تسلیم شو... یک ساعت و یک موبایل هردو به فاصله ده دقیقه هر روز صبح سعی در بیدار کردن من با تمام توان دارن..و هر روز معمولا در اون لحظه منفور ترین موجودات و اشیاء, همون دو تا هستن.امروز صبح هم طبق معمول هر روز این اتفاق افتاد.بازم میخواستم فحش بکشم به تمام کائنات و اینکه خواب نازنینم از کف رفت و اینا, که در یک لحظه با خودم گفتم بسه دیگه, بسه, تا کی هر روز میخوام این قدر بد از خواب بیدار شم؟.یاد خونده های آخر شب دیشبم افتادم از این کتاب راز که بایست بگم یه شاهکاره, لا اقل برای من , همین طور که خودم رو توی آینه نگاه میکردم با خودم گفتم دیگه بسه, بذار یه روز تسلیم شدن رو به شیوه اشو امتحان کنم..بذار امروز رو تسلیم باشم..تسلیم شرایط؟, نه, تسلیم محظ در برابر همه چیز.یعنی توقف تلاش بی موردی که میدونی هیچ فایده ای نداره..مثه خوابیدن اول صبح که با خودت میگی بذار یک دقیقه دیگه بخوابم بعد بلند میشم.یک دقیقه دیگه بلند نمیشی که هیچ یک ربع بعد خودت از خواب میپری و با وضعی اسف بار تر از قبل بیدارمی شی و میپری که دیرت نشه.ولی اگه بدونی که در هر صورت باید بیدار شی و بری سر کار.اون وقت دیگه اگه تسلیم باشی و آرزو کردن هات رو متوقف کنی دیگه غصه نمی خوری..دیگه ناراحت نمیشی که چرا راننده تاکسی بوی بد میده دهنش, یا چرا این مردک که کنارت نشسته خودش رو ول کرده روت و هیچ آداب و ترتیبی نداره کاراش, وقتی تسلیم بشی دیگه آرزو هم نمیکنی.بس نیست؟..ذهنم رو پر کردم از آرزوهای بی شمارو از اون گذشته افکار زیادی که به محظ بیدار شدن بی ربط و با ربط تو ذهنم وول میخورن و نمیذارن از زندگیم لذت ببرم.با خودم گفتم بسه..من تسلیمم.همون طور که تو کتاب راز خوندم عمل کردم..یعنی مثل بودا..که اون شب پس از سالها تلاش که خسته شده بود و هر شب کابوس میدید.اون شب از شکست خوردن های پی در پیاش خنده اش گرفت و با خودش گفت دیگه بسه.برای همیشه بسه.از اون شب به بعد بودا دیگه خوابهای آشفته ندید و از همون روز بود که بودا شد.تو کتاب راز از قول بودا اومده که:
با تلاش شکست خوردم و بی تلاش رسیدم.
با خودم قرار گذاشتم امتحانی امروز همه افکار رو پاک کنم و تسلیم باشم...اشو میگه کسی که تسلیم میشه دیگه شاده .دیگه غصه ای نداره بخوره..چون آرزویی نداره..چه کوتاه مدت ..چه بلند مدت..فقط حضور داره..اونم تو لحظه..هیچ چیز نمیتونه ناراحتش کنه.چرا؟..چون تسلیمه محظه.. و جالب اینجاست که برنده اونه..
پ.ن:باورتون نمیشه..توی راه نه نگران این شدم که دیر میرسم..نه نگران این شدم که چرا فلانی این جوری گفت این جوری کرد..چرا فلان کار درست نشد..حتی از کارای عجیب غریب پیام نورم که نمره های فلسفه رو اشتباه وارد کرده وهمه چیش شلم شورباست.ناراحت نشدم..به نظرم به خودم خدمت بزرگی کردم.این قدر آرامش دارم که میتونم همین الان دوباره برم سر کار و کار کنم..چون ابدا احساس خستگی نمیکنم.این برای من که یک افسرده هستم یه تجویز عالی بود.
پ.ن:نظرتون در مورد تصویرها و موسیقی هایی که میذارم چیه؟
تصویر امروز را ببینید.
موسیقی برای مدیتیشن:بشنوید
March
قناری
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
