چرا شما مادر خود را دوست میدارید؟


مادر خود را دوست میداریم که چون او بود که ما را در بدن تحمل کرد و او بود که شبها را نمیخوابید نکند که آسیبی به ما برسد.او بود که دلسوزی میکرد و او بود که وقتی مریض میشدیم ما را به درمانگاه میبرد تا نکند یک بیماری خطرناک باشد .او بود که ما را بزرگ نگهداشت و رسم و آداب زندگی را بر ما آموخت.وظیفه ما نسبت به او این است که:در موقع بیماری او را به درمانگاه ببریم.با او در اوقات فراقت حرف بزنیم و نه اینکه وقتی وارد خانه شدیم بی توجه باشیم.در کلاس نمرات سطح بالا بگیریم تا او را خشنود کنیم.برایش دلسوزی کنیم و نگذاریم تا آسیبی به او برسد.شبها در کنارش باشیم تا او تنها نماند و ما باید که همیشه با او باشیم.در مقابل زورگویان از او دفاع کنیم و نگذاریم که او ناراحت شود.و نگذاریم که یک مو از سرش کم شود.از او مراقبت کنیم.او را دوست داشته باشیم تا خداوند از ما راضی باشد.کارهای نیک کنیم و اگر دردی داشت با او دلداری کنیم.و او را به گردش ببریم.تا او از ما خشنود گردد. و او را در موقع پیری در خانه نگه داریم نه اینکه او را به سالمندان ببریم و بگوییم ما دیگر خسته شده ایم.آن موقع است که خداوند از ما ناراحت میشود.مادرمان هم ناراحت میشود.والسلام

69/8/28

پ.ن:این انشایی بود که من سال 69 نوشته بودم در باره مادر با عنوان بالا..اون موقع فکر میکنم کلاس چهارم یا پنجم بودم:)

پ.ن2:ویدئوی بالا هم یکی از ویدئوی های Era هست در مورد مادر که خیلی زیباست. آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

+photo of the day

25
June

خیلی نثرت سر کتابی بوده ها ... حالا علم بهتره یا ثروت .. ؟؟؟؟
عادله
باریکلا . انشای خوبی داشتی ها
داشتم تصورت می کردم وقتی داشتی این انشا رو می خوندی ... :*
آخی من اون موقع چهار سالم بودهD:
"آن موقع است که خداوند از ما ناراحت میشود.مادرمان هم ناراحت میشود." بزرگ میشیم و این چیز ها یادمون میره ، نه ؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------
نمبدونم ولی برای من در حال حاضر اینکه مادرم ناراحت نشه مهم تره..چون خدایی که ناراحت بشه خدا نیست.



w1.jpg

سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم

" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."

قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان

/RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan