صبح های شنبه...

صبح های شنبه من تا دو ساعت نگذرد روبه راه نمیشوم.به خاطرهمین تا حدود دو ساعت بعد از بیدار شدن با کسی صحبت نمیکنم و تو خودم هستم.ولی نمیدانم چه جوری است که بعضی ها مثل این همکار من صبح ساعت هفت صحبت هایی میکنند که معمولا شما در یک مهمانی هنگام رقص !..آن وقت ساعت ده صبح اخلاقش مثل ساعت هفت صبح من میشود!.بعد از ظهرها که من و بقیه حالمان خوب است و خوشحال از رفتن از سر کار به خانه هستیم او با کسی نه تنها صحبت نمیکند بلکه خدا حافظی را هم به زور می کند..درست است که من صبح های شنبه اگر شب قبلش ساعت ده هم خوابیده باشم باز هم نیاز به زمان دارم تا به قول معروف یخم آب شود..ولی تا آنجایی که من میدانم اگر اکثریت مردم این طوری نیستند قریب به اتفاق دیگر صبح ها حرف های ساعت چهار بعد از ظهر را نمیزنند.!.به خاطر همین از او پرسیدم صبح ها چه میخورد که این طوری سر حال است..ولی بعد از ظهر ها حالش گرفته است..یا چرا سیستمش به هم ریخته..گفت صبح ها که از خواب پا میشود سه سیخ دل و قلوه گوسفندی به همراه گوجه و سبزی خوردن میخورد..نفس عمیقی از سر رضایت کشیدم و گفتم چه خوب!.البته بیشتر به خاطر خودم خوشحال بودم که متوجه شدم آن که بیمار است من نیستم.!

15
December

مينا
من جاي تو بودم دو تا مي زدم پس كله اش حالش جا بياد سر صبحي بالا آوردم با اين گوشفند بازيا :(
من اکثر شنبه ها خوشحالم! شاید چون از تو خونه موندن بیشتر خسته میشم!
خب فكر كنم بهت دروغ گفته شاهين جان. صبحها خوشحاله از اينكه ديگه چشمش تا بعدازظهر تو چشم زنش نميفته واسه ي همين وقتي از خونه مياد بيرون اينقدر انرژي داره كه انگار ساعت 4 بعدازظهره اما وقتي قراره بعدازظهر بره خونه و دوباره تا فردا صبح با خانمش هم خونه بشه و معلوم نيست چه اتفاقاتي بينشون اتفاق ميفته انگار غصه عالمو ميزارن تو دلش. حالا متأهله؟
بنده خدا. خوب کمکش کن
شاهين
نه اتفاقا مجرده..داستانیه واسه خودش



w1.jpg

سکوت و فریاد عشق
نویسنده:عباس خیر خواه
نشر آسیم

" از لحظه ای که چشم قلبم نور رو دید دل به تو بستم.من طلوع عشق رو با همه زیباییش در نگاه گرم تو دیدم.تو با چشمای افسونگرت منو جادو کردی .نمیدونم چرا عشقت دست از سرم بر نمیداره. تو دنیای منی .من بی تو هیچم. سخته که باور کنم منو از یاد برده ای لحظه های بی تو بودن طاقت فرساست.درد بی تو بودن درمون نداره چاره کار من تویی.شاید ندونی به خاطر تو چه حرفا که شنیدم و چه بلاها که دیدم.ولی همه رو به جون دل خریدم و دم نزدم.من از این که جوونیم به پای تو تباه شد پشیمون نیستم.در این ماتمکده سرد و بی روح احساس گنجشک های بی لونه رو دارم.دلم میخواد پر بکشم.شوق پروازم تویی.دلم بهونه تو رو داره.بیا و با دست های گرم و نجیبت مرهمی باش برای این دل بی قرارم."

قسمتی از نامه زنی به نام شیدا قهرمان داستان

/RSS ATOM EMAIL



Designed by shomalgan