امید دلنواز من نگاه کن!
نگاه کن گوزن من!.
.چگونه با دو بال..
به روی ابرها ستاره ساز میشوم؟..
نگاه کن!..
نگاه کن گوزن من!
چگونه از دویدن ات.
.ستاره ها به هر طرف شهاب میشوند..
به من بگو که چند نفر.
.شب گذشته را به احترام باد
کنار پنجره نفس کشیده اند..
به من نگاه کن گوزن من
..دمی بیا پرش کنیم از این مکان.
.به سرزمین ابرها وموج ها .
مرا ببر امید دلنواز من..
مرا ببر امید دلنواز من.
...کسی در این شب قشنگ..
از میان کوه های دور
فلوت میزند..
مرا دگر رها مکن..
مرا از این ستاره ها جدا نکن
پ.ن:مرا ببر به سرزمینی که در آن همه به احترام بارانی که بر شیروانی میبارد تا صبح بیدار میمانند..و میرویند...برو بگو که در فانتزیا وقتی مه میشود..کسی آتش روشن نمیکند..مه را باید فهمید....به من بگو که چند نفر.
باران و شیروانی را شنیده اند.
پ.ن:آفتاب میشود
+بشنوید
May
مسخ
درباره مسخ ولادیمیر ناباکوف
نویسنده:فرانتس کافکا
مترجم:فرزانه طاهری
رساترین تعریفی که میتوانیم از هنر به دست دهیم این است:زیبایی به اضافه دریغ.هرجا زیبایی هست دریغ هم هست.به این دلیل ساده که زیبایی محکوم به فناست.زیبایی همیشه میمیرد.وقتی ماده بمیرد رفتار هم میمیرد.وقتی فرد بمیرد جهان هم میمیرد.اگر کسی "مسخ" کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره شناسانه بداند.به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.
ولادیمیر ناباکوف

