursday

امروز او را دیدم.بسیار حال خوبی دارد..اونقدر از مصاحبت با او به قول خودش حال کردیم که نفهمیدم چطور از فلکه صادقیه تا میدان توحید را پیاده آمدیم.او میگفت و من می شنیدم.از من به شما نصیحت اینکه مصاحبت با این شخص را از دست ندهید.

دیگه اینکه امروز یه کتابفروشی و انتشارات بسیار خوب رو پیدا کردم که مدتها بود دنبالش میگشتم..انتشارات فراروان در تمام موارد فراروانشناسی کتب مختلفی داره که من رو به هیجان میاره..آدرسش در خود سایتشون نوشته شده..

دیگه اینکه امروز برای اولین بار در عمرم برای خودم جوراب خریدم..چهار عدد ده هزار تومن!!..فکر کردم شاید قیمتش همین باشه..اما بعدا به هرکی گفتم یه جوری نگام کرد..:))

دیگه اینکه امروز فهمیدم که چه قدر تورم بالاست واقعا..چون سیصد گرم پاستیل روخریدم چهار هزار تومن..تازه نوشابه ایش هم کم بود..بیشتر کرمی بود و زرافه ای..مردم دزد شدن آقا!

پ.ن:Bill Evans Trio- I Fall in Love Too Easily (بدون کلام)

پ.ن2:تصویر امروز

21
February
+ لينك
Tell me there's a heaven

دیروز از طریق خورشید درون با وبلاگی آشنا شدم که بسیار دوست داشتنیه برای من.نمیدونم شما ها به مولانا و سماع و مدیتیشن و اینها علاقه دارید یا نه..ولی این دوست عزیز دیشب بعد از اینکه برای وبلاگش کامنت گذاشتم در یاهو مسنجر منو اد کرد و با هم صحبتی داشتیم..صحبت که چه عرض کنم..هر جمله ای که من میگفتم با شعر جواب میداد به نحوی که من کاملا متعجب شده بودم به خاطر این همه حاضر جوابی.در کنار وبلاگشون که توسط یکی از طرفدارانش نوشته میشه میتونید رزومه کارهای ایشون رو بخونید.بعد از صحبتی که باهاش داشتم متوجه شدم که سخنرانی و کلاسهای تدریس مولانا و مثنوی هم داره .و در هند و ترکیه و ایران به طور متناوب زندگی میکنه..داستان جالب ناکی شد دیشب و حتی صحبت تلفنی هم با هم داشتیم که البته منجر به خواب موندن امروز صبح من شد. و من برای این که بیشتر باهاش آشنا بشم سی دی های سخنرانیش رو گرفتم .هنوز همین چیزها رو در موردش میدونم..ولی از دادی عزیز بسیار متشکرم هم به خاطر کارت تبریک بسیار زیبایی که برا من به مناسبت تولدم فرستاده بود و هم به خاطر وبلاگ خوب خودش و هم معرفی این وبلاگ عجیب و جالب.هر خبر جدیدی در مورد این دوست جدید پیدا کردم و موفق به شناختن بیشتر ایشون شدم حتما اینجا خبر میدم.

پ.ن:Tell me there is a heaven-Chris Rea

20
February
+ لينك
Happy birth day 28 years old vir-gin
me-at-3.gif

با خریدن یه اسکنر تونستم تقریبا بسیاری از عکسام رو دیجیتالی کنم که از بین نرن..چون دارن کم کم عتیقه میشن.عکس بالا مربوط میشه به جشن تولد سه سالگی من:)

عکس دیگه ای هم دارم که مربوط به کمتر از یک سالگیمه که از اینجا میتونید ببینید.

این عکس هم حدود یکی دوساگیم باید باشه..به همراه دوتا برادرم.

برای اینکه فکر نکنین الانم همین قدریم یه عکسی که سال هشتاد چهار تو کیش گرفتم رو اینجا میذارم.تا ببینید چطور میشه یه کوچولو بشه یک متر و هشتاد و شش و خورده ای:)

پ.ن2:آرزوی قبل از فوت کردن شمع:(هرچند کیکی وجود نداره)آرزو میکنم سال آینده دیگه ویر-جین نباشم :))

پ.ن:بابت تبریکاتون ممنون.

18
February
+ لينك
Call of Duty

با یکی از بچه ها رفته بودیم میدون ولی عصر تا برای خودش یه بازی بخره ,منظورم همین بازیهای کامپیوتریه,.دنبال یه ورژن فوتبال میگشت که پیدا نکرد.من اصولا سالهاست بعد از اینکه مدرسه رو تمام کردم بسیار به ندرت پول بابت این جور چیزا میدم و اصلا راستش رو بخواین اهلش نیستم,..ولی برای تنوع یه بازی گرفتم..که البته بهتره بگم فیلم سینمایی!!..فکر نمیکردم تکنولوژی اینقدر پیشرفت کرده باشه!..از جنس جنگهای چریکی و این برنامه هاست.آخرین باری که بازی کرده بودم مربوط میشه به چند سال پیش که اونم نید فور اسپید بود!..ولی اینبار صحبت جنگ و خونریزی و اسلحه های خفن و فوق مدرنی بود که آدم از دیدنشون هم هوس میکنه همه رو به رگبار ببنده,.با جو گرفتگی تمام این بازی شش گیگابایتی رو اینستال کردم که اتفاقا رم و گرافیک خیلی بالایی هم میخواد.,.بعد از اینکه اسلحه های مورد نظر رو انتخاب کردم, آماده نبرد با نیروهای صدام در عراق شدم.,.تحت پرچم امریکا!..ولی ما که هرچه گشتیم هیچ بنی بشری برای نمونه نیومد تا ما بکشیمش,.همه کوچه های بغداد رو زیر و رو کردیم , به غیر از تانکهای منهدم شده و خودمون که هی رگبار میگرفتیم به چرخ های اتومبیل های کنار خیابون هیچ احد الناسی نبود تا با یو- زی بزنیم لت و پارش کنیم..اتفاقا آپشن هاش رو هم بررسی کردیم..ولی چیزی عوض نشد که نشد..ما هم تمام تیرهامون رو خالی کردیم و خارج شدیم.راستش این بازی برای افراد بالای هفده سال ساخته شده.و همین نشون دهنده اینه که بایست بازی خونین و مالینی باشه..ولی نشد دیگه..اگه شما ها اینو بازی کردید بلدید به ما هم بگید بلکه ببینیم این چیه که بالای هفده ساله :))

پ.ن:از اینجا میتونید این فیلم رو... ببخشید این بازی رو ببینید.

پ.ن:Bobby Vinton - Blue Velvet

17
February
+ لينك
Tears on my pillow

گفت:شما همین چند لحظه پیش در باره طبیعت صحبت کردید, شما میبایستی به پیروی از طبیعتتان به دنبال ماری میرفتید و برای به دست آوردنش مبارزه میکردید.
گفتم:مبارزه؟ بگویید به من که این کلمه در کجای قوانین زناشویی لعنتی شما نوشته شده است؟
گفت:زندگی شما وخانوم درکوم یک زندگی زناشویی نبود.
گفتم:خیال میکنیم این طور باشد که شما میگویی زندگی زناشویی نبود, اما من تقریبا هر روز برایش نامه مینوشتم و سعی کردم با او تماس تلفنی برقرار کنم.
گفت: میدانم, میدانم ,اما الان دیگر خیلی دیر شده است....

عقاید یک دلقک-ص 180

پ.ن 1:او میخواهد هوای کاتولیکی استنشاق کند.

پ.ن2:امروز سرور سایت مشکل پیدا کرده بود و کامنتهاتون رو که صبح پابلیش کرده بودم بلعید..ولی کامنت هاتون رو خوندم و ممنونم به خاطر این همه لطفی که بهم دارید.حالم اصلا خوب نیست..اصلا.

Bobby Vinton - Tears On My Pillow

15
February
+ لينك
Blue on Blue

کاش امروز ولنتاین نبود تا این همه جمعیت جمع نمیشدن دم مغازه آلن,اون وقت من میتونستم برم یه لیوان ازش بخرم, اون وقت یه لیوان قهوه داغ برای خودم درست میکردم , یه لیوان قهوه داغ که بشه تو دستت گرماش رو حس کنی.


بشنوید:
Bobby Vinton - Blue On Blue

14
February
+ لينك
I'm Mr. Lonely

آن قدر منتظر ماندیم که عادت باز کردن درب را از دست دادیم

پ.ن:و تو ای انتظار نفرت بار
همدم تنهایی و شبهای تار
و تو ای روح سیاه و سرد نخوتناک
و تو ای انتظار پوچ و دهشتناک و خیس
راست بگو...
مرا به چند خریدی ازاتاق؟
...که چنین میترسم..
که چنین میگریم...
که چنین تنهایم...

از اینجا بشنوید.

12
February
+ لينك
Let 's FAAK 22'th
photo13.jpg

بدین منظور
پیشنهاد میشود:تی.ان.تی!!!

11
February
+ لينك
آداب ما فرهیختگان

یکی زنگ میزنه بانک میگه سلام!..روزتون به خیر!..خسته نباشی جوون!..میگم متشکرم!..بفرمایید!..میگه:ببخشید حقوقا اومده؟..میگم..نه متاسفانه..هنوز نیومده..بعد..تق!!!گوشی رو قطع میکنه..

همونی که اول با احترام زیاد باهات صحبت میکنه و سلام و احوال پرسی میکنه..همین که بگی حقوق نیومده بدون خداحافظی تق!..گوشی رو قطع میکنه..!

تو کنار خیابون وایستادی و میخوای ماشین بگیری بری سر کار..یه پیکان درب و داغون میاد از کنارت رد میشه که روشم خط داره یعنی مسافر کشه!....میگی فلان جا؟..هیچ چی نمیشنوی..متوجه میشی که نمیره....تازه این مال قدیما بود..الان این شکلیه..

تو میری کنار خیابون وای میستی راننده همون پیکان درب و داغون هم میاد کنار خیابون و مسافرهاش رو پیاده میکنه و خالی وای میسته منتظر مسافر..میری کنار شیشه..سرتو خم میکنی میگی..فلان جا؟..هیچ علامتی که حاکی از این باشه که طرف میره یا نمیره..نمیبینی..راننده محترم غرق در افکار فلسفی روبرو را نگاه میکند..شخص دیگری هم میاد..و اشخاص دیگری به همین ترتیب..ولی در این انبوه جمعیت فقط کسانی که مسیرشان با اعلی حضرت..ببخشید راننده یکی باشد..آن هم به گونه ای که اوقات ایشان را مکدر نکند..میتوانند حرکت آرام سر راننده به سمت پایین را ببینند..تازه آن هم بدون اینکه مسیر نگاهش را به سمت مسافر بچرخاند..نکته مهم در این است که شما باید متوجه حرکات آرام و همراه با طمانینه راننده مزبور باشی ,چون اگر متوجه نشوی,آن وقت رویش را بر میگرداند و با صدای نخراشیده اش فریاد میزند؟.آقا ما رو مسخره کردی؟, بیام درو برات باز کنم تا بیای بالا؟..

آداب در تاکسی نشستن:
1-راننده حق دارد سیگار بکشد و اگر دست حامل سیگار را بیرون از شیشه داد یعنی به شما نهایت لطف را کرده است , حالا این که موقع سیگار کشیدن سیگار میاد داخل و دودش از دهان مبارکی که داخل ماشین است خارج میشود به راننده ربطی ندارد.

2-شما اگر سیگاری نیستید که هیچ,اما اگر سیگاری هستید دیگر راننده دستش را بیرون از شیشه نمیبرد,آن سه نفر دیگر میتوانند پیاده شوند اگر ناراحت میشوند.

