walk into me

.جانی تو هم کافی هستی برای خودت؟

گرگ آرام قدم بر میداشت.
...و دستهایش را به پشتش زده بود..
جانی چهره مهربانی دارد.
.دست های زمخت و سیاهش را انگار خارهای تمشک آزار نمیدهند..
دست میبرد تا تمشکی از بوته ای بچیند
....خوبی جانی این است که مرا میفهمد
...نه به خاطر اینکه به من هم تمشک می دهد.
.چون ما تمام تمشک ها را با دست هایمان فشار دادیم و له کردیم
.و.دست هایمان را به صورت هم مالیدیم.

.جانی جانی جانی عزیز..دلم برایت تنگ شده بود..

17
June

che bade ke baraye khodemun kafi nistim...axe emruz ku?
سلام.شماها چقدر زود آ÷دیت میکنید.راستی جریان این جانی چیه؟تمشکا رو حیف و میل کردید واسه چی؟
گاهي فقط حيوانات درد آدم را حس ميكنند ، بو ميكشند و ميفهمند! سگ يا گرگش فرقي نميكند.



w1.jpg

سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم

" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."

قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان

/RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan