من و تعارض نقش ها...! وقتی هم کار کنی هم درس بخونی .. و از بخت بد کارمند بانک باشی ..و از بخت بد اون کتاب رو با جون کندن تموم کنی و خودت رو برسونی اون وقت شبکه خبر ساعت یازده و بیست دقیقه اعلام کنه که امتحانات پنج شنبه برگزار نمیشه به علت اینکه چهارشنبه دانشگاهها تعطیله!.. از لحاظ جامعه شناسی دچار تعارض نقش ها میشی..تعارض در نقش یک کارمند بانک بودن و تعطیل نشدن و فرصت کمتر برای درس خوندن داشتن.. با اینکه دانشجو دانشگاه باشی و در آخرین ساعات که تو خوشحالی کتاب رو تموم کردی خبر بدن که امتحان به علت تعطیلی دانشگاه برگزار نمیشه
پ.ن: از ساعت 8 و نیم تا یازده و نیم بیست و پنج مدل خبر شنیدیم در مورد تعطیلی چهارشنبه ولی از بخت بد در آخرین دقایق شب پنج شنبه هم اضافه شد.
پ.ن:شاید اگر زودتر با خبر میشدم انرژی رو روی درسای دیگه میگذاشتم.حتما مسوولین محترم از بارش برف در اوایل هفته باخبر نبودند که در سه شنبه شب نتیجه گرفتند که اخر هفته باید تعطیل بشه..احتمالا وصل کردن تعطیلات هفتگی به آقایون بسیار خوش تر میگذره که امتحانات رو برگزار نکنن و یه هفته تمیز تعطیلی رو استراحت کنن..
پ.ن:دانشجو کیه؟..کارمند بانک کیه؟..مردم پول ندارن ..قحطی اومده..هوا سرده..دانشجو پاش میشکنه..ولی کارمند بانک پاهاش آهنیه..!..به این میگن تعارض نقش ها..از یه طرف به عنوان دانشجو ممکن پاهات بشکنه و سرما بخوری..ابه خاطر همین بهتر خونه باشی و استراحت کنی..ولی از یه طرف دیگه تو کارمند بانکی و مهم پاهای تو نیست..مهم اینه که مردم این دو روز تعطیلی پول ندارن خوش بگذرونن..
پ.ن: وقتی هیچی سر جای خودش نیست اگر تو سر جای خودت بخوای باشی به جای اینکه احساس غرور کنی احساس بلاهت میکنی .
January
tutu
يه بوس كوچولو
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