3-موقع نشستن سلام را بلند کنید,چون از سلام بلند چند نکته مستفید میشود.یکی اینکه یا راننده جواب میدهد یا نمیدهد.اگر جواب بدهد..که فبها,گر جواب نداد شما اصلا احساس ضایع شدن نمیکنید چون مودب بوده اید,اما اگر سلام بلندی دادید و یک( س) شنیدید مبنی بر اینکه حالا مثلا سلام که چی؟,باز هم سلام کرده اید.اما اگر آهسته سلام کردید ممکن است راننده به مسافر بعدی که بلند سلام کند جواب بدهد.آن وقت شما خودتان را بی ادب خواهید یافت.چون متوجه میشوید که علی رغم اینکه سلام کرده اید و صدایتان اگر چه آهسته ولی رسا بوده است..ولی به اندازه کافی به راننده محترم فاز نداده بوده است.حالت دیگر اینکه شما سوار میشوید و سلام میکنید و راننده نه به شما و نه به بقیه مسافران جوابی نمیدهد..و حالت دیگر هم اینکه شما صبح به خیر میگویید ولی راننده فقط به سلام ها پاسخ میدهد.در تمام این موارد انتظار تخفیف در کرایه را نداشته باشید


آیا عصبانی شده اید؟دیگر سلام نکنید!..آن وقت راننده به تمام سلام ها اعم از سین خالی و بقیه سلام میدهد تا به شما بفهماند که چه قدر بی فرهنگ تشریف دارید!..

پ.ن:امروز تو یکی از این پیکانهای خط کشی شده نشستم.جلو یه دختر خانومی نشسته بود.وسطای مسیر راننده به دختره گفت خانوم گرمت نشده؟شیشه رو بده پایین تا هوا عوض شه.دختره گفت نه سردمه!مرد پشت سریش گفت من شیشه رو میدم یکم پایین هوا عوض شه.راننده حالا اصرار داشت که اون دختره که هم سن دختر خودش بود شیشه رو باید بده پایین وداشت دعوا میشد!!..

پ.ن:وقتی مدرسه میرفتیم من از سیاه چال میترسیدم .اما الان که سر کار میرم از مدیر عامل بانک این قدرحساب نمی برم که از راننده های مسافرکش تهران.البته بلا نسبت هم میشود گفت به بعضی هایشان.ولی با فرض,یک میلینیوم درصد!!

10
February
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

گرگ پرنده و گوزن نقره ای کنار هم دراز کشیده بودند.آقای گرگ همین طور که ابر ها را نگاه میکرد گفت:هی ! گوزن نقره ای!..هیچ میدونستی اگه تو از فانتزیا .بری چی میشه؟..گوزن آقای گرگ را در آغوش گرفت ...و چه قدر آقای گرگ در آغوش گرفته شدن را میفهمید......

پ.ن:پیشنهاد میشود:Hallam Foe

9
February
+ لينك
The Plan
The plan

یادش به خیر یه روزی یکی از همکارام منو داشت با ماشینش میرسوند خونه و بین راه یه خانومی رو هم سوار کرد که اونم همکارم بود و داشتن در مورد امتیاز و اینا صحبت میکردن با هم که من چیزی سر نمیاوردم..بعد که دیدن برام جالبه گفتن که اگه بخوام میتونن برای من هم توضیح بدن.من گفتم چی رو؟.گفتن بیا به این آدرس تا بهت بگیم..ما یک گروه هستیم با هم کارهای خوب خوب میکنیم.منم فکر کردم که حتما یه جور ان جی او تشکیل دادن یا مثلا میخوان برای فقرا اعانه جمع کنن و اینا.گفتم باشه..میام..راس ساعت به اون آدرس که خونه اون خانوم بود رفتم..و یکی جلوم نشست و توضیح میداد.قبلا در موردش شنیده بودم..اون روزا خیلی داغ بود.اگه اشتباه نکنم حدود سه .یا چهار سال پیش بود..بلافاصله بدون اینکه به فالو آپ نیاز داشته باشم یک میلیون و نیم پول دادم و عضو شدم به سرعت باور نکردنی شدم یکی از لیدر های دست شون..البته..دست بالای دست بسیار بود و من به دلیل ماجرای عاطفی و عشقولانه ای که تو سیستم پیش اومد مجبور شدم که ترکش کنم..اگر چه این سیستم برای من جواب نداد .ولی چیزایی در اون یاد گرفتم که هرگز فراموش نمیکنم.من در این سیستم با آدمای بزرگی برخورد کردم که جز فداکاری چیزی ازشون ندیدم..لیدر های بالا دست من همه انسانهای با فرهنگ و تحصیل کرده ای بودند .که از همین جا به همشون پیغام عشق و درود میفرستم...از با هم بودن متداوم با این انسان های بزرگ که تعدادشون خیلی زیاد بود..در این سیستم چیزی رو تجربه کردم که در هیچ جای دیگه ایران نمیتونم اون رو ببینم و پیدا کنم واون چیزی نبود جز کار گروهی!.همدلی بین اعضای گروه برای رسیدن به یک هدف مشخص.یکرنگی و صداقت و خیلی چیز های دیگه..همون طور که گفتم من خیلی زود از سیستم جدا شدم علی رغم اینکه خیلی براش زحمت کشیده بودم.درسته که از این سیستم از لحاظ مالی با توجه به زحمتی که براش کشیدم نتونستم نتیجه مالی بگیرم به دلیلی که گفتم.ولی خیلی خاطرات خوبی از اونجاهایی که رفتم و دیدم و با هم بودناش دارم که هرگز فراموش نمیکنم.

