اینجا فانتزیاست... دلم کمی برف میخواهد.دلم کمی برف ناب..نه از جنس برف های سیاه و کدر..دلم برف میخواهد برف نو..در دل جنگلی بکر تر..دلم میخواست تمام زمستان را در جنگل بکر سکوت دانه دانه برف ها را دنبال کنم و با احترام بر روی بالش سپید و نرم و یکدست پوشیده از برف بگذارم..
.جایی را میشناسم...جایی را میشناسم که برفهایش دست نخورده..برفهایش ناب...صدای دانه دانه برف را میشنوی...گوش کن!..میشنوی؟..گویی آوازی غریب میخوانند.
.گوش میکنم گوزن من..گوش میکنم...
فانتزیا ساکت..فانتزیا آرام...بکر و یکدست..جای هیچ رد پایی نیست تا حرمت حضور برف را در هم شکند..به عقب نگاه میکنم..ردی نیست..نه ردی از من..نه از تو گوزن من..درختان چه حرمت برف را نگه میدارند..درختان نمیروبند..نمیکوبند..
.درختان بلور آجین چه برف را خوب میفهمیدند..
...آه..سلام آقای امیل !.چه شب زیباییست..این طور نیست؟
فریبانه میبارد از آسمان..چه آرام و پدرام برف...
January
مينا
