اینجا فانتزیاست...
منبع:اینجا
تو را میدیدم
تو را بر بالای صخره ای..
آمدی تا نور بتابانی...
آمدی دوست من..
خردلی سلام میرساند..
درختان توت همه مشتاق دیدار تو..
فانتزیا گرم گرم..
گوزن نقره ای..
توکی مرده بودی که به دنیا باز گردی...
تو در دنیا نبودی که بروی.
.تو زنده نبودی که بمیری..
تو را میدیدم گوزن من.
تو مرا دیدی و صدایم کردی...
و دانه های برف را به روشنی ...
نشانم دادی
سلام!
سلام گوزن من!..
تو را میبینم!
تو را بر بالای صخره ای ...
...
فانتزیا گرم گرم
December
سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم
" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."
قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان
