چند راه حل...

یه راه حل ساده برای کسانی که دچار افسردگی مزمن هستند:انتخاب کنبد!
..یا همیشه غصه بخورید و ناراحت باشید..یا هرچی پیش میاد و موجب ناراحتی تون میشه تو دلتون بگید به...!!!
همه ما حرفایی تو دلمون میزنیم که با صدای بلند شاید نگیم و اون رو شرط ادب بدونیم..دایره لغات ناسزا گفتن من به شدت کمه..ولی این به...!اصلا فحش نیست..بلکه یه گفتگوی درونیه!..یه نجوایی که آن چنان آرامشی به آدم میبخشه که تا نگویی ندانی.تو فلسفه پراگماتیسم آنچه در عمل سودمند افتد ارزش است.تازگیا از ایدالیسم بازیم داره کم میشه..و کشف کردم که عمل گرایی به شدت داره بیشتر فازمیده...البته دارم یاد میگیرم که در بعضی موارد ایدالیست باشم..در بعضی موارد پراگماتیست و عمل گرا.بعدا اگه علاقه مند بودید در مورد پراگماتیسم این فلسفه امریکایی بیشتر باهم صحبت کنیم و به قول آقای صالح علاء در مرغزار این گفتگو به گشت و گذار بپردازیم و زلفی گره بزنیم!!!..

راه حل دوم:من یه همکاری دارم که به شدت مودب و با شخصیته و به هیچ عنوان کلمه بدی به کسی نمیگه...هر وقت از کسی خیلی ناراحت میشه..حرفش رو نصفه میزنه..دیگه اون طرف مقابل حتما بقیه اش رو تو دلش متوجه میشه که منظورش چی بوده....مثلا یه بار که با یکی از بچه ها به شدت بحثش شده بود اون طرف گفت من فلان کارو فقط فلان طور انجام میدم..ایشون هم در کمال خونسردی بدون اینکه نگاهش کنه گفت شما خیلی.....!بعد اون طرف گفت"چی؟غلط میکنم؟..همکارم گفت:من همچین حرفی نزدنم..این برداشتی بود که خودتون از کارایی که میکنید دارید..وگرنه دلیلی نداره به غلط کردن فکر کنید!

پ.ن:اینا عوارض این امتحان فلسفه امروز بود

پ.ن2:عکسای وبلاگ آقا نوید دوست قدیمی من رو از دست ندید

پ.ن3:به زودی نتایج تحقیقاتم رو در مورد خانواده و شالوده خانواده و شکست خوردگی این نهاد اجتماعی رو مینویسم اینجا..بازم مثل قبل میگم خانواده یک نهاد شکست خورده است..و بسیاری از مفاهیمش رو باید از همین حالا خودمون دوباره تعریف کنیم..اگر ما این کاررو نکنیم جبر زمان با ما این کار رو میکنه..ایتالیا با کاهش رشد جمعیت و افزایش درجه خوشبختی زوجین داره میتازه..پشت سرش بلغارستان..این راهیه که کشور ما در دویست یا سیصد سال آینده تجربه خواهد کرد.در مورد معایب و فواید زندگی خارج از چارچوب ازدواج بعدا به تفصیل زلف ها گره خواهیم زد:)..

31
January
+ لينك

دیروز یه مشتری اومده بود پشت باجه و موبایلش زنگ خورد...صدای جیر جیرک بود..اینقدر خوشم اومد که ازش خواهش کردم برام بفرسته ..الانم زنگ موبایلم رو همین صدای جیر جیرک گذاشتم..من خیلی وقت بود که دنبال صداش میگشتم..چون تو مدیتیشن و ذن خیلی جواب میده

..
الان هم دیدم یک پزشک یه سایتی رو معرفی کرده که هر اسمی رو بخواین توش مینویسین و به صدای بلبل ترجمه اش میکنه..من اسم خودم رو دادم ترجمه اش این شد.که خیلی راحتم میتونید زنگ گوشی کنید یا صدای زنگ اس ام اس

...اخوی کوچولو در موبایلش یه آهنگی داشت که.عجالتا این رو داشته باشید تا بعدا به طور مبسوط عرض کنم که این دختره"سیرین عبدالنور" که از شاپره قشنگ تره چجوری داره مفتی دل مارو میبره فانتزیا.


امروز و فردا رو مرخصی هستم..تا جمعه امتحان دارم..بعدش میخوام تا آخر سال استراحت کنم و فیلم ببینم و چند تا کتاب خوب بخونم و اینترنت گردی کنم.همین.

این اوبونتو رو سیستم من ارور میده نمیدونم مشکلش چیه..ولی فکر کنم در آینده خیلی طرفدار پیدا کنه.و همه گیر بشه.

30
January
+ لينك
بررسی یک موقعیت واقعی

در سال 1964 در شهر نیویورک ساعاتی پس از نیمه شب دختری به نام " کیتی جنوویس" در بازگشت از محل کار خود به خانه مورد حمله مردی قرار گرفت.کیتی با قاتل خود گلاویز شد و بیش از نیم ساعت با فریاد های طلب کمک خود همه همسایگان را از خواب بیدار کرد.طبق گزارش حداقل 38 نفر از پنجره های آپارتمانهای خود ناظر کشمکش آنها بودند.اما نه تنها هیچکس شخصا به یاری کیتی نشتافت بلکه حتی یکنفر به پلیس تلفن نکرد تا لااقل پلیس در این ماجرا دخالت کند و بالاخره کیتی در مقابل چشمان تماشاچیان بی تفاوت به قتل رسید.

چرا ؟
جواب:دو عامل در این ماجرا دخالت داشته اند یکی خطرات و گرفتاریهای احتمالی دخالت کردن .یعنی این امکان وجود داشت که ضارب کیتی به دخالت کننده حمله کند.دوم عامل پخش مسوولیت.یعنی چون تعداد زیادی تماشاگر شاهد این صحنه اضطراری بودند هر یک تصور کرده بود که دیگری یا دیگران کمک خواهند کرد و اگر دخالت مستقیم هم نکنند لا اقل پلیس را در جریان خواهند گذاشت.

بررسی روانشناسی موقعیت های مشابه:
1-خطرناک بودن موقعیت موجب عدم کمک رسانی میشود.
2-عدم داشتن تجربه لازم درچنین موقعیت هایی موجب کمک کمتری میشود.
3-شوک آور بودن موقعیت
4-فوری بودن موقعیت و ناتوانی در واکنش سریع
5-اضطراری تصور نکردن موقعیت(مثل اینکه بیننده تصور داشته باشد که ممکن است موضوع خانوادگی است.)
6-حضور دیگران در صحنه و فرافکنی
7-سن-جنس-نزاد فرد نیازمند کمک(تحقیقات نشان میدهند:
-کودکان -زنان و افراد پیر بیشتر مورد کمک واقع میشوند.همچنین سیاهپوستان به سیاهپوستان و سفید پوستان به سفید پوستان بیشتر کمک میکنند.همچنین چنان چه ناظر مرد باشد بیشتر احتمال کمک میرود تا زمانی که ناظر و بیننده زن باشد.)
8-دیدن موقعیت شانس کمک را افزایش میدهد تا شنیدن صدای کمک.

28
January
+ لينك
شهر ری-چشمه علی

شهر ری-چشمه علی.55 نقد-18 وام-زیر شصت متر

...یعنی شما ها این همه پول دارید؟پنجاه و پنج میلیون تومن پول دارید؟..از کجا میارید؟..چه کار میکنید؟..اون وقت این همه پول دارید میرید چشمه علی؟..شهر ری؟..پنجاه و پنج میلیون تومن یعنی 55 بار یک میلیون تومن..چه قدر شما حقوق میگیرید مگه؟..ای ول..خیلی کارتون درسته

پ.ن:بعد از مدت ها امروز یه نگاهی به قسمت آگهی های همشهری انداختم و رفتم سراغ فروش آپارتمان حدود 100 متر و اینا..زیاد طول نکشید تا برگشتم عقب..تا اینکه خودم رو روی این آگهی دیدم.

27
January
+ لينك
برسان سلام ما را...

..یکی از بستگان به همراه پسرش که عقب مونده ذهنی بود رفته بودن مشهد تا شفا بگیره برای پسرش.به خاطر همین گردن پسرش رو با طناب سبز می بنده به ضریح اما رضا و مثه اینکه قرار میذاره که چند شب بمونه و تا شفا نگرفته بر نگرده..شب میخوابه و صبح پا میشه میبینه که پسرش نیست و طناب سبز به گردن خودشه..یعنی پسرش بلند شده بود و طناب رو به گردن باباش انداخته بود و رفته بود..و چون عقب مونده هم بود باباش خیلی ناراحت میشه که گم نشده باشه و با هراس بلند میشه و میدوه این طرف اون طرف دنبال پسرش..مردم هم که دیده بودن طناب سبز گردنش بوده و خوابیده بوده و یهو بلند شده داره میدوه.. فکر میکنن شفا گرفته..میریزن سرش و تمام لباساش رو تیکه پاره میکنن..بنده خدا هر چی میگفته بابا پسرم نیست..گم شده..کسی گوشش بدهکار نبوده:)

پ.ن:انیشتن میگه انسانها به دو شیوه زندگی میکنن گروه اول معتقدن که به هیچ عنوان هیچ معجزه ای وجود نداره و گروه دوم تمام زندگیشون معجزه است.نمیدونم انیشتن جزو کدوم گروه بوده خودش..ولی من جزو گروه دوم هستم.چون برای خودم معجزه های بزرگی اتفاق افتاده که نمیتونم بگم ..منتها من به همه چیز و همه کسی اعتقاد ندارم..ولی به بعضی چیزها نه تنها باور دارم..بلکه یقین دارم..شما به هرچه یقین داشته باشید اتفاق میفته..این باور و ایمان شماست که شما رو شفا میده..فیلم عیسی از زبان لوقا رو اگر هنوز ندیدید حتما ببینید .دوبله شده هم هست..در طول فیلم هر جا عیسی کور و کری رو شفا میده میگه ایمانت تو را شفا داد..به نظر من ..این امام رضا نیست که اون ها رو شفا میده..بلکه بزرگی باور شما در مورد امام رضاست که موجب شفا میشه.

پ.ن2:کار ما شاید این باشد که در افسون گل سرخ شناور باشیم...
نمیدونم شما دوست خوبم که نمیشناسمت چرا (افسون) رو با (اندوه) جا به جا کردی..تقریبا مطمئنم که اشتباه لفظی بوده..ولی این کلمه اندوه تمام معنی جمله رو تغییر میده..اگر بذاریم در اندوه گل سرخ شناور باشیم اون وقت میدونی چه اتفاقی میفته؟..اون وقت میشه اینکه تو محرم میزنیم تو سرمون و حسین حسین میگیم بدون این که بفهمیم اصولا حسین کی بود..اما اگر در افسون گل سرخ شناور باشیم..اون وقت ..بگذریم..من اصولا نه تنها آدم مذهبی نیستم..بلکه به هیچ مذهب دیگری هم اعتقاد ندارم...البته به تمام انسانهای بزرگی که باعث میشن انسانها دورشون بچرخن و ازشون حاجت بخوان و ایمان خودشون رو تقویت کنن..و بدین وسیله موجب آرامش بیشتری براشون میشن احترام میذارم..

پ.ن3: مادرم امروز رفت مشهد..وقتی داشت میرفت من تازه از بانک اومده بودم..اتفاقا خدا خدا میکردم که زود برسم تا قبل از رفتنش ببینمش..وقتی داشت خداحافظی میکرد..گفتم یادته دیشب چی پرسیدی؟..گفتی با امام رضا کاری نداری؟..برقی تو چشاش دیدم و گفتش چرا..یادمه..گفتم:..خیلی بهش سلام برسون!..خوشحال شد..خیلی خوشحال شد!..منم همین رو میخواستم..

پ.ن4:همین الان از پنجره دیدم که داره بازم مثه دو هفته پیش برف میاد و زمین سفید شده..خلاصه اینکه تعطیلات بهتون خوش بگذره..

