اینجا فانتزیاست... گرگ پرنده و گوزن نقره ای کنار هم دراز کشیده بودند.آقای گرگ همین طور که ابر ها را نگاه میکرد گفت:هی ! گوزن نقره ای!..هیچ میدونستی اگه تو از فانتزیا .بری چی میشه؟..گوزن آقای گرگ را در آغوش گرفت ...و چه قدر آقای گرگ در آغوش گرفته شدن را میفهمید......
پ.ن:پیشنهاد میشود:Hallam Foe
9
February
February
ولی خودمونیم! آقای گرگ ته دلش فانتزیایی نیستا!
hmmm ... che khoob ham mifahmid!
با نقطهُ آبی بروزم
اگه گرگه مثل روباه داستان شازده کوچولو باشه میفهمه ... خوبشم میفهمه :)
قناریهرچند کوتاه..ولی کافی بود برای فهماندن احساسی که در وجودتان جوشیدن گرفته است!...زیبا بود.............این روزها نمی دانم چه شده...حتی شاید نمی خواهم که بدانم! این را آن من ِ دیگرم گفت...آن هنگام که سعی می کرد به این منم بفهماند چه دارد بر سرمان می آید...آخر می دانی؟! او همیشه همه چیز را خوب می داند...حتی هزاران سوالی را که حل کرده ام کار او بود...دیشب که از جلوی آینه گذشتم صدایم زد...قاب روی آینه را کشیدم...ترسیدم به چشمانم نگاه کنم...چشم ها هیچ گاه دروغ نمی گویند.. و گاهی حقیقت تلخ است! خیلی تلخ!....
تلخی اوقاتم را به شیرینیه بزرگواریتان ببخشید...ارادمتندیم!
شاهينبه صادق:آقای گرگ تمام تلاشش رو میکنه تا پوچی فانتزیاش رو از بین نبره..فانتزیا مدینه فاضله آقا گرگه است.ممنون..

