Dances with Wolves ... سر سیاه زمستون, وقتی همه جا تعطیل بود و فقط بانک ها باز بودن و مورچه هم رو زمین بکس و بات میکرد یه ماشین دیدم که پشت من وایستاده بود. حتی قبل از اینکه من برسم سر چهار راه! اون واقعا منتظر من وایستاده بود, میگفت با خودم فکر کردم امروز محاله ماشین گیرت بیاد, وایستادم تا بیایی... یه راننده خطی با معرفت بود که از بس این مسیر رو رفته بودم منو میشناخت.
.یاد داستان اون سربازی افتادم که نمیدونم تو جنگ جهانی چندم از پشت میله های زندان نازی یه نامه برای پسرش تو کشور خودش که خیلی هم دور بوده مینویسه و میگه پسرم...از پشت میله های این زندان آسمان چه زیباست..!هنوز آبی آبیست!
پ.ن:به نظر آقای گرگ تا زمانی که میشه با گوزن نقره ای دور آتیش رقصید و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکرد آسمان مال اوست..زندگی مال اوست...
پ.ن:تصویر امروز رو ببینید
موسیقی برای مدیتیشن:
..باشد..تا دل تنهایی من تازه شود
بشنوید
March
-----------------------------------------------------------------------------------
گوزن نقره ای به میل خودش میره پیش گرگ..اون هر وقت بخواد میره ..و هر وقت بخواد میاد...اون روح یه سرخپوست پیره که از آقای گرگ مواظبت میکنه..اونم به میل خودش..اون و آقای گرگ دوستای خوبی هستن..
يه بوس كوچولو
