یه چیزی رو بدون گرگ پرنده..اونم اینه که وقتی شدیدا نیاز به این داری که کسی تو رو بفهمه..دقیقا هیچکسی تو رو نمیفهمه...خیلیا سعی میکنن ..ولی سعی کردنشون مسخره است..انگار داری تو یه مرداب دست و پا میزنی و پایین و پایین تر میری..دیگران میگن بیا بالا...چرا میری پایین؟..اون وقت این که دیگران به خاطر اینکه سعی کردن به تو کمک کنن انتظار دارن تو حتی ازشون تشکر بکنی..باعث میشه که تو بفهمی چه قدر تنهایی..بعدش حتی به تو میخوان انرژی مثبت بدن..تو بازم پایین تر میری..و اونا نامید میشن و دست آخر یکی یکی میرن..مثه کوچه ای میمونه که تو توش وایستادی و همه دارن از پنجره دست تکون میدن میگن بیا بالا..ولی کسی در رو باز نمیکنه..و تو میخوای که بری بالا..تا بفهمی چطوریه که اونا شادن ولی تو نمیتونی باشی..بعدش میبینی که یکی یکی به خاطر اینکه تو نرفتی احساس حق به جانب بودن بهشون دست میده و تو رو تو دلشون بدهکار میکنن و خودشون رو بستانکار..اون وقت میرن تو و برقا رو خاموش میکنن..و آخرین پنجره هم بسته میشه و دیگه چراغی روشن نیست.و تو هنوز وسط کوچه وایستادی و سرمای زمستون تو راهه..و تو راهت رو پس میکشی و برمیگردی و تو این شهر حتی یه نفر نمیفهمه برای بالا رفتن بایست در رو باز کنن..نکنه مردم این شهر برای رفتن تو خونه از دیوار میرن بالا؟..

پ.ن:هی گرگ پرنده..آدما همون آدمان که سینوهه شناخت..ظاهر خوب بایست حفظ بشه..حتی هم دردی کردن آدما..عاشق شدنشون..به خاطر خودشونه..نه به خاطر تو....هیچ کسی مجانی ماچت نمیکنه یادت باشه..اگر دیدی کسی لبخند میزنه بدون..مثه یه سکه ده تومنی بی ارزش بوده که میشده ازش گذشت و پرت کرد تو کلاه یه گرگ که کنار خیابون نشسته....هانس خوب میفهمه من چی میگم.مثه اینکه فقط شخصیت های تخیلی بایست بفهمن من چی میگم..دیگران چه تقصیری دارن؟..میخواستی از دیوار بری بالا..مهم تعارف بود که اونا کردن..

مثه یه مورچه ای شدم که با انگشت برش میدارن و میبرنش یه جای دیگه ولش میکنن..چه کسی اهمیت میده..ولش کن..

گوزن... کجایی

12
May

نیازی ست بس مورد مسخرگی قرار گرفته و در عین حال، واجب تر از نون شب.. یه لقمه نون، یه چیکه آب و یه نفس درک شدن!! واسه اینا باس آدم کشت نه پول و زمین و زن!
------------------------------------------
موسیقی رو هم اضافه کن که از نون شب واجب تره
سلام شاهین جان. امیدوارم حالت خوب باشه. کتاب انسان طاغی رو میشه دانلود کرد؟ من خوندمش. برای وبلاگم میخوام. به امید دیدار دوست عزیز
------------------------------------------
.سلام سارا جان..انسان طاغی رو تو به من معرفی کردی که بخونم..نسخه پی دی افش رو گیر آوردم خبرت میکنم.ممنون..بایست بگم. با این حال که اولاشم ولی دارم لذت میبرم از خوندنش
من یه وقتی حتما می رم توی این مدیتیشن اینا بعد برای خودم هی می رم فانتزیا و سامرلند ! بعد می فهمم اینا کجان هی تو می گی؟!! :D
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای داشتن فانتزیا نیازی به مدیتیشن نیست..حتما مدیتیشن کمک میکنه..ولی به نظر من هر کسی بایست یه سرزمین فانتزیا داشته باشه..تا پوچی نابودش نکنه..حتما امتحانش کن:)
قناری
سلام...حرفات رو خوب حس می کنم...هر چند هیچ کس وقتی این جمله رو می شنوه حاضر به قبولش نیست...ولی من یه چیزی رو یاد گرفتم...اینکه وسط یه کوچه ی تاریک و خلوت باز هم خدا هست...شعار نمی دم! فقط می دونم که یه چیزی دارم به نام اراده...تمام اون کوچه و همه ی آدماش در تسخیر اراده ی من هستند!! شاهین باور کن شعار نیست....خودتم یه بار امتحانش کردی....نذار مثه من بشی که از ترس شکست پامو از میدون کنار کشیده بودم....الان هستم...می جنگم!!! حتی اگه فردا روز شکستم باشه.....ولی می دونم که نیست! چون من با فکر پیروزی پامو تو این میدون گذاشتم...می دونم چند بار شکست پی در پی روح آدمو خسته می کنه...ولی یه آدم موفق یه آدم پر انرژیه....حتی از بوسیدن یه کودک معصوم میشه انرژیه لازم برای بزرگ ترین موفقیت هارو تامین کرد...ما آدما درست مثل واکنش های شیمیایی میمونیم...اگه انجام پذیر باشیم انجام میشیم...حتی اگه خیلی زمان ببره...انجام پذیری یا انجام ناپیذیری مون هم فقط و فقط به حقیقت خودمون بستگی داره....این واکنش فقط یه کاتالیز گر می خواد!! تا تو زمان مناسب به انجام برسه.این دیگه کار توئه...........زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
حتی از بوسیدن یه کودک معصوم میشه انرژیه لازم برای بزرگ ترین موفقیت هارو تامین کرد... ممنون قناری.حق با توست..ولی میدونی افسردگی و غمگینی برای همه تو زندگی پیش میاد....اون موقع ها که میشه بایست این جمله ای که گفتی با خودم تکرار کنم..خیلی خوشم اومد..کلی نیرو دادی..ممنون..
Silence
آخرين خط...حسش كردم...به نوعي تجربه ش كردم...مثل اين مي مونه وسط يه جاده رها بشي...



w1.jpg

سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم

" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."

قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان

/RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan