گرگ خجالتی یه مشکلی که من دارم خجالتی بودن منه....خجالت از سخترانی توی جمع ..یعنی من هر بار که خواستم برای جمعی صحبت کنم زود گوشام داغ میشدن و بدنم سرد میشد و عرق میکرد و کلی مشکل پیدا کردم....داشتم این کتاب شیوه های تغییر رفتار دانشگاه رو میخوندم که راه کار هایی رو نوشته که به نظر من زیاد به درد بخور نیستن و من قبلا همشو امتحان کردم..و همیشه هم همینطور بوده..فقط این نیست که از صحبت توی جمع خجالت بکشم..بچه که بودم یه بار رفته بودیم خونه یکی از دوستان خانوادگی .و من میخواستم برم دستشویی ..و نمیدونستم کدوم طرفه..من کوچیک بودم و اون خونواده هم یه دختر کوچیک هم سن و سال من داشتن..باباش بهش گفت که منو ببره نشونم بده..اسم دختره رو یادم نیست ..ولی همین که من بلند شدم و اونم بلند شد که نشونم بده..دستم رو گرفت که منو ببره به قول خودش اونجا..همونطور که گفتم کوچیک بودم..ولی خیلی خجالت کشیدم که دستم رو گرفت..چون تا اون موقع دست دختری رو نگرفته بودم.اصلا یه حسی شد که همه فهمیدن و کلی بهم خندیدن..و من به غلط کردن افتادم و دیگه نمیخواستم برم دستشویی.!!یا مثلا اون موقع که دوره دانش پذیری برای ورود به پیام نور رو میگذروندم تو دانشگاه علامه نود درصد کلاس دخترا بودن و مردا یکی من بودم..و چند تا از این پسرایی که انگشت کردن تو پریز برق و شلوارشون داره از پاشون در میاد و یه پیر مرد که نمیدونم سر پیری دنبال چی میگشت تو دانشگاه.و یه قابلمه پلو می آورد سر کلاس و کفشاشو در میاورد و بدون توجه به استاد و درس.به جای خودکار ..از کیفش قاشق در میاورد و غذا میخورد و بوی غذاش خفه میکرد همه رو.. فکر میکرد کلاس هنوز مثه مکتب های قدیم برگزار میشه.هر وقت استاد که خودشم خانوم بود سوالی میکرد..چون بین اون سه چها ر تا مرد لاجرم من خیلی خوشتیپ!! بودم .همین جوری نصف کلاس بر عکس نشسته بودن ..حالا استادم یه بار میخواست از من به عنوان تنها پسری که تو هوای کلاس بود سوالی بپرسه و من جواب بدم..همه دیگه بدون رو در بایستی بر میگشتن منو نگاه میکردن.. دهنم رو باز میکردم که جواب بدم..ولی صدایی بیرون نمیومد..چون اصلا نفسم بالا نمی اومد!..صدام عوض میشد..و تارهای صوتیم دور هم گره میخوردن و صورتم عرق میکرد..یادمه که یه بار که گفتم منم مثه بقیه فکر میکنم..و البته برای اینکه از جواب دادن رها شم..یکی از دخترا گفت آقا شاهین خواهش میکنم بگو..!!!!!فکر کن!..اونا اصلا اسم کوچیک منو از کجا میدونستن؟.من که اصلا حرف نمیزدم !..دیگه شما از من چه انتظاری داشتید!..به تته پته افتاده بودم و دستام رو زیر میز قایم کرده بودم که کسی لرزشش رو نبینه..ولی همه انگار حالا زیر میز رو نگاه میکردن..تمام حرکات منو انگارهمه نگاه میکردن..نمیدونم از اینکه دستام رو برده بودم زیر میز چه انتظاری داشتن و دوست داشتن چه اتفاقی بیفته..ولی مطمئنم اگه استاد یه چند دقیقه از کلاس بیرون میرفت الان دیگه خجالتی نبودم.چون تو اون چند دقیقه تجربیات زیادی پیدا میکردم و خانوما از خجالتم در میومدن!.ولی احتمالی نمیرفت که الان با پک کامل تمام اعضای بدن اینجا نشسته باشم.چون ..دیگه بگذریم..حالا بیاد تو کتاب شیوه های تغییر رفتار دکتر فتحی توضیح بده که راهکارش اینه..نمیشه..گاهی وقتا شده با کسی صحبت میکنم و چند بار به قول خودش نور بالا میزنه و چراغ روشن نشون میده که بیا با هم رفیق شیم و اینا..و منم حالیمه و میفهمم..ولی به خاطر اینکه خجالت میکشم..نتونستم باهاش قراری بذارم وببینمش..دو سه نمونه برام اتفاق افتاده که چند بار قرار های مختلف با دوستانی که سالهاست تو ایتنرنت میشناسم و باهاشون صحبت دارم رو کنسل کردم و بهونه های مختلف آوردم..حالا میتونم اعتراف کنم که من فقط خجالت میکشیدم همین!حتی چندبار دوستی که اینجا رو هم میخونه و چند سالی هم هست که با هم صحبت میکنیم گفته که بیا ببینمت..و من گفتم نه..خودش چون منو میشناسه میدونه که من اصلا اهل کلاس گذاشتن نیستم..میگه شاهین مگه من جذام دارم که تو میترسی منو ببینی؟..و این بده..خیلیم بده..شاید من فقط یکی از دوستان رو تونستم ببینم و اونم به مدت خیلی کوتاه!..اونم اینجا رو میخونه و خودش میدونه...این زمانی بیشتر بد میشه که یه غریبه اینجا رو بخونه ..اون وقت حتما فکر میکنه..من دارم کلاس میذارم.. خجالت الکیه..ولی این یک حقیقت محظه..نمیدونم چه کارش کنم..یا مثلا پیش میاد که با کسی صحبت میکنم خیلی تعارف میکنه و اینا .من فقط میگم خیلی ممنون..متشکر..مرسی..دوباره میگم..ممنون...و روم نمیشه زیاد برم تو جزئیات که این شالاه باشه برای شما و نمیدونم ایشالا سفر شابد-والعظیم..و چه میدونم این شالاه جشن خت-نه سورون بچه تون..بیایم برقصیم..و آش پشت پا بپزیم... این ممکنه در طرف حس بدی ایجاد کنه که اون اندازه یه بغچه از این حرفا میزنه و من چون خجالت میکشم..روم نمیشه تعارف کنم..و دوباره میگم..ممنون..ممنون..حالا هر کی اگه راه کاری داره بگه..ما که موندیم توش.
May
----------------------------------
خواهش میکنم.. راحت باش:)
قناری--------------------------------------------------------------------------------------------------
ممنون..این همه حرف قشنگ زدی ..آخرش حرف عروسی زدی؟..نمی گی من خلقم تنگ میشه؟:))
------------------------------------------------------------------------------------------------------
من به دختری که همه چیو تجربه کرده نمیگم هفت خط..میگم همه چی تموم:))
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
