داستان تولد دو نفره

ما دیروز یه صحبتی کردیم و درد دلی ..اندر باب خجالت..نمی دونم چطور شد که بحث کشیده شد به دوست دختر و این برنامه ها..پس بذارین یه خاطره در این مورد براتون تعریف کنم..پارسال سر سیاه زمستون توی دی ماه که هی برف میومد و دولت همه رو فرت و فرت تعطیل میکرد و بانک ها رو تعطیل نمیکرد..موقع امتحانای پایان ترم بود..یعنی من روزایی رو که امتحان داشتم مرخصی میگرفتم..و میرفتم امتحان میدادم .از اونجایی که پیام نور یه دانشگاه غیر حضوری ایه..من هیچ وقت تو کلاسهایی که بعضی وقتا دانشگاه در نظر میگیره شرکت نمیکنم..یعنی اصلا نیستم و نمیتونم که برم..به خاطر همین با دانشجو های روانشناسی اصلا آشنایی ندارم و نمیشناسمشون..و همون طور که قبلا گفتم نود درصد دانشجو ها رو خانوما تشکیل میدن .جوری که موقع امتحان از شش جهت جغرافیایی من خانوما نشسته بودن..یکی از خانوما پیرو پست قبلی که دیروز گفتم جزوخانومای ترنج به دست و کف بریده ای بود که جلو نشسته بود و عقب عقب منو نگاه میکرد:)..هر بار بهانه ای که مثلا چه قدر گرمه و (وسط زمستون)..یا نمیدونم مدادم افتاد و اینا..زیاد توجهی نکردم..چون تو فکر امتحان و اون جور مود ها بودم..دو سه تا امتحان که دادیم گاهی به من لبخند میزد و منم مثه یه بچه معصوم بی خبر از همه جا لبخند میزدم در پاسخ..بعد از امتحان که اومدم بیرون دیدم صدام میکنه ..دیدم همون دختره است..اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت میتونم شما رو دعوت کنم به تولدم؟...تو دلم خیلی خوشحال شدم گفتم..آخ جون..بالاخره یه تنوعی ایجاد میشه..میریم حال میده..گفتم..بله..خواهش میکنم..خوشحال میشم..بعد خواستم ببینم چه جور تولدی هست...مثلا رسمیه..یا اسپرت برم؟..یا تو چه حال و هواییه ..گفت که نه فقط خودم هستم و شما!!..منم حساس!..قبول کردم و شماره موبایلم رو دادم و بعد از چند بار ای میل و تلفن..قرار شد که تو یه رستورانی نزدیک صادقیه من برم برای تولد خانوم..بیشتر راغب بودم ببینم این خانوم که نه منو میشناسه ..و نه میدونه من کیم..چه چیز باعث شده که بیاد منو دعوت کنه برای جشن تولد..اونم دو نفره!..چون درسته نخوردیم نون گندم..ولی دیدیم دست مردم ..که بعد از سالها دوستی دخترا و پسرا جشن تولد دو نفره میگیرن و این برنامه ها..و این که یکهو بخواد این شکلی باشه تا حدودی مشکوک میزد. و برام جالب هم بود..