فانتزیای من پروانه زیاد بود...نیمکتی سفید بود و خانه ای بسیار زیبا بود و چندین گل کاشته شده در کنارش...دو ستون سفید داشت..من انگار از پنجره به بیرون نگاه میکردم..و سر که به روبرو بلند کردم..بعد از محوطه چمنزاری که رو بروی خانه بود جنگل پر پشت و زیبایی بود که راهی از دل آن باز میشد..انتهای راه مه بود و انگار تا به بی نهایت پیش میرفت..و من بارها و بارها این موسیقی رو شنیدم و شنیدم..که به گمانم کسی که اون رو مینواخت بسیار خوشبخت بود..و من اکنون کمی عقب ترم..داخل اتاق..در و دیوار سفیدی داره و همون پنجره ای که من ا ز دریچه اون به بیرون نگاه میکردم....شیشه های رنگی داره..و هر قسمتش یه شکل قشنگیه و نور رو به رنگهای زرد و قرمز و آبی به داخل میتابوند...و نور تا روی پنجه پاهای من کش میآمد....فکر میکنم یه میز و صندلی سفید هم اونجا بود..نمیدونم از جنس چی بود..ولی بسیار صیقلی و زیبا به نظر میرسید..و روی اون یه گلدون پر گل های وحشی بود...کمی رفتم جلوتر...با پا نبود..نمیدونم چه طور..ولی مثه اینکه تو هوا سر میخوردم....با اختیار رفتم داخل نورها...زرد..آبی ..سبز..قرمز..نارنجی...صورتی....نور میتابید و گرم بود..حالا دقیقا روی صورتم بود..چشماهایم را دیدم..صورتم را دیدم..چشمهایم بسته بود..و انگار سالها بود که خوابیده بودم...و این آرامش رو هرگز در آیینه ندیده بودم....
...آب از روی صورتم پایین میاومد ..اه...برگشتم...تو حموم زیر دوش آب ....ای کاش بر نمیگشتم..
پ.ن:گوزن دیدی بازم نشد توصیفش کنم؟..نمیشه..کمتر از اون شد..باید خودت اونجا باشی..تا بوها رو حس کنی..تا ببینی..دیدن اونجا فرق داره..همه چیز حقیقی تره..اگه فکر میکنی رویا بود..بایست بگم..زندگی الان من رویاتره تا اونی که من اونجا بودم....
پ.ن:هر کسی باید برای خودش یه فانتزیا داشته باشه..تا پوچی نابودش نکنه..برای شروع یه بیابون لم یزرع رو تصور کنید..به خودتون سخت نگیرید..یه گل رو میتونید اونجا تصور کنید؟همین کافیه.چرا نمیسازید؟..چرا گل نمیکارید؟..چرا هوای خوب درست نمیکنید؟..چرا رویا ندارید؟..هر وقت رویا ساختید....بهم خبر بدید ..اگر جزو اون دسته هستید که دنبال فایده برای هر کاری میگردن..بایست بگم این کار هیچ فایده ای نداره و پولی ازش در نمیاد..و تا زمانی که تسلیم رویا نشید نمیتونید خلاقیت خودتون رو به کار بندازید..اما جنبه روانشناسانه اش..به دور از اینکه بخوام مدیتیشن رو قاطیش کنم اینه که خلاقیت رو توی شما فوقالعاده زیاد میکنه..روحیه زمانی و مکانیتون رو تقویت میکنه..قدرت مغز رو در به حافظه سپاری فضا ها و ابعاد و نگهداری موضوع زیاد میکنه..همیشه تو ذهنتون چیزای خوب دارید..در بد ترین شرایط به جایی میرسید که در حالی که راننده تاکسی داره به زمین و زمان فحش میده شما لبخند میزنید..هیچ روان شناسی و مشاوری نمیتونه به شما کمک کنه...تا زمانی که خودتون نخواید..من این شیوه شخصیم هست که با ذن و مدیتیشن شروع شد و نا خود آگاه به اینجا که میبینید کشیده شده..قبلا هم در مورد افسردیگم گفتم دوباره نمیخوام ابغوره بگیرم که همینجوریش هنوزم میاد به سراغم..ولی جدیدا اگر اشکی هست...لذت هم هست..من هم گاهی ناراحت میشم و دنیا به چشم تیره و تاره..بایست اعتراف کنم که در بسیاری موارد این طور بوده..و شما رد پاش رو میتونید تو وبلاگ ببینید..ولی شاید اگرفانتزیا نبود تا حالا هزار جور مشکل دیگه هم بهش اضافه میشد..این یه روش درمان نیست..یه بازی برای آرامش حتی برای چند لحظه است..قبول؟.شما هم شیوه شخصیتون رو به کار ببرید..هیچ کسی به شما نمیتونه کمک کنه..خودتون بسازید اونی رو که میخواین..گریه تون در میاد؟..اشکالی نداره...واقعیات زندگی به اندازه کافی هستن..دیگه به آجر فکر کردن و پول و نفت و علی دایی بسه..یه کم به فکر روحی که هستید و تو بدنی قرار دارید..یعنی خودتون باشید..فراموش نکنید که هر چیزی که شما بتونید اون رو به مخیله تون راه بدید درسته و حقیقت داره..چون اگر حقیقت نداشت و ما به ازای بیرونی نداشت شما اون تصور رو نداشتید..پس دعوتتون میکنم به ساختن فانتزیای خودتون....قناری ساختن فانتزیاش رو شروع کرده..فانتزیا مال من نیست..مال شما مال شماست..مال من مال من..شما در فانتزیا هرکاری که دلتون بخواد میتونید بکنید..من بیشتر مواقع که افسردگیم میاد..هم دوست دارم تو فانتزیا کنار رود های آبراهام که خودم ساختم تو ذهنم و بسیار با شکوه هستن..زانوی غم بغل بگیرم..نمیدونم میتونم منظورم رو برسونم یا نه...هرچند جدیدا متوجه شدم که از اون چیزایی که من لذت میبرم قریب به نود درصد آدما لذت نمیبرن..ولی فکر میکنم هنوز هم هستن کسانی که این شکلی فکر میکنن..نمیدونم..من که فانتزیام رو به دنیای آدما نمیدم..خود دانید.
اها فهمیدم ..میدونید مثه چی میمونه؟..مثه اون هنرمندی که کانال چهار نشون میداد و روی بوم نقاشی میکرد...اسمش رو الان یادم نیست......موهای فری فری پر پشتی داشت و درس نقاشی میداد و هر جلسه یه منظره رو تصویر میکرد..حتما متوجه شدید که فی البداهه این کار رو میکرد..و خیلی جالب بود..و بعد میگفت....خیلی خوب..مثه اینکه یه سنجاب هم روی این شاخه درخت زندگی میکنه و بلافاصله با هنری که داشت یه سنجاب میکشید.اون اگه تو ذهنش اون تصویر رو نداشت ..پس از کجا میاومد رو صفحه بوم؟..فکر میکنم..این یه ایده خوبه برای توصیف فانتزیا....
پ.ن:این میتونه یه ایده برای بازی وبلاگی باشه..همه شما دعوتید که فانتزیای خودتون رو بسازید یا حتی اسمش رو یه چیز دیگه بذارید..هر وقت تو وبلاگتون یکی از رویاهاتون رو توصیف کردید..به منم خبر بدید تا بیام بخونم..باشه؟:)
June
خاطرات درگوشی---------------------------------------------------------------------------------------------------------
حتما:)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
بسیار عالی:)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
خیلی قشنگ توصیف کردی..ممنون
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
این میشه 25 ساعت.:)
neo---------------------------------------------------------------------------------------------------------
دقیقا ..توصیفش هر چند سخته..ولی بسیار زیباست..ممنون
قناری---------------------------------------------------------------------------------------------------------
:)..چه خوب که خوش گذشت
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