26
January
+ لينك

..میگوید: با امام رضا کاری نداری؟.گفتم: وقتی زنده ها کاری نمیتوانند برای من انجام بدهند..از مرده ها چه توقعی میتوانم داشته باشم؟.کار من به جایی رسیده است که هر روز از زنده ها دور میشوم و به سرزمین های خیالی پناه میبرم.شاید او دیگر مرا شناخته است.با دنیای مردگان کاری نمیتوان داشت..مگر ندیدی چشماهایشان بسته است از هر چه خوب است و بد؟.زنده ها چه قدر دورند.یا شاید من دورم.این فاصله را چه پر خواهد کرد؟

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه دیگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
...

25
January
+ لينك
از امرسون چیزی دارید؟

...همیشه برای من یه کارایی هست که میخوام از جون و دل انجام بدم ولی هر بار به یه دلیلی نمیشه..یکی از اون دلمشغولی های همیشگیم..این بوده که بیشتر در مورد امرسون بدونم و بتونم مقاله هاش رو به فارسی برای خودم ترجمه کنم..اصولا ترجمه کردن من یه ترجمه علمی نیست .و به قول یکی از دوستان ترجمه آزاد میکنم..یعنی مفهوم رو بگیرم برام کافیه و نمیخوام کاملا عین معادل اون جمله رو به فارسی در بیارم..چون فکر میکنم نه من مترجم هستم و ازم در میاد و نه اینکه برای دریافتن مفهوم یک مقاله نیاز باشه به همچین کاری..البته در مورد مقالات علمی باید بیشتر مته به خشخاش گذاشت .حالا اگر این مقالات فلسفی هم باشن دیگه کار من نیست که بخوام ترجمه اشون کنم..چون یه صب تا شب بایست نشست و معادل فارسیش رو در آورد.چون اکثر لغات تخصصی هم هستن دیگه خیلی هاش رو خودم هم معنیشون رو نمیدونم.

علت این همه سردرگمی این هست که دست بر قضا در مملکت ما حتی برای نمونه یکی از کتاب های مثلا برتراند راسل که درست و درمون باشه و قیچی توش نرفته باشه نمیشه پیدا کرد..و یا در مورد امرسون..یکی از نوابغ فلسفه قرن بیستم هست..ولی به شدت در ایران غریبه و کمتر کسی اون رو میشناسه..حالا میخواد تو زمینه فلسفی باشه و یا عرفان و بحث های ماورا و اسپریتوال که مورد علاقه من باشه..ولی نکته عجیب غریبی که من هنوز سر در نمیارم اینه که در سیستم های اک انکار و نمیدونم چیزهایی که یک دین و مذهب دیگه رو تشویق میکنن و تلفیقی از مدیتیشن و چند تا سیستم دیگه رو به خورد مردم میدن به راحتی اجازه چاپ میگیرن و تبلیغات هم براشون میشه..اینکه قیچی به دست های ارشاد بویی از سواد و فرهنگ نبردن شکی درش نیست..چون نمی شینن یه کتابی و یا سخنرانی رو از اول تا به آخر ببینن... یه خورده احتمالا از اولش میبینن ..یه خورده از آخرش میبینن..بعد از طرف میپرسن در مورد چیه؟..اونم میگه عرفان و خدا و این برنامه ها..میگه باشه..این قسمت ها رو که یقه خانومه زیاد باز بود از سی دی سخنرانی در بیار بقیه اش رو تکثیر کن..یا اگه کتابه برو چاپ کن...حالا شاید اون سخنران بدبخت یکی از فراز های (!)سخنرانیش تو همون لحظه بوده که احتمالا دوربین رفته روی اون خانومه..اصلا..بحث بحث چیز دیگریست که ارزش ادامه دادن هم نداره..بگذریم..

ولی این امتحانا تموم بشه..میخوام روی امرسون کار کنم..چند تا مقاله تاپ داره که اصلا تو ایران نیست..بهتر بگم..من به شخصه هیچ چیزی در مورد امرسون تو بازار ایران ندیدم..اگه شما خبری دارید به ما هم بدید تا زور نزنیم دست و پا شکسته ترجمه کنیم..

دیگه این که همه چی خوبه و حالم هم خیلی بهتر شده..یعنی خوبه خوب شده..

24
January
+ لينك
باید یاد گرفت

از دردهای بی درمانی که کار بانک به آدم هدیه میده..یکی زخم معده است..یکی گردن درد و دیسک گردن..این قدرم شایعه که تقریبا نیمی از کارمندای بانک ما به یکی از اونا مبتلا شدن..منم دو سه روزیه که گردنم بد جور درد میگیره..

دیگه اینکه از سایت Ubuntu یه سی دی اوبونتو سفارش دادم تا ببینم این سیستم عامل چه جور چیزیه..بعد از سه هفته از هلند برام فرستادن ..اونم بدون اینکه یک ریال پول بگیرن..

گوشزد مطلبی رو در مورد حس همنوع دوستی ایرونیا نوشته که حتما بخونید ..چند وقت پیش برادرم میگفت تو سایت ایران تورنتو خونده که یکی از ایرانیا اونجا تو سرما تصادف میکنه و گوشه خیابون میمونه همه ماشینا یکی یکی نگه میداشتن ببینن کمکی میخواد یا نه..اونم از بس گفته بود کمک نمیخواد و تشکر کرده بود خسته شده بود..از ماشین پیاده شده بود تا ماشینای عبوری تو خیابون ببینن طوریش نشده..نگه ندارن ..واقعا ما ایرانیا سرآمد ادبیات و فرهنگ و اینا هستیم؟....یه نقل قول از مرحوم بازرگان شنیدم که هیچ وقت یادم نمیره..که میگفت ما ایرانیا از بس که به ادب و فرهنگ و مملکت گل و بلبل خودمون مینازیم..من هیچ کجای دنیا ندیدم هیچ ملتی اندازه ایرانیا این قدر فحش و ناسزا بده..میگفت ما ایرانیا از هر ده تا کلمه ای که میگیم توش چند تاش فحش و ناسزاست.

دیگه اینکه همچنان اوضاع پول و ایران چک خرابه....

