..میگوید: با امام رضا کاری نداری؟.گفتم: وقتی زنده ها کاری نمیتوانند برای من انجام بدهند..از مرده ها چه توقعی میتوانم داشته باشم؟.کار من به جایی رسیده است که هر روز از زنده ها دور میشوم و به سرزمین های خیالی پناه میبرم.شاید او دیگر مرا شناخته است.با دنیای مردگان کاری نمیتوان داشت..مگر ندیدی چشماهایشان بسته است از هر چه خوب است و بد؟.زنده ها چه قدر دورند.یا شاید من دورم.این فاصله را چه پر خواهد کرد؟
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه دیگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
...
January
اونی که یه روز شاعر بود!
يه بوس كوچولو
مينا
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