پ.ن:اگر به عنوان یک لیدر بازنشسته کوئست از من بپرسین که امروز بریم عضو بشیم یا نه.. باید بگم نه!..چه خوشتون بیاد و چه بدتون بیاد این سیستم و سیستم های مشابه نت ورک مارکتینگ که نیازهای اصلی مردم رو نمیشه به وسیله اونها برای مردم تامین کرد تو ایران ما دیگه جواب نمیده..علاوه بر آبجکشن های بسیاری زیادی که هم اون موقع و هم الان بهش وارد هست.دیگه نت ورک مارکتینگ تو ایران باید شکل های جدیدی رو معرفی کنه که کارایی خودش رو بتونه به مردم نشون بده..مثل این که تویوتا به شما که فروشنده خرده پای اتوموبیل هستید بگه به ازای فلان قدر فروش تویوتا به شما یه تویوتا داده میشه و این شامل همه فروشندگان میشه..نت ورک مارکتینگ بر خلاف اون چه که دولت اون روز ها تبلیغ میکرد یک هیولا نبود..بلکه فرصتی بود برای اینکه ما ببینیم چه قدر آمادگی داریم تا به دنیای مدرن متصل بشیم.همین.

پ.ن:امروز داشتم کمدمو مرتب میکردم یه چیزایی در مورد نت ورک مارکتینگ پیدا کردم که عکسشونو گرفتم گذاشتم تو پیکاسا...


8
February
+ لينك
من ولخرجم؟

پنج شنبه ها بهترین روز هفته است برای من .چون کار زود تر تموم میشه..و میشه زودتر رفت خونه .امروز رفتم نشر چشمه و چهار پنج تا کتاب خریدم..دنبال یه چیز خوب در مورد پراگماتیسم میگشتم که پیدا نکردم...به خاطر همین کلا ستون فلسفه ها رو بی خیال شدم و رفتم چند تا رمان رو که خیلی وقت بود دنبالشون بودم خریدم.بعد از اینکه سوار ماشین شدم بیام خونه دیدم از اون همه پولی که همراهم بود فقط ده هزار تومن باقی مونده..نصفش رو کتاب خریده بودم و نصف دیگه اش رو یه چیز دیگه..داشتم فکر میکردم با این حساب من بایست آدم ول خرجی باشم..در مورد این که من در پول خرج کردن هیچ محدودیتی قائل نمیشم برای خودم هیچ شکی نیست. مخصوصا زمانی که بخوام چیزی که رو که پسندیدم بخرم ..به خاطر همین اول به ذهنم رسید که باید یه کم کمتر پول خرج کنم ..بعد فکر کردم که نه این ولخرجی نیست که ماهی چند تا کتاب برای خودم بخرم..مگه من چه قدر هدیه به خودم میدم؟* و اصولا چه قدر برای خودم خرج میکنم؟..واقعا چه قدر برای خودم خرج میکنم؟.دیدم در ماه هر چی خرج میکنم یا در راستای رسیدن به محل کاره..و یا رسیدن به خونه و رفت و آمد..چه طور بشه هر دو ماه و یا سه ماهی برای خودم لباس بخرم و کفش و اینا..بعد دیدم که نه..من نه تنها ولخرج نیستم..بلکه هنوز خیلی راه دارم تا برسم به میان خرج شدن!

پ.ن1:امروز یکی از همکارام با گوشی ان 73 خودش یه چند تا عکس از منو چند تا از بچه های دیگه انداخت که تو فل یکر و پیکاسا گذاشتم.اگه دوست داشتید ببینید..اگه آدرسشونم ندارید بگید تا من بهتون بدم..نیست خیلی خوشتیپم.:)

* من هدیه گرفتن رو خیلی دوست دارم..از بچگی همین طور بودم..هدیه اش مهم نیست چی باشه ..اون زرق و برق و کادو پیچ شدگی و حالت هندسی هدیه و این که کسی دوست داشته منو و بهم هدیه داده خیلی برام مهمه..یه جنبه دیگه اش هم که خیلی مهمه اینه که اولش نمیدونی تو اون بسته با کاغذ خوشرنگ چی برات آوردن..کلا خیلی هدیه گرفتن رو دوست دارم..همین طور هدیه دادن رو..برخلاف گل هدیه دادن به کسی رو که عمرا نمیتونم ..بمیرم هم نمیتونم گل به کسی بدم..چون هرگز گل دستم نمیگیرم..نمیدونم چرا.

7
February
+ لينك
Wanted
sunday.jpg


بشنوید

منبع

پ.ن:از زنان تنها با مردان باید سخن گفت.-نیچه

6
February
+ لينك
اتاق من

درتمام این خانه پنجاه و هفت متری که با مادر و برادر تقسیم میکنم..یک اتاق نشیمن است.یک اتاق هم پر از خرت و پرت است مال برادر.یک آشپزخانه مال مادر.یک اتاق دیگه هم هست..یک حمام دوست داشتنی.حمام اتاق من است چهار دیواری ای که توش استقلال رو با تمام وجود احساس میکنی..میتونی بعضی چیزها رو اون طور که میخوای جابه جا کنی..تو حموم این قدر مستقلی که میتونی تمام لباسات رو هم دربیاری....این قدر مستقل که تو این اتاق میتونی یه دوش آب گرم داشته باشی تا زیرش چشماتو ببندی و آرامش رو هرچند برای چند دقیقه حس کنی..حموم بهترین نقطه خانه ماست..میتونی سکوت کنی بدون اینکه کسی تو رو نگاه کنه..میتونی گریه کنی بدون اینکه کسی ببینه....من مستقل هستم!

پ.ن:موضوع انشاء:این عکس را تعریف کنید.

5
February
+ لينك

دارم این کتاب عقاید یک دلقک رو که اثر هاینریش بل هست میخونم.بعضی از کتابها جاذبه خوندن ندارن برای من با اینکه خیلی ازشون تعریف میشه.مثل بلندیهای بادگیر.هر کاری میکنم که بخونمش تا ببینم این کتاب معروف چی داره..دست و دلم طرفش نمیره..اما این کتاب رو که باز کردم صفحه اول رو که خوندم فهمیدم که تا آخرش پیش میرم..

پ.ن:تا حالا شده کسی که نمیشناسید همین طوری بدون مقدمه شما رو به یه جشن تولد دو نفره تو کافی شاپ دعوت کنه؟اگر می رفتید چرا؟..اگر نمی رفتید چرا؟.

4
February
+ لينك
شما چرا زن نمیگیری؟

به تو چه؟..مگه زن گرفتنیه؟..مگه در رفته که بدوم دنبالش تا بگیرمش؟..اصلا تو چه کاره حسنی؟..شماره؟..شماره تلفن خونه ام رو میخوای چه کار؟..شماره برادرم؟..برای چی؟..بگی چرا زن نمیگیرم؟..به نظر تو اونا چه جوابی بهت میدن؟..میگن باشه از همین فردا دوره میفتیم این ور اون ور و بنگاه ها !دنبال یه زن خوب صفر کیلومتر؟..که برام "بگیرنش؟"مگه ماشینه؟..مگه رازه بقاست ؟مگه من شیرم؟..یا اونا گوره خرن؟(بلا نسبت)..که من بدوم بگیرمشون؟..
بهم میگه شما الان دیگه داره کم کم دیر میشه برات..باید زودتر بجنبی!..دیر میشه برای چی؟..اصلا من بهش چی بگم؟..بگم زن گرفتنی نیست؟..بگم مرد و زن هر دوهم رو انتخاب میکنن؟..بگم داری در مورد یه انسان دیگه صحبت میکنی؟...انتظار نداری که بهش میگفتم من ازدواج رو اصلا قبول ندارم؟..انتظار نداری که بهش بگم من اصلا به این بگیر و ببندا کاری ندارم؟..خنده ام گرفته بود از یه طرف...از یه طرف عصبانی بودم..اصلا به تو چه؟.
اصلا از فکر اینکه یه روز گل دستم بگیرم خنده ام میگیره..اصلا نمیتونم گل دستم بگیرم تو خیابون..هرچند خیلی دوست دارم..فک کن..مثلا من برم خواستگاری!!بعد باید حتما عروس رو نگاه کنم ببینم خوبه یا نه؟..بعد حتما باید یه کم بخنده تا مثلا خانواده ببینن خوب میخنده؟..راه بره ببینن خوب راه میره؟..بعد از خواستگاری باید بله برون باشه اگه اشتباه نکنم..بعد باید مراسم های مزخرف عروسی رو به جا آورد..بعد چهار تا علاف بیان کله قند دستشون بگیرن و بالای سر من و اون لباس عجیب غریب عروسی... تن خانوم که هیچ وقت فلسفه اش رو نمیفهمم چرا این همه پارچه برده..باید بشینم اونجا تا اگر پدر مادر شون اجازه دادن و اینا بگه بله..میخوام صد سال سیاه نگه بله....این قدر غیر متعارف در موردش فکر میکنم که جرات نکردم برای این رئیس بگم..چی بگم؟..بگم من ازدواج و مذهب و دین و قبلتو و گلاب گرفتن و گل چیدن رو نمیفهمم؟.
.چی بگم؟..بگم چرا اصلا یه" آخ..ون"د باید تایید کنه تا من بتونم با کسی که میخوام باشم؟..باید شاهدم تازه بیارم؟..به کسی چه ربطی داره؟..اصلا به تو چه؟..زن بگیرم؟..مگه راز بقاست ؟

پ.ن:امروز رئیس شعبه گیر داده بود به من آقای فلانی بیا من باهات صحبت دارم..دو ساعت مخم رو کار گرفته بود و از این ور اونور ایه و حدیث نقل میکرد اندر مستحبات ازدواج..تلفن خونه رو گرفته بود مادرم خونه نبود.شماره شهرام رو هم گرفت (برادرم)اونم سر کلاس گوشیش رو جواب نمیده..اتفاقا خوب بود شهرام گوشی رو بر میداشت..کلی با هم میخندیدیم بعدش.:)

پ.ن3:من اگه روزی یه بار یه این تصویر نگاه نکنم نمیرم بخوابم..اینو جدی میگم..اینو امشب فهمیدم..همین که میخوام شات داون کنم اول میام وبلاگ این پسره نابغه این عکسو میبینم بعد خاموش میکنم:).

3
February
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

حس من..
حس پریدن از آبشاراست
....حس من عقل نداره.
.بی منطقه..
حسه من اینقده بی حوصله است
..که از اقتصاد زنده بودن هیچی ندونه
..حس من از خون نمیترسه ولی
..تو یه آغوش گرم میخواست بمیره
..حس من یه رود میخواست
حس من اون بالاهاست..
حس من شیرجه زده خیلی پیشا!..
حس من وقتی که میپرید پایین
چشماشو بسته بود
نمیدونست.
.گناه چیه.
.ثواب چیه
..حس من مرگ و با جون دل خریده بود..

