پایان وابستگی...

بر فراز صخر ه ای نشسته بود ..زانوانش را در دست گرفته بود..به غروب خورشید مینگریست..خورشید نیز گویا او را نگاه میکرد...خورشید چه پر نور..چه زیبا..چه با شکوه...خورشید چه بزرگ بود...چه بزرگ بود...نیم آن در میان آبهارفته بود..در میان دریاهای دور...وطلایه های نورش را در آب میدید...چه زیبا بود....خورشید چه صبور...چه صبور...مثل دریا بود..هردو به هم نگاه میکردند...خورشید نمیرفت...خورشید نمیرفت..ساعتها بود به خورشید در حال غروب نگاه میکرد....نه سرد ونه گرم..

سلام آقای گرگ!...آه سلام گوزن من..برخاست و گوزن نقره ای را در آغوش گرفت...و هر دو میگریستند..هر دو ..بدون اینکه کلمه ای رد و بدل شود...از هم جدا شدند..اشک هایشان را پاک کردند و به تماشا نشستند...خورشید نیز گویا نگاه میکرد.
گوزن دست بر گردن گرگ انداخت و گفت..بیا با هم باشیم...با هم....روزهاست که اینجا نشسته ای..برخیز......و دست او را گرفت و برخاست....از دور قایقی پیدا بود...سرو میرفت...و دست تکان میداد.....گوزن گفت:ببین آقای گرگ..سرو باید برود...سرو میرود..ولی در فانتزیا باقیست...در گوشه ای دیگر از فانتزیا....زندگی خواهد کرد..شاد خواهد بود..غمگین خواهد بود...رقص خواهد کردوبه شرطی که تو هم زندگی کنی..شاد باشی..خنده کنی..گریه کنی..برقصی...زندگی کنی..گوزن راست میگفت..وابستگی در فانتزیا جایی نداشت...دستهایشان را بلند کردند..برای سرو دست تکان میدادند.......آقای گرگ فکر میکرد..سرو باید میرفت....اما همیشه دوست خواهند بود..همیشه...حالا دیگر برگشتن شایسته نبود..آری..دوباره خواهیم رقصید...دوباره خواهیم خندید..دوباره خواهیم گریید..

زندگی شادی نیست...زندگی غم هم نیست..زندگی زخمی شدن...زندگی خنده شدن..گریه شدن..زندگی دوست شدن....قهر شدن..آشتی شدن..زندگی رفتن و رفتن...هم سرو..هم آقای گرگ.همه ..باید رفت....گوزن منتظر بود..آقای گرگ اشکهایش را پاک کرد...برویم..گوزن عزیز..کارهای زیادی باقیست..قایقی خواهم ساخت...شیشه های معبد نور وخرد را گرد و خاک گرفته..آقای گوزن کمک میکنی؟..آه..البته !..

پ.ن:راستی امشب ..روح سپید..امیل و ژست و گوزن اینجا خواهند بود...چه خوب!..سرو را به خاطر خواهم سپرد..او دوست خوبی است.....او در زندگی موفق خواهد بود..دوستان جدید تر هم پیدا خواهم کرد..همه را دوست خواهم داشت ..همه را..
همه را

بشنوید

20
January