23
January
+ لينك
پول نیست...

امروز بانک فوق العاده شلوغ بود..این شعبه رو تا به حال به این شلوغی ندیده بودم که البته بیشتر شلوغیش مربوط بود که اینکه اوایل ماه است و مردم برای گرفتن حقوق هاشون به بانک میان و همون موقع هم قبض های مختلفی همراهشون میارن..جدا از اینکه نمیدونم چرا تو مملکت ما بانک ها باید قبض آبونمان ادارات دولتی رو بگیرن..چیز عجیب تر اینه که چند وقتیه که پول به شعب بانکها کم پرداخت میشه و نه از طرف خزانه بانک پول به ما میدن و نه ایران چک..تنها چیزی که میارن چکهای بانک خودمون هست که اون رو نمیشه به همه بانکها داد مثل ایران چک و پول نقد گرفت..نمیدونم این آیا در راستای جمع کردن نقدینگی مردم یا هر چیز دیگه ای هست یا نیست..سوال من اینجاست که یه پیرمرد و پیر زنی که یک ماه منتظرن تا حقوق آخر ماهشون رو بگیرن چه گناهی کردن که باید بهشون تراول چک داد؟..اونم نه ایران چکی که همه بانکها نقدش میکنن..بلکه تراول چک بانک خودمون رو..باور کنید اکثرا حتی نمیدونن تراول چک چی هست؟..به قول یکی از همین حقوق بگیر ها..ما دیگه این دوزار ده شاهی رو تا از بانک ببریم بیرون تموم شده....راست هم میگن..این قدر چاله چوله تو زندگیشون هست ..از قبض های مختلف آبونمان بگیر تا اقساط وام های مختلف و اینا..دیگه چیزی نمیرسه تا خونه ..حالا اگر بخوایم این دویست سیصد هزار تومن رو هم ازشون دریغ کنیم و تو این هوای سرد هی از این بانک بفرستیمشون تو اون بانک تا بلکه پول پیدا کنن کار درستیه؟..نمیدونم چه استراتزی پشت این کار هست..ولی این سوال هیچ جواب قانع کننده ای نخواهد داشت.

21
January
+ لينك
پایان وابستگی...

بر فراز صخر ه ای نشسته بود ..زانوانش را در دست گرفته بود..به غروب خورشید مینگریست..خورشید نیز گویا او را نگاه میکرد...خورشید چه پر نور..چه زیبا..چه با شکوه...خورشید چه بزرگ بود...چه بزرگ بود...نیم آن در میان آبهارفته بود..در میان دریاهای دور...وطلایه های نورش را در آب میدید...چه زیبا بود....خورشید چه صبور...چه صبور...مثل دریا بود..هردو به هم نگاه میکردند...خورشید نمیرفت...خورشید نمیرفت..ساعتها بود به خورشید در حال غروب نگاه میکرد....نه سرد ونه گرم..

سلام آقای گرگ!...آه سلام گوزن من..برخاست و گوزن نقره ای را در آغوش گرفت...و هر دو میگریستند..هر دو ..بدون اینکه کلمه ای رد و بدل شود...از هم جدا شدند..اشک هایشان را پاک کردند و به تماشا نشستند...خورشید نیز گویا نگاه میکرد.
گوزن دست بر گردن گرگ انداخت و گفت..بیا با هم باشیم...با هم....روزهاست که اینجا نشسته ای..برخیز......و دست او را گرفت و برخاست....از دور قایقی پیدا بود...سرو میرفت...و دست تکان میداد.....گوزن گفت:ببین آقای گرگ..سرو باید برود...سرو میرود..ولی در فانتزیا باقیست...در گوشه ای دیگر از فانتزیا....زندگی خواهد کرد..شاد خواهد بود..غمگین خواهد بود...رقص خواهد کردوبه شرطی که تو هم زندگی کنی..شاد باشی..خنده کنی..گریه کنی..برقصی...زندگی کنی..گوزن راست میگفت..وابستگی در فانتزیا جایی نداشت...دستهایشان را بلند کردند..برای سرو دست تکان میدادند.......آقای گرگ فکر میکرد..سرو باید میرفت....اما همیشه دوست خواهند بود..همیشه...حالا دیگر برگشتن شایسته نبود..آری..دوباره خواهیم رقصید...دوباره خواهیم خندید..دوباره خواهیم گریید..

زندگی شادی نیست...زندگی غم هم نیست..زندگی زخمی شدن...زندگی خنده شدن..گریه شدن..زندگی دوست شدن....قهر شدن..آشتی شدن..زندگی رفتن و رفتن...هم سرو..هم آقای گرگ.همه ..باید رفت....گوزن منتظر بود..آقای گرگ اشکهایش را پاک کرد...برویم..گوزن عزیز..کارهای زیادی باقیست..قایقی خواهم ساخت...شیشه های معبد نور وخرد را گرد و خاک گرفته..آقای گوزن کمک میکنی؟..آه..البته !..

پ.ن:راستی امشب ..روح سپید..امیل و ژست و گوزن اینجا خواهند بود...چه خوب!..سرو را به خاطر خواهم سپرد..او دوست خوبی است.....او در زندگی موفق خواهد بود..دوستان جدید تر هم پیدا خواهم کرد..همه را دوست خواهم داشت ..همه را..
همه را

بشنوید

20
January
+ لينك
The Invisible

The Invisibleاز سری فیلم های اسپریتوال و ماورا محسوب میشه..که به اتفا قات بین مرگ و زندگی یک پسر جوان اختصاص داره.من خوشم اومد
.
Margarita Levieva
مارگاریتا.jpg

در سنت پترزبورگ در روسیه به دنیا آمد.و در سنین پایین به آمریکا رفت و در دبیرستانی در نیوجرسی به ادامه تحصیل پرداخت.قبل از اینکه به آمریکا مهاجرت کند و به هنر پیشگی بپردازد یک ژیمناست بود و از سه سالگی به طور حرفه ای به ژیمناستیک پرداخت.و یکی از اعضا تیم المپیک روسیه شد.او به تمریناتش در 13 سال بعد ادامه داد تا اینکه مادرش او را به همراه برادر دو قلویش به نیویورک برد.در نیویورک بعد از دبیرستان اقتصاد خواند.علاقه زیاد او به بازیگری سبب شد تا توسط یک استودیو فیلمسازی به بازی پذیرفته شود.او در سال 2005 به عنوان یکی از زیباترین شهروندان نیویورک انتخاب شد.فیلم هایی او عبارتند از:

