سرو سبز سبز پاهایش یخ کرده بود گوزن عزیز..رودهای آبراهام سرد شده اند..پوچی به فانتزیا راه یافته است..ریشه اش را میجود...تمام شب را در کلبه تنهایی گریسته است.در میان جنگلهای سامر لند..فقط یک سرو بود که آقای گرگ شبها زیر آن میخوابید.چه شبها که فی ری ها با چراغی در دست رقص آقای گرگ و گوزن نقره ای را زیر سایه سرو سبز دیده بودند.امروز که با چشماهی پف کرده از خواب برخاست سرو نبود....بسیار گریست.وقتی از رودها رد میشد از سرما به خود میپیچید..سرمای طاقت فرسایی بود..سر را بالا کرد به هوای اینکه سرو را ببیند...سروی که یکسال زیر سایه اش خوابهای خوش دیده بود...سرو نبود گوزن عزیز...آقای گرگ بسیار گریه خواهد کرد..اما آب های رود خانه پر خروش آبراهام از گرمی اشکهایش گرم نخواهد شد...چیزی نخواهد گذشت که از فانتزیا مشتی تل و خاک به جا خواهد ماند..
پ.ن:اصلا خوب نیستم.
18
January
January
آقای گرگ بسیار گریه خواهد کرد؟.. مشتی تل و خاک؟..نمی دونم ، امیدوارم که این طور نشه. هرچند که زیاد ازش سر در نمیارم اما حال و هوای اینجا رو دوست می دارم :)