حس من هیچی نگفت
هیچی نگفت.
.گوزن میگفت شاهین من اسب پریده پریده.
.چشم حسم روی سنگ سرد آب..
.اون بالاها تو رو میدید گوزن من..
.حس من تورو بالای آبشارا.
.دیده بود و مرده بود پیش از اینا.
.حس من وقتی که مرد.
.همه رفته بودن..
..حس من حس یه گرگ زخمی بود.
.حس من وقتی که مرد.
.خون میخندید و میمرد.
.حس من وقتی که مرد
روح گرگ پرنده بود.
.گرگ پرنده هیچ کسی رو نمیخواست.
.آقای گرگ دیگه فقط بو میکشید.
.با فی ریا بازی میکرد...
.حس من حس یه گرگ زنده نبود.
.مال یه سرزمین فانتزی بود .
.سرزمینی که توش هیچ کسی نمی میره وقتی پرید

پ.ن:حس من گرگ بود و گرگ ازآن کسی نبود...حس من حس یه گرگ زخمی بود.حس من باید میرفت..چون مرده بود...زنده نبود..تو مال سرزمین زنده هایی..من مال سرزمین فانتزیا..حس من هرچی که بود..تو رو بدون اینکه بدونی... توی خواب بوسیده بود..فی ریا شاهدامن..فی ریا خوب میدونن..دیگه این قصه قدیمی شده بود..دیگه این قصه به آخر میرسید هردومون خوب میدونیم

..ولی بعضی وقتا دل حسم میگیره...

2
February
+ لينك
داستان های من و پیام نور

امروز آخرین امتحان کذایی رو دادم....بعد از اینکه برگه های پاسخنامه رو دادن ..حدود پنج دقیقه بعدش برگه های سوالات رو پخش کردن..شش تا سوال رو جواب داده بودم که همه دانشجو ها صداشون در اومد..یه غوغایی بر پا شده بود.محل برگزاری امتحان امروز ما زیر زمین یه ساختمون بود که از سقف نم کشیده اش ..باران میبارید!..همه سرو صداشون بلند شده بود .از بغل دستی خودم پرسیدم جریان چیه؟..گفت:سوالات اشتباهه!...دیگه ادامه ندادم..چون من شش تا از اون سوالات اشتباه رو جواب هم داده بودم!..در هر صورت بعد از نیم ساعت... اول گفتن نامه اعتراض بنویسید ما میدیم مسوولین دوباره ازتون امتحان میگیرن..بعد که همه رفتیم از محل امتحان بیرون و یک عده ای هم رفتن خونه اشون..باز دیدم یه عده پنجاه شصت نفری از اون حدود دویست نفری که تو زیر زمین بودیم جلو ساختمون جمع شدن و با یکی از مسوولین صحبت میکنن آقای مسوول میگفت شما برگه ها رو تحویل دادید و از امتحان بلند شدید اومدید بیرون..ما شما رو جزو امتحان داده ها محسوب میکنیم بعدا شما برید اعتراض کنید..که باز صدای بچه ها دراومد..داشتیم همون پنجاه شصت نفرم نا امید میرفتیم که.. به همون آقا با موبایل خبر دادن که برگه های سوالات رسیده و بیاین تحویل بگیرین..بعد همه ما رو راهی کردن به یه ساختمون دیگه ..رفتیم امتحانمون رو دادیم..خیلی هم آسون طرح شده بود.ولی شما بگردید در تمام دنیا ببینید در کدوم سیستم آموزش عالی کدوم ده کوره ای این شکلی آزمون بر گزار میشه ؟

پ.ن:هنوز موندم من با چه اعتماد به نفسی شش تا سوال رو در عرض یک دقیقه جواب دادم در حالی که اصلا سوالات اشتباه بود.:)؟؟؟

پ.ن2:امروز دیدم تعداد سوالات بر خلاف همیشه چهل تا بود..بعد یاد امتحان فلسفه افتادم که سی و یکی سوال بود..در حالی که همه امتحانای دیگه سی تا سوال بود..بعد از یکی از بچه ها پرسیدم..گفت امتحان فلسفه چهل تا بوده..یخ کردم..چون من فلسفه رو خوب خونده بودم و بلد بودم..همه امتحانا رو خوب دادم..ولی این جوری یعنی نه تا سوال رو جواب ندادم...بقیه سوالا پشت برگه بوده..من ندیدم..عجله کردم

پ.ن:در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد.(رالف والدو امرسون)

پ.ن:با شمع روشن و عود و یک موسیقی ملایم به فانتزیا میرویم..دلم تنگ شده بود!

1
February
+ لينك