Billy's Choice (2004)

The Invisible (2007)

Noise (2007)

پ.ن:در این چند روز به شدت حالم بد بود و به خاطر یه سری مسائل از لحاظ روحی به شدت افت کردم.اگر شما دردنیا یک دوست صمیمی داشته باشید و یه دفعه متوجه بشید که میخواد از شما دور بشه چه حالی پیدا میکنید؟..البته برای منی که به شدت احساساتی هستم این وحشتناک تر بود.ولی در هر صورت ما باید با این چیزها در زندگی مون کنار بیایم که من نتونستم و کاملا از لحاظ روحی به هم ریختم.و چون زمینه افسردگی از قبل داشتم یه حالت وحشتناکی برام پیش اومد که خودم ترسیده بودم از حال و روز خودم..امروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی بهتر شدم و از اون دوستم هم بابت این حال و روز های عجیب غریبم عذر خواهی کردم .ولی بعضی درسها رو نمیشه یاد گرفت..بعضی از درسها رو تئوری شاید همیشه تو زندگی خوب همه مون بلد باشیم..ولی تا عملا برامون پیش نیاد نمیتونیم درکشون کنیم.یکی از این درس ها دوری از عزیزان و دوستان هست که باید یاد بگیریم زندگی همیشه اون جور که ما میخوایم پیش نمیره و دست تقدیر ما رو از این طرف به اون میکشونه بدون اینکه حتی ما کوچک ترین تقصیری داشته باشیم.و باید با خیلی از مشکلات تو زندگی دست و پنجه نرم کنیم.در هر صورت برای اون دوستم موفقیت تو زندگی آرزو میکنم و امیدوارم که تو زندگیش هرجا که هست موفق باشه..باضافه اینکه همیشه میتونه تو زندگی و مشکلات رو من حساب کنه.


19
January
+ لينك
سرو سبز سبز

پاهایش یخ کرده بود گوزن عزیز..رودهای آبراهام سرد شده اند..پوچی به فانتزیا راه یافته است..ریشه اش را میجود...تمام شب را در کلبه تنهایی گریسته است.در میان جنگلهای سامر لند..فقط یک سرو بود که آقای گرگ شبها زیر آن میخوابید.چه شبها که فی ری ها با چراغی در دست رقص آقای گرگ و گوزن نقره ای را زیر سایه سرو سبز دیده بودند.امروز که با چشماهی پف کرده از خواب برخاست سرو نبود....بسیار گریست.وقتی از رودها رد میشد از سرما به خود میپیچید..سرمای طاقت فرسایی بود..سر را بالا کرد به هوای اینکه سرو را ببیند...سروی که یکسال زیر سایه اش خوابهای خوش دیده بود...سرو نبود گوزن عزیز...آقای گرگ بسیار گریه خواهد کرد..اما آب های رود خانه پر خروش آبراهام از گرمی اشکهایش گرم نخواهد شد...چیزی نخواهد گذشت که از فانتزیا مشتی تل و خاک به جا خواهد ماند..

پ.ن:اصلا خوب نیستم.

18
January
+ لينك
رازهای مردان متاهل
828663-lg.jpg

بیشترین درصد مردان بزرگسال را چه گروهی تشکیل میدهند؟مردان متاهل.به گفته Scott Haltzman تا به حال کسی صدایشان را نشنیده است.میتوان این گونه بحث کرد که مردان به صدای رساتری نیاز ندارند زیرا صدای آنها در فرهنگ به اندازه کافی رسا هست.اما Haltzman میگوید که مردان متاهل متفاوت هستند چون از لحاظ روابط در شرایط نا مساعدی قرار دارند.چه در لفظ و چه در احساس.

او اشاره میکند که :به طور معمول یک زن 7000 کلمه با 5 تن صدای مختلف در یک روز به کار میبرد در حالی که یک مرد 2000 کلمه و 3 تن صوت را برای صحبت کردن استفاده میکند.به طور کلی مردان از لحاظ صحبت کردن دچار مشکل هستند.مردان همچنین در بیان احساسات خود نیز دچار مشکل و آسیب پذیر هستند و نیاز به کمک دارند.همه چیز ها ذاتی نیستند برای مثال احساسات درصد استرس مردان را افزایش میدهد.

گاهی ازدواج بدون نقص است ولی بیشتر اوقات نه.مردانی که متاهل باقی میمانند تکنیکهایی را برای حفظ روابطشان یاد گرفته اند که خودشان آموخته اند و آنها را به شیوه روشنی به کار نمیبرند.او میگوید که موضوع ازدواج به اهمیت موضوع سلامت است.مردان متاهل پول بیشتری میسازندو آرامش ذهنی بیشتری دارند و رابطه بیشتر و بهتری دارند.ازدواج همچنین ریسک سلامت مردان را پایین میآورد همان طور که طلاق ریسک مرگ در آنها را تا 200 برابر افزایش میدهد.او که درگیر تحقیقاتی در مورد راههای کمک به درک بهتر روابط بین مردان و زنان است یک جامعه اینترنتی برای مردان متاهل تشکیل داده است که تجربیات و شگردهای خودشان را در زناشویی به اشتراک میگذارند.به نام:رازهای مردان متاهل.و این بسیار عالی است.تعدادی از شگردهای او را در این رابطه میخوانیم:

- دغدغه حفظ یک رابطه همان طور که کار زنان است به عهده مردان نیز هست.اغلب این رفتار مردان است که نشان میدهد یک زوج با هم باقی خواهند ماند یا خیر.مردان نیاز به این دارند که نفوذ همسرانشان را قبول کنند.

- زمانی که مردان تصمیم به ازدواج میگیرند بیشتر از زنان به رابطه خود متعهد هستند.

