داستان های من و پیام نور امروز آخرین امتحان کذایی رو دادم....بعد از اینکه برگه های پاسخنامه رو دادن ..حدود پنج دقیقه بعدش برگه های سوالات رو پخش کردن..شش تا سوال رو جواب داده بودم که همه دانشجو ها صداشون در اومد..یه غوغایی بر پا شده بود.محل برگزاری امتحان امروز ما زیر زمین یه ساختمون بود که از سقف نم کشیده اش ..باران میبارید!..همه سرو صداشون بلند شده بود .از بغل دستی خودم پرسیدم جریان چیه؟..گفت:سوالات اشتباهه!...دیگه ادامه ندادم..چون من شش تا از اون سوالات اشتباه رو جواب هم داده بودم!..در هر صورت بعد از نیم ساعت... اول گفتن نامه اعتراض بنویسید ما میدیم مسوولین دوباره ازتون امتحان میگیرن..بعد که همه رفتیم از محل امتحان بیرون و یک عده ای هم رفتن خونه اشون..باز دیدم یه عده پنجاه شصت نفری از اون حدود دویست نفری که تو زیر زمین بودیم جلو ساختمون جمع شدن و با یکی از مسوولین صحبت میکنن آقای مسوول میگفت شما برگه ها رو تحویل دادید و از امتحان بلند شدید اومدید بیرون..ما شما رو جزو امتحان داده ها محسوب میکنیم بعدا شما برید اعتراض کنید..که باز صدای بچه ها دراومد..داشتیم همون پنجاه شصت نفرم نا امید میرفتیم که.. به همون آقا با موبایل خبر دادن که برگه های سوالات رسیده و بیاین تحویل بگیرین..بعد همه ما رو راهی کردن به یه ساختمون دیگه ..رفتیم امتحانمون رو دادیم..خیلی هم آسون طرح شده بود.ولی شما بگردید در تمام دنیا ببینید در کدوم سیستم آموزش عالی کدوم ده کوره ای این شکلی آزمون بر گزار میشه ؟
پ.ن:هنوز موندم من با چه اعتماد به نفسی شش تا سوال رو در عرض یک دقیقه جواب دادم در حالی که اصلا سوالات اشتباه بود.:)؟؟؟
پ.ن2:امروز دیدم تعداد سوالات بر خلاف همیشه چهل تا بود..بعد یاد امتحان فلسفه افتادم که سی و یکی سوال بود..در حالی که همه امتحانای دیگه سی تا سوال بود..بعد از یکی از بچه ها پرسیدم..گفت امتحان فلسفه چهل تا بوده..یخ کردم..چون من فلسفه رو خوب خونده بودم و بلد بودم..همه امتحانا رو خوب دادم..ولی این جوری یعنی نه تا سوال رو جواب ندادم...بقیه سوالا پشت برگه بوده..من ندیدم..عجله کردم
پ.ن:در نهایت هیچ چیز اهمیت ندارد.(رالف والدو امرسون)
پ.ن:با شمع روشن و عود و یک موسیقی ملایم به فانتزیا میرویم..دلم تنگ شده بود!
February
شهره به شاعری!
شاهين
شاهين
شاهين
شاعر
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
