بچه مثبتی که منم و عمه ام. صبح ها که از خواب پا میشم..اعصاب درستی ندارم..تا یک ساعت بگذره و من سر حال بیام..تو اون یه ساعت نباید هیچ تصمیمی بگیرم چون هر تصمیمی لاجرم به آسیب دیدن روحی و یا جسمی کسی ختم میشه....ولی از اونجایی که من اهل مدیتیشن و مراقبه و اون جور برنامه ها هستم شدیدا..توی تاکسی که میشینم..تا نیم ساعت بعد که برسم بانک معمولا که نه.. همیشه...در حال ذن هستم..البته فکر نکنید تو ماشین کفشامو در میارم..دستامو دو تا محکم میکوبم به هم و نمیدونم عین بودا میشم.....یه شیوه مراقبه این هست که شما با کسی صحبت میکنی ولی یه جای دیگه ای سیر میکنی..یعنی واضح تر بگم این میشه که شما در حالت نیمه خود آگاه قرار میگیری..خلاصه شاید توضیحش یه کم سخت باشه..ولی یه شیوه سختش هم هست .ولی آسونی ها و مزایای بی شمار دیگه ای داره که من ترجیح میدم..در هر صورت..امروز هم طبق معمول با نشستن در تاکسی مثه یه شرطی شده بدون اینکه کسی متوجه من باشه..تو خودم بودم و با چشمای باز ..مثه بقیه یه مسیری رو که اکثرا هم مستقیم هست نگاه میکردم..ولی جایی که بودم..خیابون نبود..یه راه جنگلی بکر و بی همتا بود که هیچ جنبنده ای انگار سالهاست از اونجا عبور نکرده..بسیار زیبا و غیر قابل توصیف..با گلهای بسیار زیبا ..یه جا توی فانتزیا بود..تا برسم سر کار اصلا متوجه گذشت زمان معمولا نمیشم..مگر اینکه اتفاقی که صبح برام افتاد تکرار بشه.و اونم این بود که تو مسیر وقتی داشتم تاکسی عوض میکردم تا سوارشم..یه خانومی کنارم نشست..و منم طبق معمول از اونجا که به گفته دوستان بچه مثبتی هستم :)خودم رو جمع و جور کردم تا خانوم راحت بنشینن..دوباره رفتم تو فانتزیا واسه خودم که متوجه برخورد پای خانوم با خودم شدم..به خاطر همین احساس گناه کردم..نه از این بابت که پام به خانوم خورده..بلکه از این بابت که شاید ناراحت شده و یه وقت فکر بدی نکنه..خودم رو جمع تر کردم..یعنی یه جوری که ..از اون جمع تر نمیشد کسی.. با قد نزدیک یک و نود جمع شه.. و باز ادامه مسیر جنگلی رو دست در دست گوزن نقره ای آواز میخوندیم و شادی میکردیم که باز متوجه شدم که بازم پاش به من میخوره..یه نگاه کردم دیدم..کاملا باز باز نشسته..متوجه مسئله شدم..راستش.. قضیه دیگه فرق کرد ..حالا دیگه خوشحال میشدم اگر ادامه پیدا کنه و به جاهای خوب تری هم راه پیدا کنه..چون میدیدم که خود طرف از این بابت مثه اینکه خیلی هم راضی به نظر میرسید و لبخندی از رضایت بر گوشه لبش بود..ولی یک درصد بازم احتمال دادم که نکنه مشکلی داشته باشه که اینجوری باز میشینه..و حرکت ناجوری نکردم..تا ببینم چی میشه..:).فکر میکنید چی شد؟..فکر میکنید من با اون خانوم با هم دیگه رفتیم فانتزیا؟..فکر میکنید اون خانوم ادامه داد و منم شروع کردم و اون شپلق خوابوند زیر گوشم؟..فکر میکنید اون خانوم به راننده گفت نگهدار و پیاده شد؟
پ.ن: به کسی که حدس درست بزنه چی شد.. چند تا ازبهترین ای بوک هایی رو که هیچ جا نمیتونه گیر بیاره هدیه میدم.این فقط تا پست بعد اعتبار داره..
پ.ن: میدونستید این چندمین باره تو تاکسی یه خانوم خودش رو به من میماله...؟
پ.ن3:.امروز خیلی تو آینه موهامو شونه کردم...الان بازم میخوام برم موهامو شونه کنم.به نظر شما فردا هم میاد؟:|
+qoute of the day
May
آزاده---------------------------------------------------------------------------------------------------------
منظورت رو در مورد مسئله خطرناک متوجه نشدم...و جمله اولت جمله دومت رو نقض میکنه..و از اونجا که اجتماع نقیضین محال است..بنا بر منطق صوری..نمیتونستیم هم بینمون مساله خطرناکی اتفاق نیفتاده باشه..هم با هم رفته باشیم فانتزیا..میشه؟:)).چون اصولا رفتن به فانتزیا با یه خانوم غریبه تو اون سرزمین که هیچ ابنا بشری نیست..حتما خطرناکه حسن!
Tutu---------------------------------------------------------------------------------------------------------
نه اونجا از من قوی تر زیادن....همه هم هیز!!.من بچه مثبتم..اونا همه گری گورین..عین بختک میفتادن به جونش..نمیشد توتو..اسمایلی سبز شدن
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
بخند ..ولی اشتباه میکنی..این قدرا هم که فکر میکنی رفت و امد نداشتیم:)
قناری چشماش می سوزه!---------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوچ
گيس طلا-----------------------------
زهی توفیق..
آزاده------------------------------------------------------------------------
نه..ما تو فامیلمون خانوم نداریم:))..اشتباه گفتی

