تا اطلاع ثانوی سفر تعطیل .. من دوست دارم نقاشی کنم تا آخرش...ولی هنوز اولش هم شروع نشده..من یه نفر رو میخوام برای این که وقتی باد به پرده میزنه و اون رو به رقص در میاره...بفهمه شمع روشن یعنی چی..
..میدونی من به هیچ کسی اعتماد نمیدم که مای لایف ایز برلیانت..مای لایف ایز یونیک.!..ولی اعتماد میدم که مای لاو ایز پیور..من هیچ تعهدی ولی به کسی نمیدم.....تعهد رو بایست در چشم من ببینی....باید به من اعتماد کنی..و تو..آدم این کار رو نمیکنی..و میترسی..
بعد از چند سال میخواستم این هفته که دو سه روز تعطیله برم مسافرت.ولی بعدش دیدم اون جا که بایست کسی با من همراه باشه..کسی نیست و من تنها م....و این خیلی درد ناکه کسی نباشه که باهاش بری سفر...درهر صورت ..بعدش گفتم که عیب نداره خودم تنهایی میرم..به چند تا آژانس زنگ زدم..بعضی ها به سینگل ها تور نمیدادن..و یکی دو تا هم میدادن..که یکیشون رو انتخاب کردم که برم..ولی دو ساعت بعد که قرار بود من زنگ بزنم به اون خانومه که پشت خط بود و زنگ نزدم چون وقت نکرده بودم..اون زنگ زد و گفت شما برید از یه جای دیگه تور بگیرید .همه جا پیدا میشه...دقیقا نفهمیدم منظورش چی بود..ولی فکر کرد من از جای دیگه گرفتم و خواست با این حرفا دلش خنک بشه..بعدش دیگه گفتم ولش کن..تنهایی سفر کردن فایده نداره و بی خیالش شدم..لاجرم تا اطلاع ثانوی در همین غار تنهایی خواهم ماند....ولی دوست داشتم اگه میرم سفر بعد از چند سال.. شب اول برم حافظیه..ولی نمیدونم چرا هیچ وقت از سعدی خوشم نیومد....احتمالا اگه میرفتم سعدیه نمیرفتم..
پ.ن:من دلم یه پیانو و یه پرده میخواد که سفید باشه و باد تکونش بده..
من دلم یه بوم نقاشی میخواد و یه عالمه رنگ و دوست دارم اتاق خالی باشه..هیچ کسی نباشه..فقط یه پرده میخوام..
میدونی گوزن گاهی میگم کاش تو روح نبودی و با هم میرفتیم سفر...
..و بعد شمع رو خاموش میکنم..و مهتابی رو روشن..و دیگه باد پرده رو به رقص در نمیاره..چون کسی نیست ..
July
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
