اینجا فانتزیاست...
قاصدک ها در باد.
چشمهایم رو به سوی بی انتهایی ها
کوهی سپید و باشکوه ...
نه آفتاب است و نه نیست...
ابرها در حرکت بودند آن چنان نرم..
آنچنان نرم..
و من به آسمان دیدم تو را...
بر بالای ابرها..
.قدم هایت همه نور.
.گفتی بیا..
گفتم پرواز نمیدانم..
گفتی چشم هایت را ببندو بیا..
و من چشم هایم را بستم
به روی همه دنیا..
به روی درختی که قطع شد در کوچه مان
به سختی راه..
به تنهایی ها..
چشم هایم را به روی همه منطق ها...همه قانون ها..
و به دیدار تو آمدم گوزن من
4
January
January
ليلاشاهين بعضي وقتا اينقدر دلم مي گيره كه احساس مي كنم از بغض خفته تو گلوم ميخوام بميرم. بعدش ميام اينجا ياد يه كارتوني كه چند سال پيش ديدم ميفتم. گوزن تو اون كارتون هم پر از اميد و زيبايي بود. شايدم همين گوزن تو بوده. اونوقت بي اختيار دلم ميخواست كه ساكن هميشگي اون جنگل و طبيعت بودم. جايي كه غصه معنايي نداشت. جايي كه فقط خودتي و خودت با يه دنيا زيبايي. ميام اينجا و مي بينم تو هم راجع به گوزنت نوشتي. بعدش خوشحال ميشم كه تو گوزن رو داري و با داشتنش خوشحالي. اونوقت يه حسي بهم دست ميده كه يه كم آروم ميشم و سعي مي كنم صبوري كنم.
كاش بفهمي چي ميگم مثل اونموقع ها كه سنگ صبورم بودي و كمكم.
TuTuمي دوني که من عاشق فانتزيا و گئزنم هر وقتم از اونجا و دوستات مي گي من اشك تو چشمام پر مي شه