در هر صورت یه کادو به زعم دوستان گرانقیمت و به زعم خودم نا قابل خریدم..خب مگه در تمام عمر آدم چند بار یه خانوم آدم رو دعوت میکنه به رستوران..با هم جشن تولد دو نفره بگیرن؟..خب بایست یه چیز خوب میگرفتم دیگه..برای همین هم این کار رو کردم و رفتم..و سر صحبت که باز شد اولین چیزی که پرسیدم همین بود که آیا واقعا امروز تولد شماست؟..گفت :بله هست و من شما رو که دیدم خیلی از شما خوشم اومد و اینا..خیلی خدا وکیلی اعتماد به نفسم زیاد شد..تا اینکه گفت از هیکل شما خیلی خوشم اومده!...خیلی خوش هیکلی..وقدت بلند و این حرفا..راستش من زمستونا یه کاپشن خفن و کپلی میپوشم که زیرش میتونی ل-خت بگردی..از بس که گرمه و حجیم..به خاطر همین خانوم تصور کرده بودن که من خیلی هیکلی هستم و امر مشتبه شده بود براشون..البته قد بلند هستم..ولی هیکلی خوب نه..گفتم ..فکر میکنم اشتباهی شده..بعد بلند شدم کاپشنم رو در آوردم....تا ایشون ببینن اون چیز که دنبالش هستن من نیستم..منو بگو که فکر میکردم در این مدت کوتاه چه در گرانمایه ای در من کشف کرده که من بی خبر بودمو قدر خودم رو نمیدونستم..بعد که بیشتر رفتم تو کارش متوجه شدم که ایشون حتی دنبال کیس برای ازدواج هست..و این خیلی بد بود..بهش گفتم معیار شما برای ازدواج واقعا قیافه طرفه؟..باور کنید گفت بله..و خیلی براش مهمه..و اگر موافق باشم میتونیم در این مورد با هم بیشتر صحبت کنیم..البته خیلی دختر محترم و خوبی بود..ولی دقیقا قصد ازدواج داشت..اونم با پسری که دو جلسه دیدش اونم نیم ساعت دنده عقبی تو جلسه امتحان!مستقیم بهش گفتم که نه من اصولا دیدگاهم در مورد ازدواج این قدر با تفکرات سنتی تو ایران متفاوته که متاسفانه به این جور چیزا فکر نمیکنم..حالا من اینا رو میگفتم این بنده خدا هم فکر میکرد که من روزی دو بار دوست دختر عوض میکنم..و نمیدونم یه هفت خط حرفه ایم..!..نمیدونست که من دفعه اوله که با دختری قرار گذاشتم..در هر صورت بهش گفتم که خیلی خوشحال شدم که دعوتم کرد..و خیلی ممنون که در مورد من این قدر خوب فکر میکنه..و این که اگه مایل باشه میتونیم با هم دوست باشیم..و این حرفا...معلوم بود که شل شده و دیگه به جوابی که میخواسته رسیده..گفت نه..من با هیچ مرد غریبه ای دست نمیدم و نمیدونم دست نمیزنم.!.قیافه اش شبیه دخترای مذهبی نبود..ولی متوجه شدم که چرا موقعی که هم رو دیدیم دست نداد بهم..چون اون موقع فکر کردم که متوجه نشده...

یکی میگفت که همه کسانی که ازدواج رو نفی میکنن و نمیخوان ازدواج کنن دنبال آزادی های جن-سی هستن و بادی به هر جهتن..میخواستم بگم که نه من این طوری نیستم..درسته که به ازدواج اعتقادی ندارم و پارتنر رو ترجیح میدم..ولی وقتی قرار باشه با کسی باشم...عاشقانه باهاش هستم..و کاملا وفادار..این دیدگاه ها و صحبت ها در ایران فعلا زیادی رایجه و ملت هنوز نمیتونن خودشون رو بدون اینکه رو سرشون کله قند بسابن با عشقشون ببینن..و هنوز دیدگاه های دگمی وجود داره که فکر میکنن هیچ مردی و یا هیچ زنی نبایست قبل از ازدواج دستی به کسی بزنه...تابو ها رو بریزید دور لطفا ..بگذارید احساس هوایی بخوره.

پ.ن:در مورد قیافه ام این دو سه روز زیاد صحبت کردم..برم اسفند هوا کنم بیام..در ضمن حتما همه شما ها عکس منو دیدید.از بس همه جا گذاشتم..همچین معمولی معمولی!....:)..

این جناب شهرام خان و شیرین خانوم فکر کردن شاخ غول شکوندن وب لاگ منو پیدا کردن..ما که بی دلان مست دل از دست داده ایم!..راست باخته ایم و پاک باخته..:))

14
May

شاهین جان یکم تندتر آپ کن !! من کف کردم بخدا از این سرعت آپدیت های تو ! الان پست قبلی هم خوندم.منم اصولا مشکل خجالت دارم ولی کسی نمی فهمه.یعنی اینجوریه مثلا می رم خونه ی کسی و تشنه مه ولی روم نمی شه بگم آب می خوام ! کلا بی خیالش می شم و خیلی عادی ادامه می دیم ! دیگه هیچکی هم نمی فهمه من از تشنگی دارم می میرم! :))
------------------------------------------------------------------------------------------------------
ولی من اگه این دفعه برم مهمونی خونه اشون دختر داشته باشن..تند تند میگم آب میخوام..اصلا میگم دست منو بگیره ببره دم در یخچال پیاده کنه:))
حالا درباره ی این پست، ببین من هرچی فکرشو می کنم تو یه مهره ی ماری چیزی داری ! :D این چندمین باره برات پیش می یاد اینجوری؟ اون بارم تو تاکسی که یادمه من ! حالا من واقعا فکر طرف خیلی از قیافه برام مهم تره.قصد ازدواج هم ندارم.تو هم که منو می شناسی، تولد منم مرداده خواستی یه جشن دو نفره بگیریم؟! :))
------------------------------------------------------------------------------------------------------
ای کاش زمستون تولدت بود من اون کاپشنم رو میپوشیدم هیکلی میشدم..ولی باشه..من هستم..خبر کن:)
عادله
جان خواهر چقدر شبیه برادر من هستی . اونم همین قدر خجالتیه . البته اینم بگم من خودمم بچگیام همنجوری بودم . بعد یکم خودمو عوض کردم و حالا بهتر شدم . ولی دختره به نظرم خیلی جسارت داشته که ازت خواستکاری کرده . خوب می گفتی باید فکر کنم و اینا ! :دی
------------------------------------------------------------------------------------------------------
جان خواهر..این طور که تعریف میکنی مثه من پسره خیلی خوبی بایست باشه:)..در مورد دختره نه خب.. هیچ اشکالی نداره اگه دختری بگه..و پیشنهاد بده..
فقط یه چیزی رو از من بشنو ... هیچ چیزی رو منع نکن ... یک همکار قدیمی داشتم که هر وقت حرف از ازدواج میشد میگفت مخالفه و دوست داره با عشقش همینطوری زندگی کنه که اگه دو نفر همدیگرو دوست داشته باشند ازدواج بی معناست و بسیار پا فشاری میکرد به نظراتش ... ماه پیش که باهاش حرف زدم گفت در شرف ازدواجه ! حالا شده سوژه ی جک همه ! گفتم شما هم از این حرفا نزن که تهش به بلای اون دچار بشی ;)
شیرین
شاهین جان این فکر تو ایران جدیده یعنی ممکنه که رواج داشته باشه ولی پنهانه ولی اگر راستش رو بخواهی من اصلاٌ نمی تونم درباره نیوشا این مدلی فکر کنم. شاید تو هم اگر دختر داشتی تغییر عقیده می دادی. خوب شاخ غول بود دیکه مگه نه
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهم اینه که نیوشا(دختر شما) خودش تصمیم بگیره چه جوری زندگی کنه..شما اطلاعات رو در اختیار دخترت قرار میدی..و همه اطلاعات رو اون قبل از اینکه شما در اختیارش قرار بدی ازجامعه میگیره..اون وقت اون باید تشخیص بده که چه کار کنه.من اگر زمانی دختر داشتم فکر خودم رو بهش تحمیل نمیکردم..اون میتونست یه مذهبی دو آتشه بشه..یا یه چیزی مقابل اون..من اطلاعات رو فقط در اختیارش قرار میدادم..و نظر خودم رو میگفتم..تحمیلی در کار نبود بدون شک..و اما در مورد این مسئله که میگی در ایران جدیده درسته...چیزی که مهمه اینه که چرا مخالفید؟..مشکل کجاست؟..تمام جواب در اون نهفته است...