- مردان نسبت به زنان به ازدواج متفاوت نگاه میکنند ولی راه حل های موجود در مورد ترمیم روابط اغلب زنانه هستند.

- مردان واقعا احساس دلسوزی غیر قابل توصیفی در مورد همسرانشان دارند اما بعضی مواقع زنان آن را تشخیص نمیدهند.

- بیشتر روابط خارج از چارچوب اتفاقی روی نمیدهند.در بیش از 40% ازدواج ها خیانت وجود دارد.در سن 45 سالگی از هر پنج مرد دو نفر و از هر پنج زن حداقل یک نفر این نوع روابط را تجربه کرده اند.

و بهترین توصیه او :ازوداج زمانی رو به تعالی خواهد داشت که یکی از طرفین یاد بگیرد که به جای خواسته های شخصی خود به سوی شنیدن نیازهای همسرش متمایل شود.

علت خیانت بسیاری از زوجین -یعنی 80%-نه روابط بدنی بلکه آرامش و درک بهتر و عشق است.

- عموما روابط خارج از چارچوب ازدواج به خوبی روابط داخل حریم خانواده نیست.به طور میانگین زوج های متاهل بهتر و بیشتر روابط بدنی را تجربه میکنند.بنابراین این روابط قابل پیشگیری هستند که البته به انتخاب شما بستگی داد.

Psyched for Success, 26 Jul 2004
Last Reviewed 17 Oct 2007
Article ID: 3492

پ.ن بی ربط:از بچگی علاقه شديدی داشتم که بروم داخل اين دسته ها طبل بزنم..از اين طبل بزرگ ها هست ها..از آنها..بعد همه من را نگاه کنند و با دست به هم نشانم دهند..من هم موهايم را ژل زده باشم به گونه ای که از سمت چپ بياید روی چشم راستم..و وقتی طبل ميزنم بالا پايين برود مهم نیست صدای طبل با صدای خواننده هماهنگ باشد یا نباشد..مهم این است که دسته از وسط میدان ونک رد بشود همه دور میدان برایم دست بزنند..نه ببخشید سینه بزنند...تو نميدانی چه حالی دارد وقتی همه دختر ها تو را به هم نشان ميدهند
این کامنت من بود در وبلاگ خوابی درهیاهو پیرو همه پرسی ایشان در مورد آرزوهایمان

17
January
+ لينك
نامه وین دایر به من!
TracyWayne.jpg

من از آنجایی که از طرفداران پر و پا قرص پروفسور وین دایر هستم در سایت ایشان عضو بوده و هر از چند گاهی نامه هایی از طرف سایت دریافت میکنم که در مورد سخنرانی ها و نوشته ها و صحبت های رادیویی جدید او هستند.این بار یک نامه از طرف خود وین دایر دریافت کردم که متنش را اینجا قرار میدهم.


با درود و احترام
همان طور که بسیاری از شما میدانید من در سخنان و نوشته هایم غالبا داستانهایی را در مورد هشت فرزندم برایتان تعریف میکنم.بچه های من منشا غرور و مسرت من و در حقیقت معلم های بسیار بزرگی برای من هستند.اگر آخرین سخنرانی من را در سال گذشته شنیده باشید حتما متوجه شده اید که دختر بزرگ من "تریسی" از کمپانی "Corporate America"خارج شده و به تازگی کمپانی خودش را که در زمینه طراحی مدلهای کیف های دستی و لبتاپ آغاز نموده است.نام این کمپانی "Urban Junket" هست که از دل مفاهیم "Tao Te Ching"و;کتاب"افکار خود را تغییر دهید تا زندگی خود را تغییر دهید "آمده است.تریسی و شریک تجاری او کمپانی خود را بر اساس باور های زیر بنا ساخته اند.
1-در دنیا به کیفهای به درد بخور بیشتر نیاز هست تا کیف های تزئینی.
2-شرکا و عرضه کنندگان هنگام عرضه محصولات باید این اصل را مد نظر داشته باشند.
3-خلاقیت باید تمام جنبه های کاری کمپانی را در بر گیرد.
...
من بسیار خوشحال هستم از کار بسیار زیبایی که تریسی شروع کرده است. و بسیار مسرور از اینکه Urban Junket را به شما معرفی میکنم.
تریسی به تمام خرید هایی که تا آخر ژانویه 2008 صورت بپذیرد 20 % تخفیف خواهد داد.البته باید کدWayneDyer08را برای تخفیف 20 % وارد نمایید.
عشق و نور برای شما در سال 2008

وین دبلیو دایر


پ.ن:حسی که از این نامه به من دست داد ذوق کردن پدری برای موفقیت دخترش بود.وین دایر نه تنها یک استاد بزرگ درسهای معنوی و عرفانی هست.بلکه یک پدر نمونه هم هست.

پ.ن2:نمیدانم تا به حال برای شما هم اتفاق افتاده یا نه که به شخصی برخورد میکنید که در همان نگاه اول از او انرژی میگیرید.برای من وین دایر یک منبع انرژی بوده.و از 17 سالگی با کتابهای او زندگی کردم و هنوز هم سعی میکنم تا بتوانم طبق فلسفه بسیار جالب او زندگی خودم را پایه گذاری کنم.او برای من یک الگو و یک معلم و یک دوست هست.

پ.ن3:در سال 85 من وبلاگی داشتم که در آن بسیاری از اندیشه های وین دایر را که خود بر گرفته از ارواح بزرگی به مانند امرسون بوده آنجا جمع آوری کرده ام.من آن وبلاگ را بسیار دوست دارم .از شما دعوت میکنم از "رازهای سر به مهر آفرینش "دیدن کنید.

پ.ن:اگر این چند روز نبودم دقیقا به خاطر این بود که داشتم درس میخواندم..ببخشید که گفتم ولی خوب آخر داشتم میخواندم خب..تازه سه تا دیگه اش مانده برای دو هفته دیگر..ولی دیگر آن ها را بلدم مشکلی نیست ..امتحان بانک هم رو امتحانهای دانشگاه اضافه شده بود..این کامپیوتر جدیدم هم چند روز بعد از اینکه گرفتم مشکل پیدا کرد.مثل اینکه این قطعات جدید همه آبکی باشند یک جورهایی..آن هم ماجرایی داشت که بعدا به طور مبسوط تعریف خواهم کرد..ولی الان همه چیز روبه راه هست و امتحان هایم را هم خوب دادم تا اینجا..البته به جز امتحان بانک که دیگر وقت کم آوردم برای آن.

15
January
+ لينك
من و تعارض نقش ها...!

وقتی هم کار کنی هم درس بخونی .. و از بخت بد کارمند بانک باشی ..و از بخت بد اون کتاب رو با جون کندن تموم کنی و خودت رو برسونی اون وقت شبکه خبر ساعت یازده و بیست دقیقه اعلام کنه که امتحانات پنج شنبه برگزار نمیشه به علت اینکه چهارشنبه دانشگاهها تعطیله!.. از لحاظ جامعه شناسی دچار تعارض نقش ها میشی..تعارض در نقش یک کارمند بانک بودن و تعطیل نشدن و فرصت کمتر برای درس خوندن داشتن.. با اینکه دانشجو دانشگاه باشی و در آخرین ساعات که تو خوشحالی کتاب رو تموم کردی خبر بدن که امتحان به علت تعطیلی دانشگاه برگزار نمیشه

پ.ن: از ساعت 8 و نیم تا یازده و نیم بیست و پنج مدل خبر شنیدیم در مورد تعطیلی چهارشنبه ولی از بخت بد در آخرین دقایق شب پنج شنبه هم اضافه شد.

پ.ن:شاید اگر زودتر با خبر میشدم انرژی رو روی درسای دیگه میگذاشتم.حتما مسوولین محترم از بارش برف در اوایل هفته باخبر نبودند که در سه شنبه شب نتیجه گرفتند که اخر هفته باید تعطیل بشه..احتمالا وصل کردن تعطیلات هفتگی به آقایون بسیار خوش تر میگذره که امتحانات رو برگزار نکنن و یه هفته تمیز تعطیلی رو استراحت کنن..
پ.ن:دانشجو کیه؟..کارمند بانک کیه؟..مردم پول ندارن ..قحطی اومده..هوا سرده..دانشجو پاش میشکنه..ولی کارمند بانک پاهاش آهنیه..!..به این میگن تعارض نقش ها..از یه طرف به عنوان دانشجو ممکن پاهات بشکنه و سرما بخوری..ابه خاطر همین بهتر خونه باشی و استراحت کنی..ولی از یه طرف دیگه تو کارمند بانکی و مهم پاهای تو نیست..مهم اینه که مردم این دو روز تعطیلی پول ندارن خوش بگذرونن..

پ.ن: وقتی هیچی سر جای خودش نیست اگر تو سر جای خودت بخوای باشی به جای اینکه احساس غرور کنی احساس بلاهت میکنی .

8
January
+ لينك
اینجا فانتزیاست...

دلم کمی برف میخواهد.دلم کمی برف ناب..نه از جنس برف های سیاه و کدر..دلم برف میخواهد برف نو..در دل جنگلی بکر تر..دلم میخواست تمام زمستان را در جنگل بکر سکوت دانه دانه برف ها را دنبال کنم و با احترام بر روی بالش سپید و نرم و یکدست پوشیده از برف بگذارم..

.جایی را میشناسم...جایی را میشناسم که برفهایش دست نخورده..برفهایش ناب...صدای دانه دانه برف را میشنوی...گوش کن!..میشنوی؟..گویی آوازی غریب میخوانند.

.گوش میکنم گوزن من..گوش میکنم...

فانتزیا ساکت..فانتزیا آرام...بکر و یکدست..جای هیچ رد پایی نیست تا حرمت حضور برف را در هم شکند..به عقب نگاه میکنم..ردی نیست..نه ردی از من..نه از تو گوزن من..درختان چه حرمت برف را نگه میدارند..درختان نمیروبند..نمیکوبند..

.درختان بلور آجین چه برف را خوب میفهمیدند..

...آه..سلام آقای امیل !.چه شب زیباییست..این طور نیست؟

فریبانه میبارد از آسمان..چه آرام و پدرام برف...

7
January
+ لينك
همه ادارات دولتی تعطیل به غیر از بانکها؟

در راستای اینکه دولت محترم به فکر دست و پای مردم میباشد که مبادا در اثر یخبندان باباهای بچه ها دستشان و پایشان بشکند.فردا و پس فردا را برای کارمندان دولت تعطیل اعلام نموده است البته به غیر از بانک ها..گویا تصور بر این بوده که کارمندان بانکها دست و پایی برای شکسته شدن ندارند .در کشور گل و بلبل مگر نه اینست که در حالت عادی ادارات دولتی در حالت نیمه تعطیل به سر میبرند؟و مگر نه اینست که بالا.. ترین راندمان کاری را چه در بخش های خصوصی و چه در بخش های دولتی کارمندان بانک ها دارند؟.وقتی مردم تعطیل هستند لزوم باز بودن بانک ها در چیست؟.احتمالا بانک ها را در اینجا شریان های حیاتی کشور تصور کرده اند و خواسته اند که احساس گناه دو روز تعطیلی کشور را با باز بودن بانک ها در خودشان آرام کنند.وگرنه کارمندان که تعطیلند.بخش های خصوصی هم که به تبعیت و برای منت گذاشتن سر کارمندانشان تعطیلند.بازاریان هم که حتی باران هم ببارد تعطیل هستند کما اینکه امروز هم تعطیل بودند.پس علت کم بها بودن دست و پای این قشر کارمندان دولت در کدامین استراتژی نهفته است؟

6
January
+ لينك
اینجا فانتزیاست...
6801760-lg.jpg

منبع

قاصدک ها در باد.
چشمهایم رو به سوی بی انتهایی ها
کوهی سپید و باشکوه ...
نه آفتاب است و نه نیست...

