افسانه پریان
اثر هنری بسیار ارزشمند بالا کاری است از John William Waterhouse که در پستهای بعد بیشتر او را معرفی خواهم کرد.ولی در مورد این اثر سه روایت و داستان مختلف وجوذ دارد که همگی ریشه در افسانه های یونانی دارد.
سایت Art renewal و چند سایت هنری دیگر این اثر را با نام "شاه هیلاس و پریان " نام گذاری کرده است.طبق این داستان هیلاس از لشکریان جدا شده و برای برداشتن آب به کنار برکه ای میرود که با پریانی زیبا مواجه شده و فریفته آنها میشود به قصد آنها به برکه میافتد و غرق میشود.
روایت دیگر این است که یکی از پریان به نام Echo صدایی بسیار زیبا و دلفریب داشته و عاشق آواز خواندن بوده است.الهه ای به نام Hera به او و صدایش حسادت میکند و صدای او را میدزد.از آن پس Echo فقط میتوانست آخرین کلمه ای را که طرف مقابلش تکرار میکرده تکرار کند-به مانند اکوی یک صدا-او سپس عاشق "نارسیسوس"میشود.ولی نارسیسوس عشق او را پس میزند .او بسیار دل شکسته و غمگین شده و به غاری پناه میبرد و تنها صدای خودش را میشنیده و صدای خودش را تکرار میکند.پریان بسیار غمگین میشوند و به خدایان دعا میکنند که انتقام اکو را از نارسیسوس بگیرند.پس نارسیسوس به کنار رودی رفته عکس خود را در آب میبیند و عاشق تصویر خود میشود و در آب میافتد و غرق میشود.-از اینجا ببینید-
روایت سوم که من فکر میکنم زیبا تر باشد این است که یکی از پریان عاشق جوانی شده ولی عشق او رد میشود..پس پریان که تعداد آنها به پنجاه میرسیده است و هفت عدد از آنها در تصویر دیده میشوند تصمیم به انتقام میگیرند و جوان را کور میکنند-همان طوری که از حالت چشمان او در نقاشی میتوان حدس زد-سپس او را به کنار برکه برده و او را به همراه خود به اعماق برکه برده و غرق میکنند.
پ.ن:هر کسی از این تصویر طی سالیان دراز داستانی ساخته است..داستان شما در مورد این اثر هنری بسیار زیبا چیه؟
July
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
به نظر زیاد بیراه نمیگی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------- quester15000@yahoo.com
س.گ
atefe
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
