آخرین روز عمر من صادق منو دعوت کرده به اینکه بنویسم اگر فقط 24 ساعت تا پایان عمرم باقی مونده باشه و من خبر داشته باشم چه کار میکنم..چون زمان شروع داستان رو تعیین نکرده و اینکه تو روز تموم میشه و یا شب..خودم فرض میکنم که از ساعت دوازده شب شروع میشه و تا دوازده شب بعد تموم میشه.بایست عرض کنم که از همون دوازده شب تا صبحش احتمالا خوابم نمیبره دیگه و تا صبح بیدارم..هرچند دوست داشتم بگیرم اون روز آخر رو لا اقل بخوابم تا دوازده ظهر..ولی به نظر نمیاد برای من اتفاق ساده ای باشه..یعنی برای هیچ کسی نیست.ولی رو هم رفته من جزو کسانی هستم که مرگ رو دوست دارم بر خلاف خیلی ها..یعنی فکر میکنم به هیجانش میارزه ... و خیلی دوست دارم بدونم اون ور چه خبره و چی پیش میاد...به دلایل زیاد فکری و فلسفی که اینجا وقتش نیست بگم..ولی چیزی که میدونم اینه که میرم شمال..البته به کسی خبر نمیدم صد در صد ..دوست دارم روز آخر رو تنها باشم ..یه جای دنج و خلوت کنار دریا پیدا میکنم که سالی یه بارم کسی از کنارش رد نمیشه..یه جای بکر میخوام و سکوت..جایی که لا اقل هرچی باشه ..آدمیزاد نباشه..دوست ندارم موقع مرگم کسی منو ببینه..یا حتی کسی بهم دسترسی داشته باشه و حتی همیشه تو این فکر بودم که هر وقت فهمیدم که میمیرم به زودی برم یه جایی که هیچ کسی پیدام نکنه..هیچ وقت..نمیدونم چرا ..ولی دوست ندارم ....و البته قبل از اینکه برم شمال حتما میرم یه رستورانی دو پرس ماکارونی میخورم.:).بعدش که رفتم شمال میرم کنار دریا میخوابم ..تا اینکه شب بیاد..شب که بیاد..حتما مدیتیشن رو دوباره شروع میکنم....این بار با صدای دریا و امواج و خنکای نسیمی که میاد..و بعد زود تر از اینکه مرگ بیاد سراغم..من میرم فانتزیا..و همونجا میمونم.. و دیگه بر نمیگردم..این واقعا نهایت آرزویی هست که من دارم..فکر میکنم اگر یه روز قبل خبر داشته باشم واقعا همین کار رو میکنم و چه قدر هم خوبه..در ضمن اینکه هرچند همیشه مرگ برای همه از جمله من ترسناک و هیجان انگیزه..ولی چون من میرم فانتزیا دیگه متوجه نمیشم:)..و اینکه هر وقت بیاد من از همین الان تا هر وقت دیگه هم بیاد من آمادگی کامل دارم برای رفتنش...اینو جدی جدی میگم...گفتم خبر بدم..اگر عزرائیل یا هر خر دیگه ای هست میخواد بیاد زود تر خبر بده..بیاد بگه..من خوشحال میشم..:)
+photo of the day
June
------------------------------------------------------------------------------------------------
نگاه با مرگ از بین نمیره..
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
