اینجا فانتزیاست... حس من..
حس پریدن از آبشاراست
....حس من عقل نداره.
.بی منطقه..
حسه من اینقده بی حوصله است
..که از اقتصاد زنده بودن هیچی ندونه
..حس من از خون نمیترسه ولی
..تو یه آغوش گرم میخواست بمیره
..حس من یه رود میخواست
حس من اون بالاهاست..
حس من شیرجه زده خیلی پیشا!..
حس من وقتی که میپرید پایین
چشماشو بسته بود
نمیدونست.
.گناه چیه.
.ثواب چیه
..حس من مرگ و با جون دل خریده بود..
حس من هیچی نگفت
هیچی نگفت.
.گوزن میگفت شاهین من اسب پریده پریده.
.چشم حسم روی سنگ سرد آب..
.اون بالاها تو رو میدید گوزن من..
.حس من تورو بالای آبشارا.
.دیده بود و مرده بود پیش از اینا.
.حس من وقتی که مرد.
.همه رفته بودن..
..حس من حس یه گرگ زخمی بود.
.حس من وقتی که مرد.
.خون میخندید و میمرد.
.حس من وقتی که مرد
روح گرگ پرنده بود.
.گرگ پرنده هیچ کسی رو نمیخواست.
.آقای گرگ دیگه فقط بو میکشید.
.با فی ریا بازی میکرد...
.حس من حس یه گرگ زنده نبود.
.مال یه سرزمین فانتزی بود .
.سرزمینی که توش هیچ کسی نمی میره وقتی پرید
پ.ن:حس من گرگ بود و گرگ ازآن کسی نبود...حس من حس یه گرگ زخمی بود.حس من باید میرفت..چون مرده بود...زنده نبود..تو مال سرزمین زنده هایی..من مال سرزمین فانتزیا..حس من هرچی که بود..تو رو بدون اینکه بدونی... توی خواب بوسیده بود..فی ریا شاهدامن..فی ریا خوب میدونن..دیگه این قصه قدیمی شده بود..دیگه این قصه به آخر میرسید هردومون خوب میدونیم
..ولی بعضی وقتا دل حسم میگیره...
February
مينا
شاعر
شاهين