ابرها در حرکت بودند آن چنان نرم..
آنچنان نرم..
و من به آسمان دیدم تو را...
بر بالای ابرها..
.قدم هایت همه نور.
.گفتی بیا..
گفتم پرواز نمیدانم..
گفتی چشم هایت را ببندو بیا..
و من چشم هایم را بستم
به روی همه دنیا..
به روی درختی که قطع شد در کوچه مان
به سختی راه..
به تنهایی ها..
چشم هایم را به روی همه منطق ها...همه قانون ها..
و به دیدار تو آمدم گوزن من

4
January
+ لينك
Happy new face...

خب سال 2008 هم آمد..خب آمد که آمد... که چه؟..اصلا چرا تبریک بگویم؟ مثلا سالهای شمسی که نو میشوند چه اهمیتی دارند که سالهای میلادی؟ یک سوالی که من همیشه داشته ام این است که نمیفهمم چرا سال جدید را تبریک میگویند؟ برای من تبریک گفتن به معنای عربی آن از قبیل اینکه برکت و روزی شما زیاد شود نیست.فکر نمیکنم شما هم وقتی چیزی را به کسی تبریک میگویید مفهوم برکت را در ذهن داشته باشید.مردم وقتی به هم تبریک میگویند لبخند هم میزنند که من باز نمیفهمم یعنی چی؟..لبخند زدن همیشه خوب است.ولی اینکه مثلا سالی نو شود آیا تبریک گفتن دارد؟ یا بنشینیم یک لیست آرزوهای دیگری هم بنویسیم اضافه کنیم به سالهای قبل؟.چند از نفر از شما لیست آرزو ها دارید؟.آرزو کنیم که در سال جدید چه کار کنیم؟.مگر سالهای قبل چه اتفاق خارق العاده ای در زندگی 90 درصد ما افتاده که بخواهیم فضای بیشتری از ذهنمان را اختصاص به آرزوهای بزرگ و کوچک دیگری هم بدهیم؟ مفاهیم ساختگی مثل نو شدن زمان و سال نه تنها کمکی به ما نمیکنند بلکه فقط استرس ما را زیاد میکنند.مفاهیمی که هیچ حقیقتی ندارند.مفاهیمی که اصلا مفهومی هم ندارند.

دیگر اینکه درست وسط این امتحانات چه قدر دلم هوای دیدن تئاتر را کرده.هر روز با حسرت دقیقا از جلوی تئاتر شهر رد بشوی یک جور هایی دچار زخم معده فرهنگی میشوی:)

چه قدر خوب میشد به یک تعطیلات میرفتم.تصمیم دارم که بعد از امتحانات هر تعطیلی و بین تعطیلی را به مسافرت بروم.واقعا؟(عمرا)..خودم هم تعجب کردم.یه شدت عاشق مسافرت هستم نه از آن دست مسافرت های شلوغ و پر سر و صدایی که با اتوبوس و تور های جور واجور راه میفتند و میزنند و میرقصند..آدم این حرف ها نیستم.بیشتر سفر های ساکت و خلوت را دوست دارم.از آن دست سفرهایی که به آن چیزهایی که میخواهم میتوانم تنهایی فکر کنم...بهتر بگویم.به دور از این همه هیاهو یک خلوت و سکوت میخواهم.

این هم احساسات متناقضی را در من بر می انگیزد که به کسی احتیاج داری تا تنها نباشی و به شدت به سمت تنهایی فرار کنی.این از بچگی همراه من بوده.کم کم دیگر خو گرفته ام با این تنهایی.دیگر تنهایی انگار تنها نیستم..تمام فی ری ها و گوزن نقره ای و دوستانم هستند.همیشه عاشق فیلم داستان بی انتها بودم که قهرمان داستان میرفت و سرزمین فانتزیا رو از دست پوچی نجات میداد.خیلی باهاش همذات پنداری میکردم.کاری که همین الان من دارم با سرزمین فانتزیای خودم انجام میدم.این هم از بچگی به یاد گار مانده.زمانی که هیچ دوست صمیمی برای خودم نداشتم بیشترین دوستان را داشته ام! دوستانی از سرزمین فانتزیا.اگر پیاژه اینجا بود حتما میتوانست مراحل رشد مرا یک به یک روان شناسی کند.آن قدر از انسان ها دور بوده ام که دیگر به آنها و بودنشان عادت ندارم..فانتزیا را به نحوی دوست دارم که اگر کسی کمترین توهینی یا تمسخری به آن بکند انگار خانه امن مرا خراب کرده باشد.البته من معتقدم هر کسی به یک غار تنهایی نیاز دارد..االبته الان چند وقتی هست که دارم تمرین میکنم تا الفبای با مردم بودن و دوست شدن را بفهمم که موفق شدم یک دوست خیلی خیلی صمیمی برای خودم داشته باشم و چند تا دوست وبلاگی و یک آبجی :)البته چون تا به حال با مردم زیاد در تماس نبودم به عنوان دوست و رفیق به خاطر همین نمیدانم چه کارهایی دوستان برای هم انجام میدهند..مثلا اینکه بخواهم دوستم را ببرم رستوران یا کافی شاپ الان کمی خنده دار است .ولی همین که الان کسانی هستند که گاهی حالم را میپرسند تلفنی این قدر برایم خوشایند است که در پوست خودم هم نمیگنجم.آدمیزاد است و هزار درد بی درمان دیگر..شاید شما تا به حال این نوعش را ندیده باشید.:).

در هر حال زمستان بدون برف مثل پوچی در سرزمین فانتزیاست ..امروز صبح کمی برف بارید .وقتی در ماشین ناخود آگاه لبخند میزدم..مرد راننده از آینه مرا نگاه میکرد.انگار که به یک دیوانه نگاه میکند...!

نگران نباشید چشم به هم بگذارید تاسوعا و عاشورا میاید .آن وقت اگر با بی اف هاتان یا در و داف هاتان رفتید دسته(!) ببینید جای ما را هم خالی کنید.من که بلد نیستم با درو داف هایم بروم دسته ببینم..اصلا خنده ام میگیرد :)

پ.ن:راستی شماها فانتزیا ندارید برای خودتان؟

خداوند اگر ما مشکل داریم ما را شفا دهد اگر دیگران خل و چلند آنها را... درهر صورت آمین!

1
January
+ لينك